سرهنگ آئورلیانو بوئندیا، اولین فرزند اورسولا و خوزه آرکادیو بوئندیا است که در دهکدهی ماکوندو به دنیا میاید. جایی که تمام اتفاقات داستان رخ میدهند و شخصیتی میسازند، فاقد هر گونه احساسی، بدون ترس، نفرت یا عشق و شخصیتی که بارها و بارها از مرگ میگریزد تا شاهدی بر تمام تغییرات و پلی بین سنت و مدرنیته باشد..
•[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]•
•[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]•
❤7❤🔥1💔1
"اگر سوسك توانسته تا امروز از دست ظلم بشر جان سالم به در برد صرفاً به اين علت بوده كه به تاريكی پناه برده است و در نتيجه در آنجا شكستناپذير باقی مانده است، زيرا بشر ذاتاً از تاريكی میهراسد و سوسك هم ذاتاً از نور میترسد."
📖صد سال تنهایی
•[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]•
📖صد سال تنهایی
•[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]•
❤🔥13😎3
"گذشته دروغى بيش نيست و خاطره بازگشتى ندارد و هر بهارى كه مى گذرد، ديگر برنمى گردد و حتى شديدترين و ديوانه كننده ترين عشقها نيز حقيقتى ناپايدار است"
📖صد سال تنهایی
•[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]•
📖صد سال تنهایی
•[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]•
❤🔥14💔7
"صبر کردیم و صبر کردیم. همهمان. آیا دکتر نمیدانست یکی از چیزهایی که آدم را دیوانه میکند همین انتظارکشیدن است؟ مردم تمام عمرشان انتظار میکشیدند. انتظار میکشیدند که زندگی کنند، انتظار میکشیدند که بمیرند. توی صف انتظار میکشیدند تا کاغذتوالت بخرند. توی صف برای پول منتظر میماندند و اگر پولی در کار نبود، سراغ صفهای درازتر میرفتند. صبر میکردی که خوابت ببرد و بعد هم صبر میکردی تا بیدار شوی. انتظار میکشیدی که ازدواج کنی و بعد هم منتظر طلاقگرفتن میشدی. منتظر باران میشدی و بعد هم صبر میکردی تا بند بیاید. منتظر غذاخوردن میشدی و وقتی سیر میشدی باز هم صبر میکردی تا نوبت دوباره به خوردن برسد. توی مطبِ روانپزشک با بقیهی روانیها انتظار میکشیدی و نمیدانستی آیا تو هم جزء آنها هستی یا نه."
📖عامه پسند
•[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]•
📖عامه پسند
•[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]•
💔15😎1
❤🔥16💔1
این رمان به ماجرای پرونده ای قضایی می پردازد که رسیدگی به آن، به مدت چهار دهه طول کشیده است، پرونده ای بدنام که در آن ارث و میراث باقی مانده به تدریج توسط مخارج بالای حقوقی در حال بلعیده شدن است...
•[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]•
•[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]•
😎3❤1
کتاب فراتر از بودن با این جملهي کوبنده و طوفانی آغاز میشود :
«واقعهی مرگ تو تمام وجود مرا از هم پاشيد؛ تمام وجود به جز قلبم را.»
بوبن در اين كتاب از يك زن ميگويد . زنی با نام ژیسلن و با دقتی موشكافانه و استفاده از كلمات لطيف و همآوا رفتارهاي اين زن را در جزئيترين ساعتهاي زندگي روزمره توصيف ميكند. خوانندهي كتاب همراه نويسنده رفتار اين زن با فرزندانش در هنگام خريد براي خانه، در زمان حال و احوال با دوستان و آشنايانش دنبال ميكند.
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
«واقعهی مرگ تو تمام وجود مرا از هم پاشيد؛ تمام وجود به جز قلبم را.»
بوبن در اين كتاب از يك زن ميگويد . زنی با نام ژیسلن و با دقتی موشكافانه و استفاده از كلمات لطيف و همآوا رفتارهاي اين زن را در جزئيترين ساعتهاي زندگي روزمره توصيف ميكند. خوانندهي كتاب همراه نويسنده رفتار اين زن با فرزندانش در هنگام خريد براي خانه، در زمان حال و احوال با دوستان و آشنايانش دنبال ميكند.
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
😎4❤1
ما در منطقه های مختلف زندگی نمی كنيم، حتی روی كره ی خاكی هم زندگی نميكنيم. مكان حقيقي زندگي ما قلب كسانیست كه دوستشان ميداريم.
📖فراتر از بودن
🖌کریستین بوبن
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
📖فراتر از بودن
🖌کریستین بوبن
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
❤🔥8😎2
Million Years Ago
Adele
But they don't recognize me now,In the light of day...
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
❤7❤🔥3😎1
«کلود» کارگرى لایق و باهوش بود اما از طرفى، بر اثر تربیت غلط اجتماعى فاسد شده بود. کلود سواد خواندن و نوشتن نداشت ولى خوب مىفهمید و خوب فکر مىکرد. زمستان سردى فرا رسید و کلود بیکار ماند. او نه آتشى داشت که خود را گرم کند و نه نانى که شکم خود را سیر سازد، ناچار او و زن و بچهاش با سرما و گرسنگى دست به گریبان بودند. کلود متوسل به دزدى شد و نتیجه آن دزدى، سه روز نان و آتش و پنج سال حبس بود...
