@Rawei
هر کسی که چند کتاب تاریخیِ محققانه خوانده باشد، تصویری از گذشته دارد. این تصویر، البته گنگ و مبهم است و ما هیچ راهی برای راستیآزماییِ این تصویر نداریم. اما به هر حال، تصویری از گذشته برساختهایم که متکی به قرائنی اندک است؛ قرائتی کمرنگ از گذشتهای پررنگ که بر باد رفته است.
اما از آینده هیچ تصوّری نداریم– دنیایی به دنیا خواهد آمد که ما هیچ تصویری از آن نداریم. آدمهایی نو، امکاناتی متفاوت، مناسباتی جدید. جهانی یکسره جدید که ما در آن هیچ جایی نداریم؛ هیچ.
گاهی میل به جاودانگی، فقط میل به زندهماندن نیست، بلکه نوعی کنجکاوی سیریناپذیرست نسبت به جهانهای ممکن؛ به آن چه هنوز نیامده، اما خواهد آمد؛ به جهانی که سرشار از تازگیست.
گاهی میل به جاودانگی، سرخوردگیِ ناشی از "نبودن" نیست، حسرتِ ناشی از "ندیدن" است.
لاادری
#گذشته #تاریخ #تصویر_گذشته
#آینده #تصور_آینده #تصویر_آینده
#جهان #جهانهای_ممکن
#زیستن #جاودانگی
#بودن #نبودن
#دیدن #ندیدن
@Rawei
هر کسی که چند کتاب تاریخیِ محققانه خوانده باشد، تصویری از گذشته دارد. این تصویر، البته گنگ و مبهم است و ما هیچ راهی برای راستیآزماییِ این تصویر نداریم. اما به هر حال، تصویری از گذشته برساختهایم که متکی به قرائنی اندک است؛ قرائتی کمرنگ از گذشتهای پررنگ که بر باد رفته است.
اما از آینده هیچ تصوّری نداریم– دنیایی به دنیا خواهد آمد که ما هیچ تصویری از آن نداریم. آدمهایی نو، امکاناتی متفاوت، مناسباتی جدید. جهانی یکسره جدید که ما در آن هیچ جایی نداریم؛ هیچ.
گاهی میل به جاودانگی، فقط میل به زندهماندن نیست، بلکه نوعی کنجکاوی سیریناپذیرست نسبت به جهانهای ممکن؛ به آن چه هنوز نیامده، اما خواهد آمد؛ به جهانی که سرشار از تازگیست.
گاهی میل به جاودانگی، سرخوردگیِ ناشی از "نبودن" نیست، حسرتِ ناشی از "ندیدن" است.
لاادری
#گذشته #تاریخ #تصویر_گذشته
#آینده #تصور_آینده #تصویر_آینده
#جهان #جهانهای_ممکن
#زیستن #جاودانگی
#بودن #نبودن
#دیدن #ندیدن
@Rawei
@Rawei
پروانههای سیاه
پریسیلا موریس
ترجمه مزدک بلوری
نشر بیدگل
روایتی گیرا و شاعرانه از دوران محاصرۀ سارایوو در سال 1992. زورا هنرمند و استاد دانشگاهی است که در جریان ناآرامیهای شهر، همسر و مادرش را به انگلستان میفرستد و به امید آن که این درگیریهای موقتی، به زودی به پایان برسند در سارایوو میماند.
اما طولانیشدن محاصره، شهر را به آشوب میکشد و او ناچار است از خاطراتش، از دوستان و همسایهها، و البته از نیروی ماندگار هنر و تخیلش، پشتوانهای برای مقاومت بسازد.
پریسیلا موریس در اولین کتابش، که برندۀ جوایز ادبی متنوعی شده، با تکیه بر زندگی واقعی و روایتهای خانوادگی، از شجاعت بی قیل و قال کسانی مینویسد که خانهشان را رها نمیکنند، از لطف و زیبایی شکنندۀ زندگی که حتی در بحبوحۀ جنگ هم به قوت خودش باقی میماند.
کتاب از یک سو حکم نامهای عاشقانه و پر امید به شهری جنگزده را دارد و همزمان، تأملی است بر نقش و جایگاه هنر در زمانۀ بحران و مواجهه با فقدان.
سارایووی این کتاب با چنان ظرافت و روشنیای به تصویر درآمده که یاد "قاهره" نجیب محفوظ میافتیم.
"پروانههای سیاه"، اثری ادبی است که هول و وحشت و خشونت را به نیرویی حیاتبخش بدل میکند.
#انسان #زندگی #مرگ
#حیات #نیستی
#جنگ #هنر #خلاقیت
#داستان #رمان
#معرفی
@Rawei
پروانههای سیاه
پریسیلا موریس
ترجمه مزدک بلوری
نشر بیدگل
روایتی گیرا و شاعرانه از دوران محاصرۀ سارایوو در سال 1992. زورا هنرمند و استاد دانشگاهی است که در جریان ناآرامیهای شهر، همسر و مادرش را به انگلستان میفرستد و به امید آن که این درگیریهای موقتی، به زودی به پایان برسند در سارایوو میماند.
اما طولانیشدن محاصره، شهر را به آشوب میکشد و او ناچار است از خاطراتش، از دوستان و همسایهها، و البته از نیروی ماندگار هنر و تخیلش، پشتوانهای برای مقاومت بسازد.
پریسیلا موریس در اولین کتابش، که برندۀ جوایز ادبی متنوعی شده، با تکیه بر زندگی واقعی و روایتهای خانوادگی، از شجاعت بی قیل و قال کسانی مینویسد که خانهشان را رها نمیکنند، از لطف و زیبایی شکنندۀ زندگی که حتی در بحبوحۀ جنگ هم به قوت خودش باقی میماند.
کتاب از یک سو حکم نامهای عاشقانه و پر امید به شهری جنگزده را دارد و همزمان، تأملی است بر نقش و جایگاه هنر در زمانۀ بحران و مواجهه با فقدان.
سارایووی این کتاب با چنان ظرافت و روشنیای به تصویر درآمده که یاد "قاهره" نجیب محفوظ میافتیم.
"پروانههای سیاه"، اثری ادبی است که هول و وحشت و خشونت را به نیرویی حیاتبخش بدل میکند.
#انسان #زندگی #مرگ
#حیات #نیستی
#جنگ #هنر #خلاقیت
#داستان #رمان
#معرفی
@Rawei
@Rawei
جایی در داستان "رؤیا"ی شنیتسلر، فریدولین، شخصیت اصلی داستان، که با زحمت "رمز ورود" به مهمانی بالماسکه را پیدا کرده، وقتی احساس خطر میکند و به دنبال راهی برای ترک مهمانی میگردد، متوجه میشود که "رمز ورود"، با "رمز داخل خانه" و "رمز خروج"، تفاوت دارد و او تنها رمز ورود را میداند.
فریدولین امکان خروج از بالماسکه را به سختی پیدا میکند و این سرآغاز مشکلات بعدی میشود.
انگار، ورود به هر وضعیتی رمزی دارد و ابزاری میطلبد، ماندگاری در آن وضعیت، رمز و ابزار دیگری نیاز دارد، و دست آخر و زمانی که در وضعی نگرانکننده هستیم، رمز و ابزار سومی ضروری است.
انگار زندگی بدون این سه رمز، بدون این جعبه ابزار، مخاطرهای پایانناپذیر است. انگار به تعبیر شنیتسلر، بدون این سه رمز، زندگی رؤیایی بیش نیست.
امیرعلی بنیاسدی
ب.ت– فیلم "چشمان کاملا بسته Eyes Wide Shut" استنلی کوبریک، اقتباسیست از رؤیای شنتیتسلر.
