اشک‌های قرمز
1.64K subscribers
1 photo
20 videos
2 links
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
Forwarded from Vannie
پایان‌بندی سال

~فلسفه تنهایی~
بوی همه‌چی می‌دم الا خودم‌و.
یه منو غذا گذاشت جلوم که انتظارشو نداشتم و در آخر سرلاک‌های روی میز و انتخاب کردم. سی‌ودو ساله هستم و دلخوشی‌های زندگی این است.
Don't overthink it girl!
به سکوت خونه که میرسم حس می‌کنم مثل اون مرده تو چهار شگفت‌انگیز انگشتام‌و پاهام کش میان و میتونم ول کنم.
من این حالت be careful what you wish forی و بلد بودم که ممکنه آمادگی داشتن ارزوتو نداشته باشی.
نمیدونستم میشه آمادگی‌شو داشت و ازش لذت هم برد.
به بابام تولدشو تبریک گفتم
برام لینک تعمیر پکیج فرستاد.
خب... کجا بودیم؟
آها ما برای چندمین بار دیگر آدم‌های قبل نیستیم.
اسماعیل دید چه ‌جوان‌هایی؟ اسماعیل کو؟
Forwarded from وَرطه
چند دقیقه وقت بذارید و این یادداشت رضا یعقوبی رو بخوانید و بهش فکر ‌کنید و اگه باهاش موافق بودید به اشتراک بذارید تا بقیه هم بخوانن:

«هر فاجعه‌ای دقیقا به دلیل ماهیت فاجعه بودنش نیازمند بازگشت عقلانیت است. چون اگر بحران‌ها و فجایع به عقلانیت پس از فاجعه نرسند، فاجعه تداوم پیدا می‌کند. پس هدف این نوشته، تسویه‌حساب یا توجیه چیزی نیست بلکه تنها هدفش این است که هزینه‌ی مردمی و اجتماعی و سیاسی را کم کنیم.
قبل از فراخوان پنجشنبه و جمعه، اعتراضات هنوز در مراحل اولیه‌ی خود بود و تازه داشت وارد مرحله‌ای می‌شد که به آن "بلوغ جنبش" می‌گویند. یعنی جایی که فضا به تدریج باز می‌شود و خیابان هدف‌مند و زبان‌دار می‌شود و از بروز خشم به خواسته و آرمان تغییر جهت می‌دهد. فقط در این صورت بود که هزینه‌ها "کنترل‌پذیر" می‌شدند. اما این چیزی نبود که "دو" گروه بتوانند از آن سود ببرند، نه نظام و نه حامیان بازگشت استبداد پیشین.
کار سرکوب و مشروعیت بخشیدن به آن و ایجاد انسجام در نیروهای سرکوبگر و به میدان آوردن بدنه‌ی خاکستری نظام در این شرایط آسان نیست. پس بلوغ جنبش به سود سرکوب نبود. و حامیان بازگشت نمی‌توانستند منتظر بمانند تا قشرهای مرجع جامعه و روشنفکران و نیروهای عقلانی به خیابان عقلانیت و آرمان و هدف تزریق کنند پس باید شرایط را رادیکال می‌کردند. در این حمله‌ی گازانبری بود که نیروهای عقلانی جامعه به همراه مردم خیابان از دو طرف سرکوب شدند.