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
❤🔥3✍2
کتاب 📚 𝑩𝑶𝑶𝑲
«کلود» کارگرى لایق و باهوش بود اما از طرفى، بر اثر تربیت غلط اجتماعى فاسد شده بود. کلود سواد خواندن و نوشتن نداشت ولى خوب مىفهمید و خوب فکر مىکرد. زمستان سردى فرا رسید و کلود بیکار ماند. او نه آتشى داشت که خود را گرم کند و نه نانى که شکم خود را سیر سازد،…
کلود براى گذراندن دوران حبس خود به زندان مرکزى کلروو اعزام شد. کلروو صومعهاى است که مبدل به زندان باستیل شده، حجرهایست که دخمه جنایتکاران گردیده و معبدى است که به صورت قتلگاه درآمده است. مىگویند صومعه کلروو ترقى کرده و ما وقتى از این «ترقى» یاد مىکنیم مردم موشکاف و نازکبین به خوبى مقصود و معنى آن را مىفهمند و از کلمه «ترقى» جز آنچه گفتیم تعبیرى نمىکنند.
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
❤🔥3
کتاب 📚 𝑩𝑶𝑶𝑲
کلود براى گذراندن دوران حبس خود به زندان مرکزى کلروو اعزام شد. کلروو صومعهاى است که مبدل به زندان باستیل شده، حجرهایست که دخمه جنایتکاران گردیده و معبدى است که به صورت قتلگاه درآمده است. مىگویند صومعه کلروو ترقى کرده و ما وقتى از این «ترقى» یاد مىکنیم…
در این داستان هم میتوان دید که ویکتور هوگو، نه تنها از راه سیاسی بلکه بیشتر از راه هنر به مبارزه پرداخته است. او یک نویسنده متعهد است که سعی کرده خواننده را به فکر فرو دارد. وی اعدام را قتل دیگری معرفی میکند، قتلی قانونی.
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
"فکر میکردیم هر دومون توی یک صفحهایم، ولی معلوم شد که داریم دوتا داستان متفاوت میخونیم..."
-The words i wish i said
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
-The words i wish i said
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
💔9
متنهایی برای هیچ شامل سیزده متن است. هر متن را یک راوی جداگانه روایت میکند. منتقدین ادبی بر این باورند که کتاب متنهایی برای هیچ درواقع پلی است که نوشتار بکت را از متن مدرن به متن پستمدرن تبدیل میکند. این متنها همانطور که از نامشان پیداست، داستان نیستند بلکه متنهایی پراکنده هستند که هرگز کامل نخواهند شد...
➥ •[ @ReadingLand ]•
➥ •[ @ReadingLand ]•
"ساکت ماندن بهتر است. اگر کسی بخواهد بترکد تنها راهش همین است، جیک نزدن. فقط لبخند، منفجر شدن از زور نفرین های فروخورده، ترکیدن از خاموشی، همه چیز ممکن است."
-متن هایی برای هیچ📖
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
-متن هایی برای هیچ📖
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
❤8❤🔥1
Careless Whisper
George Michael
I’m never gonna dance again, guilty feet have got no rhythm
Though it’s easy to pretend, I know you’re not a fool
I should have known better than to cheat a friend
And waste a chance that I’d been given
So I’m never gonna dance again the way I danced with you
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
Though it’s easy to pretend, I know you’re not a fool
I should have known better than to cheat a friend
And waste a chance that I’d been given
So I’m never gonna dance again the way I danced with you
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
❤🔥9❤2
"خسته شدم، خوب بود میتوانستم کاسه سر خودم را باز بکنم و همه این توده نرم خاکستری پیچپیچ کله خودم را درآورده بیندازم دور، بیندازم جلو سگ. "
-بوف کور📖
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
-بوف کور📖
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
❤8
پرسیدم: «چهطور شما عوضیها میتونید اینقدر بیاحساس باشید؟» جانی گفت: «سادهست، ما همینجوری بهدنیا اومدیم.»
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
❤8
"من با استعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقتها به دست هایم نگاه میکنم و فکر میکنم که می توانستم پیانیست بزرگی بشوم. یا یک چیز دیگر. ولی دستهام چهکار کردهاند؟ یکجایم را خاراندهاند، چک نوشتند، بند کفش بستند، سیفون کشیدند و ... دستهایم را حرام کردهام. همینطور ذهنم را. "
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
❤12
یک مرد میانسال در پاریس سوار قطار می شود تا به ملاقات معشوق خود سیسیل که در رم است برود ، معشوقی که از آمدن او خبر ندارد. آنها طی دو سال گذشته ماهی یکبار مخفیانه ملاقات کرده اند. او اکنون قصد دارد به معشوقش بگوید که آماده است تا او را به آنجا برگرداند و با او زندگی کند.
دگرگونی تغییر تدریجی ذهن او را توصیف می کند. شور و شوق اولیه و امیدهای او برای شروعی تازه به آرامی باعث شک و تردید ، ترس و بزدلی می شود...
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
دگرگونی تغییر تدریجی ذهن او را توصیف می کند. شور و شوق اولیه و امیدهای او برای شروعی تازه به آرامی باعث شک و تردید ، ترس و بزدلی می شود...
➥ •[ 𝑩𝑶𝑶𝑲 ]• ꒱
❤2