از وقتی یکی از چشمامو از دست دادم، دنیا جای عجیبی شد. یک ور واضح یه ور تار. خیلی خیلی تار.
اشکهای قرمز
از وقتی یکی از چشمامو از دست دادم، دنیا جای عجیبی شد. یک ور واضح یه ور تار. خیلی خیلی تار.
در حین دیدن اتک ان تایتان برای 4امین بار، فهمیدم با توجه به شرایطم میتونم هانجی-سان باشم.
تراپی آدم در مورد همه چیز سوبر میکنه. به یه نقطه ای میرسی هیچی بهت برخورد نمیکنه. کارهای قابل کنترل زندگی از کارهای غیرقابل کنترلش کاملا سوا میشه. تکلیفت با خودت و دنیا و همه آدمهاش معلومه. هرازگاهی حرص فقط میخوری که خب چرا مثلا من این وضعیت و با یه جیب پر پول و در یک کشور ازاد ندارم ولی خب اونم بعد دو دقیقه برات حل میشه.
Forwarded from Vannie
من مطمئن نیستم که ما بتوانیم واقعا بفهمیم جنس قلب دلقک ها از چیست؛ چون آنها قلبشان را پشت دلقکیشان پنهان میکنند.
Forwarded from CercisSiliquastrum
۲۹ اکتبر ۱۹۷۷
چه غریب؛ دیگر صدایش را، که آنقدر خوب میشناختم،نمیشنوم. همان چیزی که میگویند تار و پود خاطره است.( افت و خیز دوست داشتنی صدایش...). مانند ناشنوایی موضعی...
رولان بارت
چه غریب؛ دیگر صدایش را، که آنقدر خوب میشناختم،نمیشنوم. همان چیزی که میگویند تار و پود خاطره است.( افت و خیز دوست داشتنی صدایش...). مانند ناشنوایی موضعی...
رولان بارت
برق خانه رفته است. درست زمانی که تنها کانال خوب ماهواره موسیقی محبوبم را پخش میکرد. در تاریکی نشسته ام و با کیبوردی که حروف فارسی ندارد تایپ میکنم. روی سیستم شرکت که با اینترنت خاصی میتواند مرا به اینجا برساند. هیچ چیزم به هیچ چیزم نمی اید و رسیدن به هر چیزی نیازمند هزار روش سامورایی است. هر بار از من میپرسند حالت چطور است میگویم خسته ام. خسته از ننوشتن. خسته از کار کردن. خسته از خشکی لب و تاری چشم چپ. خسته از حماقت آدمها. حالا نه که من خیلی بیشتر بفهمم ولی بلدم چطور در سی و سه سالگی مدیریت کنم که برای چه چیزهایی حرص بخورم و برای چه چیزهایی نه. همین است که مرا نسبت به بعضی بزرگ ترهایم زده میکنم. اینکه با چهل شصت یا صد سال سن هنوز میگذارند صاقی کف پای همسایه بغلیشان همانقدر روی مخشان برود که بالا رفتن قیمت دلار. خوشبختانه جدیدا هر وقت همچین چیزهایی میشنوم به شوخی میگویم: بابا من یه چشم تاره چی میکی؟ و واقعا شاید کسی نداند زندگی با یک چشم واضح و یک چشم تار چقدر مبتواند روی مخ تر از قطعی برق وسط موزیک محبوب و کیبورد بدون فارسی باشد.
نیاز دارم خارج از خونه بدون ویوم به جایی بشینم و مدت طولانی به رو به روم خیره شم و با مغزم صحبت کنم که وا بده و رها کنه. ابرها در گذرن.
هنوز میتونی ماچا بخوری و بدویی و عکس با ایفونی بذاری که با 1100 هیچ فرقی نداره؟ آفرین واقعا..
Forwarded from | نیلی | (Zeinab Hosseini)
پس نتیجه میگیریم بالاتر از سیاهی هم رنگی بود.
روزی هفتصد بار به هشتصد روش سامورایی به نهصد نفر فحش میدم و درود میفرستم به روح آقای سکویی بزرگ که حقیقتا االکوی من در ابراز خشم فعال است.
تراپی مدام آدم و خیلی سوبر میکنه. مثلا میخوای بهت بر بخوره. نمیخوره. میخوای اذیت شی. نمیشی. ادم رو به روت توقع داره تو گریه کنی ناراحت شی ولی تو یه دو دقیقه خیره نگاه میکنی بعد میگی رو حرفت فکر میکنم. الان کمی ناراحتم ولی مطمئنم بعدا میتونیم راجع بهش صحبت کنیم و حلش کنیم. خب نیگا کن. من شاید باید فحش بدم. شاید اصلا باید هوچی گری کرد. چیه این حجم از سوبری؟
یه وقتایی با خودم فکر میکنم الویت بودن چقدر قشنگ میتونه باشه. و وقتی میخوام ببینم الویت هستم یا نه عموما ناامید میشم. بعد می افتم رو این فاز که خب خودت سعی کن الویت خودت باشی و باز ناامید میشم چون واقعا کار سختیه و یه درصدی از خودخواهی میخواد که من اصلا و ابدا تو محیطی که بزرگ شدم ندیدم. یعنی مثلا به من یاد دادن حرفای بقیه از خودت مهم تره. عذای بقیه از غذای خودت مهم تره و الخ. شکستن نامیدی هایی که به شدنشون عادت کردی از ناامیدی هایی که بوجود میان و بلدشون نیستی سخت تره. چون میگی اگه ناامید نشم پس الان په حسی باید بکنم؟ اونوقت هزار تا حس دیگه میاد تو روت و خب سخته آقا سخته.
من عموما تا نه ده شب سر کارم. وقتیم بهم میگن چرا خونه نمیری میگم چون کسی منتظرم نیست و حوصله ام سر میره. واقعیته و به نظر من دردناک نیست. ادم نهایت باید یه جایی برای خواب داشته باشه و بتونه حموم کنه. وقتی میرم خونه میبینم یه یخچالی دارم که باسنم دریده شد قسطشو دادم ولی نمیتونم پرش کنم یا اصلا نیستم که بخوام چیزی درست کنم. وقتی گلامو میبینم که اویزون میشن و باهاشون حرف میزنم که منم همینطور گل عزیزم منم همینطور. خب ترجیح میدم بمونم سر کار تو اکسل ها و اعداد غرق شم ولی خونه نرم.
یه مدل خندهای داره که من تو هیچ آدم دیگهای ندیدم. از ته دل نیست. یه حالت لبخند طوریه ولی عمیقه. هر بار یه چیزی میگم و اونجوری میخنده همهچی یادم میره. بخاطر همینم هست که دووم آوردم.
لبخندش باعث میشه به حرف اقای تد لسو برسم و گلدفیش باشم.
لبخندش باعث میشه به حرف اقای تد لسو برسم و گلدفیش باشم.
دیگران زیاد بهت اهمیت نمیدن ولی دلیل نمیشه بهت توجه نکنن. این دوتا باهم فرق داره.