اشک‌های قرمز
1.64K subscribers
1 photo
20 videos
2 links
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
برق خانه رفته است. درست زمانی که تنها کانال خوب ماهواره موسیقی محبوبم را پخش میکرد. در تاریکی نشسته ام و با کیبوردی که حروف فارسی ندارد تایپ میکنم. روی سیستم شرکت که با اینترنت خاصی میتواند مرا به اینجا برساند. هیچ چیزم به هیچ چیزم نمی اید و رسیدن به هر چیزی نیازمند هزار روش سامورایی است. هر بار از من میپرسند حالت چطور است میگویم خسته ام. خسته از ننوشتن. خسته از کار کردن. خسته از خشکی لب و تاری چشم چپ. خسته از حماقت آدمها. حالا نه که من خیلی بیشتر بفهمم ولی بلدم چطور در سی و سه سالگی مدیریت کنم که برای چه چیزهایی حرص بخورم و برای چه چیزهایی نه. همین است که مرا نسبت به بعضی بزرگ ترهایم زده میکنم. اینکه با چهل شصت یا صد سال سن هنوز میگذارند صاقی کف پای همسایه بغلیشان همانقدر روی مخشان برود که بالا رفتن قیمت دلار. خوشبختانه جدیدا هر وقت همچین چیزهایی میشنوم به شوخی میگویم: بابا من یه چشم تاره چی میکی؟ و واقعا شاید کسی نداند زندگی با یک چشم واضح و یک چشم تار چقدر مبتواند روی مخ تر از قطعی برق وسط موزیک محبوب و کیبورد بدون فارسی باشد.
I WOULD PREFER NOT TO...
من زورم فقط به موهام می‌رسه...
نیاز دارم خارج از خونه بدون ویوم به جایی بشینم و مدت طولانی به رو به روم خیره شم و با مغزم صحبت کنم که وا بده و رها کنه. ابرها در گذرن.
هنوز میتونی ماچا بخوری و بدویی و عکس با ایفونی بذاری که با 1100 هیچ فرقی نداره؟ آفرین واقعا..
Forwarded from | نیلی | (Zeinab Hosseini)
پس نتیجه می‌گیریم بالاتر از سیاهی هم رنگی بود.
روزی هفتصد بار به هشتصد روش سامورایی به نهصد نفر فحش میدم و درود میفرستم به روح آقای سکویی بزرگ که حقیقتا االکوی من در ابراز خشم فعال است.
تراپی مدام آدم و خیلی سوبر میکنه. مثلا میخوای بهت بر بخوره. نمیخوره. میخوای اذیت شی. نمیشی. ادم رو به روت توقع داره تو گریه کنی ناراحت شی ولی تو یه دو دقیقه خیره نگاه میکنی بعد میگی رو حرفت فکر میکنم. الان کمی ناراحتم ولی مطمئنم بعدا میتونیم راجع بهش صحبت کنیم و حلش کنیم. خب نیگا کن. من شاید باید فحش بدم. شاید اصلا باید هوچی گری کرد. چیه این حجم از سوبری؟
یه وقتایی با خودم فکر میکنم الویت بودن چقدر قشنگ میتونه باشه. و وقتی میخوام ببینم الویت هستم یا نه عموما ناامید میشم. بعد می افتم رو این فاز که خب خودت سعی کن الویت خودت باشی و باز ناامید میشم چون واقعا کار سختیه و یه درصدی از خودخواهی میخواد که من اصلا و ابدا تو محیطی که بزرگ شدم ندیدم. یعنی مثلا به من یاد دادن حرفای بقیه از خودت مهم تره. عذای بقیه از غذای خودت مهم تره و الخ. شکستن نامیدی هایی که به شدنشون عادت کردی از ناامیدی هایی که بوجود میان و بلدشون نیستی سخت تره. چون میگی اگه ناامید نشم پس الان په حسی باید بکنم؟ اونوقت هزار تا حس دیگه میاد تو روت و خب سخته آقا سخته.
من عموما تا نه ده شب سر کارم. وقتیم بهم میگن چرا خونه نمیری میگم چون کسی منتظرم نیست و حوصله ام سر میره. واقعیته و به نظر من دردناک نیست. ادم نهایت باید یه جایی برای خواب داشته باشه و بتونه حموم کنه. وقتی میرم خونه میبینم یه یخچالی دارم که باسنم دریده شد قسطشو دادم ولی نمیتونم پرش کنم یا اصلا نیستم که بخوام چیزی درست کنم. وقتی گلامو میبینم که اویزون میشن و باهاشون حرف میزنم که منم همینطور گل عزیزم منم همینطور. خب ترجیح میدم بمونم سر کار تو اکسل ها و اعداد غرق شم ولی خونه نرم.
الان از اون زمان هاست که من میخوام یکی مثل خودم بهم گوش کنه.
یه مدل خنده‌ای داره که من تو هیچ آدم دیگه‌ای ندیدم. از ته دل نیست. یه حالت لبخند طوریه ولی عمیقه. هر بار یه چیزی می‌گم و اونجوری می‌خنده همه‌چی یادم میره. بخاطر همینم هست که دووم آوردم.
لبخندش باعث میشه به حرف اقای تد لسو برسم و گلدفیش باشم.
دیگران زیاد بهت اهمیت نمیدن ولی دلیل نمیشه بهت توجه نکنن. این دوتا باهم فرق داره.
یکی از ناراحتی هام در نبود اینترنت رختکن بازنده ها بود. الان با اپیزود سی میتونم تا صبح زندگی کنم.
امروز دلم یه جایزه میخواست برای دووم آوردن ولی چیزی پیدا نکردم.
جهاد اکبر من مبارزه با مادرمه که سه ساله پیشش زندگی نمیکنم ولی بدون اجاره تو سر من ساکنه.
عموم آدمها ترس از دست دادن دارن ولی من با از دست دادن کنار اومدم. اینقدری که آدمها هستن و من روزی هزاربار از دستشون میدم‌ تو خودم و با ترس دوباره مواجه شدنشون زندگی میکنم. انگار هر بار که ببینمشون بار اوله.
همیشه جایی خوشی تموم میشه که انتظارشو نداری.
یه وقتایی یهو به خودت میای میبینی به غرق شدن عادت کردی.
همیشه کوتاه کردن موهام بهترین تصمیم زندگیم بود.