Reality.
34 subscribers
1 photo
2 links
پروانه ها میسوزن، برنده همیشه زالوعه

من : @HoGein

ناشناس من : https://t.me/XBCHATBot?start=sec-fijijcacee
Download Telegram
Reality. pinned «ناشناس من : https://t.me/BiChatBot?start=sc-d8392bc2ef»
احساس "ناکافی بودن" رهایم نمی‌کند‌، به گلویم چنگ می‌زند و چنگال‌های قدرتمندش را در پوستِ ضعیف و بی جانِ احساساتم می‌فشارد. اکنون فرار کردن بی فایده است... پذیرشِ حقیقتِ تلخ هم، دردِ این مرگِ تدریجی را التیام نمی‌بخشد‌. شاید اگر تو هم به هر کجا که پناه می‌بردی مأمنت بر سرت آوار می‌شد، هیچ‌گاه دلت نمی‌خواست که بدانی آن سوی دیوار چه خبر است‌؛ آن سوی مرزی که یگانه حافظِ بی‌چشمداشتت است.... .
2
یک راز در مورد مردهارو بهتون میگم
مردها همه یک کودک درون دارند که ازش مواظبت میکنند
کسیکه اونرو به دست بیاره
صاحب ذهن و جسم و دارایی اون مرد میشه
همه مرد ها همینن …
اما یک نکته این وسط هست
اینکه به اندازه کمبود ها
بی محلی ها
شکست ها
و گریه های فرو خورده
اون بچه ضعف داره ….
پس فقط کافیه
از گذشته مردها بپرسید
خیلی گذشته !!!
اون ها عاشق تعریف کردن گذشته هستند
اونوقت خواهید فهمید که فقط با یک بچه
در پوسته سخت و کلفت روبرو هستید
همین ….
2
مردِ دانا برای اولین بار در زندگی‌اش از فرشته‌ای درخواست کمک کرد، فرشته گفت که مرا از از بند بِرَهان، سپس می‌توانم زندگی‌ات را بهبود ببخشم. مرد با خوشبینی احمقانه‌ای فرشته را از تحت سلطه‌ی اربابش - اربابی که فکر می‌کرد منجی اوست - در آورد. این مرد باید می‌دانست که تا به حال هرچه بوده از درایت خود بوده و نه خزعبلات آسمانی! فرشته که بر او سوار شد، دیگر اختیاری بر خود ندید. به عروسکِ خیمه شب بازی بدل گشت که بازیچه‌ی امیال زمینی فرشته‌ی آسمانی شده. مرد به دنبال تغییر بود، چیزی که بتواند فرشته را بسوزاند؛ مرد به دنبال نابودی گشت، غرورش را کنار گذاشت و فهمید که نابودی فرشته در نابودی او پدیدار می شود.
از مردِ نه چندان دانا، نطفه‌ای پدید آمد. نطفه‌ای که نیمش فرشته و نیمش شیطان بود. به گمان پدرش او نیمه‌ی منفورش را شکست می‌دهد؛ اما حماقت بر هردوی آنها چیره بود. بر پسری که هر روز تملق فرشتگان را می‌کرد و بر پدری که اکنون سلاحی بدست داشت، اما وجودِ نابودی فرشتگان را نداشت. فرشته اما بر هرچه می‌خواهد عالِم است، فرشته اکنون دنیایی از بندگان احمق دارد، می‌داند که حماقت فرمانبری به همراه دارد؛ فرشته دنیای ما را با آتش سرخ و تاریکش روشن خواهد ساخت، آتش انتقامی که تمام تن ما را خواهد سوزاند.
شاید در هر ویرانی، قدری خوشی هست. خوشیِ به‌سرانجام‌رسیدن. کسی یا چیزی این صحنه را ترک کرده. گذاشته و رفته: خوشیِ مواجهه! خلاصی از اضطراب و ابهام!
