اشک‌های قرمز
1.64K subscribers
1 photo
20 videos
2 links
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
شما می‌تونید غذا بخورید و به سلامت‌تون اهمیت بدید و همچنان سوگوار باشید. می‌تونید به شغل و درس و زندگی‌تون برسید و همچنان دردمند و دغدغه‌مند باشید. خواهش می‌کنم خودتون رو در یک زندان فکری—هیجانی حبس نکنید که انگار هیچی مهم نیست و هیچ کاری نباید بکنم.
سه مورد که فکر می‌کنم از همه مهم‌تره:
۱. با دوستان و آدم‌های امن‌تون وقت بگذرونید، حرف بزنید. بیرون برید با هم، فیلم ببینید، هر روشی که حضور همدیگرو حس کنید و با هم باشید خوبه.

۲. فعالیت فیزیکی رو جدی بگیرید. بهترین و ساده‌ترینش یک پیاده روی ساده در حد نیم ساعته. حتی اگه فکر می‌کنید بی تاثیره یا مسخره به نظر میاد، لطفا یکبار امتحانش کنید، خصوصا اگر به طور منظم از خونه بیرون نمی‌رین. (مثلا سرکار نمی‌رین.)

۳. تایم خوندن اخبار و سوشال میدیا رو دقیق مدیریت کنید. اینجوری نباشه که تا گوشی دست می‌گیرین ناخودآگاه در حال چک کردن اخبار و ویدیو باشید. تعیین کنید مثلا روزی دو ساعت به صورت ۴ تا ۳۰ دقیقه، گوشی رو به قصد چک کردن اخبار چک کنید.

و در نهایت اگر افکارتون شدیده یا احساس می‌کنید دیگه از پسش برنمیاین، کمک تخصصی گرفتن نشونه‌ی ضعف نیست؛ گاهی تنها کار عاقلانه‌ست.
حالم از این وضعیتی که توشم بهم می‌خوره. ولی لبخند میزنم و نایسم و آف کورس که تو خودت بمیر ولی به بقیه اصلا و ابدا نشون نده.
نخواستن از نتونستن بدتره. خیلی بدتر.
می‌خوام غذا بخورم، نمی‌تونم.
می‌خوام بخوابم, نمی‌تونم.
می‌خوام دوستام‌و ببینم، نمی‌تونم.
می‌خوام همه‌چی بهتر شه، نمی‌تونم.
حالا فکر کن نمی‌خواستم. بدتر بود.
و خب وقتی ببینی نخواستن خیلی قوی‌تره از تلاش دست می‌کشی.
می‌بینی زور تونستن به نخواستن نمی‌رسه. آدمیزاد همین‌جوری دیگه بیخیال میشه.
ساعت شش صبحه و شبکه آوا سریز داره موزیک فیلم مورد علاقه‌ام‌و پلی می‌کنه.
یاد یکی از میلیون بارهایی که آگاهانه این موزیک و پلی کردم افتادم. بعد از اولین رختکن بازنده‌های زندگیم‌ بود و توی اتوبان تو ماشین امیر که من‌و داشت می‌رسوند خونه گذاشتم.
تا چهار صبح چرخیدیم. حرف نمی‌زدیم. و خانومه با اون صدای بهشتیش می‌گفت: now we are free.
مال وقتیه که ماکسیموس داره می‌میره و دستاش‌و میکشه رو گندما. که بعد فهمیدیم خود اقای راسل کرو نبوده و یکی دیگه بوده. انی وی.
بعدا ازم پرسید چرا این ترک و گذاشتی؟ گفتم چون بعد اون همه گفتن و شنیدن برای اولین بار، بعد گفتن داستان زندگیم_ بای د وی بیست و چهار سالم بود و فکر می‌کردم همه زندگی و دیگه بلد شدم تازه فکر می‌کردم اونقدر زندگی کردم که به بقیه هم مشاوره بدم، زهی خیال باطل اقای ماسک_ حالا حس می‌کنم آزادم.
بی راهم نگفته بودم. اون شب شروع شب‌ها و وقایع بی‌شماری بود که من نخ‌های نامرئی اسیر افکار بقیه بودن و پاره می‌کردم.
این خودش به اندازه کافی حس آزادی و رهایی می‌داد و می‌ده.
هنوزم وقتی این موزیک و می‌شنوم، حتی بعد از یه شب طولانی با حالت تهوع و پشت سرش یه روز طولانی کاری و دو ست گریه کردن با سارا قدیمو و ماکس ریختر و فکر کردن به پایان همنت و مرور اعداد و اسامی و رقص‌های عزا و اخبار و می‌زنه و نمی‌زنه و تحلیل‌های سیاسی و وینستون ایکس اس الترا صدوهفتاد هزار تومنی و دلتنگ آدم نزدیک دور و امید دادن به اکس که زندگی بهتر می‌شه و یک ماه پیش و از خون جوانان وطن و مادرشوهر بازی ایران اینترنشنال و امروز هجده دی است و امروز هجده بهمن است و راه‌حل ده سال پیش اینکه یه ذره حکومت عرق بخوره یه ذره مردم نماز شب بخونن و مرگ بر و جاوید و ... بازم احساس آزادی و میاره.
برای همین احساس چیزی از خود اون چیز مهم‌تره.

نوشتن این متن یازده دقیقه طول کشید و خیلی وقته موزیک تموم شده و حالا اونجای نوشتنم که بگم این چه مزخرفیه نوشتی و کاش حرف نزنی اصلا و همه چی و پاک کنم ولی منم مثل اون آقاهه روحیه نامتوازنی دارم این روزا و ...
تبریک میگم من دکمه رو فشار دادم و تو این متن و تا آخر خوندی.
من واقعا یادم نمیاد قبلا چجوری بودم. وقتیم بهش فکر می‌کنم یادم نمیاد از کی دیگه یادم نمیومد قبلا چجوری بودم و اصلا شروع این "قبلا" کی بود؟
چهار دقیقه دیگه باید بیدار می‌شدم.
وقتی کسی میفهمه و خودش و به نفهمیدن میزنه بیشتر حرص من‌و در میاره.
خیلی دیگه زیادی با افکارم نباید تنها شم.
صاحب روز های ما کیه؟
_نریا
+{هربار} کجا برم؟
من این اصطلاحات گنده رو بلد نیستم ولی نخواستن و که میفهمم!
رفتیم سر کوچه سیگار بکشیم چهل و نه روز طول کشید.
نوشتن از هر چیزی بیهوده است.
از وقتی یکی از چشمام‌و از دست دادم، دنیا جای عجیبی شد. یک ور واضح یه ور تار. خیلی خیلی تار.
اشک‌های قرمز
از وقتی یکی از چشمام‌و از دست دادم، دنیا جای عجیبی شد. یک ور واضح یه ور تار. خیلی خیلی تار.
در حین دیدن اتک ان تایتان برای 4امین بار، فهمیدم با توجه به شرایطم میتونم هانجی-سان باشم.
Forwarded from دل
بعضی وقت‌ها زندگی به یه شروع تازه نیاز داره.
اینکه خودمون‌و از بیرون نمی‌بینیم یه باگه به نظرم‌.