یه زمانی به آبان حسودیم میشد که توی خونه خودش سریال میدید و برای خودش چایی میریخت و یهو پامیشد کارای خونه رو میکرد یا رو مبلش لش میکرد و میرفت تو گوشیش و من نمیفهمیدم کجا میره یا مثلا حواسش بود به گلهاش آب بده غذا درست کنه و ... من حس میکردم اون همه این کارارو با یه نظم خاصی انجام میده همزمان که لجش میگیره چون دوست داشت کس دیگهای بود تو خونه که این کارارو با همون کیفیت انجام بده.
امروز کلا تو خونه به همین کارا گذشت. کارای سادهی احمقانهی یهویی. اینقدر در لحظه که حتی نمیفهمیدم چرا رو مبل لش کردم و دنبال سخنرانیهای الن واتس میگردم. زندگی روزمرهی یکی دیگه یه روزی آرزوی تو بود که تبدیل به روزمرگی خودت میشه.
امروز کلا تو خونه به همین کارا گذشت. کارای سادهی احمقانهی یهویی. اینقدر در لحظه که حتی نمیفهمیدم چرا رو مبل لش کردم و دنبال سخنرانیهای الن واتس میگردم. زندگی روزمرهی یکی دیگه یه روزی آرزوی تو بود که تبدیل به روزمرگی خودت میشه.
متاسفانه زمان خوبی و برای شروع سریال leftovers انتخاب نکردم ولی خب، زمان خوب اصلا کی هست؟
یه چیزی گفت، اصلا هرچی بهش فکر میکنم بیشتر باورم نمیشه. یه حرفی زد که با خودم فکر کردم فاک، داره راست میگه و از همون لحظه که مکالمه تموم شد با خودم میگم یعنی واقعا درست گفت؟ چطور تونست؟ همینقدر راحت یه حقیقت و بکنه تو مغز من بعدم بگه پس بذار همینجا جلسمونو نگه داریم. نه زن برگرد. برگرد ببینم چرا این حرف و زدی؟ یعنی چی؟ فاک
آدمی که تحت فشار بهتر عمل میکنه آدم نیست. یه بدن درد متحرکه با کابوسهای شبانه و سمت چپ بدنش شبیه این دیوارهاییه که جای قاب عکس های صد ساله روش مونده ولی خود قاب عکسا نیستن.
اینکه بتونی اون چیزی که خودت تلاش میکنی برای دیگران باشی و انجام بدی و ازشون دریافت کنی، یه جنسی از جایزه است که دنیا اونقدر دست و دل باز نیست که همیشه بهت بده. ولی وقتی میگیریش خستگی از تنت در میره.
حس میکنی اون سنگ بزرگ روی سینهات کمتر فشار میاره یا تو عضلههات برای دووم آوردن قویتر شدن.
یه نسیمه که تو گرما میخوره تو صورتت. یه بغله که سالها منتظرش بودی.
مثل صدای دست زدن بعد تموم شد فیلم میمونه_ یه جاهایی رکورد طولانیترین دست زدنها رو ثبت میکنن_.
یه غذای خوشمزه است که مدتها بود دلت میخواست ولی نمیشد بخوریش.
مثل اون لباسیه که بعد مدتها از تو کمد میکشیش بیرون و اندازهاته. یا بهتر از اون تو جیبش پول پیدا میکنی.
شبیه دیدن اون طلوعی میمونه رو قله که بالاخره با زمانبندی درست بهش رسیدی و اون لحظه همهچیز سر جاشه.
انگار بعد کلی بدو بدو بالاخره بشینی رو صندلی هواپیما و آماده تیکآف بشی.
مثل وقتی که اون تکلیفتو ننوشتی و درست سر موع از دفتر صدا میزنن وسایلتو جمع کنی بری دفتر چون اومدن دنبالت.
انگار اون امتحانی که فکر میکردی گند زدی ولی وقتی کارنامه میاد اونقدرم نمره ات بد نشده بود.
تو گویی یکی بعد مدتها ببینتت و بهت بگه چقدر خوشگل شدی و تو باور کنی که الکی نگفته.