#انسان #زندگی #رؤیا
#رمز #راز #ابزار
#رمز_و_راز_زندگی
#داستان #رمان #فیلم
@Rawei
جایی در داستان "رؤیا"ی شنیتسلر، فریدولین، شخصیت اصلی داستان، که با زحمت "رمز ورود" به مهمانی بالماسکه را پیدا کرده، وقتی احساس خطر میکند و به دنبال راهی برای ترک مهمانی میگردد، متوجه میشود که "رمز ورود"، با "رمز داخل خانه" و "رمز خروج"، تفاوت دارد و او تنها رمز ورود را میداند.
فریدولین امکان خروج از بالماسکه را به سختی پیدا میکند و این سرآغاز مشکلات بعدی میشود.
انگار، ورود به هر وضعیتی رمزی دارد و ابزاری میطلبد، ماندگاری در آن وضعیت، رمز و ابزار دیگری نیاز دارد، و دست آخر و زمانی که در وضعی نگرانکننده هستیم، رمز و ابزار سومی ضروری است.
انگار زندگی بدون این سه رمز، بدون این جعبه ابزار، مخاطرهای پایانناپذیر است. انگار به تعبیر شنیتسلر، بدون این سه رمز، زندگی رؤیایی بیش نیست.
امیرعلی بنیاسدی
ب.ت– فیلم "چشمان کاملا بسته Eyes Wide Shut" استنلی کوبریک، اقتباسیست از رؤیای شنتیتسلر.
#انسان #زندگی #رؤیا
#رمز #راز #ابزار
#رمز_و_راز_زندگی
#داستان #رمان #فیلم
@Rawei
@Rawei
یک جملۀ حکیمانه هم هست که
انگار خلاصۀ همۀ گمگشتگیهای تاریخ را در چند کلمه میگه؛
انگار جغرافی جهان را معرفی میکنه؛
انگار همۀ دردهای همۀ زمانها را یکجا فریاد میزنه؛
انگار همۀ شکایتها را از زبان همۀ نیها حکایت میکنه؛
انگار به جای هر کسی که از ناامیدی رنج میکشه، دردِ دل میکنه؛
انگار از تراژدی هزار نسل حرف میزنه؛
انگار جای همۀ مهاجران بیابانگرد، نیایش میکنه؛
انگار از زبون همۀ ما که دلمون برای آرزوهامون تنگ شده، از کائنات گله میکنه–
آه از کمی توشه و طول مسیر و دوری سفر.
آه من قله الزاد و طول الطریق و بعد السفر.
امیرعلی بنیاسدی
#انسان #زندگی
#سفر #مسافر
#زمان #تاریخ #جغرافیا
#تراژدی #حکایت
#گمگشتگی #درد
#نی #شکایت
#امید #ناامیدی
#هجرت #مهاجر
@Rawei
یک جملۀ حکیمانه هم هست که
انگار خلاصۀ همۀ گمگشتگیهای تاریخ را در چند کلمه میگه؛
انگار جغرافی جهان را معرفی میکنه؛
انگار همۀ دردهای همۀ زمانها را یکجا فریاد میزنه؛
انگار همۀ شکایتها را از زبان همۀ نیها حکایت میکنه؛
انگار به جای هر کسی که از ناامیدی رنج میکشه، دردِ دل میکنه؛
انگار از تراژدی هزار نسل حرف میزنه؛
انگار جای همۀ مهاجران بیابانگرد، نیایش میکنه؛
انگار از زبون همۀ ما که دلمون برای آرزوهامون تنگ شده، از کائنات گله میکنه–
آه از کمی توشه و طول مسیر و دوری سفر.
آه من قله الزاد و طول الطریق و بعد السفر.
امیرعلی بنیاسدی
#انسان #زندگی
#سفر #مسافر
#زمان #تاریخ #جغرافیا
#تراژدی #حکایت
#گمگشتگی #درد
#نی #شکایت
#امید #ناامیدی
#هجرت #مهاجر
@Rawei
@Rawei
... وسطِ دامنه، روی زمینِ برهنه، کنار سکویِ کوتاهی، یک چارچوب خالی ایستاده بود. مثل این که یک تکه از خاک یا باد را قاب گرفته اند. "سکوت"، زلال و شفاف، روی سکو نشسته بود. به چارچوب تکیه داده، و چشم به راه دوخته بود. ما که رسیدیم، سکوت خودش را شکست و به ما بفرمایی زد.
من گفتم نمیتوانیم بمانیم. ما اهلِ حرف، ما هیاهویِ بسیار برای هیچیم. بلد نیستیم حرمت سکوت را نگه داریم. آهسته گفتم تا شکستهتر نشود و رفتیم. ...
مسافرنامه
شاهرخ مسکوب
#انسان #زندگی
#سفر #مسافر
#سکوت #حرمت_سکوت
#حرف #هیاهو
#شاهرخ_مسکوب
@Rawei
... وسطِ دامنه، روی زمینِ برهنه، کنار سکویِ کوتاهی، یک چارچوب خالی ایستاده بود. مثل این که یک تکه از خاک یا باد را قاب گرفته اند. "سکوت"، زلال و شفاف، روی سکو نشسته بود. به چارچوب تکیه داده، و چشم به راه دوخته بود. ما که رسیدیم، سکوت خودش را شکست و به ما بفرمایی زد.
من گفتم نمیتوانیم بمانیم. ما اهلِ حرف، ما هیاهویِ بسیار برای هیچیم. بلد نیستیم حرمت سکوت را نگه داریم. آهسته گفتم تا شکستهتر نشود و رفتیم. ...
مسافرنامه
شاهرخ مسکوب
#انسان #زندگی
#سفر #مسافر
#سکوت #حرمت_سکوت
#حرف #هیاهو
#شاهرخ_مسکوب
@Rawei
@Rawei
لحظههایی هست که ناگهان درمییابی دیگر نمیتوان به نظمهای گذشته بازگشت–
بعد از مدتها تردید، تصمیم مهمی گرفتهای که دیگر نمیتوان تغییرش داد؛ یا دیگران تصمیماتی مهم گرفتهاند که تأثیری بازگشتناپذیر بر زندگی تو گذاشته است.
آن لحظهها، لحظههای مهمِ اکتشافاند–
لحظههایی که مرزِ میان گذشته و اکنون، بیش از پیش روشن میشود؛ لحظههایی که درمییابی پا به جهانی متفاوت گذاشتهای؛ جهانی که دیگر قواعد و معناهای پیشین در آن کار نمیکنند.
در آن لحظهها، تصویر روشنتری از خودت پیدا میکنی–
انگار روبروی شفافترین آینۀ جهان ایستادهای؛ آینۀ زمان.
لاادری
#انسان #زندگی
#نظم #نظم_گذشته #نظم_جدید
#جهان #جهان_گذشته #جهان_جدید
#لحظه #لحظه_اکتشاف
#آینه #زمان #آینه_زمان
@Rawei
لحظههایی هست که ناگهان درمییابی دیگر نمیتوان به نظمهای گذشته بازگشت–
بعد از مدتها تردید، تصمیم مهمی گرفتهای که دیگر نمیتوان تغییرش داد؛ یا دیگران تصمیماتی مهم گرفتهاند که تأثیری بازگشتناپذیر بر زندگی تو گذاشته است.
آن لحظهها، لحظههای مهمِ اکتشافاند–
لحظههایی که مرزِ میان گذشته و اکنون، بیش از پیش روشن میشود؛ لحظههایی که درمییابی پا به جهانی متفاوت گذاشتهای؛ جهانی که دیگر قواعد و معناهای پیشین در آن کار نمیکنند.
در آن لحظهها، تصویر روشنتری از خودت پیدا میکنی–
انگار روبروی شفافترین آینۀ جهان ایستادهای؛ آینۀ زمان.