آدم از برهنه شدن خجالت می‌کشد. از اینکه جلوی آدم‌های کوچه و خیابان برهنه باشد. ممکن است پیش کسی بتوانی برهنه شوی، او به تو امنیت بدهد، آرام باشی و خودت باشی، بی‌ پوشش و بی‌ نقاب؛ اما گاهی حتی در خلوت خودت، پیش خودت هم نمی‌توانی بعضی افکارت را عريان کنی. فکرهای تاریک و موذی‌، عقده‌ها، زخم‌ها. من می‌ترسم به آن‌ها فکر کنم. باید پوشیده بمانند. خجالت دارد.

شاید این هم یک تعریف برای خوشبختی است:
کسی را داشته باشی که اجازه دهد تاریک‌ترین فکرهایت را برایش برهنه کنی، بیان کنی، و او همچنان بماند.
قبلنا از فراموش شدن خیلی می‌ترسیدم، اینکه دیگه اسم و یاد من تو ذهن کسی نباشه بهم حس مزخرفی میداد. اما الان دلم میخواد حافظه هرکسی که منو به یه نحوی میشناسه رو پاک کنم و هیچوقت دیگه ارتباطمو با اون آدم‌ها شروع نکنم. دلم میخواد اگه کسی ذره‌ای دوستم داره یا ازم متنفره، حسش هرچیزی که هست حسش به‌طور کل از بین بره و تبدیل بشم یه غریبه که یه روز بارونی سرد، تو پیاده‌رو با سرعت از کنارش رد میشه که زودتر به خونه برسه. دلم میخواد همینطور که الان تو اوج تنهایی‌ام، زندگیم از همون اول تو اوج تنهایی شروع میشد و تو اوج تنهایی میموند. بذارید یه چیزی رو براتون‌ بگم، ارتباط وابستگی میاره، وابستگی تنهایی رو سخت میکنه، اگه تنهایی سخت بشه دیگه چی برات میمونه ک از دست بدیش؟ آفرین.
👍21
برای تعمیر دنیای سرد و فلزی خودم، ناچار به خود ویرانگری شده‌ام. می دانید که منظورم از "ناچار" چیست؟  من بی فایده و بی مصرف شده‌ام، هر گوشه‌ای را می نگرم دیگر نوری نمیبینم، حتی آنجایی که دائم به آن نور می‌بارید. نمی‌ خواهم مانند بسیاری از هم نوعانم به دروغ بگویم خودم را دوست دارم و اولویت بالاتری دارم، وجود انسان به خودی خود پست، و هرکه خود را برتر از دیگران می داند از بقیه پست تر است.
تازه داشتم در زندگی ریشه می دواندم که نمی دانم چگونه از ریشه خشک شدم، حال چند برگ سبز دارم، اما می خواهم در دست باد رهایشان کنم؛ این زندگی دیگر درون من رشد نخواهد کرد، شاید آنها بتوانند به دور از من چند ثانیه زندگی کنند. چرا خود ویرانگر شده ام؟ چون دیگر معنا، دلیل، امید و یا نوری ندارم.
👍1
سنم که پایین‌تر بود مجبور بودم یه نفرو فراموش کنم و چون بلد نبودم مثل بچه‌ها گریه می‌کردم، آدما مثل حرفای نامفهوم بودن برام، حرفایی مثله؛ بعدا به حال این روزات میخندی، این نشد یکی دیگه؛ تا مدت ها شبای زیادی رو بی‌خواب بودم، امروز که تو حال و هوای این روزای منو داری بزار برات حرفای نامفهوم نزنم، تو قرار نیست هیچ‌وقت به حال این روزات بخندی! تو دیگه قشنگ معنی آهنگِ غمگینو درک میکنی، راحت میتونی گریه کنی و شبا بیدار بمونی و بی‌قراری کنی؛ ببین من بهت میگم اگر قلبت رنجیدست و درد داری، تا میتونی از حال و هوای این روزات لذت ببر چون سال‌ها بعد آدما نمیزارن با خودت انقدر صادق باشی.
