اشک‌های قرمز
1.64K subscribers
1 photo
20 videos
2 links
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
این مبارزه هر روز منه. حتی اننام دادن کارهایی که دوست دارمم یه جور مبارزه است. با اون صدای تو سرم که میگه: چرا داری اینجوری لباس می‌پوشی؟ چرا داری خیلی حرف میزنی؟ چرا این کار و درست انجام دادی؟ که توجه کی‌و بدست بیاری؟ مطمئنی اینجا استخدامت کردن چون خوبی؟ چرا فکر میکنی بقیه خیلی براشون مهمه حتما با تو سیگار بکشن؟ حالا چون یه بار یکی باهات دردودل کرد فکر نکن تو بلدی به حرف آدما گوش کنی؟ مگه تو بلدی دوست هم داشته باشی؟ این رنگ لاک به نظرت واسه خرابا نیست؟ درس خوندنت که درس خوندن نبود، حتما کار کردنتم کار کردن نیست. تو که بلد نیستی تشکر کنی. و ...
یک عالمه حرف‌های از این دست که بخاطر هرکار کوچیکی تو سرم اکو میشه و من مجبورم هر روز شونه تخم‌مرغ‌های دیواره مغزم‌و چک کنم و با زور این سعی کنم صداشو خفه و خفه و خفه تر کنم.
این کار یه مبارزه هر روزست. اینقد که خسته میشم و یادم میره هنوز یک چشمم تاره، فلان فایل و برای قلانی نفرستادم. شیر توی یخچال تاریخ انقضاش نزدیک شده. ششمین ماهیه که نتونستم بهش بگم که هر روز بیشتر ... سیگار و نتونستم ترک کنم و شاید باورت نشه یه روزایی اینقد درگیر خفه کردن این صدام که یادم میره ناهار بخورم.
و یه روزایی این غول شکستم میده و مثل برجای دوقلو توی یازده سپتامبر فرو میریزم. تقریبا از وقتی که یادمه.
برای همینم همیشه خستم و برای همینم از خسته نباشید در جوابش متنفرم.
برای همینم به تراپیستم گفتم من به یه چیزی مثل مراسم تقدیر احتیاج دارم. که اون نشان شوالیه رو روی سینم بزنن و بگن تو بد نیستی. تو دوست داشتنی هستی. تو ارزشمندی. با تو سیگار کشیدن حال میده. من حرفامو به تو میزنم چون تو میفهمی و قضاوتم نمیکنی، من دوست دارم. تو جالبی بامزه ای.
ولی نه اون صدا خفه میشه نه من یکبارم شده تو این مبارزه میبرم.
تو اتاق سیگار داشتم به همکارم می‌گفتم: تو ممکنه فلان توانمندیت برات بدیهی باشه چون نمیدونی نداشتن اون توانمندی یعنی چی؟ ولی کس دیگه‌ای برای داشتن اون باید هزارتا روش مصنوعی سامورایی و بره که برسه. درسته به نظرت چیزی نمیاد ولی وقتی از سمت دیگران میبینی که این یه ارزشمندیه جز موارد قابل ارائه تو رزومه ذهنت نگهش دار‌.
دختری وسط حرفام وارد اتاق سیگار شد و همینطور که من میگفتم سیگارش و گذاشت روی لب و روشن کرد.
وقتی حرفام تموم شد خم شد و گفت: من امروز دقیقا باید اینایی که گفتی و میشنیدم. ممنونم.
با لبخند متواضعانه‌ای گفتم: بعد اونوقت میگن سیگار کشیدن خوب نیست.
این سکانس تموم شد اما، من موندم و صدای توی مغزم. همون صدایی که خفه نمیشه. داشت میگفت: باور نکن. تو زیادم ادم مهمی نیستی.
و من باز بدن درد گرفتم و کاتانا رو دراوردم و افتادم به جونش.
هرچی بهم بگی میزنم زیر گریه. هرچی.
یعنی میشه من بخوابم؟
Forwarded from Vannie
از مصیبت‌نامه‌ها فالی نمی‌گیرد کسی.
بزرگسالی اونجاییه که از بوی نرم‌کننده لباسی که زدی خوشحال میشی.
یه زمانی به آبان حسودیم میشد که توی خونه خودش سریال میدید و برای خودش چایی میریخت و یهو پامیشد کارای خونه رو میکرد یا رو مبلش لش میکرد و میرفت تو گوشیش و من نمیفهمیدم کجا میره یا مثلا حواسش بود به گلهاش آب بده غذا درست کنه و ‌... من حس می‌کردم اون همه این کارارو با یه نظم خاصی انجام میده همزمان که لجش میگیره چون دوست داشت کس دیگه‌ای بود تو خونه که این کارارو با همون کیفیت انجام بده.
