من واقعا نمیدانم با چه کلماتی باید امید بدهم، یا چه جملهای بنویسم که دروغ نگفته باشم. اما باور کن با تمام وجود مایلم چیزی امیدبخش بنویسم. دلی را گرم کنم. میدانم که باید این کار را کرد اما ترس از دروغگویی هم هست. نمیدانم امیدوار هستم یا نه و این صادقانهترین اعتراف است. شاید همین کافی است که بدانی دوست دارم حالت خوب باشد.
👍2❤1👏1
گویا زندگی لبخند نمی زند. زندگی دائم از پشت خنجر می زند، خنجری سیاه و زهرآگین، زهری از جنس خشم و کینه؛ که زخمهایی نهان با بوی تعفنِ حسرت را بر تن استوار اما خسته بر جای می گذارد.
❤1👏1
"بار دیگر به جایی رسیدم که ادامه دادن آن بسیار دشوار است. من باید در این مرحله سخت شوم. اما برخی تجربیات و تلقینها وجود دارند که زخمهای عمیقی را به وجود میآورند، و امکان بهبودی را فراهم نمیآورند؛ تنها آنقدر حساسیت اضافه به جا میگذارند که حافظه، همهی وحشت اصلی را دوباره القا میکند."
❤1🔥1👏1
روزها گوشه ای مینشست و به بیرون از پنجرهی چرک و لجن بسته نگاه میکرد. همه جا را تاریک میدید، چه کرده بود که آن اتفاقات برایش افتاده بود؟ همیشه خودش را در دنیایی روشن می دید، در کودکی آرزوهایش را می شمرد؛ آرزوی زیادی نداشت، آرزوهایی که برآورده شدند هرگز آن چیزی نبودند که او میخواست، گویی خدایش با او سر لج داشت. غصه نمیخورد اما حسرتهایش او را بلعیدند.
گوشهای از تاریخ و زمان گم شده بود. آنقدر گم که حتی دیگر خودش را نمیشناخت. اگر به یاد میآورد که چه گناهی مرتکب شده حتما باز میگشت تا درستش کند. او مرهم درد بود، او تمام چیزی بود که دیگران میخواستند. اما آیا "دیگری" کنار اوست؟
گوشهای از تاریخ و زمان گم شده بود. آنقدر گم که حتی دیگر خودش را نمیشناخت. اگر به یاد میآورد که چه گناهی مرتکب شده حتما باز میگشت تا درستش کند. او مرهم درد بود، او تمام چیزی بود که دیگران میخواستند. اما آیا "دیگری" کنار اوست؟
🔥2❤1👏1
کسانی که نمیخواهند به عقایدشان شک کنند "متعصب" اند؛
کسانی که نمیتوانند به عقایدشان شک کنند، "احمق" اند؛
کسانی که میترسند به عقایدشان شک کنند، "برده" هستند.
کسانی که به عقایدشان شک میکنند و درباره آن تحقیق میکنند و عقایدشان را نقد میکنن و با وجود کم کاستی ها، آن را میپذیرند، "برنده" هستند.
کسانی که نمیتوانند به عقایدشان شک کنند، "احمق" اند؛
کسانی که میترسند به عقایدشان شک کنند، "برده" هستند.
کسانی که به عقایدشان شک میکنند و درباره آن تحقیق میکنند و عقایدشان را نقد میکنن و با وجود کم کاستی ها، آن را میپذیرند، "برنده" هستند.
❤1👏1
در آن سوی آرمانشهری که در سر پرورانده بود، زمینی بایر بود؛
زمینی خشک و بی آب و علف،
بی هیچ نشانی از قید حیات.
از چه "امروزها" به امید "فرداها" گذشت تا حیاتش بخشد؛
از چه "اکنونها" در آرزوی "بعد" دست کشید تا آبادش کند؛
کُنون او مانده است و واقعیتی که سیلیزنان به رویش هجوم آورده،
کابوسهایی تکراری که زمانی جایشان، رویاهایی خوش و نغز جان میگرفتند...
نه پایی برای گریز از آن وهم و سراب شیرین دارد،
نه توانی برای ادامه دادن با واقعیتی که در مقابل آن سراب، دیگر چندان زیبا بنظر نمیرسد... .
زمینی خشک و بی آب و علف،
بی هیچ نشانی از قید حیات.
از چه "امروزها" به امید "فرداها" گذشت تا حیاتش بخشد؛
از چه "اکنونها" در آرزوی "بعد" دست کشید تا آبادش کند؛
کُنون او مانده است و واقعیتی که سیلیزنان به رویش هجوم آورده،
کابوسهایی تکراری که زمانی جایشان، رویاهایی خوش و نغز جان میگرفتند...
نه پایی برای گریز از آن وهم و سراب شیرین دارد،
نه توانی برای ادامه دادن با واقعیتی که در مقابل آن سراب، دیگر چندان زیبا بنظر نمیرسد... .