💔3
پس از بیداری دروغین، در رسیدن به آسمان زندگی، آنقدر به لمس خورشید نزدیک شدم که تمام دستانم را سوزاندم.
💅21
استارتش کنید با سکه ها بازی کنید 😂
از هر آدمی به اندازه شعورش انتظار داشته باش,حداقل اینطوری کمتر عذاب میکشی..!!
👍2
تمام عمرم تصور می‌کردم که تو اینجایی و گوش می‌دهی،
و نگاهم می‌کنی تا از خط بیرون نزنم.
آه ای پروردگار خیالی من!
گرچه سردرگمی‌ام مرا فریب می‌دهد
ولی بگو چه باعث می‌شود که به تو ایمان بیاورم؟
همه‌اش را می‌دانم...
پدر! می‌دانم که به سویم نخواهی آمد!
می‌دانم که به کمکم نخواهی شتافت،
و می‌دانم که هیچ‌کس نیست تا از من در برابر چشمان بی‌رحمت حفاظت کند.
آیا اینگونه نیست؟
قطعا همین طور است!
می‌دیدم...
همه‌اش را می‌دیدم...
می‌دیدم که هر چند برایم خوب نیست،
با این حال غوطه‌ور بودم در دریای شهامت؛
آه ای پدر! قرار بود آرامش من باشی!
قرار بود به من نشان بدهی این، یک داستانِ تازه‌ است!
آیا این‌گونه نبود؟
قطعا که همین طور بود!
آیا آن نور تو است که در تاریکی سوسو می زند؟
می‌دانم که احساسم را درک می‌کنی،
انعکاسش را در چشمانت می‌بینم.
ولی باز هم روی بر می‌گردانی...
آه ای پدر مقدس‌!
باز هم می‌خواهی برایم سرود مقدست را بخوانی
و بگویی این دنیا پر از فرشتگان محافظت است؟
بیرون بیا تا شاید ما هم همراهیت کنیم!
یا نکند باز هم ترجیح می‌دهی یک غریبه بمانی؟
در یکی از همین شب‌ها که ستارگانت نزدیک‌ترند
اوهامم از بین می‌رود و به انعکاس چشمانم در چشمانت می‌نگرم،
آیا وقتش نیست؟
وقت رویارویی با حقیقتت...
قطعا که زمانش فرا رسیده است...!
👍1
از هزاران امکان برای زندگی فقط یک گزینه نصیبمان شد، گزینه ای تصادفی و مشخصاً ناعادلانه؛ و این دنیا شاهد تلاش های بی ثمرمان برای نجات است، تلاش های بی ثمر برای عشق ورزیدن به هر کس و هر چیزی که شاید حتی ارزش ندارند اما تنها دارایی ما هستند، مانند چند وجب خاک گران...
👍3
مانند جسدی زنده بر بالینم آرمیده ام و پیشانی خیسم را پاک میکنم، یادم نمی آید آخرین بار که متوجه صدای سنگین تیک تاک ساعت نشدم چند ساله بودم و چه زمانی بود، به گمانم پاییز سال گذشته بود، یا تابستان سال قبلش، شاید هم زمستان بود، اما نه، اولین بار که با ترس و لرز میان دریایی سرد از خواب برخاستم زمستان بود و باران می بارید، اما نه از آسمان...
رفته رفته مرگ را در صورتم می بینم، چهره‌ام پر از سیاهچاله های ناامیدیست، پر از زخم های عمیق و نهان، اما چشمانم جز ترس چیزی نشان نمی دهند؛ آشفتگی مرا دگرگون ساخت، حتی برای گریستن هم بیش از حد بی حس شده ام. شاید سالها پیش همه چیز را به جز دردهایم دفن کردم و حال روحم را نیز گوشه ای از اتاق می بینم، نه من و نه تو هیچکدام نتوانستیم با او خداحافظی کنیم.
هر شب پیشانی خیسم را پاک میکنم، اما این ترس نیست که مرا به این روز انداخته، چون از از بین رفتن نمیترسم.
