هروقت میام خونشون یاد وقتی میافتم که خیلی حالم بد بود. تو همون حال بدی کلی اتفاقهای خوب افتاد و کلی اتفاقهای دیگه ولی من چون تو تاریکی و تاری بودم نه چیزی میشنیدم نه میفهمیدم. فقط به هر ریسمانی میتونستم که فکر میکردم اون موقع درسته چنگ میزدم. خیلیاش ریسمان های شل و سر و عجیبی بودن که شاید انتخاب کردنشون گذران و سخت تر میکرد. اما بیشترشون حالا میتونم بگم انتخابهای درستی بودن.
اومدن به این خونه یکی از اونا بود. و هر بار به این فکر کردم که این خونه شاید تغییرای زیادی کرد ولی من همیشه با حال و هوای خودم شناختمش.
هزاران بار در این خونه رو به روی من باز کردن و هر بار یه من رفته توی خونه.
هر بار یه من جدید تو اون بالکن سیگار کشیده.
اومدن به این خونه یکی از اونا بود. و هر بار به این فکر کردم که این خونه شاید تغییرای زیادی کرد ولی من همیشه با حال و هوای خودم شناختمش.
هزاران بار در این خونه رو به روی من باز کردن و هر بار یه من رفته توی خونه.
هر بار یه من جدید تو اون بالکن سیگار کشیده.
بیشعوری بزرگ و تبدیل به ساندویچ کروسان بوقلمون کای میکنم و به خودم جایزه میدم که نترکیدم. هرچند که داد زدم و خارج شدم.
Forwarded from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
پختگی از جایی شروع میشه که میفهمی حق داشتن و آرامش داشتن همیشه همزمان ممکن نیست. خیلی وقتها حق با توئه، ولی ترجیح میدی کنار بایستی و آرامش رو انتخاب کنی؛ میتونی ثابت کنی که حق با توست، اما فهمیدی که آرامش اولویت مهمتریه.
گفت من بعضی وقتا به این فکر میکنم که شما دوتا با هم پیر میشید. به کل راه هایی که رفتم تا به اینجا رسیدم فکر کردم و گفتم: آره واقعا.
و هنوزم آره واقعا ها رو شبیه الی میگم.
و هنوزم آره واقعا ها رو شبیه الی میگم.
Forwarded from SLOUGH HOUSE (FerFerious)
"درسته این دِگاووئه، ولی من دیگه اون بگا رونده نیستم"
خیلی بده که ما نمیفهمیم آدما چیو از ما یادشون میمونه. مثلا من یادم نیست چه آهنگی پلی شد و قیافم چطوری بود که نگار یادش مونده بود و هنوزم یادشه.
حیف. کاش میتونستم جای خودم، تو نگاه آدما زندگی میکردم یه وقتایی. کاش همیشه همین لحظههای کوچیک عمیق و یادشون بمونه.
حیف. کاش میتونستم جای خودم، تو نگاه آدما زندگی میکردم یه وقتایی. کاش همیشه همین لحظههای کوچیک عمیق و یادشون بمونه.
این مسیری که من اومدم اصلا آسون نبود. ولی فعلا اولین جانپناهش ارزششو داشت.
اشکهای قرمز
این هفته تمرین زود خونه رفتن دارم.
در روز دوم ندای اعتراضی برآمد که نه، زود نرو. اما بنده کار خود را کرده و وقتی توانستم ابرهای آسمان هنگام غروب را ببینم ذرهای پشیمانی در من نبود.
میدانی هر بار از در شرکت بیرون بزنی شب باشد یعنی چه؟
میدانی هر بار از در شرکت بیرون بزنی شب باشد یعنی چه؟
من با خانوادهام کاملا اونجوری برخورد کردم که خانم هایده. تو اوج با خاطرات خوب خداحافظی کردم که دیگه مثل گوگوش به وضعیت الان دچار نشم.
از چیزهایی که مجبورت میکنن ساکت شی چون زورت نمیرسه خوشم نمیاد. ولی وقتایی که سکوت میکنم و دوست دارم. فقط نمیدونم چرا من ساکت میشم میترسن؟
صبح تو ماشین شمردم که چند روز تا اخر هفته مونده و بعد یادم افتاد آخر هفته هم نداریم. یه زمانی میگفتن: هی صبح میشه شب میشه. بعد شد: هی شنبه میشه، جمعه میشه.
من الان هی اول ماه میشه، آخر ماه میشه.
با دیجیکالا، پاره به خانه میرسد.
من الان هی اول ماه میشه، آخر ماه میشه.
با دیجیکالا، پاره به خانه میرسد.