❤1👏1
احساس "ناکافی بودن" رهایم نمیکند، به گلویم چنگ میزند و چنگالهای قدرتمندش را در پوستِ ضعیف و بی جانِ احساساتم میفشارد. اکنون فرار کردن بی فایده است... پذیرشِ حقیقتِ تلخ هم، دردِ این مرگِ تدریجی را التیام نمیبخشد. شاید اگر تو هم به هر کجا که پناه میبردی مأمنت بر سرت آوار میشد، هیچگاه دلت نمیخواست که بدانی آن سوی دیوار چه خبر است؛ آن سوی مرزی که یگانه حافظِ بیچشمداشتت است.... .
❤2
یک راز در مورد مردهارو بهتون میگم
مردها همه یک کودک درون دارند که ازش مواظبت میکنند
کسیکه اونرو به دست بیاره
صاحب ذهن و جسم و دارایی اون مرد میشه
همه مرد ها همینن …
اما یک نکته این وسط هست
اینکه به اندازه کمبود ها
بی محلی ها
شکست ها
و گریه های فرو خورده
اون بچه ضعف داره ….
پس فقط کافیه
از گذشته مردها بپرسید
خیلی گذشته !!!
اون ها عاشق تعریف کردن گذشته هستند
اونوقت خواهید فهمید که فقط با یک بچه
در پوسته سخت و کلفت روبرو هستید
همین ….
مردها همه یک کودک درون دارند که ازش مواظبت میکنند
کسیکه اونرو به دست بیاره
صاحب ذهن و جسم و دارایی اون مرد میشه
همه مرد ها همینن …
اما یک نکته این وسط هست
اینکه به اندازه کمبود ها
بی محلی ها
شکست ها
و گریه های فرو خورده
اون بچه ضعف داره ….
پس فقط کافیه
از گذشته مردها بپرسید
خیلی گذشته !!!
اون ها عاشق تعریف کردن گذشته هستند
اونوقت خواهید فهمید که فقط با یک بچه
در پوسته سخت و کلفت روبرو هستید
همین ….
❤2
مردِ دانا برای اولین بار در زندگیاش از فرشتهای درخواست کمک کرد، فرشته گفت که مرا از از بند بِرَهان، سپس میتوانم زندگیات را بهبود ببخشم. مرد با خوشبینی احمقانهای فرشته را از تحت سلطهی اربابش - اربابی که فکر میکرد منجی اوست - در آورد. این مرد باید میدانست که تا به حال هرچه بوده از درایت خود بوده و نه خزعبلات آسمانی! فرشته که بر او سوار شد، دیگر اختیاری بر خود ندید. به عروسکِ خیمه شب بازی بدل گشت که بازیچهی امیال زمینی فرشتهی آسمانی شده. مرد به دنبال تغییر بود، چیزی که بتواند فرشته را بسوزاند؛ مرد به دنبال نابودی گشت، غرورش را کنار گذاشت و فهمید که نابودی فرشته در نابودی او پدیدار می شود.
از مردِ نه چندان دانا، نطفهای پدید آمد. نطفهای که نیمش فرشته و نیمش شیطان بود. به گمان پدرش او نیمهی منفورش را شکست میدهد؛ اما حماقت بر هردوی آنها چیره بود. بر پسری که هر روز تملق فرشتگان را میکرد و بر پدری که اکنون سلاحی بدست داشت، اما وجودِ نابودی فرشتگان را نداشت. فرشته اما بر هرچه میخواهد عالِم است، فرشته اکنون دنیایی از بندگان احمق دارد، میداند که حماقت فرمانبری به همراه دارد؛ فرشته دنیای ما را با آتش سرخ و تاریکش روشن خواهد ساخت، آتش انتقامی که تمام تن ما را خواهد سوزاند.
از مردِ نه چندان دانا، نطفهای پدید آمد. نطفهای که نیمش فرشته و نیمش شیطان بود. به گمان پدرش او نیمهی منفورش را شکست میدهد؛ اما حماقت بر هردوی آنها چیره بود. بر پسری که هر روز تملق فرشتگان را میکرد و بر پدری که اکنون سلاحی بدست داشت، اما وجودِ نابودی فرشتگان را نداشت. فرشته اما بر هرچه میخواهد عالِم است، فرشته اکنون دنیایی از بندگان احمق دارد، میداند که حماقت فرمانبری به همراه دارد؛ فرشته دنیای ما را با آتش سرخ و تاریکش روشن خواهد ساخت، آتش انتقامی که تمام تن ما را خواهد سوزاند.
شاید در هر ویرانی، قدری خوشی هست. خوشیِ بهسرانجامرسیدن. کسی یا چیزی این صحنه را ترک کرده. گذاشته و رفته: خوشیِ مواجهه! خلاصی از اضطراب و ابهام!