لاادری
#انسان #زندگی
#نظم #نظم_گذشته #نظم_جدید
#جهان #جهان_گذشته #جهان_جدید
#لحظه #لحظه_اکتشاف
#آینه #زمان #آینه_زمان
@Rawei
@Rawei
سرباز لهستانی در میانۀ جنگ جهانی به ریمون آرون گفته بود–
جنگ طول خواهد کشید؛ معلوم نیست کی به وطن برگردیم؛ در انتظار چنین روزی هر روز گل بچینیم.
سخنی با هر گرفتار و دلتنگ وطن؛
کلامی با هر چشمانتظاری؛
اندرزی برای پناهبردن به زیباییهای کوچک؛
به دانستنِ قدر هر لحظه؛
به تحسین هر آن چه چشم و دل ما را مینوازد؛
به فراموشکردن غم؛
به نجاتِ هر لحظه از اندوه؛
به چیدنِ گلهای روز.
امیرعلی بنیاسدی
#انسان #زندگی
#خانه #وطن
#جنگ #زشتی
#گل #زیبایی
@Rawei
سرباز لهستانی در میانۀ جنگ جهانی به ریمون آرون گفته بود–
جنگ طول خواهد کشید؛ معلوم نیست کی به وطن برگردیم؛ در انتظار چنین روزی هر روز گل بچینیم.
سخنی با هر گرفتار و دلتنگ وطن؛
کلامی با هر چشمانتظاری؛
اندرزی برای پناهبردن به زیباییهای کوچک؛
به دانستنِ قدر هر لحظه؛
به تحسین هر آن چه چشم و دل ما را مینوازد؛
به فراموشکردن غم؛
به نجاتِ هر لحظه از اندوه؛
به چیدنِ گلهای روز.
امیرعلی بنیاسدی
#انسان #زندگی
#خانه #وطن
#جنگ #زشتی
#گل #زیبایی
@Rawei
@Rawei
بعضی آدمها انگار یک تنه، به جای یک ملت زندگی میکنند؛ آندره مالرو یکی از آنهاست. این را خیلی خوب میشود از "ضد خاطرات"، کتاب رشکبرانگیزش، دریافت. کتابی که چیزیست میان داستان و ناداستان، اتوبیوگرافی و اسطورهشناسی، تاریخِ سیاسی و خاطراتِ شخصی.
این کتاب خوب نشان میدهد که مالرو چه سرشار زندگی کرده و چه شگفت در دل تمام حوادث و پیچهای تاریخی مهم زندگی فرانسوی، در طی نیم قرن حضور داشته است.
ضد خاطرات، روایت همین زندگی سرشار است. روایت جنگیدن مالرو در جنگ داخلی اسپانیا، و عضویتش در نهضت مقاومت فرانسه در طی جنگ جهانی دوم که به اسارتش به دست گشتاپو و رفتن تا پای جوخۀ آتش انجامید.
مالرو در ضد خاطرات همچنین از ماجراجوییهای نه چندان شرافتمندانهاش هم پرده برده میبردارد. مثل دورانی که در کامبوج قصد داشت با یک گروه قاچاقچیِ عتیقه، آثار باستانی خمرها را به تاراج ببرد اما دستگیر شد و به زندان افتاد. با این همه این تجربۀ تلخ، درگیری ذهنیاش با تاریخ هنر را مشتعلتر کرد.
داستان دوستی نزدیک اما احترامآمیز و بافاصلۀ مالرو و دوگل نیز از فصلهای جذاب دیگر ضد خاطرات است. مالرو وزیر فرهنگ کابینۀ دوگل شد و در مأموریتهای دیپلماتیکش با چهرههایی چون مائو و جواهر لعل نهرو دیدار کرد و شرح دیدارها و گفتگوهای سیاسی-روشنفکریاش با این چهرهها را در کتاب آورده است. با این همه، ارادت مالرو به دوگل برای او که همواره روشنفکری مترقی بود در هنگامۀ جنبش می 1968، کارنامهای سئوالبرانگیز در دفاع از موضع ارتجاعی گلیستها بر جا گذاشت.
مالروِِ روشنفکر، در کنار مالروِِ سیاستمدار و ماجراجو و قاچاقچی عتیقه حضوری تمامقد در ضد خاطرات دارد. سطر سطر کتاب نشان میدهد که مالرو چگونه به هنر همچون پلی برای برگذشتن از میرایی بشر نگاه میکند و چگونه با چشمهای یک نویسندۀ مدرن سعی در تحلیل خشونت و جنگ و اعدامهای دستهجمعی که شاهدشان بوده است، دارد.
در نهایت مالرو در ضد خاطرات راوی قابلِ اعتمادی نیست و خواننده در فرازهایی از کتاب نمیتواند واقعیت و تخیلات نویسنده را به روشنی از هم تمیز دهد. این فصلها پر از ابهام و خیال و داستان است. آن چه هیچ ابهامی در آن وجود ندارد این است که نویسندۀ ضد خاطرات، زندگی را سرشار و به تمامی زیسته است و گویی، هر آن چه استعداد و توان در وجودش بوده، شکوفا کرده است.
ضد خاطرات، روایت این گونه زیستن است؛ زیستن به تمامی!
ضد خاطرات
آندره مالرو
ترجمه ابوالحسن نجفی – رضا سیدحسینی
انتشارات خوارزمی
لاادری
#انسان #زندگی #هنر
#زندگی_سرشار #زندگی_شکوفا
#زندگی_به_تمامی #ماچراجویی
#نهضت #مقاومت #نهضت_مقاومت
#خاطرات #ضد_خاطرات #آندره_مالرو
#خشونت #جنگ
#مرگ #اعدام
#کتاب #معرفی
@Rawei
بعضی آدمها انگار یک تنه، به جای یک ملت زندگی میکنند؛ آندره مالرو یکی از آنهاست. این را خیلی خوب میشود از "ضد خاطرات"، کتاب رشکبرانگیزش، دریافت. کتابی که چیزیست میان داستان و ناداستان، اتوبیوگرافی و اسطورهشناسی، تاریخِ سیاسی و خاطراتِ شخصی.
این کتاب خوب نشان میدهد که مالرو چه سرشار زندگی کرده و چه شگفت در دل تمام حوادث و پیچهای تاریخی مهم زندگی فرانسوی، در طی نیم قرن حضور داشته است.
ضد خاطرات، روایت همین زندگی سرشار است. روایت جنگیدن مالرو در جنگ داخلی اسپانیا، و عضویتش در نهضت مقاومت فرانسه در طی جنگ جهانی دوم که به اسارتش به دست گشتاپو و رفتن تا پای جوخۀ آتش انجامید.
مالرو در ضد خاطرات همچنین از ماجراجوییهای نه چندان شرافتمندانهاش هم پرده برده میبردارد. مثل دورانی که در کامبوج قصد داشت با یک گروه قاچاقچیِ عتیقه، آثار باستانی خمرها را به تاراج ببرد اما دستگیر شد و به زندان افتاد. با این همه این تجربۀ تلخ، درگیری ذهنیاش با تاریخ هنر را مشتعلتر کرد.
داستان دوستی نزدیک اما احترامآمیز و بافاصلۀ مالرو و دوگل نیز از فصلهای جذاب دیگر ضد خاطرات است. مالرو وزیر فرهنگ کابینۀ دوگل شد و در مأموریتهای دیپلماتیکش با چهرههایی چون مائو و جواهر لعل نهرو دیدار کرد و شرح دیدارها و گفتگوهای سیاسی-روشنفکریاش با این چهرهها را در کتاب آورده است. با این همه، ارادت مالرو به دوگل برای او که همواره روشنفکری مترقی بود در هنگامۀ جنبش می 1968، کارنامهای سئوالبرانگیز در دفاع از موضع ارتجاعی گلیستها بر جا گذاشت.