اون یه باری که خط چشمت قرینه در میاد. یا کفشی که دوست داشتی زودتر از موعد آف خورده.
یا ایمیل اشتباهی که زدی و هیچکس ندیده و میتونی درستش کنی و آب از آب تکون نخوره.
و کلی مثالهای کوچیک دیگه که موقع افتادنشون تو آدم بهتری میشی و میشه این کوفت و در حد چند ساعت یا چند روز راحت تر تحمل کرد.
حس میکنی اون سنگ بزرگ روی سینهات کمتر فشار میاره یا تو عضلههات برای دووم آوردن قویتر شدن.
یه نسیمه که تو گرما میخوره تو صورتت. یه بغله که سالها منتظرش بودی.
مثل صدای دست زدن بعد تموم شد فیلم میمونه_ یه جاهایی رکورد طولانیترین دست زدنها رو ثبت میکنن_.
یه غذای خوشمزه است که مدتها بود دلت میخواست ولی نمیشد بخوریش.
مثل اون لباسیه که بعد مدتها از تو کمد میکشیش بیرون و اندازهاته. یا بهتر از اون تو جیبش پول پیدا میکنی.
شبیه دیدن اون طلوعی میمونه رو قله که بالاخره با زمانبندی درست بهش رسیدی و اون لحظه همهچیز سر جاشه.
انگار بعد کلی بدو بدو بالاخره بشینی رو صندلی هواپیما و آماده تیکآف بشی.
مثل وقتی که اون تکلیفتو ننوشتی و درست سر موع از دفتر صدا میزنن وسایلتو جمع کنی بری دفتر چون اومدن دنبالت.
انگار اون امتحانی که فکر میکردی گند زدی ولی وقتی کارنامه میاد اونقدرم نمره ات بد نشده بود.
تو گویی یکی بعد مدتها ببینتت و بهت بگه چقدر خوشگل شدی و تو باور کنی که الکی نگفته.
اون یه باری که خط چشمت قرینه در میاد. یا کفشی که دوست داشتی زودتر از موعد آف خورده.
یا ایمیل اشتباهی که زدی و هیچکس ندیده و میتونی درستش کنی و آب از آب تکون نخوره.
و کلی مثالهای کوچیک دیگه که موقع افتادنشون تو آدم بهتری میشی و میشه این کوفت و در حد چند ساعت یا چند روز راحت تر تحمل کرد.
Forwarded from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
خودانتقادی برای نابود کردن تو شکل نگرفته؛ سالها پیش، راهی بوده برای اینکه اشتباه نکنی، طرد نشی یا بهتر دیده بشی. اما راهکاری که زمانی از تو محافظت میکرده، میتونه امروز بزرگترین دشمن آرامشت باشه.
وسط پلیلیستم یهو دانیو من که پلی میشه یاد اون گریه بیامان وسط اتوبان میافتم.
یاد باد نگار جون. یاد باد.
یاد باد نگار جون. یاد باد.
به خودم جایزه میدم و این هفته رو مییندم و
جمله معروف ترومن و بلند میگم:
Incase i dont see you
Good afternoon
Good evening
And
Good night
جمله معروف ترومن و بلند میگم:
Incase i dont see you
Good afternoon
Good evening
And
Good night
یکی از کنجکاویهای بیهودهام اینکه دوست دارم اون دختری که یسنا میرطهماسب عاشقش شده رو ببینم. رفت تو رختکن راجع بهش گفت الانم این سریال جدیدش هی ویدیو میبینم که میگه حرفایی بود که میخواستم بزنم.
حالا فارغ از اینکه خودش هم قابل بحثه و سوال اصلی اینکه چرا اینقد درگیر این آدمه؟ من میخوام اون دختر و ببینم.
حالا فارغ از اینکه خودش هم قابل بحثه و سوال اصلی اینکه چرا اینقد درگیر این آدمه؟ من میخوام اون دختر و ببینم.
تو دهنم چرخید یا چیزی بگم بعد گفتم ولش کن. بعد خیال کردم صد تا زبون بلدم و ولش کن و سعی کردم به صد تا زبون تکرار کنم. آروم تر شدم.