حامیان "بازگشت" که هنوز هم گذار و انقلاب را با کمپین تبلیغاتی و باشگاه هواداری اشتباه گرفته‌اند، با القای یک "لحظه‌ی سرنوشت‌ساز جعلی" ریتم طبیعی جنبش را شکستند و آن را در مرحله‌ی جنینی خفه کردند. این توهم که اگر یک روز در ساعت خاصی یک جمعیتی میلیونی به خیابان بیاید "کار تمام می‌شود" فقط القای کاریکاتوری است که رسانه‌های حامی "بازگشت" از انقلاب۵۷ ساخته‌اند و به خورد مردم داده‌اند. این توهم که یک جمعیت میلیونی در خیابان است و هواپیمای منجی فرود می‌آید و ناگهان منجی "دولت تعیین می‌کند". کسانی که این توهم را القا می‌کنند این را توضیح نمی‌دهند که آن روزها و آن جمعیت حاصل فرار شاه، پیوستن ارتش به مردم، عقب کشیدن و حتی فرار نیروهای امنیتی ساواک بود که با چند دهه مبارزه به دست آمده بود نه معجزه‌ای یک روزه. اما به توضیحی که خواهم داد در صورتی که رهبری جنبش‌ها یا گذار به آقای منجی واگذار شوند، هرگز به این نقطه نخواهیم رسید و کشور در یک جنگ داخلی غرق در خون خواهد شد. به این دلیل که: بدنه‌ی نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی از بسیج گرفته تا سپاه و حتی ارتش و خانواده‌های جنگ عراق و جانبازان و... با رژیم گذشته "مشکل وجودی" دارند. یعنی حاضرند بجنگند، بمیرند، بکشند یا کشته شوند تا مانع بازگشت "طاغوت" (به تعبیر خودشان) شوند. این چیزی است که از نظر آن‌ها قابل مذاکره و مصالحه نیست و به فرض اینکه آقای منجی بخواهد قطعا و در نهایت رهبر بلامنازع و نهایی تغییر باشد راهش این است که تمام این افراد و این گروه‌ها را شکست دهد و تازه بعد از آن برسد به اقلیت‌ها و قومیت‌ها و مرکزنشین‌های مخالفش. جدای از اهداف و نیات ایشان آیا چنین چیزی شدنی است؟ و اگر شدنی باشد مطلوب است؟ همین "مشکل وجودی" باعث شد که با فراخوان آخر هفته نیروهای رژیم به انسجام امنیتی کامل برسند و بدنه‌ی خاکستری را قانع کنند و برخلاف چیزی که تبلیغ می‌شود نه ریزش بلکه انسجام پیدا کنند. اینجا بود که کشتار از نظر عملی و تبلیغاتی برای سرکوبگران ممکن و مشروع شد. این دقیقا همان اشتباهی است که در نظریه‌های گذار به آن "تقابل زودهنگام" می‌گویند که حاصل تحمیل شتاب‌زده‌ی لحظه‌ی نهایی به جنبش‌های نارس است.
اتفاق بدتری که افتاد این بود که برای بسیج مردم از ابزار دروغ سیاسی استفاده شد. ادعای پیوستن ۵۰هزار نیروی نظامی (که به تنهایی برای چند بار کودتا کردن کافی‌اند نه یک بار) که نه واقعی بود نه قابل راستی‌آزمایی و مردم را با تصور پشتوانه‌ی ساختاری به خیابان فرستاد باعث شد هزینه‌ی این دروغ را مردم با جانشان بدهند نه کسی که ادعای جایگزینی قدرت را دارد. سیرک حامیان ایشان و حمله و اوباش‌گری به جای همبستگی و همدردی و بدتر از همه نپذیرفتن مسئولیت کشته‌های مردمی با وضوح تمام نشان می‌دهد که اعتماد بدون پاسخگویی به چه فجایعی ختم می‌شود. وقتی بدنه‌ی نظامی و امنیتی رژیم ایشان را تهدید وجودی می‌داند و بخش بزرگی از مردم و اقلیت‌ها و قومیت‌ها به هیچ عنوان حاضر به اتحاد با ایشان نیستند تنها سناریویی که برایش می‌ماند خشونت گسترده، حذف مخالفان و فاجعه‌ی بزرگی است که خلا را "به وجود بیاورد" حتی اگر خلا وجود نداشته باشد. و این نه ممکن است نه مطلوب و نه اخلاقی. به همین دلیل هدف واقعی او گذار پایدار نیست بلکه شورش‌های کور و توده‌ای است.»
ببینید این سوگ و خشم، این نااُمیدی و ابهام و انتظار باید «بخشی» از شما باشه و نه تمام شما. نمی‌شه روان و ذهن رو فریز کرد و اصطلاحا به اعتصاب حسی—هیجانی پناه برد. ذهن پویا و روانه و نیاز داره این پویایی رو حفظ کنه تا سالم و کارا باقی بمونه.
شما می‌تونید غذا بخورید و به سلامت‌تون اهمیت بدید و همچنان سوگوار باشید. می‌تونید به شغل و درس و زندگی‌تون برسید و همچنان دردمند و دغدغه‌مند باشید. خواهش می‌کنم خودتون رو در یک زندان فکری—هیجانی حبس نکنید که انگار هیچی مهم نیست و هیچ کاری نباید بکنم.
سه مورد که فکر می‌کنم از همه مهم‌تره:
۱. با دوستان و آدم‌های امن‌تون وقت بگذرونید، حرف بزنید. بیرون برید با هم، فیلم ببینید، هر روشی که حضور همدیگرو حس کنید و با هم باشید خوبه.

۲. فعالیت فیزیکی رو جدی بگیرید. بهترین و ساده‌ترینش یک پیاده روی ساده در حد نیم ساعته. حتی اگه فکر می‌کنید بی تاثیره یا مسخره به نظر میاد، لطفا یکبار امتحانش کنید، خصوصا اگر به طور منظم از خونه بیرون نمی‌رین. (مثلا سرکار نمی‌رین.)