مالروِِ روشنفکر، در کنار مالروِِ سیاستمدار و ماجراجو و قاچاقچی عتیقه حضوری تمامقد در ضد خاطرات دارد. سطر سطر کتاب نشان میدهد که مالرو چگونه به هنر همچون پلی برای برگذشتن از میرایی بشر نگاه میکند و چگونه با چشمهای یک نویسندۀ مدرن سعی در تحلیل خشونت و جنگ و اعدامهای دستهجمعی که شاهدشان بوده است، دارد.
در نهایت مالرو در ضد خاطرات راوی قابلِ اعتمادی نیست و خواننده در فرازهایی از کتاب نمیتواند واقعیت و تخیلات نویسنده را به روشنی از هم تمیز دهد. این فصلها پر از ابهام و خیال و داستان است. آن چه هیچ ابهامی در آن وجود ندارد این است که نویسندۀ ضد خاطرات، زندگی را سرشار و به تمامی زیسته است و گویی، هر آن چه استعداد و توان در وجودش بوده، شکوفا کرده است.
ضد خاطرات، روایت این گونه زیستن است؛ زیستن به تمامی!
ضد خاطرات
آندره مالرو
ترجمه ابوالحسن نجفی – رضا سیدحسینی
انتشارات خوارزمی
لاادری
#انسان #زندگی #هنر
#زندگی_سرشار #زندگی_شکوفا
#زندگی_به_تمامی #ماچراجویی
#نهضت #مقاومت #نهضت_مقاومت
#خاطرات #ضد_خاطرات #آندره_مالرو
#خشونت #جنگ
#مرگ #اعدام
#کتاب #معرفی
@Rawei
@Rawei
در نمایشنامهٔ "کرگدن" اوژن یونسکو، ساکنان شهری کوچک، یک به یک، به کرگدن استحاله مییابند. آن چه هراسانگیز است، خودِ این جانوران نیستند، بلکه سهولتِ این دگردیسی است؛ این که همسایگان، همکاران و روشنفکرانِ محترم چگونه تسلیم خویش را توجیه میکنند، دلایلی برای ستایشِ گله مییابند، و همرنگیِ تازهٔ خود را نوعی شجاعت جار میزنند.
یونسکو که در میانۀ دو جنگ، استحالهٔ دوستانش را به سوی فاشیسمِ "گارد آهنین" به چشم دیده بود، دریافته بود که فاشیسم به ندرت همچون فاجعهای واحد از راه میرسد. فاشیسم گام به گام پیش میرود، هر گام چندان کوچک که معقول به نظر آید، تا آن که امرِ ناانديشيدنی، به همهمهٔ عادیِ افکارِ محترم بدل شود.
در کرگدن یونسکو، تنها برانژه، آن آدمِ معمولی و پُرنقص است که پایداری میکند، سر باز میزند، و خود را تنها مییابد.
این دقیقاً همان ابتذالی است که امروز به نمایش درآمده است. سهولتِ خونسردانه و تقریباً دیوانسالارانهای که با آن، مقامهای آمریکایی، رسانهها، اعضای کنگره و اندیشکدهها دربارهٔ بمبارانِ زیرساختهای انرژیِ ایران بحث میکنند. نابودیِ عامدانهٔ شریانهای حیاتیِ غیرِ نظامیان، که نقضِ فاحشِ حقوق بینالملل بشردوستانه است، خود گونهای از همان "کرگدنشدن" است.
"جنایات جنگی" همچون گزینههای سیاستگذاری مطرح میشوند، مانند برآوردهای فصلی، سبک و سنگین میگردند، و از فاجعهٔ انسانیای که توصیف میکنند تهی میشوند. و سکوتی که این را در بر گرفته است، بیطرفی نیست، کرگدنشدنِ خاموشِ گله است.
این، نه فوران چیزی بیگانه، بلکه انباشتِ رضایتهای کوچک است. عادیسازیِ پیوستهٔ آن چه باید شورش برانگیزد. هر مماشات، مماشاتِ بعدی را آسانتر میکند، تا آن که غریوِ گله هر اعتراضی را در خود فرو برد.
هشدارِ یونسکو هرگز در حقیقت دربارهٔ هیولاها نبود. دربارهٔ این بود که چگونه آدمیانِ معمولی، بی آن که چیزی را ناساز بیابند، خاموش به هیولا بدل میشوند.
رضا نصری
#انسان #زندگی
#استحاله #دگردیسی
#عادی #عادی_شدن #عادی_سازی
#کرگدن #کرگدن_شدن
#هیولا #هیولا_شدن
#گله #فاشیسم
#جنگ #جنایت #جنایت_جنگی
@Rawei
در نمایشنامهٔ "کرگدن" اوژن یونسکو، ساکنان شهری کوچک، یک به یک، به کرگدن استحاله مییابند. آن چه هراسانگیز است، خودِ این جانوران نیستند، بلکه سهولتِ این دگردیسی است؛ این که همسایگان، همکاران و روشنفکرانِ محترم چگونه تسلیم خویش را توجیه میکنند، دلایلی برای ستایشِ گله مییابند، و همرنگیِ تازهٔ خود را نوعی شجاعت جار میزنند.
یونسکو که در میانۀ دو جنگ، استحالهٔ دوستانش را به سوی فاشیسمِ "گارد آهنین" به چشم دیده بود، دریافته بود که فاشیسم به ندرت همچون فاجعهای واحد از راه میرسد. فاشیسم گام به گام پیش میرود، هر گام چندان کوچک که معقول به نظر آید، تا آن که امرِ ناانديشيدنی، به همهمهٔ عادیِ افکارِ محترم بدل شود.
در کرگدن یونسکو، تنها برانژه، آن آدمِ معمولی و پُرنقص است که پایداری میکند، سر باز میزند، و خود را تنها مییابد.
این دقیقاً همان ابتذالی است که امروز به نمایش درآمده است. سهولتِ خونسردانه و تقریباً دیوانسالارانهای که با آن، مقامهای آمریکایی، رسانهها، اعضای کنگره و اندیشکدهها دربارهٔ بمبارانِ زیرساختهای انرژیِ ایران بحث میکنند. نابودیِ عامدانهٔ شریانهای حیاتیِ غیرِ نظامیان، که نقضِ فاحشِ حقوق بینالملل بشردوستانه است، خود گونهای از همان "کرگدنشدن" است.
"جنایات جنگی" همچون گزینههای سیاستگذاری مطرح میشوند، مانند برآوردهای فصلی، سبک و سنگین میگردند، و از فاجعهٔ انسانیای که توصیف میکنند تهی میشوند. و سکوتی که این را در بر گرفته است، بیطرفی نیست، کرگدنشدنِ خاموشِ گله است.
این، نه فوران چیزی بیگانه، بلکه انباشتِ رضایتهای کوچک است. عادیسازیِ پیوستهٔ آن چه باید شورش برانگیزد. هر مماشات، مماشاتِ بعدی را آسانتر میکند، تا آن که غریوِ گله هر اعتراضی را در خود فرو برد.
هشدارِ یونسکو هرگز در حقیقت دربارهٔ هیولاها نبود. دربارهٔ این بود که چگونه آدمیانِ معمولی، بی آن که چیزی را ناساز بیابند، خاموش به هیولا بدل میشوند.
