حالم از این وضعیتی که توشم بهم میخوره. ولی لبخند میزنم و نایسم و آف کورس که تو خودت بمیر ولی به بقیه اصلا و ابدا نشون نده.
نخواستن از نتونستن بدتره. خیلی بدتر.
میخوام غذا بخورم، نمیتونم.
میخوام بخوابم, نمیتونم.
میخوام دوستامو ببینم، نمیتونم.
میخوام همهچی بهتر شه، نمیتونم.
حالا فکر کن نمیخواستم. بدتر بود.
و خب وقتی ببینی نخواستن خیلی قویتره از تلاش دست میکشی.
میبینی زور تونستن به نخواستن نمیرسه. آدمیزاد همینجوری دیگه بیخیال میشه.
میخوام غذا بخورم، نمیتونم.
میخوام بخوابم, نمیتونم.
میخوام دوستامو ببینم، نمیتونم.
میخوام همهچی بهتر شه، نمیتونم.
حالا فکر کن نمیخواستم. بدتر بود.
و خب وقتی ببینی نخواستن خیلی قویتره از تلاش دست میکشی.
میبینی زور تونستن به نخواستن نمیرسه. آدمیزاد همینجوری دیگه بیخیال میشه.
ساعت شش صبحه و شبکه آوا سریز داره موزیک فیلم مورد علاقهامو پلی میکنه.
یاد یکی از میلیون بارهایی که آگاهانه این موزیک و پلی کردم افتادم. بعد از اولین رختکن بازندههای زندگیم بود و توی اتوبان تو ماشین امیر که منو داشت میرسوند خونه گذاشتم.
تا چهار صبح چرخیدیم. حرف نمیزدیم. و خانومه با اون صدای بهشتیش میگفت: now we are free.
مال وقتیه که ماکسیموس داره میمیره و دستاشو میکشه رو گندما. که بعد فهمیدیم خود اقای راسل کرو نبوده و یکی دیگه بوده. انی وی.
بعدا ازم پرسید چرا این ترک و گذاشتی؟ گفتم چون بعد اون همه گفتن و شنیدن برای اولین بار، بعد گفتن داستان زندگیم_ بای د وی بیست و چهار سالم بود و فکر میکردم همه زندگی و دیگه بلد شدم تازه فکر میکردم اونقدر زندگی کردم که به بقیه هم مشاوره بدم، زهی خیال باطل اقای ماسک_ حالا حس میکنم آزادم.
بی راهم نگفته بودم. اون شب شروع شبها و وقایع بیشماری بود که من نخهای نامرئی اسیر افکار بقیه بودن و پاره میکردم.
این خودش به اندازه کافی حس آزادی و رهایی میداد و میده.
هنوزم وقتی این موزیک و میشنوم، حتی بعد از یه شب طولانی با حالت تهوع و پشت سرش یه روز طولانی کاری و دو ست گریه کردن با سارا قدیمو و ماکس ریختر و فکر کردن به پایان همنت و مرور اعداد و اسامی و رقصهای عزا و اخبار و میزنه و نمیزنه و تحلیلهای سیاسی و وینستون ایکس اس الترا صدوهفتاد هزار تومنی و دلتنگ آدم نزدیک دور و امید دادن به اکس که زندگی بهتر میشه و یک ماه پیش و از خون جوانان وطن و مادرشوهر بازی ایران اینترنشنال و امروز هجده دی است و امروز هجده بهمن است و راهحل ده سال پیش اینکه یه ذره حکومت عرق بخوره یه ذره مردم نماز شب بخونن و مرگ بر و جاوید و ... بازم احساس آزادی و میاره.
برای همین احساس چیزی از خود اون چیز مهمتره.
نوشتن این متن یازده دقیقه طول کشید و خیلی وقته موزیک تموم شده و حالا اونجای نوشتنم که بگم این چه مزخرفیه نوشتی و کاش حرف نزنی اصلا و همه چی و پاک کنم ولی منم مثل اون آقاهه روحیه نامتوازنی دارم این روزا و ...
تبریک میگم من دکمه رو فشار دادم و تو این متن و تا آخر خوندی.
یاد یکی از میلیون بارهایی که آگاهانه این موزیک و پلی کردم افتادم. بعد از اولین رختکن بازندههای زندگیم بود و توی اتوبان تو ماشین امیر که منو داشت میرسوند خونه گذاشتم.
