اینکه بتونی اون چیزی که خودت تلاش میکنی برای دیگران باشی و انجام بدی و ازشون دریافت کنی، یه جنسی از جایزه است که دنیا اونقدر دست و دل باز نیست که همیشه بهت بده. ولی وقتی میگیریش خستگی از تنت در میره.
حس میکنی اون سنگ بزرگ روی سینهات کمتر فشار میاره یا تو عضلههات برای دووم آوردن قویتر شدن.
یه نسیمه که تو گرما میخوره تو صورتت. یه بغله که سالها منتظرش بودی.
مثل صدای دست زدن بعد تموم شد فیلم میمونه_ یه جاهایی رکورد طولانیترین دست زدنها رو ثبت میکنن_.
یه غذای خوشمزه است که مدتها بود دلت میخواست ولی نمیشد بخوریش.
مثل اون لباسیه که بعد مدتها از تو کمد میکشیش بیرون و اندازهاته. یا بهتر از اون تو جیبش پول پیدا میکنی.
شبیه دیدن اون طلوعی میمونه رو قله که بالاخره با زمانبندی درست بهش رسیدی و اون لحظه همهچیز سر جاشه.
انگار بعد کلی بدو بدو بالاخره بشینی رو صندلی هواپیما و آماده تیکآف بشی.
مثل وقتی که اون تکلیفتو ننوشتی و درست سر موع از دفتر صدا میزنن وسایلتو جمع کنی بری دفتر چون اومدن دنبالت.
انگار اون امتحانی که فکر میکردی گند زدی ولی وقتی کارنامه میاد اونقدرم نمره ات بد نشده بود.
تو گویی یکی بعد مدتها ببینتت و بهت بگه چقدر خوشگل شدی و تو باور کنی که الکی نگفته.
اون یه باری که خط چشمت قرینه در میاد. یا کفشی که دوست داشتی زودتر از موعد آف خورده.
یا ایمیل اشتباهی که زدی و هیچکس ندیده و میتونی درستش کنی و آب از آب تکون نخوره.
و کلی مثالهای کوچیک دیگه که موقع افتادنشون تو آدم بهتری میشی و میشه این کوفت و در حد چند ساعت یا چند روز راحت تر تحمل کرد.
حس میکنی اون سنگ بزرگ روی سینهات کمتر فشار میاره یا تو عضلههات برای دووم آوردن قویتر شدن.
یه نسیمه که تو گرما میخوره تو صورتت. یه بغله که سالها منتظرش بودی.
مثل صدای دست زدن بعد تموم شد فیلم میمونه_ یه جاهایی رکورد طولانیترین دست زدنها رو ثبت میکنن_.
یه غذای خوشمزه است که مدتها بود دلت میخواست ولی نمیشد بخوریش.
مثل اون لباسیه که بعد مدتها از تو کمد میکشیش بیرون و اندازهاته. یا بهتر از اون تو جیبش پول پیدا میکنی.
شبیه دیدن اون طلوعی میمونه رو قله که بالاخره با زمانبندی درست بهش رسیدی و اون لحظه همهچیز سر جاشه.
انگار بعد کلی بدو بدو بالاخره بشینی رو صندلی هواپیما و آماده تیکآف بشی.
مثل وقتی که اون تکلیفتو ننوشتی و درست سر موع از دفتر صدا میزنن وسایلتو جمع کنی بری دفتر چون اومدن دنبالت.
انگار اون امتحانی که فکر میکردی گند زدی ولی وقتی کارنامه میاد اونقدرم نمره ات بد نشده بود.
تو گویی یکی بعد مدتها ببینتت و بهت بگه چقدر خوشگل شدی و تو باور کنی که الکی نگفته.
اون یه باری که خط چشمت قرینه در میاد. یا کفشی که دوست داشتی زودتر از موعد آف خورده.
یا ایمیل اشتباهی که زدی و هیچکس ندیده و میتونی درستش کنی و آب از آب تکون نخوره.
و کلی مثالهای کوچیک دیگه که موقع افتادنشون تو آدم بهتری میشی و میشه این کوفت و در حد چند ساعت یا چند روز راحت تر تحمل کرد.
Forwarded from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
خودانتقادی برای نابود کردن تو شکل نگرفته؛ سالها پیش، راهی بوده برای اینکه اشتباه نکنی، طرد نشی یا بهتر دیده بشی. اما راهکاری که زمانی از تو محافظت میکرده، میتونه امروز بزرگترین دشمن آرامشت باشه.
وسط پلیلیستم یهو دانیو من که پلی میشه یاد اون گریه بیامان وسط اتوبان میافتم.
یاد باد نگار جون. یاد باد.
یاد باد نگار جون. یاد باد.