رضا نصری
#انسان #زندگی
#استحاله #دگردیسی
#عادی #عادی_شدن #عادی_سازی
#کرگدن #کرگدن_شدن
#هیولا #هیولا_شدن
#گله #فاشیسم
#جنگ #جنایت #جنایت_جنگی
@Rawei
Audio
@Rawei
گفتم که مژدهبخشِ دلِ خرّم است این
مست از درم در آمد و دیدم غم است این
گر چشم باغ گریۀ تاریک من ندید
ای گُل، ز بیستارگیِ شبنم است این
پروانه بال و پر زد و در دام خویش خُفت
پایانِ شامِ پیلۀ ابریشم است این
باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت
تنها نه من، گرفتگیِ عالم است این
ای دستبُرده در دل و دینم، چه میکنی؟
جانم بسوختی و هنوزت کم است این
آه از غمت که زخمۀ بیراه میزنی
ای چنگی زمانه، چه زیر و بم است این
یک دم نگاه کن که چه بر باد میدهی
چندین هزار امیدِ بنیآدم است این
گفتی که شعرِ سایه دگر رنگ غم گرفت
آری، سیاهجامۀ صد ماتم است این
امیر هوشنگ ابتهاج– سایه
#انسان #زندگی
#غم #اندوه
#رنج #ناامیدی
#روزگار #جامعه
#تاریخ #عالم
#هوشنگ_ابتهاج #سایه #شعر
@Rawei
گفتم که مژدهبخشِ دلِ خرّم است این
مست از درم در آمد و دیدم غم است این
گر چشم باغ گریۀ تاریک من ندید
ای گُل، ز بیستارگیِ شبنم است این
پروانه بال و پر زد و در دام خویش خُفت
پایانِ شامِ پیلۀ ابریشم است این
باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت
تنها نه من، گرفتگیِ عالم است این
ای دستبُرده در دل و دینم، چه میکنی؟
جانم بسوختی و هنوزت کم است این
آه از غمت که زخمۀ بیراه میزنی
ای چنگی زمانه، چه زیر و بم است این
یک دم نگاه کن که چه بر باد میدهی
چندین هزار امیدِ بنیآدم است این
گفتی که شعرِ سایه دگر رنگ غم گرفت
آری، سیاهجامۀ صد ماتم است این
امیر هوشنگ ابتهاج– سایه
#انسان #زندگی
#غم #اندوه
#رنج #ناامیدی
#روزگار #جامعه
#تاریخ #عالم
#هوشنگ_ابتهاج #سایه #شعر
@Rawei
@Rawei
رقص زندگی– با مهارت، با توجه
استیون هیز Steven Hayes
هیز، زندگی را به رقص تشبیه میکند.
زندگی، رقصی پُر جنب و جوش است که گامهایی متنوع و منعطف میطلبد تا با مسیرهای دگرگونشونده همآهنگ بماند.
گامهای درست، وابسته به زمیه و موقعیتاند. گامی که در برههای سودمند است، شاید در برههای دیگر به لغزش بینجامد.
دگرگونی پایدار، بیش از چند ترفند موقت و ساده را میطلبد و نیازمند مهارتهایی چندوجهی در ساحت اندیشه، احساس، و عمل است.
درک راستینِ رشد، در رصدِ الگوها در گسترۀ زمان رخ میدهد، و نه در مقایسۀ لحظهها با یکدیگر.
Life is like a dance parade, requiring diverse, flexible moves to stay in sync with changing routes.
The right moves depend on context. What's helpful in one moment may cause you to stumble in another.
Lasting change needs more than a few tricks. It requires varied skills across thoughts, emotions, and actions.
True understanding of growth comes from tracking patterns over time, not comparing snapshots to others.
#انسان #زندگی
#رقص #انعطاف
#زمینه #بافت #موقعیت
#تغییر #تغییر_پایدار #رشد
#اندیشه #احساس #عمل
#الگو #زمان
#مهارت #توجه
@Rawei
رقص زندگی– با مهارت، با توجه
استیون هیز Steven Hayes
هیز، زندگی را به رقص تشبیه میکند.
زندگی، رقصی پُر جنب و جوش است که گامهایی متنوع و منعطف میطلبد تا با مسیرهای دگرگونشونده همآهنگ بماند.
گامهای درست، وابسته به زمیه و موقعیتاند. گامی که در برههای سودمند است، شاید در برههای دیگر به لغزش بینجامد.
دگرگونی پایدار، بیش از چند ترفند موقت و ساده را میطلبد و نیازمند مهارتهایی چندوجهی در ساحت اندیشه، احساس، و عمل است.
درک راستینِ رشد، در رصدِ الگوها در گسترۀ زمان رخ میدهد، و نه در مقایسۀ لحظهها با یکدیگر.
Life is like a dance parade, requiring diverse, flexible moves to stay in sync with changing routes.
The right moves depend on context. What's helpful in one moment may cause you to stumble in another.
Lasting change needs more than a few tricks. It requires varied skills across thoughts, emotions, and actions.
True understanding of growth comes from tracking patterns over time, not comparing snapshots to others.
#انسان #زندگی
#رقص #انعطاف
#زمینه #بافت #موقعیت
#تغییر #تغییر_پایدار #رشد
#اندیشه #احساس #عمل
#الگو #زمان
#مهارت #توجه
@Rawei
@Rawei
ادبیات–
سر بیرونآوردن از اینجا و اکنون است.
نفسکشیدن در هوایی دیگر است.
اینجا نبودن است.
از خیال برای زندهماندن بهرهبردن است.
ذهن را به جای گرفتاری، به بازیگرفتن است.
در جایی دیگر زیستن است.
بدنی دیگر پیداکردن؛ شهری دیگر داشتن، در خانوادۀ متفاوتی بودن است.
ادبیات–
خود را به جهانی غیر از این جهانِ آشفته سپردن است.
ذهن را پس از روزی شلوغ، به مهمانیِ رقص و شراب، یا گفتگو و آهستگی بردن است.
ادبیات–
برکشیدن است؛ بیرونآوردن است؛ پناهدادن است.
خواندن رُمان–
بازگرداندنِ تعادلِ از دست رفته به روانِ آدم است.
خموده را به تحرّک، و آشفته را به آرامیرساندن است.
میدانم در هر زمانی و با هر حالی نمیتوان به سراغ ادبیات رفت. همیشه نمیتوان رمانی را دست گرفت، یا به تماشای فیلمی نشست. امّا این در، همیشه گشوده است. در سختترین روزها هم آدمها به دعوت این مخلوقِ شریف آدمی، فرصتِ این را دارند که پا از اینجا و اکنون بیرون بکشند و به دنیایی دیگر بروند.
گاهی فکر میکنم خدایان رنجِ انسان را که دیدند، خیال را به او دادند تا او را از مردنِ مدام نجات دهند. سیزیف را تصوّر کنید. میتواند گاهی سنگش را رها کند، خودش را به خیال بسپارد. یک روز بالابردن و دوباره رهاکردن را رها کند. بیاساید. شاید هم نخواست دوباره سنگِ سنگینِ بیهودهگی را حمل کند.
محمود مقدسی
#انسان #زندگی
#رنج #مردن #مردن_مدام
#سیزیف #سنگ #سنگ_زندگی
#خیال #ذهن
#هنر #ادبیات
#رمان #شعر #فیلم
@Rawei
ادبیات–
سر بیرونآوردن از اینجا و اکنون است.
نفسکشیدن در هوایی دیگر است.
اینجا نبودن است.
از خیال برای زندهماندن بهرهبردن است.
ذهن را به جای گرفتاری، به بازیگرفتن است.
در جایی دیگر زیستن است.
بدنی دیگر پیداکردن؛ شهری دیگر داشتن، در خانوادۀ متفاوتی بودن است.
ادبیات–
خود را به جهانی غیر از این جهانِ آشفته سپردن است.
ذهن را پس از روزی شلوغ، به مهمانیِ رقص و شراب، یا گفتگو و آهستگی بردن است.
ادبیات–
برکشیدن است؛ بیرونآوردن است؛ پناهدادن است.
خواندن رُمان–
بازگرداندنِ تعادلِ از دست رفته به روانِ آدم است.
خموده را به تحرّک، و آشفته را به آرامیرساندن است.
