عموم آدمها ترس از دست دادن دارن ولی من با از دست دادن کنار اومدم. اینقدری که آدمها هستن و من روزی هزاربار از دستشون میدم تو خودم و با ترس دوباره مواجه شدنشون زندگی میکنم. انگار هر بار که ببینمشون بار اوله.
نیاز دارم گلدون باشم و بهم در زمان مشخصی آب بدن، خاکمو عوض کنن و در صورت رشد منو تو گلدون بزرگتری بذارن.
مامان میگفت بچه که بودی برای اینکه توی پوشکت برینی یا میرفتی پشت مبل یا یهو خیره میشدی به یه نقطه.
حالا که بزرگ شدم و ریدنم دست خودمه، موقعی که دارم فکر میکنم خیره میشم به یه نقطه و میرم تو خودم اینقدری که صدامم میکنن نمیشنوم.
شاید باید به اطرافیانم بگم که ببین دارم میرینم، ولم کنید.
حالا که بزرگ شدم و ریدنم دست خودمه، موقعی که دارم فکر میکنم خیره میشم به یه نقطه و میرم تو خودم اینقدری که صدامم میکنن نمیشنوم.
شاید باید به اطرافیانم بگم که ببین دارم میرینم، ولم کنید.
یه زمانی میگفتن موی سفید یعنی طرف خیلی دنیا دیده و سردوگرم روزگار چشیده است.
من تک تک موهای سفیدم مال کارمه. مثلا تا اخر وقت امروز یه دسته موی سفید خواهم داشت تازه به جز موهایی که داره میریزه.
نه دنیا رو دیدم نه سردوگرم روزگار چشیدم. فقط استرس کشیدم. هر بار هم به خودم گفتم سعی میکنم پیش نیاد و اتفاقای بد نیافته و هر بار بدتر شد که بهتر نشه.
این وسط کسایی که میگن پیشرفت کردی و ... رو دلم میخواد با ساتور تیکه تیکه کنم. چون بله من نسبت به ۲۵ سالگیم پیشرفت کردم ولی ایا شما دیدی که خوشحال باشم؟ احساس رضایت دیدی؟ اصلا لذت بردن از زندگی دیدی؟
من تک تک موهای سفیدم مال کارمه. مثلا تا اخر وقت امروز یه دسته موی سفید خواهم داشت تازه به جز موهایی که داره میریزه.
نه دنیا رو دیدم نه سردوگرم روزگار چشیدم. فقط استرس کشیدم. هر بار هم به خودم گفتم سعی میکنم پیش نیاد و اتفاقای بد نیافته و هر بار بدتر شد که بهتر نشه.
این وسط کسایی که میگن پیشرفت کردی و ... رو دلم میخواد با ساتور تیکه تیکه کنم. چون بله من نسبت به ۲۵ سالگیم پیشرفت کردم ولی ایا شما دیدی که خوشحال باشم؟ احساس رضایت دیدی؟ اصلا لذت بردن از زندگی دیدی؟
به خودم اجازه میدم هروقت خواستم بهش فکر کنم ولی به خودم اجازه نمیدم دلم براش تنگ شه. عجیب نیست؟
بهم گفت: من جرات ندارم اسمتو تو خونه بیارم. حتی نمیتونم بگم که تو هستی.
و همچنان با خودم فکر میکنم آیا بهشت واقعا زیر پاهای اون هست؟
و همچنان با خودم فکر میکنم آیا بهشت واقعا زیر پاهای اون هست؟
اینکه زندگی راحت من باعث اذیت شدن اونه بهم حس عذاب وجدان نمیده. اینکه زندگی راحت من خواسته خودش بوده و اون جنبهاشو نداره اذیتم میکنه.
وقتی بهت میگن be careful what you wish for دقیق من و اونیم.
وقتی بهت میگن be careful what you wish for دقیق من و اونیم.
من سوگواری میکنم برای کسی که زندس ولی مرده. یکی دیگه سوگواری میکنه برای کسی که مرده ولی ای کاش زنده بود.
این مبارزه هر روز منه. حتی اننام دادن کارهایی که دوست دارمم یه جور مبارزه است. با اون صدای تو سرم که میگه: چرا داری اینجوری لباس میپوشی؟ چرا داری خیلی حرف میزنی؟ چرا این کار و درست انجام دادی؟ که توجه کیو بدست بیاری؟ مطمئنی اینجا استخدامت کردن چون خوبی؟ چرا فکر میکنی بقیه خیلی براشون مهمه حتما با تو سیگار بکشن؟ حالا چون یه بار یکی باهات دردودل کرد فکر نکن تو بلدی به حرف آدما گوش کنی؟ مگه تو بلدی دوست هم داشته باشی؟ این رنگ لاک به نظرت واسه خرابا نیست؟ درس خوندنت که درس خوندن نبود، حتما کار کردنتم کار کردن نیست. تو که بلد نیستی تشکر کنی. و ...