به خودم جایزه میدم و این هفته رو مییندم و
جمله معروف ترومن و بلند میگم:
Incase i dont see you
Good afternoon
Good evening
And
Good night
جمله معروف ترومن و بلند میگم:
Incase i dont see you
Good afternoon
Good evening
And
Good night
یکی از کنجکاویهای بیهودهام اینکه دوست دارم اون دختری که یسنا میرطهماسب عاشقش شده رو ببینم. رفت تو رختکن راجع بهش گفت الانم این سریال جدیدش هی ویدیو میبینم که میگه حرفایی بود که میخواستم بزنم.
حالا فارغ از اینکه خودش هم قابل بحثه و سوال اصلی اینکه چرا اینقد درگیر این آدمه؟ من میخوام اون دختر و ببینم.
حالا فارغ از اینکه خودش هم قابل بحثه و سوال اصلی اینکه چرا اینقد درگیر این آدمه؟ من میخوام اون دختر و ببینم.
تو دهنم چرخید یا چیزی بگم بعد گفتم ولش کن. بعد خیال کردم صد تا زبون بلدم و ولش کن و سعی کردم به صد تا زبون تکرار کنم. آروم تر شدم.
بعد از دو هفته بالاخره تونستم اون یه دونه انبهای که تو یخچال مونده بود و بخورم.
من و بابا همیشه یه شکلی از ارتباط و با هم داشتیم که خوراکیا توش نقش خاصی داشتن. یه دورهای خودش قفلی کمپوت آناناس زده بود و منم خیلی کمپوت آناناس میخوردم. یه بار دوتا کمپوت و تو آشپزخونه قایم کرد و من چند روز نتونستم پیدا کنم. غافل از اینکه تمام این مدت جلوی چشمم بود. این بازی بین منو باباس.
از وقتی از خونه جدا شدم. بابا و شیطنتهاش هم خیلی کم شدن. بعد از داشتن غذای خوشمزه هر وقتی که میخواستم، این دومین عیب بزرگ زندگی مجردی بود. اما، بابای من آدم خلاقیه. پس راه حضور خودش و حتی تو یه خونه دیگه پیدا میکنه.
یه قانون نانوشتهای بین منو اون هست، از روز اولی که اومدم تو خونه: من کلید و توی در دوبار میچرخونم و بعد در فلزی و میبندم و قفل میکنم. بابا در خونه رو فقط میبنده و بعد در فلزی و قفل و میکنه.
هروقت اومدم تو خونه و کلید و چرخوندم و در درجا باز شد فهمیدم بابا اومده و بله یه چیزی اورده.
یه بار اومد بود کولر و درست کرده بود. یه بار خربزه اورده بود. یه بار مایع لباس شویی و دستشویی و ظرف شویی و چند تا شویی دیگه و...
یه بارم اومده بود و هیچی نیاورده بود و هیچیم نبرده بود. چند روز بعدش ازش پرسیدم گفت نزدیک بودم، رفتم دستشویی. که خب منطقی بخوای حساب کنی بازم یه چیزی اورده بود ولی خب...
دو هفته پیش کلید چرخوندم و در باز شد. خب بابا چی آورده بود؟ هیچی.
چند روز بعدش بعد از مدتها در یخچال و باز کردم و دیدم دوتا انبه خوشگل تو سفید خالی یخچال خستگی انبه بودنشون و در میکنن و بوشون کل یخچال و برداشته.
بله من مهریه ام میتونه یه سبد انبه باشه و اگر کسی و خیلی دوست داشته باشم میتونم یه قاشق از ترکیب انبه و خامه صورتیم بهش بدم و بله من اونقدر انبه دوست دارم که پیپر انبه میخرم و واقعا چطور میشه انبه رو دوست نداشت و اصلا خاک بر سر منافق...
سریع خامه صورتی خریدم و یکی از انبهها رو زیر کولر در حال پخش سریال مورد علاقهام بعد از اینکه حموم رفتم و لوسیونم و زده بودم و بوی گل میدادم، خوردم.
به استقبال انبه باید همینقدر مراعات شده رفت. مراسم داره اصلا.
از اون روز دو هفته گذشت و اون یه دونه انبه دیگه توی یخچال موند.
ببین من چقدر سرم شلوغ بود و هرشب تا دیروقت سرکار بودم که حتی نتوستم انبهامو بخورم.
گل میفرمایید که خواستن توانستن است و اگه میخواستی میکردی و بیا یه چکت بزنم که بفهمی اگه اون انبه نازنین دو هفته تو یخچال موند فقط برای این بود که هفت صبح رفتم سر کار و یازده شب برگشتم خونه و نه عزیز من انبه رو نمیبرم سر کار کنار اون ناسپاسا بخورم و نه فدای تو بشم من، انبه رو نمیخورم که تموم شه فقط.
اگه یه وقت دیدی از دوست داشتنیهای زندگیم عقب موندم، بدون فرصت نداشتم. اگه داشتم با سر میدویدم.