میدانم در هر زمانی و با هر حالی نمیتوان به سراغ ادبیات رفت. همیشه نمیتوان رمانی را دست گرفت، یا به تماشای فیلمی نشست. امّا این در، همیشه گشوده است. در سختترین روزها هم آدمها به دعوت این مخلوقِ شریف آدمی، فرصتِ این را دارند که پا از اینجا و اکنون بیرون بکشند و به دنیایی دیگر بروند.
گاهی فکر میکنم خدایان رنجِ انسان را که دیدند، خیال را به او دادند تا او را از مردنِ مدام نجات دهند. سیزیف را تصوّر کنید. میتواند گاهی سنگش را رها کند، خودش را به خیال بسپارد. یک روز بالابردن و دوباره رهاکردن را رها کند. بیاساید. شاید هم نخواست دوباره سنگِ سنگینِ بیهودهگی را حمل کند.
محمود مقدسی
#انسان #زندگی
#رنج #مردن #مردن_مدام
#سیزیف #سنگ #سنگ_زندگی
#خیال #ذهن
#هنر #ادبیات
#رمان #شعر #فیلم
@Rawei
@Rawei
حدود ده، دوازده سالِ پیش حدس اولیهای دربارۀ مراسم مشهور به "عُمَرکُشان" و برخی رویههای رایج در آن روز داشتم: این روز و رفعالقلم انگاشتنِ آنْ یکجور گریز از فشار دینداری است؛ یک جور سوپاپ اطمینان برای تخلیۀ فشارهای ناشی از رعایت محدودیتهای شرعی و دینی.
اخیراً دارم کتابی در باب کتابِ فخیمۀ "عصرِ سکولارِ" چارلز تیلور ترجمه میکنم. در این کتاب، تیلور روایتی فلسفی ارائه میکند از گذاری که از عصر پیشامدرن به عصر مدرن و سکولار داشتهایم. در جایی از آن چیزی دربارۀ کارناوالهای رایج در مسیحیت مینویسد که قرابت بسیاری به آن حدس اولیه من دارد:
"این جشنها بازههایی بودند که نظم معمول اشیا برعکس میشد یا "جهان وارونه میشد". .... کلاه اسقفی به سر پسربچهها میگذاشتند یا احمقها را به مدت یک روز بر منصب پادشاهی مینشاندند. آن چه عادتاً محترم بود به بادِ تمسخر گرفته میشد و مردم نه فقط برای افعال جنسیْ بلکه به منظورِ اقدامات قریب به خشونت و امثال آنها نیز انواع و اقسام مجوزها را برای خودشان صادر میکردند. .... بارِ فرمانِ ناظر بر پاکدامنی و نیککرداری بسیار سنگین بود و این سرکوبِ غریزهْ چنان منجر به شکلگیری عقدههای عدیده میشد که اگر قرار بود کلِ نظام متلاشی نشود، باید فکری برای تخلیۀ دورهای این عقدهها میکردند."
البته مانده تا بتوان به ضرس قاطع از این نگاه پُلی زد و عُمَرکُشان را هم سوپاپ اطمینان دینداری دانست. اما علی ای حال، نکتهای است که شاید بتوان اندکی بر آن تأمل کرد.
والله اعلم
حامد قدیری
توضیح
عُمرکُشان در ادبیات دینی و روایی عید الزهرا، فَرحَة الزهراء، غدیر دوم و روز رفعالقلم (به معنی برداشته شدن قلم) نیز نام دارد، مراسمی است که توسط برخی از شیعیان در تاریخ نهم ربیعالاول برگزار میگردد. هدف برگزارکنندگان این مراسم شادمانی به دو دلیل است؛ یکی آغاز امامت امام دوازدهم شیعیان و دیگری باور آنان به کشته شدن عمربن خطاب در چنین روزی.
.... این مراسم حداقل از قرن هفتم هجری وجود داشته و در زمان صفویان رایج بوده است. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، برگزاری این مراسم در ایران به صورت علنی ممنوع اعلام شد.
.... روایت رفعالقلم عنوان میکند که در این روز قلم فرشتگان برای نوشتن گناهان برداشته میشود.
.... برخی محققان بر این باورند که مراسم عمرکشان در حقیقت تحولیافتهٔ مراسم "مغکشی" در ایران باستان است. عمرکشان را نوعی نمایش شاد ایرانی که پس از ممنوعیت نمایش مغکشی رواج یافت، بیان میکنند که این نمایش دستآویزی شد برای انزجار از عمر بن خطاب.
#کارناوال #باختین
#ملالتهای_تمدن #فروید
#غریزه #سرکوب_غریزه
#عقده #تخلیه_عقده
#عمرکشان
#چارلز_تیلور
@Rawei
حدود ده، دوازده سالِ پیش حدس اولیهای دربارۀ مراسم مشهور به "عُمَرکُشان" و برخی رویههای رایج در آن روز داشتم: این روز و رفعالقلم انگاشتنِ آنْ یکجور گریز از فشار دینداری است؛ یک جور سوپاپ اطمینان برای تخلیۀ فشارهای ناشی از رعایت محدودیتهای شرعی و دینی.
اخیراً دارم کتابی در باب کتابِ فخیمۀ "عصرِ سکولارِ" چارلز تیلور ترجمه میکنم. در این کتاب، تیلور روایتی فلسفی ارائه میکند از گذاری که از عصر پیشامدرن به عصر مدرن و سکولار داشتهایم. در جایی از آن چیزی دربارۀ کارناوالهای رایج در مسیحیت مینویسد که قرابت بسیاری به آن حدس اولیه من دارد:
"این جشنها بازههایی بودند که نظم معمول اشیا برعکس میشد یا "جهان وارونه میشد". .... کلاه اسقفی به سر پسربچهها میگذاشتند یا احمقها را به مدت یک روز بر منصب پادشاهی مینشاندند. آن چه عادتاً محترم بود به بادِ تمسخر گرفته میشد و مردم نه فقط برای افعال جنسیْ بلکه به منظورِ اقدامات قریب به خشونت و امثال آنها نیز انواع و اقسام مجوزها را برای خودشان صادر میکردند. .... بارِ فرمانِ ناظر بر پاکدامنی و نیککرداری بسیار سنگین بود و این سرکوبِ غریزهْ چنان منجر به شکلگیری عقدههای عدیده میشد که اگر قرار بود کلِ نظام متلاشی نشود، باید فکری برای تخلیۀ دورهای این عقدهها میکردند."
البته مانده تا بتوان به ضرس قاطع از این نگاه پُلی زد و عُمَرکُشان را هم سوپاپ اطمینان دینداری دانست. اما علی ای حال، نکتهای است که شاید بتوان اندکی بر آن تأمل کرد.
والله اعلم
حامد قدیری
توضیح
عُمرکُشان در ادبیات دینی و روایی عید الزهرا، فَرحَة الزهراء، غدیر دوم و روز رفعالقلم (به معنی برداشته شدن قلم) نیز نام دارد، مراسمی است که توسط برخی از شیعیان در تاریخ نهم ربیعالاول برگزار میگردد. هدف برگزارکنندگان این مراسم شادمانی به دو دلیل است؛ یکی آغاز امامت امام دوازدهم شیعیان و دیگری باور آنان به کشته شدن عمربن خطاب در چنین روزی.
.... این مراسم حداقل از قرن هفتم هجری وجود داشته و در زمان صفویان رایج بوده است. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، برگزاری این مراسم در ایران به صورت علنی ممنوع اعلام شد.
.... روایت رفعالقلم عنوان میکند که در این روز قلم فرشتگان برای نوشتن گناهان برداشته میشود.
.... برخی محققان بر این باورند که مراسم عمرکشان در حقیقت تحولیافتهٔ مراسم "مغکشی" در ایران باستان است. عمرکشان را نوعی نمایش شاد ایرانی که پس از ممنوعیت نمایش مغکشی رواج یافت، بیان میکنند که این نمایش دستآویزی شد برای انزجار از عمر بن خطاب.
