یه وقتایی با خودم فکر میکنم الویت بودن چقدر قشنگ میتونه باشه. و وقتی میخوام ببینم الویت هستم یا نه عموما ناامید میشم. بعد می افتم رو این فاز که خب خودت سعی کن الویت خودت باشی و باز ناامید میشم چون واقعا کار سختیه و یه درصدی از خودخواهی میخواد که من اصلا و ابدا تو محیطی که بزرگ شدم ندیدم. یعنی مثلا به من یاد دادن حرفای بقیه از خودت مهم تره. عذای بقیه از غذای خودت مهم تره و الخ. شکستن نامیدی هایی که به شدنشون عادت کردی از ناامیدی هایی که بوجود میان و بلدشون نیستی سخت تره. چون میگی اگه ناامید نشم پس الان په حسی باید بکنم؟ اونوقت هزار تا حس دیگه میاد تو روت و خب سخته آقا سخته.
من عموما تا نه ده شب سر کارم. وقتیم بهم میگن چرا خونه نمیری میگم چون کسی منتظرم نیست و حوصله ام سر میره. واقعیته و به نظر من دردناک نیست. ادم نهایت باید یه جایی برای خواب داشته باشه و بتونه حموم کنه. وقتی میرم خونه میبینم یه یخچالی دارم که باسنم دریده شد قسطشو دادم ولی نمیتونم پرش کنم یا اصلا نیستم که بخوام چیزی درست کنم. وقتی گلامو میبینم که اویزون میشن و باهاشون حرف میزنم که منم همینطور گل عزیزم منم همینطور. خب ترجیح میدم بمونم سر کار تو اکسل ها و اعداد غرق شم ولی خونه نرم.
یه مدل خندهای داره که من تو هیچ آدم دیگهای ندیدم. از ته دل نیست. یه حالت لبخند طوریه ولی عمیقه. هر بار یه چیزی میگم و اونجوری میخنده همهچی یادم میره. بخاطر همینم هست که دووم آوردم.
لبخندش باعث میشه به حرف اقای تد لسو برسم و گلدفیش باشم.
لبخندش باعث میشه به حرف اقای تد لسو برسم و گلدفیش باشم.
دیگران زیاد بهت اهمیت نمیدن ولی دلیل نمیشه بهت توجه نکنن. این دوتا باهم فرق داره.
یکی از ناراحتی هام در نبود اینترنت رختکن بازنده ها بود. الان با اپیزود سی میتونم تا صبح زندگی کنم.
جهاد اکبر من مبارزه با مادرمه که سه ساله پیشش زندگی نمیکنم ولی بدون اجاره تو سر من ساکنه.
عموم آدمها ترس از دست دادن دارن ولی من با از دست دادن کنار اومدم. اینقدری که آدمها هستن و من روزی هزاربار از دستشون میدم تو خودم و با ترس دوباره مواجه شدنشون زندگی میکنم. انگار هر بار که ببینمشون بار اوله.
نیاز دارم گلدون باشم و بهم در زمان مشخصی آب بدن، خاکمو عوض کنن و در صورت رشد منو تو گلدون بزرگتری بذارن.
مامان میگفت بچه که بودی برای اینکه توی پوشکت برینی یا میرفتی پشت مبل یا یهو خیره میشدی به یه نقطه.
حالا که بزرگ شدم و ریدنم دست خودمه، موقعی که دارم فکر میکنم خیره میشم به یه نقطه و میرم تو خودم اینقدری که صدامم میکنن نمیشنوم.
شاید باید به اطرافیانم بگم که ببین دارم میرینم، ولم کنید.
حالا که بزرگ شدم و ریدنم دست خودمه، موقعی که دارم فکر میکنم خیره میشم به یه نقطه و میرم تو خودم اینقدری که صدامم میکنن نمیشنوم.
شاید باید به اطرافیانم بگم که ببین دارم میرینم، ولم کنید.
یه زمانی میگفتن موی سفید یعنی طرف خیلی دنیا دیده و سردوگرم روزگار چشیده است.
من تک تک موهای سفیدم مال کارمه. مثلا تا اخر وقت امروز یه دسته موی سفید خواهم داشت تازه به جز موهایی که داره میریزه.
نه دنیا رو دیدم نه سردوگرم روزگار چشیدم. فقط استرس کشیدم. هر بار هم به خودم گفتم سعی میکنم پیش نیاد و اتفاقای بد نیافته و هر بار بدتر شد که بهتر نشه.
این وسط کسایی که میگن پیشرفت کردی و ... رو دلم میخواد با ساتور تیکه تیکه کنم. چون بله من نسبت به ۲۵ سالگیم پیشرفت کردم ولی ایا شما دیدی که خوشحال باشم؟ احساس رضایت دیدی؟ اصلا لذت بردن از زندگی دیدی؟
من تک تک موهای سفیدم مال کارمه. مثلا تا اخر وقت امروز یه دسته موی سفید خواهم داشت تازه به جز موهایی که داره میریزه.
نه دنیا رو دیدم نه سردوگرم روزگار چشیدم. فقط استرس کشیدم. هر بار هم به خودم گفتم سعی میکنم پیش نیاد و اتفاقای بد نیافته و هر بار بدتر شد که بهتر نشه.
این وسط کسایی که میگن پیشرفت کردی و ... رو دلم میخواد با ساتور تیکه تیکه کنم. چون بله من نسبت به ۲۵ سالگیم پیشرفت کردم ولی ایا شما دیدی که خوشحال باشم؟ احساس رضایت دیدی؟ اصلا لذت بردن از زندگی دیدی؟
به خودم اجازه میدم هروقت خواستم بهش فکر کنم ولی به خودم اجازه نمیدم دلم براش تنگ شه. عجیب نیست؟
بهم گفت: من جرات ندارم اسمتو تو خونه بیارم. حتی نمیتونم بگم که تو هستی.
و همچنان با خودم فکر میکنم آیا بهشت واقعا زیر پاهای اون هست؟
و همچنان با خودم فکر میکنم آیا بهشت واقعا زیر پاهای اون هست؟