امروز کلا تو خونه به همین کارا گذشت. کارای ساده‌ی احمقانه‌ی یهویی. اینقدر در لحظه که حتی نمیفهمیدم چرا رو مبل لش کردم و دنبال سخنرانی‌های الن واتس میگردم. زندگی روزمره‌ی یکی دیگه یه روزی آرزوی تو بود که تبدیل به روزمرگی خودت می‌شه.
من زندگی بدی ندارم. زندگی بد من‌‌و داره.
من با اطرافیانم مسئله انتخاب کلمات دارم.
Forwarded from Boketto (ぼけっと)
یا باید زندگی کنی یا فکر،
دوتاش باهم نمیشه
حتی جرات ندارم روی کاغذ بنویسمش. چجوری توقع دارن باور داشته باشمش؟
متاسفانه زمان خوبی و برای شروع سریال leftovers انتخاب نکردم ولی خب، زمان خوب اصلا کی هست؟
۴ نوامبر ۲۰۱۹
۱۴ اکتبر ۲۰۱۱
چون تابستونه خیلی سخته آدم هم افسرده باشه هم گرمش باشه.
یه چیزی گفت، اصلا هرچی بهش فکر میکنم بیشتر باورم نمیشه. یه حرفی زد که با خودم فکر کردم فاک، داره راست میگه و از همون لحظه که مکالمه تموم شد با خودم میگم یعنی واقعا درست گفت؟ چطور تونست؟ همینقدر راحت یه حقیقت و بکنه تو مغز من بعدم بگه پس بذار همینجا جلسمونو نگه داریم. نه زن برگرد. برگرد ببینم چرا این حرف و زدی؟ یعنی چی؟ فاک
آدمی که تحت فشار بهتر عمل میکنه آدم نیست. یه بدن درد متحرکه با کابوس‌های شبانه و سمت چپ بدنش شبیه این دیوارهاییه که جای قاب عکس های صد ساله روش مونده ولی خود قاب عکسا نیستن.
و در آخر، سایر چیزها مهم‌تر بود. تمام!
اینکه بتونی اون چیزی که خودت تلاش می‌کنی برای دیگران باشی و انجام بدی و ازشون دریافت کنی، یه جنسی از جایزه است که دنیا اونقدر دست و دل باز نیست که همیشه بهت بده. ولی وقتی می‌گیریش خستگی از تنت در میره.
حس می‌کنی اون سنگ بزرگ روی سینه‌ات کمتر فشار میاره یا تو عضله‌هات برای دووم آوردن قوی‌تر شدن.
یه نسیمه که تو گرما می‌خوره تو صورتت. یه بغله که سال‌ها منتظرش بودی.
مثل صدای دست زدن بعد تموم شد فیلم می‌مونه_ یه جاهایی رکورد طولانی‌ترین دست زدن‌ها رو ثبت می‌کنن_.
یه غذای خوشمزه است که مدت‌ها بود دلت می‌خواست ولی نمی‌شد بخوریش.
مثل اون لباسیه که بعد مدتها از تو کمد میکشیش بیرون و اندازه‌اته. یا بهتر از اون تو جیبش پول پیدا میکنی.
شبیه دیدن اون طلوعی می‌مونه رو قله که بالاخره با زمانبندی درست بهش رسیدی و اون لحظه همه‌چیز سر جاشه.
انگار بعد کلی بدو بدو بالاخره بشینی رو صندلی هواپیما و آماده تیکآف بشی.
مثل وقتی که اون تکلیفت‌و ننوشتی و درست سر موع از دفتر صدا میزنن وسایلت‌و جمع کنی بری دفتر چون اومدن دنبالت.
انگار اون امتحانی که فکر می‌کردی گند زدی ولی وقتی کارنامه میاد اونقدرم نمره ات بد نشده بود.
تو گویی یکی بعد مدت‌ها ببینتت و بهت بگه چقدر خوشگل شدی و تو باور کنی که الکی نگفته.
اون یه باری که خط چشمت قرینه در میاد. یا کفشی که دوست داشتی زودتر از موعد آف خورده.
یا ایمیل اشتباهی که زدی و هیچکس ندیده و میتونی درستش کنی و آب از آب تکون نخوره.
و کلی مثال‌های کوچیک دیگه که موقع افتادنشون تو آدم بهتری می‌شی و میشه این کوفت و در حد چند ساعت یا چند روز راحت تر تحمل کرد.
خودانتقادی برای نابود کردن تو شکل نگرفته؛ سال‌ها پیش، راهی بوده برای اینکه اشتباه نکنی، طرد نشی یا بهتر دیده بشی. اما راهکاری که زمانی از تو محافظت می‌کرده، می‌تونه امروز بزرگ‌ترین دشمن آرامشت باشه.
وسط پلی‌لیستم یهو دانی‌و من که پلی میشه یاد اون گریه بی‌امان وسط اتوبان می‌افتم.
یاد باد نگار جون. یاد باد.
از صبح آتیش و زیرم روشن کردن. هنوز دارم می‌سوزم