۳. تایم خوندن اخبار و سوشال میدیا رو دقیق مدیریت کنید. اینجوری نباشه که تا گوشی دست می‌گیرین ناخودآگاه در حال چک کردن اخبار و ویدیو باشید. تعیین کنید مثلا روزی دو ساعت به صورت ۴ تا ۳۰ دقیقه، گوشی رو به قصد چک کردن اخبار چک کنید.

و در نهایت اگر افکارتون شدیده یا احساس می‌کنید دیگه از پسش برنمیاین، کمک تخصصی گرفتن نشونه‌ی ضعف نیست؛ گاهی تنها کار عاقلانه‌ست.
حالم از این وضعیتی که توشم بهم می‌خوره. ولی لبخند میزنم و نایسم و آف کورس که تو خودت بمیر ولی به بقیه اصلا و ابدا نشون نده.
نخواستن از نتونستن بدتره. خیلی بدتر.
می‌خوام غذا بخورم، نمی‌تونم.
می‌خوام بخوابم, نمی‌تونم.
می‌خوام دوستام‌و ببینم، نمی‌تونم.
می‌خوام همه‌چی بهتر شه، نمی‌تونم.
حالا فکر کن نمی‌خواستم. بدتر بود.
و خب وقتی ببینی نخواستن خیلی قوی‌تره از تلاش دست می‌کشی.
می‌بینی زور تونستن به نخواستن نمی‌رسه. آدمیزاد همین‌جوری دیگه بیخیال میشه.
ساعت شش صبحه و شبکه آوا سریز داره موزیک فیلم مورد علاقه‌ام‌و پلی می‌کنه.
یاد یکی از میلیون بارهایی که آگاهانه این موزیک و پلی کردم افتادم. بعد از اولین رختکن بازنده‌های زندگیم‌ بود و توی اتوبان تو ماشین امیر که من‌و داشت می‌رسوند خونه گذاشتم.
تا چهار صبح چرخیدیم. حرف نمی‌زدیم. و خانومه با اون صدای بهشتیش می‌گفت: now we are free.
مال وقتیه که ماکسیموس داره می‌میره و دستاش‌و میکشه رو گندما. که بعد فهمیدیم خود اقای راسل کرو نبوده و یکی دیگه بوده. انی وی.
بعدا ازم پرسید چرا این ترک و گذاشتی؟ گفتم چون بعد اون همه گفتن و شنیدن برای اولین بار، بعد گفتن داستان زندگیم_ بای د وی بیست و چهار سالم بود و فکر می‌کردم همه زندگی و دیگه بلد شدم تازه فکر می‌کردم اونقدر زندگی کردم که به بقیه هم مشاوره بدم، زهی خیال باطل اقای ماسک_ حالا حس می‌کنم آزادم.
بی راهم نگفته بودم. اون شب شروع شب‌ها و وقایع بی‌شماری بود که من نخ‌های نامرئی اسیر افکار بقیه بودن و پاره می‌کردم.
این خودش به اندازه کافی حس آزادی و رهایی می‌داد و می‌ده.
هنوزم وقتی این موزیک و می‌شنوم، حتی بعد از یه شب طولانی با حالت تهوع و پشت سرش یه روز طولانی کاری و دو ست گریه کردن با سارا قدیمو و ماکس ریختر و فکر کردن به پایان همنت و مرور اعداد و اسامی و رقص‌های عزا و اخبار و می‌زنه و نمی‌زنه و تحلیل‌های سیاسی و وینستون ایکس اس الترا صدوهفتاد هزار تومنی و دلتنگ آدم نزدیک دور و امید دادن به اکس که زندگی بهتر می‌شه و یک ماه پیش و از خون جوانان وطن و مادرشوهر بازی ایران اینترنشنال و امروز هجده دی است و امروز هجده بهمن است و راه‌حل ده سال پیش اینکه یه ذره حکومت عرق بخوره یه ذره مردم نماز شب بخونن و مرگ بر و جاوید و ... بازم احساس آزادی و میاره.
برای همین احساس چیزی از خود اون چیز مهم‌تره.

نوشتن این متن یازده دقیقه طول کشید و خیلی وقته موزیک تموم شده و حالا اونجای نوشتنم که بگم این چه مزخرفیه نوشتی و کاش حرف نزنی اصلا و همه چی و پاک کنم ولی منم مثل اون آقاهه روحیه نامتوازنی دارم این روزا و ...
تبریک میگم من دکمه رو فشار دادم و تو این متن و تا آخر خوندی.
من واقعا یادم نمیاد قبلا چجوری بودم. وقتیم بهش فکر می‌کنم یادم نمیاد از کی دیگه یادم نمیومد قبلا چجوری بودم و اصلا شروع این "قبلا" کی بود؟
چهار دقیقه دیگه باید بیدار می‌شدم.
وقتی کسی میفهمه و خودش و به نفهمیدن میزنه بیشتر حرص من‌و در میاره.