آدم از برهنه شدن خجالت میکشد. از اینکه جلوی آدمهای کوچه و خیابان برهنه باشد. ممکن است پیش کسی بتوانی برهنه شوی، او به تو امنیت بدهد، آرام باشی و خودت باشی، بی پوشش و بی نقاب؛ اما گاهی حتی در خلوت خودت، پیش خودت هم نمیتوانی بعضی افکارت را عريان کنی. فکرهای تاریک و موذی، عقدهها، زخمها. من میترسم به آنها فکر کنم. باید پوشیده بمانند. خجالت دارد.
شاید این هم یک تعریف برای خوشبختی است:
کسی را داشته باشی که اجازه دهد تاریکترین فکرهایت را برایش برهنه کنی، بیان کنی، و او همچنان بماند.
شاید این هم یک تعریف برای خوشبختی است:
کسی را داشته باشی که اجازه دهد تاریکترین فکرهایت را برایش برهنه کنی، بیان کنی، و او همچنان بماند.
قبلنا از فراموش شدن خیلی میترسیدم، اینکه دیگه اسم و یاد من تو ذهن کسی نباشه بهم حس مزخرفی میداد. اما الان دلم میخواد حافظه هرکسی که منو به یه نحوی میشناسه رو پاک کنم و هیچوقت دیگه ارتباطمو با اون آدمها شروع نکنم. دلم میخواد اگه کسی ذرهای دوستم داره یا ازم متنفره، حسش هرچیزی که هست حسش بهطور کل از بین بره و تبدیل بشم یه غریبه که یه روز بارونی سرد، تو پیادهرو با سرعت از کنارش رد میشه که زودتر به خونه برسه. دلم میخواد همینطور که الان تو اوج تنهاییام، زندگیم از همون اول تو اوج تنهایی شروع میشد و تو اوج تنهایی میموند. بذارید یه چیزی رو براتون بگم، ارتباط وابستگی میاره، وابستگی تنهایی رو سخت میکنه، اگه تنهایی سخت بشه دیگه چی برات میمونه ک از دست بدیش؟ آفرین.
👍2❤1
برای تعمیر دنیای سرد و فلزی خودم، ناچار به خود ویرانگری شدهام. می دانید که منظورم از "ناچار" چیست؟ من بی فایده و بی مصرف شدهام، هر گوشهای را می نگرم دیگر نوری نمیبینم، حتی آنجایی که دائم به آن نور میبارید. نمی خواهم مانند بسیاری از هم نوعانم به دروغ بگویم خودم را دوست دارم و اولویت بالاتری دارم، وجود انسان به خودی خود پست، و هرکه خود را برتر از دیگران می داند از بقیه پست تر است.
تازه داشتم در زندگی ریشه می دواندم که نمی دانم چگونه از ریشه خشک شدم، حال چند برگ سبز دارم، اما می خواهم در دست باد رهایشان کنم؛ این زندگی دیگر درون من رشد نخواهد کرد، شاید آنها بتوانند به دور از من چند ثانیه زندگی کنند. چرا خود ویرانگر شده ام؟ چون دیگر معنا، دلیل، امید و یا نوری ندارم.
تازه داشتم در زندگی ریشه می دواندم که نمی دانم چگونه از ریشه خشک شدم، حال چند برگ سبز دارم، اما می خواهم در دست باد رهایشان کنم؛ این زندگی دیگر درون من رشد نخواهد کرد، شاید آنها بتوانند به دور از من چند ثانیه زندگی کنند. چرا خود ویرانگر شده ام؟ چون دیگر معنا، دلیل، امید و یا نوری ندارم.
👍1
سنم که پایینتر بود مجبور بودم یه نفرو فراموش کنم و چون بلد نبودم مثل بچهها گریه میکردم، آدما مثل حرفای نامفهوم بودن برام، حرفایی مثله؛ بعدا به حال این روزات میخندی، این نشد یکی دیگه؛ تا مدت ها شبای زیادی رو بیخواب بودم، امروز که تو حال و هوای این روزای منو داری بزار برات حرفای نامفهوم نزنم، تو قرار نیست هیچوقت به حال این روزات بخندی! تو دیگه قشنگ معنی آهنگِ غمگینو درک میکنی، راحت میتونی گریه کنی و شبا بیدار بمونی و بیقراری کنی؛ ببین من بهت میگم اگر قلبت رنجیدست و درد داری، تا میتونی از حال و هوای این روزات لذت ببر چون سالها بعد آدما نمیزارن با خودت انقدر صادق باشی.
💔3
پس از بیداری دروغین، در رسیدن به آسمان زندگی، آنقدر به لمس خورشید نزدیک شدم که تمام دستانم را سوزاندم.
💅2❤1