به خودم اجازه میدم هروقت خواستم بهش فکر کنم ولی به خودم اجازه نمیدم دلم براش تنگ شه. عجیب نیست؟
بهم گفت: من جرات ندارم اسمتو تو خونه بیارم. حتی نمیتونم بگم که تو هستی.
و همچنان با خودم فکر میکنم آیا بهشت واقعا زیر پاهای اون هست؟
و همچنان با خودم فکر میکنم آیا بهشت واقعا زیر پاهای اون هست؟
اینکه زندگی راحت من باعث اذیت شدن اونه بهم حس عذاب وجدان نمیده. اینکه زندگی راحت من خواسته خودش بوده و اون جنبهاشو نداره اذیتم میکنه.
وقتی بهت میگن be careful what you wish for دقیق من و اونیم.
وقتی بهت میگن be careful what you wish for دقیق من و اونیم.
من سوگواری میکنم برای کسی که زندس ولی مرده. یکی دیگه سوگواری میکنه برای کسی که مرده ولی ای کاش زنده بود.
این مبارزه هر روز منه. حتی اننام دادن کارهایی که دوست دارمم یه جور مبارزه است. با اون صدای تو سرم که میگه: چرا داری اینجوری لباس میپوشی؟ چرا داری خیلی حرف میزنی؟ چرا این کار و درست انجام دادی؟ که توجه کیو بدست بیاری؟ مطمئنی اینجا استخدامت کردن چون خوبی؟ چرا فکر میکنی بقیه خیلی براشون مهمه حتما با تو سیگار بکشن؟ حالا چون یه بار یکی باهات دردودل کرد فکر نکن تو بلدی به حرف آدما گوش کنی؟ مگه تو بلدی دوست هم داشته باشی؟ این رنگ لاک به نظرت واسه خرابا نیست؟ درس خوندنت که درس خوندن نبود، حتما کار کردنتم کار کردن نیست. تو که بلد نیستی تشکر کنی. و ...
یک عالمه حرفهای از این دست که بخاطر هرکار کوچیکی تو سرم اکو میشه و من مجبورم هر روز شونه تخممرغهای دیواره مغزمو چک کنم و با زور این سعی کنم صداشو خفه و خفه و خفه تر کنم.
این کار یه مبارزه هر روزست. اینقد که خسته میشم و یادم میره هنوز یک چشمم تاره، فلان فایل و برای قلانی نفرستادم. شیر توی یخچال تاریخ انقضاش نزدیک شده. ششمین ماهیه که نتونستم بهش بگم که هر روز بیشتر ... سیگار و نتونستم ترک کنم و شاید باورت نشه یه روزایی اینقد درگیر خفه کردن این صدام که یادم میره ناهار بخورم.
و یه روزایی این غول شکستم میده و مثل برجای دوقلو توی یازده سپتامبر فرو میریزم. تقریبا از وقتی که یادمه.
برای همینم همیشه خستم و برای همینم از خسته نباشید در جوابش متنفرم.
برای همینم به تراپیستم گفتم من به یه چیزی مثل مراسم تقدیر احتیاج دارم. که اون نشان شوالیه رو روی سینم بزنن و بگن تو بد نیستی. تو دوست داشتنی هستی. تو ارزشمندی. با تو سیگار کشیدن حال میده. من حرفامو به تو میزنم چون تو میفهمی و قضاوتم نمیکنی، من دوست دارم. تو جالبی بامزه ای.
ولی نه اون صدا خفه میشه نه من یکبارم شده تو این مبارزه میبرم.
یک عالمه حرفهای از این دست که بخاطر هرکار کوچیکی تو سرم اکو میشه و من مجبورم هر روز شونه تخممرغهای دیواره مغزمو چک کنم و با زور این سعی کنم صداشو خفه و خفه و خفه تر کنم.
این کار یه مبارزه هر روزست. اینقد که خسته میشم و یادم میره هنوز یک چشمم تاره، فلان فایل و برای قلانی نفرستادم. شیر توی یخچال تاریخ انقضاش نزدیک شده. ششمین ماهیه که نتونستم بهش بگم که هر روز بیشتر ... سیگار و نتونستم ترک کنم و شاید باورت نشه یه روزایی اینقد درگیر خفه کردن این صدام که یادم میره ناهار بخورم.
و یه روزایی این غول شکستم میده و مثل برجای دوقلو توی یازده سپتامبر فرو میریزم. تقریبا از وقتی که یادمه.
برای همینم همیشه خستم و برای همینم از خسته نباشید در جوابش متنفرم.