من و بابا همیشه یه شکلی از ارتباط و با هم داشتیم که خوراکیا توش نقش خاصی داشتن. یه دورهای خودش قفلی کمپوت آناناس زده بود و منم خیلی کمپوت آناناس میخوردم. یه بار دوتا کمپوت و تو آشپزخونه قایم کرد و من چند روز نتونستم پیدا کنم. غافل از اینکه تمام این مدت جلوی چشمم بود. این بازی بین منو باباس.
از وقتی از خونه جدا شدم. بابا و شیطنتهاش هم خیلی کم شدن. بعد از داشتن غذای خوشمزه هر وقتی که میخواستم، این دومین عیب بزرگ زندگی مجردی بود. اما، بابای من آدم خلاقیه. پس راه حضور خودش و حتی تو یه خونه دیگه پیدا میکنه.
یه قانون نانوشتهای بین منو اون هست، از روز اولی که اومدم تو خونه: من کلید و توی در دوبار میچرخونم و بعد در فلزی و میبندم و قفل میکنم. بابا در خونه رو فقط میبنده و بعد در فلزی و قفل و میکنه.
هروقت اومدم تو خونه و کلید و چرخوندم و در درجا باز شد فهمیدم بابا اومده و بله یه چیزی اورده.
یه بار اومد بود کولر و درست کرده بود. یه بار خربزه اورده بود. یه بار مایع لباس شویی و دستشویی و ظرف شویی و چند تا شویی دیگه و...
یه بارم اومده بود و هیچی نیاورده بود و هیچیم نبرده بود. چند روز بعدش ازش پرسیدم گفت نزدیک بودم، رفتم دستشویی. که خب منطقی بخوای حساب کنی بازم یه چیزی اورده بود ولی خب...
دو هفته پیش کلید چرخوندم و در باز شد. خب بابا چی آورده بود؟ هیچی.
چند روز بعدش بعد از مدتها در یخچال و باز کردم و دیدم دوتا انبه خوشگل تو سفید خالی یخچال خستگی انبه بودنشون و در میکنن و بوشون کل یخچال و برداشته.
بله من مهریه ام میتونه یه سبد انبه باشه و اگر کسی و خیلی دوست داشته باشم میتونم یه قاشق از ترکیب انبه و خامه صورتیم بهش بدم و بله من اونقدر انبه دوست دارم که پیپر انبه میخرم و واقعا چطور میشه انبه رو دوست نداشت و اصلا خاک بر سر منافق...
سریع خامه صورتی خریدم و یکی از انبهها رو زیر کولر در حال پخش سریال مورد علاقهام بعد از اینکه حموم رفتم و لوسیونم و زده بودم و بوی گل میدادم، خوردم.
به استقبال انبه باید همینقدر مراعات شده رفت. مراسم داره اصلا.
از اون روز دو هفته گذشت و اون یه دونه انبه دیگه توی یخچال موند.
ببین من چقدر سرم شلوغ بود و هرشب تا دیروقت سرکار بودم که حتی نتوستم انبهامو بخورم.
گل میفرمایید که خواستن توانستن است و اگه میخواستی میکردی و بیا یه چکت بزنم که بفهمی اگه اون انبه نازنین دو هفته تو یخچال موند فقط برای این بود که هفت صبح رفتم سر کار و یازده شب برگشتم خونه و نه عزیز من انبه رو نمیبرم سر کار کنار اون ناسپاسا بخورم و نه فدای تو بشم من، انبه رو نمیخورم که تموم شه فقط.
اگه یه وقت دیدی از دوست داشتنیهای زندگیم عقب موندم، بدون فرصت نداشتم. اگه داشتم با سر میدویدم.
همکار رو مخ و میشه تحمل کرد ولی کور و خنگ و زبون نفهم و آلت مال و با لحن ملوس و نمیشه زیاد تحمل کرد.
Forwarded from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
شاید دردناکترین بخش ناعادلانه بودن زندگی اینه که مجبوری بهای اشتباههایی رو بدی که هیچ نقشی در ایجادشون نداشتی؛ اشتباههای خانواده، جامعه یا حتی نسلهای قبل از خودت.
نمیتونی چیزی و یاد بگیری و به بقیه هم یاد بدی و توقع داشته باشی همونجوری ازش استفاده کنن که تو میکنی.
مثلا من تیراندازی یاد گرفتم برای اینکه بتونم بزنم تو نشونه ولی خب همین و به یکی یاد میدی و باهاش میکشتت.
مثلا من تیراندازی یاد گرفتم برای اینکه بتونم بزنم تو نشونه ولی خب همین و به یکی یاد میدی و باهاش میکشتت.
Forwarded from از غرب تماس میگیرم..
درس امروز:
نجات دهندهی واقعی، ارتباطات در دنیای واقعی عه!
نجات دهندهی واقعی، ارتباطات در دنیای واقعی عه!
امروز:
پروردگارا! به من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم و شهامتی، تا تغییر دهم آنچه را که می توانم و بینشی تا تفاوت این دو را بدانم.
پروردگارا! به من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم و شهامتی، تا تغییر دهم آنچه را که می توانم و بینشی تا تفاوت این دو را بدانم.