دقیق به یاد نمی‌ آورم، اما به گمانم اوایل سال ۲۰۷۰ بود. همه چیز عالی بود، دختری زیبا از همسر هر فصل جشن‌های مختلفی برای مردم برگزار می کردند. اقتصاد به قدری شکوفا شده بود که حتی حقوق یک ماه برای سرپرست، می‌توانست هزینه‌ی یک خانواده ۴ نفری را تا نیمی از سال تامین کند.
   اولین روز تعطیلات سال نو بود، صبحی آفتابی و هوایی مطبوع و مرغوب که حتی اجازه‌ی اندوه را به کسی نمی داد، همسر و دختر نازنینم در خوابی عمیق بودند و من برای ابراز علاقه روزانه به همسرم میز صبحانه را برایش چیدم و منتظر ماندم تا بیدار شود. هر سال حداقل ۳ کتاب می خواندم، و اولین کتاب سال جدید را باز کردم و رادیو را روشن کردم تا سخنرانی رئیس جمهور را گوش کنم، مردی دوست داشتنی بود که اکثر اوقات سال در حال بررسی اوضاع مردم بود تا گسترش ارتش و اعزام نیرو به کشورهای ضعیف برای استعمار. میان تبریک‌ها و سخنان رئیس جمهور که کمی خسته و عصبی به نظر می رسید پستچی زنگ خانه را به صدا در آورد، شخصی دوست داشتنی بود که سال‌ها بسته‌های این محل را به دست صاحبان می رساند؛ با یک سلام سریع بسته را به دست من رساند و دوان دوان سوار ماشینش شد و رفت.
درون بسته دو ماسک فیلتردار بود و دیگر هیچ. رئیس جمهور با صدایی لرزان حمله‌ی اتمی دشمن دیرینه را اعلام کرد؛ صدای گریه‌ی دخترم را از اتاق شنیدم، دختری که نه ماسکی برایش فرستادند و نه اجازه‌ی ورودش به پناهگاه را دادند...


شهروندی از زمین
سال 2074
1💔1
...همیشه در آن دسته ای بودم که نمی فهمیدند،صرفا سر تکان می دادم و تایید می کردم. کودکی را به رقت انگیز ترین شکل گذراندم،کتک خوردم و کتک زدم،گریستم و گریاندم،و آنقدری به دنبال کسب علم و فضیلت رفتم که می بایست تا الان به یک حرامزاده از خود راضی تبدیل می شدم.
به دوران نوجوانی رسیدم و تنها چیزی که مرا بلعیده بود غریزه بود،و ترس از اینکه نتوانم به جایی برسم که در نهایت نسل کثیف اجدادمان را ادامه دهم. از آنانی بودم که حال گوشه گیر می نامندشان،گوشه ام تنگ تر از آنی بود که به من اجازه دهد بدون لرزیدن بایستم،چه برسد به اینکه بنشینم و مدام با کِرم های جاودانه گرا راجع به اینکه آن پسر/دختر هرزه قصد خوابیدن با من را دارد یا نه صحبت کنم!
حال جوانم،در موقعیتی که نمیدانم چه بناممش،هنوز به دور از حرامزادگی و هرزگی؛اما ساکن سابق بهشت نیستم که آینده‌ی جهنمی ام را ببینم و با کمال میل در آن غوطه ور بشوم،و یا مصون بمانم. هنوز سر تکان می دهم اما در اعماق وجودم می خندم و ریسه می روم،و گاهی می خواهم پوست از صورت خود بکنم. بی هدف و مقصودم اما می دانم که دنبال مقصودی نیستم که با اهداف قبیحِ مادی و معنویمان یکی باشد!
شدم فاحشه دست روزگار
دنیاتجاوز میکند.
عشق تجاوز میکند.
بدبختی تجاوز میکند.
آنکه قدرت دارد تجاوز میکند.
و من حامله ی فرزندی هستم؛
به نام عقده
بترسید از روزی که فرزندم به دنیا آید.
👍2
1404 / 10 / 7
1