برای همینم به تراپیستم گفتم من به یه چیزی مثل مراسم تقدیر احتیاج دارم. که اون نشان شوالیه رو روی سینم بزنن و بگن تو بد نیستی. تو دوست داشتنی هستی. تو ارزشمندی. با تو سیگار کشیدن حال میده. من حرفامو به تو میزنم چون تو میفهمی و قضاوتم نمیکنی، من دوست دارم. تو جالبی بامزه ای.
ولی نه اون صدا خفه میشه نه من یکبارم شده تو این مبارزه میبرم.
تو اتاق سیگار داشتم به همکارم میگفتم: تو ممکنه فلان توانمندیت برات بدیهی باشه چون نمیدونی نداشتن اون توانمندی یعنی چی؟ ولی کس دیگهای برای داشتن اون باید هزارتا روش مصنوعی سامورایی و بره که برسه. درسته به نظرت چیزی نمیاد ولی وقتی از سمت دیگران میبینی که این یه ارزشمندیه جز موارد قابل ارائه تو رزومه ذهنت نگهش دار.
دختری وسط حرفام وارد اتاق سیگار شد و همینطور که من میگفتم سیگارش و گذاشت روی لب و روشن کرد.
وقتی حرفام تموم شد خم شد و گفت: من امروز دقیقا باید اینایی که گفتی و میشنیدم. ممنونم.
با لبخند متواضعانهای گفتم: بعد اونوقت میگن سیگار کشیدن خوب نیست.
این سکانس تموم شد اما، من موندم و صدای توی مغزم. همون صدایی که خفه نمیشه. داشت میگفت: باور نکن. تو زیادم ادم مهمی نیستی.
و من باز بدن درد گرفتم و کاتانا رو دراوردم و افتادم به جونش.
دختری وسط حرفام وارد اتاق سیگار شد و همینطور که من میگفتم سیگارش و گذاشت روی لب و روشن کرد.
وقتی حرفام تموم شد خم شد و گفت: من امروز دقیقا باید اینایی که گفتی و میشنیدم. ممنونم.
با لبخند متواضعانهای گفتم: بعد اونوقت میگن سیگار کشیدن خوب نیست.
این سکانس تموم شد اما، من موندم و صدای توی مغزم. همون صدایی که خفه نمیشه. داشت میگفت: باور نکن. تو زیادم ادم مهمی نیستی.
و من باز بدن درد گرفتم و کاتانا رو دراوردم و افتادم به جونش.
یه زمانی به آبان حسودیم میشد که توی خونه خودش سریال میدید و برای خودش چایی میریخت و یهو پامیشد کارای خونه رو میکرد یا رو مبلش لش میکرد و میرفت تو گوشیش و من نمیفهمیدم کجا میره یا مثلا حواسش بود به گلهاش آب بده غذا درست کنه و ... من حس میکردم اون همه این کارارو با یه نظم خاصی انجام میده همزمان که لجش میگیره چون دوست داشت کس دیگهای بود تو خونه که این کارارو با همون کیفیت انجام بده.
امروز کلا تو خونه به همین کارا گذشت. کارای سادهی احمقانهی یهویی. اینقدر در لحظه که حتی نمیفهمیدم چرا رو مبل لش کردم و دنبال سخنرانیهای الن واتس میگردم. زندگی روزمرهی یکی دیگه یه روزی آرزوی تو بود که تبدیل به روزمرگی خودت میشه.
امروز کلا تو خونه به همین کارا گذشت. کارای سادهی احمقانهی یهویی. اینقدر در لحظه که حتی نمیفهمیدم چرا رو مبل لش کردم و دنبال سخنرانیهای الن واتس میگردم. زندگی روزمرهی یکی دیگه یه روزی آرزوی تو بود که تبدیل به روزمرگی خودت میشه.
متاسفانه زمان خوبی و برای شروع سریال leftovers انتخاب نکردم ولی خب، زمان خوب اصلا کی هست؟
یه چیزی گفت، اصلا هرچی بهش فکر میکنم بیشتر باورم نمیشه. یه حرفی زد که با خودم فکر کردم فاک، داره راست میگه و از همون لحظه که مکالمه تموم شد با خودم میگم یعنی واقعا درست گفت؟ چطور تونست؟ همینقدر راحت یه حقیقت و بکنه تو مغز من بعدم بگه پس بذار همینجا جلسمونو نگه داریم. نه زن برگرد. برگرد ببینم چرا این حرف و زدی؟ یعنی چی؟ فاک
آدمی که تحت فشار بهتر عمل میکنه آدم نیست. یه بدن درد متحرکه با کابوسهای شبانه و سمت چپ بدنش شبیه این دیوارهاییه که جای قاب عکس های صد ساله روش مونده ولی خود قاب عکسا نیستن.