اشک‌های قرمز
1.64K subscribers
1 photo
20 videos
2 links
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
امروز در خدمت روان ناسالم اطرافیانم بودم
شاید دردناک‌ترین بخش ناعادلانه بودن زندگی اینه که مجبوری بهای اشتباه‌هایی رو بدی که هیچ نقشی در ایجادشون نداشتی؛ اشتباه‌های خانواده، جامعه یا حتی نسل‌های قبل از خودت.
نمی‌تونی چیزی و یاد بگیری و به بقیه هم یاد بدی و توقع داشته باشی همونجوری ازش استفاده کنن که تو می‌کنی.
مثلا من تیراندازی یاد گرفتم برای اینکه بتونم بزنم تو نشونه ولی خب همین و به یکی یاد میدی و باهاش میکشتت.
عمه‌ام تو وقت اضافه است.
درس امروز:
نجات دهنده‌ی واقعی، ارتباطات در دنیای واقعی عه!
من یه وقتایی یادمه ما در تجربه کردن این دنیا تنهاییم. تو یادت نره.
امروز:

پروردگارا! به من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم و شهامتی، تا تغییر دهم آنچه را که می توانم و بینشی تا تفاوت این دو را بدانم.
یادمه به خودم می‌گفتم: خوشبختی همینه.
بزرگ‌ترین دریغ‌م اینکه نمی‌تونم براش اونجوری بنویسم که قدیما می‌نوشتم. در صورتی که نوشتنی‌ترین آدم زندگیم اونه.
به من میگه " چرا هر وقت تو رو میبینه خل می‌شه؟ "
چون من برای عوضش بودم، نه هوسش.
و عوض برای اون این بود که می‌تونستی برای خودت زندگی کنی و نکردی و حالا تماشا کن.
یه وقتایی مثل الان که خونه ساکته و فقط منم، کاغذ بی خط و پلی می‌کنم و انگار برمیگردم به اولین باری که تو سینما دیدمش. به دورانی که تقریبا هیچی ازش باقی نمونده و من هفت هشت ساله‌ای که با چشمای کنجکاو زندگی یه زن با دوتا بچه و شوهر و می‌بلعید. زنی که نویسنده بود و به خرمالو میگفت انبه هندی و خیار براش موز سومالی بود.
ناصر تقوایی قطعا هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد یه بچه اینجوری فیلم‌شو قورت بده. حتی فکر نمی‌کرد که سالها بعد وقتی خودشم نیست، اون بچه فیلم و برای بار نود و هشت هزارمین بار ببینه و بفهمه چند ماه دیگه هم‌سن همون زن فیلمه بدون بچه و شوهر و نمیتونه اراده کنه تا بارون بند بیاد.
هربار این فیلم‌و میبینم در حیرت میمونم از سفیدی صفحه زندگیم تو هفت سالگی و تاثیر این زن توی زندگیم. اینکه اون موقع هیچی نمی‌فهمیدم ولی دلم میخواستش و الان تقریبا میفهمم و بازم دلم میخوادش.
یکی از زیبایی‌های زندگیم جدی شدن بازی‌های کودکیمه. حالا با وسایل واقعی غذای واقعی درست میکنم و واقعا نگران شفته شدنش می‌شم در حالی که تو بچگیم هوا میریختم تو بشقاب و خیلیم خوشمزه بود.
یادم نمیاد کی ولی یکی می‌گفت دوست داشتن مثل این می‌مونه که انگار خطاب همه آهنگا اونه.
مثل عزیزترین سوغاتی واقعا غبار پیراهن "اون" می‌شه.
تو دنیای نامهربون یه یار مهربون "اون" میشه.
یاد "اون" تو هر تنگ غروب تو قلب من می‌کوبه.
همین امشب فقط، امشب فقط "اون" هم بغض من میشه.
سفر کردم که "اون" از یادم بره دیدم نمی‌شه.
و خوشبختانه من صندوقچه موزیک و شعر فارسیم و "اون" زندگیم و پیدا کردم.
تد لسو تا ابد میتونه بغلم کنه و فراموش کنم چه وضعیت داغونیه.
هروقت میام خونشون یاد وقتی می‌افتم که خیلی حالم بد بود. تو همون حال بدی کلی اتفاق‌های خوب افتاد و کلی اتفاق‌های دیگه ولی من چون تو تاریکی و تاری بودم نه چیزی می‌شنیدم نه می‌فهمیدم. فقط به هر ریسمانی میتونستم که فکر میکردم اون موقع درسته چنگ میزدم. خیلیاش ریسمان های شل و سر و عجیبی بودن که شاید انتخاب کردنشون گذران و سخت تر می‌کرد. اما بیشترشون حالا می‌تونم بگم انتخاب‌های درستی بودن.
اومدن به این خونه یکی از اونا بود. و هر بار به این فکر کردم که این خونه شاید تغییرای زیادی کرد ولی من همیشه با حال و هوای خودم شناختمش.
هزاران بار در این خونه رو به روی من باز کردن و هر بار یه من رفته توی خونه.
هر بار یه من جدید تو اون بالکن سیگار کشیده.
"یه جنگجو هیچ‌وقت درد و تو صورتش نشون نمیده."
آدمیزاد تو لحظه تعریف میشه ولی تو عمر معنا پیدا میکنه.
بیشعوری بزرگ و تبدیل به ساندویچ کروسان بوقلمون کای میکنم و به خودم جایزه میدم که نترکیدم. هرچند که داد زدم و خارج شدم.
تو دولینگوم تقلب کردم. لعنت آمون بر من.