تا چهار صبح چرخیدیم. حرف نمیزدیم. و خانومه با اون صدای بهشتیش میگفت: now we are free.
مال وقتیه که ماکسیموس داره میمیره و دستاشو میکشه رو گندما. که بعد فهمیدیم خود اقای راسل کرو نبوده و یکی دیگه بوده. انی وی.
بعدا ازم پرسید چرا این ترک و گذاشتی؟ گفتم چون بعد اون همه گفتن و شنیدن برای اولین بار، بعد گفتن داستان زندگیم_ بای د وی بیست و چهار سالم بود و فکر میکردم همه زندگی و دیگه بلد شدم تازه فکر میکردم اونقدر زندگی کردم که به بقیه هم مشاوره بدم، زهی خیال باطل اقای ماسک_ حالا حس میکنم آزادم.
بی راهم نگفته بودم. اون شب شروع شبها و وقایع بیشماری بود که من نخهای نامرئی اسیر افکار بقیه بودن و پاره میکردم.
این خودش به اندازه کافی حس آزادی و رهایی میداد و میده.
هنوزم وقتی این موزیک و میشنوم، حتی بعد از یه شب طولانی با حالت تهوع و پشت سرش یه روز طولانی کاری و دو ست گریه کردن با سارا قدیمو و ماکس ریختر و فکر کردن به پایان همنت و مرور اعداد و اسامی و رقصهای عزا و اخبار و میزنه و نمیزنه و تحلیلهای سیاسی و وینستون ایکس اس الترا صدوهفتاد هزار تومنی و دلتنگ آدم نزدیک دور و امید دادن به اکس که زندگی بهتر میشه و یک ماه پیش و از خون جوانان وطن و مادرشوهر بازی ایران اینترنشنال و امروز هجده دی است و امروز هجده بهمن است و راهحل ده سال پیش اینکه یه ذره حکومت عرق بخوره یه ذره مردم نماز شب بخونن و مرگ بر و جاوید و ... بازم احساس آزادی و میاره.
برای همین احساس چیزی از خود اون چیز مهمتره.
نوشتن این متن یازده دقیقه طول کشید و خیلی وقته موزیک تموم شده و حالا اونجای نوشتنم که بگم این چه مزخرفیه نوشتی و کاش حرف نزنی اصلا و همه چی و پاک کنم ولی منم مثل اون آقاهه روحیه نامتوازنی دارم این روزا و ...
تبریک میگم من دکمه رو فشار دادم و تو این متن و تا آخر خوندی.
اشکهای قرمز
ساعت شش صبحه و شبکه آوا سریز داره موزیک فیلم مورد علاقهامو پلی میکنه. یاد یکی از میلیون بارهایی که آگاهانه این موزیک و پلی کردم افتادم. بعد از اولین رختکن بازندههای زندگیم بود و توی اتوبان تو ماشین امیر که منو داشت میرسوند خونه گذاشتم. تا چهار صبح چرخیدیم.…
وانی خدابیامرز اینجوری مینوشت؟
من واقعا یادم نمیاد قبلا چجوری بودم. وقتیم بهش فکر میکنم یادم نمیاد از کی دیگه یادم نمیومد قبلا چجوری بودم و اصلا شروع این "قبلا" کی بود؟
از وقتی یکی از چشمامو از دست دادم، دنیا جای عجیبی شد. یک ور واضح یه ور تار. خیلی خیلی تار.
اشکهای قرمز
از وقتی یکی از چشمامو از دست دادم، دنیا جای عجیبی شد. یک ور واضح یه ور تار. خیلی خیلی تار.
در حین دیدن اتک ان تایتان برای 4امین بار، فهمیدم با توجه به شرایطم میتونم هانجی-سان باشم.
تراپی آدم در مورد همه چیز سوبر میکنه. به یه نقطه ای میرسی هیچی بهت برخورد نمیکنه. کارهای قابل کنترل زندگی از کارهای غیرقابل کنترلش کاملا سوا میشه. تکلیفت با خودت و دنیا و همه آدمهاش معلومه. هرازگاهی حرص فقط میخوری که خب چرا مثلا من این وضعیت و با یه جیب پر پول و در یک کشور ازاد ندارم ولی خب اونم بعد دو دقیقه برات حل میشه.
Forwarded from Vannie
من مطمئن نیستم که ما بتوانیم واقعا بفهمیم جنس قلب دلقک ها از چیست؛ چون آنها قلبشان را پشت دلقکیشان پنهان میکنند.