#کارناوال #باختین
#ملالتهای_تمدن #فروید
#غریزه #سرکوب_غریزه
#عقده #تخلیه_عقده
#عمرکشان
#چارلز_تیلور
@Rawei
@Rawei
کودکان ما را به جهانی فرامیخوانند که "امر منفی" در آن، در ضعیفترین شکل خود است. جهان زیستۀ کودکان مالامال از سعادت و کمال است، و پدیدارها در آن، نیروی تامِّ زندگی را در خود جای دادهاند– بر خلاف جهان زیستۀ بزرگسالان که تنیده با احساس نقص و شکست و ترس همیشگی است.
کودکان ما را به این جهان فرا میخوانند؛ لحظاتی با آنها همراه میشویم، اما سکونت دائمی در آنجا ناممکن است. حتی والدین نیز توان آن را ندارند که کاملاً به آنجا مهاجرت کنند. نیروی آگاهی، "واقعیت" را یادآوری میکند، پس کودک را به حال خود وامیگذاریم و بازمیگردیم. و نام این بازگشتن از سرزمین کودکان را استراحت از بچهداری، نفسکشیدن و غیره میگذاریم.
کودکان ما را به قلمروشان فرا میخوانند، اما ورود به آن برای طولانیمدت ناممکن است. این امتناع، هم به سهمگینی بار عینیت برمیگردد، و هم به این نکتۀ مهم که هر یک از ما نیز زمانی در آن سرزمین مستقر بودهایم. آدمی در ناخودآگاه خود میداند که آنجا موقتی است، و به زودی از بهشت رانده خواهد شد.
هر انسانی، اسطورۀ آفرینش را تجربه کرده و از بهشت رانده شده است– از کودکی، بیرون افتاده است. این تجربۀ ثبتشده در لایههای زیرین حافظه، استقرار مجدد در آن را ناممکن میکند. بازگشت به بهشت ناممکن میشود. نام این وضعیت را میتوان برزخِ بزرگسالی نهاد.
امین بزرگیان
#انسان #زندگی
#کودک #کودکی
#بهشت #هبوط
#بزرگسالی #برزخ_بزرگسالی
#واقعیت #جهان_زیسته
#آفرینش #اسطوره_آفرینش
@Rawei
کودکان ما را به جهانی فرامیخوانند که "امر منفی" در آن، در ضعیفترین شکل خود است. جهان زیستۀ کودکان مالامال از سعادت و کمال است، و پدیدارها در آن، نیروی تامِّ زندگی را در خود جای دادهاند– بر خلاف جهان زیستۀ بزرگسالان که تنیده با احساس نقص و شکست و ترس همیشگی است.
کودکان ما را به این جهان فرا میخوانند؛ لحظاتی با آنها همراه میشویم، اما سکونت دائمی در آنجا ناممکن است. حتی والدین نیز توان آن را ندارند که کاملاً به آنجا مهاجرت کنند. نیروی آگاهی، "واقعیت" را یادآوری میکند، پس کودک را به حال خود وامیگذاریم و بازمیگردیم. و نام این بازگشتن از سرزمین کودکان را استراحت از بچهداری، نفسکشیدن و غیره میگذاریم.
کودکان ما را به قلمروشان فرا میخوانند، اما ورود به آن برای طولانیمدت ناممکن است. این امتناع، هم به سهمگینی بار عینیت برمیگردد، و هم به این نکتۀ مهم که هر یک از ما نیز زمانی در آن سرزمین مستقر بودهایم. آدمی در ناخودآگاه خود میداند که آنجا موقتی است، و به زودی از بهشت رانده خواهد شد.
هر انسانی، اسطورۀ آفرینش را تجربه کرده و از بهشت رانده شده است– از کودکی، بیرون افتاده است. این تجربۀ ثبتشده در لایههای زیرین حافظه، استقرار مجدد در آن را ناممکن میکند. بازگشت به بهشت ناممکن میشود. نام این وضعیت را میتوان برزخِ بزرگسالی نهاد.
امین بزرگیان
#انسان #زندگی
#کودک #کودکی
#بهشت #هبوط
#بزرگسالی #برزخ_بزرگسالی
#واقعیت #جهان_زیسته
#آفرینش #اسطوره_آفرینش
@Rawei
@Rawei
"تو" نزد "متی" آمد و گفت میخواهم در جنگ طبقات شرکت کنم. به من کار بیاموز.
متی گفت بنشین.
تو نشست و پرسید چطور باید مبارزه کرد؟
متی خندید و پرسید راحت نشستهای؟
تو با تعجب گفت نمیفهمم! مگر چطور باید نشست؟!
متی برایش توضیح داد.
ولی تو با بیصبری گفت من که نیامدهام نشستن یاد بگیرم.
متی با حوصله گفت میدانم. تو میخواهی مبارزه یاد بگیری ولی برای این کار باید جایت راحت باشد؛ چون ما نشستهایم و نشسته میخواهیم یاد بگیریم.
تو گفت اگر انسان پیوسته به دنبال آن باشد که در راحتترین وضع قرار گیرد و از اوضاع موجود بیشترین بهره را به دست آورد و خلاصه در پی درک لذت باشد، آنوقت چطور خواهد توانست بجنگد؟
متی گفت اگر آدم در پی لذت نباشد و نخواهد بیشترین بهره را از اوضاع موجود به دست آورد و در بهترین حالت قرار گیرد، پس برای چه مبارزه کند؟
اندیشههای متی
برتولت برشت
ترجمه بهرام حبیبی
#انسان #زندگی #مبارزه
#راحت #راحتی #لذت
#برشت #برتولت_برشت
@Rawei
"تو" نزد "متی" آمد و گفت میخواهم در جنگ طبقات شرکت کنم. به من کار بیاموز.
متی گفت بنشین.
تو نشست و پرسید چطور باید مبارزه کرد؟
متی خندید و پرسید راحت نشستهای؟
تو با تعجب گفت نمیفهمم! مگر چطور باید نشست؟!
متی برایش توضیح داد.
ولی تو با بیصبری گفت من که نیامدهام نشستن یاد بگیرم.
متی با حوصله گفت میدانم. تو میخواهی مبارزه یاد بگیری ولی برای این کار باید جایت راحت باشد؛ چون ما نشستهایم و نشسته میخواهیم یاد بگیریم.
تو گفت اگر انسان پیوسته به دنبال آن باشد که در راحتترین وضع قرار گیرد و از اوضاع موجود بیشترین بهره را به دست آورد و خلاصه در پی درک لذت باشد، آنوقت چطور خواهد توانست بجنگد؟
متی گفت اگر آدم در پی لذت نباشد و نخواهد بیشترین بهره را از اوضاع موجود به دست آورد و در بهترین حالت قرار گیرد، پس برای چه مبارزه کند؟
اندیشههای متی
برتولت برشت
ترجمه بهرام حبیبی
#انسان #زندگی #مبارزه
#راحت #راحتی #لذت
#برشت #برتولت_برشت
@Rawei
@Rawei
به کلمۀ "تنها" فکر میکنم. به این که این کلمه از کجا آمده؟! به این که این "ها"، برای چه به "تن" چسبیده؟!
کسی که تک و تنها افتاده ، برای چه "ها" که علامت جمع است به "تن"ش سنجاق شده؟! آدم تنها را چرا همان "تن" نام نگذاشتهاند؟! چه طعن و نفرینی را خواستهاند با افزودن "ها"، به روی آدم بی کس و کار بیاورند؟!
به نظرم آدم تنها، وقتی با بیکسی مواجه شد؛ وقتی دور و برش خالی شد؛ چارهای نداشت جز این که خودش را تکثیر کند؛ همۀ آن چه را از دیگران انتظار داشت، خودش برآورده کند؛ به تنهایی، بار سنگینی را بردارد که برداشتنش کار چندین نفر است.