یک عالمه حرفهای از این دست که بخاطر هرکار کوچیکی تو سرم اکو میشه و من مجبورم هر روز شونه تخممرغهای دیواره مغزمو چک کنم و با زور این سعی کنم صداشو خفه و خفه و خفه تر کنم.
این کار یه مبارزه هر روزست. اینقد که خسته میشم و یادم میره هنوز یک چشمم تاره، فلان فایل و برای قلانی نفرستادم. شیر توی یخچال تاریخ انقضاش نزدیک شده. ششمین ماهیه که نتونستم بهش بگم که هر روز بیشتر ... سیگار و نتونستم ترک کنم و شاید باورت نشه یه روزایی اینقد درگیر خفه کردن این صدام که یادم میره ناهار بخورم.
و یه روزایی این غول شکستم میده و مثل برجای دوقلو توی یازده سپتامبر فرو میریزم. تقریبا از وقتی که یادمه.
برای همینم همیشه خستم و برای همینم از خسته نباشید در جوابش متنفرم.
برای همینم به تراپیستم گفتم من به یه چیزی مثل مراسم تقدیر احتیاج دارم. که اون نشان شوالیه رو روی سینم بزنن و بگن تو بد نیستی. تو دوست داشتنی هستی. تو ارزشمندی. با تو سیگار کشیدن حال میده. من حرفامو به تو میزنم چون تو میفهمی و قضاوتم نمیکنی، من دوست دارم. تو جالبی بامزه ای.
ولی نه اون صدا خفه میشه نه من یکبارم شده تو این مبارزه میبرم.
یک عالمه حرفهای از این دست که بخاطر هرکار کوچیکی تو سرم اکو میشه و من مجبورم هر روز شونه تخممرغهای دیواره مغزمو چک کنم و با زور این سعی کنم صداشو خفه و خفه و خفه تر کنم.
این کار یه مبارزه هر روزست. اینقد که خسته میشم و یادم میره هنوز یک چشمم تاره، فلان فایل و برای قلانی نفرستادم. شیر توی یخچال تاریخ انقضاش نزدیک شده. ششمین ماهیه که نتونستم بهش بگم که هر روز بیشتر ... سیگار و نتونستم ترک کنم و شاید باورت نشه یه روزایی اینقد درگیر خفه کردن این صدام که یادم میره ناهار بخورم.
و یه روزایی این غول شکستم میده و مثل برجای دوقلو توی یازده سپتامبر فرو میریزم. تقریبا از وقتی که یادمه.
برای همینم همیشه خستم و برای همینم از خسته نباشید در جوابش متنفرم.
برای همینم به تراپیستم گفتم من به یه چیزی مثل مراسم تقدیر احتیاج دارم. که اون نشان شوالیه رو روی سینم بزنن و بگن تو بد نیستی. تو دوست داشتنی هستی. تو ارزشمندی. با تو سیگار کشیدن حال میده. من حرفامو به تو میزنم چون تو میفهمی و قضاوتم نمیکنی، من دوست دارم. تو جالبی بامزه ای.
ولی نه اون صدا خفه میشه نه من یکبارم شده تو این مبارزه میبرم.
تو اتاق سیگار داشتم به همکارم میگفتم: تو ممکنه فلان توانمندیت برات بدیهی باشه چون نمیدونی نداشتن اون توانمندی یعنی چی؟ ولی کس دیگهای برای داشتن اون باید هزارتا روش مصنوعی سامورایی و بره که برسه. درسته به نظرت چیزی نمیاد ولی وقتی از سمت دیگران میبینی که این یه ارزشمندیه جز موارد قابل ارائه تو رزومه ذهنت نگهش دار.
دختری وسط حرفام وارد اتاق سیگار شد و همینطور که من میگفتم سیگارش و گذاشت روی لب و روشن کرد.
وقتی حرفام تموم شد خم شد و گفت: من امروز دقیقا باید اینایی که گفتی و میشنیدم. ممنونم.
با لبخند متواضعانهای گفتم: بعد اونوقت میگن سیگار کشیدن خوب نیست.
این سکانس تموم شد اما، من موندم و صدای توی مغزم. همون صدایی که خفه نمیشه. داشت میگفت: باور نکن. تو زیادم ادم مهمی نیستی.
و من باز بدن درد گرفتم و کاتانا رو دراوردم و افتادم به جونش.
دختری وسط حرفام وارد اتاق سیگار شد و همینطور که من میگفتم سیگارش و گذاشت روی لب و روشن کرد.
وقتی حرفام تموم شد خم شد و گفت: من امروز دقیقا باید اینایی که گفتی و میشنیدم. ممنونم.
با لبخند متواضعانهای گفتم: بعد اونوقت میگن سیگار کشیدن خوب نیست.
این سکانس تموم شد اما، من موندم و صدای توی مغزم. همون صدایی که خفه نمیشه. داشت میگفت: باور نکن. تو زیادم ادم مهمی نیستی.
و من باز بدن درد گرفتم و کاتانا رو دراوردم و افتادم به جونش.