به نظرم همین است که یک تن بیکس را "تنها" مینامند. آدمی که جور تنهایی که دور و برش را خالی کردهاند، میکشد. آدمی که چندین تن است. آدمی که تنهاست.
امیرعلی بنیاسدی
#انسان #زندگی
#تنهایی #تنها
@Rawei
به کلمۀ "تنها" فکر میکنم. به این که این کلمه از کجا آمده؟! به این که این "ها"، برای چه به "تن" چسبیده؟!
کسی که تک و تنها افتاده ، برای چه "ها" که علامت جمع است به "تن"ش سنجاق شده؟! آدم تنها را چرا همان "تن" نام نگذاشتهاند؟! چه طعن و نفرینی را خواستهاند با افزودن "ها"، به روی آدم بی کس و کار بیاورند؟!
به نظرم آدم تنها، وقتی با بیکسی مواجه شد؛ وقتی دور و برش خالی شد؛ چارهای نداشت جز این که خودش را تکثیر کند؛ همۀ آن چه را از دیگران انتظار داشت، خودش برآورده کند؛ به تنهایی، بار سنگینی را بردارد که برداشتنش کار چندین نفر است.
به نظرم همین است که یک تن بیکس را "تنها" مینامند. آدمی که جور تنهایی که دور و برش را خالی کردهاند، میکشد. آدمی که چندین تن است. آدمی که تنهاست.
امیرعلی بنیاسدی
#انسان #زندگی
#تنهایی #تنها
@Rawei
@Rawei
برای تو و خویش،
چشمانی آرزو میکنم
که چراغها و نشانهها را در ظلماتمان ببینند.
گوشی
که صداها و شناسهها را در بیهوشیمان بشنود.
برای تو و خویش،
روحی
که این همه را در خود گیرد و بپذیرد، و
زبانی
که در صداقتِ خودْ ما را از خاموشی خویش بیرون کشد،
و بگذارد از آنچیزها که در بندمان کشیده است، سخن بگوییم.
مارگات بیکِل Margot Bickel
ترجمه احمد شاملو
#انسان #زندگی
#من #تو
#چشم #چراغ #نشانه #ظلمت
#گوش #صدا #شناسه
#هوشیاری #بیهوشی
#روح #بند
#زبان #سخن #صداقت #خاموشی
#احمد_شاملو #شاملو
@Rawei
برای تو و خویش،
چشمانی آرزو میکنم
که چراغها و نشانهها را در ظلماتمان ببینند.
گوشی
که صداها و شناسهها را در بیهوشیمان بشنود.
برای تو و خویش،
روحی
که این همه را در خود گیرد و بپذیرد، و
زبانی
که در صداقتِ خودْ ما را از خاموشی خویش بیرون کشد،
و بگذارد از آنچیزها که در بندمان کشیده است، سخن بگوییم.
مارگات بیکِل Margot Bickel
ترجمه احمد شاملو
#انسان #زندگی
#من #تو
#چشم #چراغ #نشانه #ظلمت
#گوش #صدا #شناسه
#هوشیاری #بیهوشی
#روح #بند
#زبان #سخن #صداقت #خاموشی
#احمد_شاملو #شاملو
@Rawei
@Rawei
همۀ ما به آدمها و حرفهایی نیاز داریم که به گونهای قابلِ تحمّل، دانستگیمان را از ما بگیرند، و فرصتِ دوبارهدیدنِ جهان را به ما بدهند.
ما مدام خو میکنیم، مدام باور میسازیم، مدام حس دانستن پیدا میکنیم و مدام زیاده از حد در جریان قرار میگیریم. همۀ اینها خوب است. اصلاً ناگزیز است. ما نیاز به فهمیدن و پیشبینیکردن داریم. مغزمان طوری طراحی شده است که چنین کاری بکنیم.
امّا همین دانستگی و حسِّ فهمیدن، همان قدر که در جهان راهمان میبرد، راهمان را هم میبندد. این باورساختن و دانستن، همان قدر که بخشی از واقعیت را برایمان روشن میکند، فرصتِ دیدنِ بخشهای دیگرِ آن را از ما میگیرد.
این گونه است که جهان برایمان تمام میشود، ته میکشد، خالی میشود. این گونه است که در جهانِ آشنایِ هرروزهمان، گیر میکنیم و دچار بنبست میشویم. این گونه است که زندگی در برابرمان آشنا، امّا بیرمق میشود.
اینجاست که به دیگری یا کلامی نیاز داریم که دانستگیمان را از ما بگیرد، امّا به شیوهای قابلِ تحمّل؛ به گونهای که هم زنده بمانیم و هم جهانِ تازهای را تجربه کنیم.
وقتی به گونهای قابلِ تحمّل دانستگیمان را ترک میکنیم، جهان چهرههای دیگری از خودش را برایمان آشکار میکند و فرصت ساختن معانی تازهای را پیش رویمان قرار میدهد.
شاید تجربۀ پوچی و بیمعنایی، محصولِ انباشتِ دانستگی و آشنایی زیاد با جهان است. ما نیاز داریم کمی گُم بشویم تا مسیرهای تازهای را پیدا کنیم.
محمود مقدسی
#انسان #زندگی
#دیدن #شناخت
#باور #عادت
#معنا #معنایابی
#گمشدن #گمگشتگی #بنبست
#بیمعنایی #پوچی
#آشنایی #آشناییزدایی
#دوباره #دوبارهدیدن
#تازه #تازهگی
#جهان #دیدن_جهان #جهان_تازه
@Rawei
همۀ ما به آدمها و حرفهایی نیاز داریم که به گونهای قابلِ تحمّل، دانستگیمان را از ما بگیرند، و فرصتِ دوبارهدیدنِ جهان را به ما بدهند.
ما مدام خو میکنیم، مدام باور میسازیم، مدام حس دانستن پیدا میکنیم و مدام زیاده از حد در جریان قرار میگیریم. همۀ اینها خوب است. اصلاً ناگزیز است. ما نیاز به فهمیدن و پیشبینیکردن داریم. مغزمان طوری طراحی شده است که چنین کاری بکنیم.
امّا همین دانستگی و حسِّ فهمیدن، همان قدر که در جهان راهمان میبرد، راهمان را هم میبندد. این باورساختن و دانستن، همان قدر که بخشی از واقعیت را برایمان روشن میکند، فرصتِ دیدنِ بخشهای دیگرِ آن را از ما میگیرد.
این گونه است که جهان برایمان تمام میشود، ته میکشد، خالی میشود. این گونه است که در جهانِ آشنایِ هرروزهمان، گیر میکنیم و دچار بنبست میشویم. این گونه است که زندگی در برابرمان آشنا، امّا بیرمق میشود.
اینجاست که به دیگری یا کلامی نیاز داریم که دانستگیمان را از ما بگیرد، امّا به شیوهای قابلِ تحمّل؛ به گونهای که هم زنده بمانیم و هم جهانِ تازهای را تجربه کنیم.
وقتی به گونهای قابلِ تحمّل دانستگیمان را ترک میکنیم، جهان چهرههای دیگری از خودش را برایمان آشکار میکند و فرصت ساختن معانی تازهای را پیش رویمان قرار میدهد.
شاید تجربۀ پوچی و بیمعنایی، محصولِ انباشتِ دانستگی و آشنایی زیاد با جهان است. ما نیاز داریم کمی گُم بشویم تا مسیرهای تازهای را پیدا کنیم.
محمود مقدسی
#انسان #زندگی
#دیدن #شناخت
#باور #عادت
#معنا #معنایابی
#گمشدن #گمگشتگی #بنبست
#بیمعنایی #پوچی
#آشنایی #آشناییزدایی
#دوباره #دوبارهدیدن
#تازه #تازهگی
#جهان #دیدن_جهان #جهان_تازه
@Rawei