#دغدغههای_رسول
سهشنبه، ۱۴ آذر ۱۴۰۲
ظهر [مهندس] بیاتی را دیدم. سلام و علیکی کردیم. از وضع بودجه دانشگاه پرسیدم. گفت بهخاطر NDA نمیتوانم چیزی بگویم. لعنی به روزگار گفتم و پیشنهاد دادم به جای واژه غربی NDA، بگوید محرمانگی. به بحث مهم محرم و نامحرم در اسلام هم نزدیک است. گفتم حداقل از امریههای دانشگاه بگوید که خیلی افسردگی بعد از مسئولیت نگیرم. باز هم چیزی نگفت. روزگار غریبی است سیدعباس.
@Rasool_Concerns
سهشنبه، ۱۴ آذر ۱۴۰۲
ظهر [مهندس] بیاتی را دیدم. سلام و علیکی کردیم. از وضع بودجه دانشگاه پرسیدم. گفت بهخاطر NDA نمیتوانم چیزی بگویم. لعنی به روزگار گفتم و پیشنهاد دادم به جای واژه غربی NDA، بگوید محرمانگی. به بحث مهم محرم و نامحرم در اسلام هم نزدیک است. گفتم حداقل از امریههای دانشگاه بگوید که خیلی افسردگی بعد از مسئولیت نگیرم. باز هم چیزی نگفت. روزگار غریبی است سیدعباس.
@Rasool_Concerns
🤣50👎4❤2😁2
#دغدغههای_رسول
سهشنبه، ۱۴ آذر ۱۴۰۲
ظهر [مهندس] بیاتی را دیدم. سلام و علیکی کردیم. از وضع بودجه دانشگاه پرسیدم. گفت بهخاطر NDA نمیتوانم چیزی بگویم. لعنی به روزگار گفتم و پیشنهاد دادم به جای واژه غربی NDA، بگوید محرمانگی. به بحث مهم محرم و نامحرم در اسلام هم نزدیک است. گفتم حداقل از امریههای دانشگاه بگوید که خیلی افسردگی بعد از مسئولیت نگیرم. باز هم چیزی نگفت. روزگار غریبی است سیدعباس.
[مهندس] بیاتی را هیچوقت خوب نشناختم. البته بعید بدانم کسی او را شناخته باشد. چندبار خواستم ازش بپرسم «تو که ریاضی خواندی، چرا مهندس صدایت میکنند؟»، اما ترسیدم مثل بقیه شوخیهایم از زمانه جلوتر باشد و فهمیده نشود.
از زمانی که در شریف دانشجو بودم، [مهندس] بیاتی هم بود. ظاهرا قبل از تأسیس دانشگاه هم بوده است. افسانههایی دربارهاش میگویند که طبق یکی از آنها، [دکتر] مجتهدی او را از کودکی زیر پر و بال خودش گرفته. از همان سال ۴۴ هم در دانشگاه بوده و حتی طبق برخی افسانهها، فقط برای کار ضروری دانشگاه از آن خارج شده، چرا که هر ساعتی از شبانهروز و هر روزی از سال ممکن است او را در دانشگاه ببینید.
[مهندس] بیاتی به نوعی [آیتالله] جنتی شریف است. استغفرالله. فکر کنم این را [دکتر] نوبهاری نوشته. یادم باشد لاک بگیرم. در دوران ریاستم نشد با [مهندس] بیاتی کار خاصی انجام بدهم. با اینکه چند سالی است بازنشسته شده، اما هنوز هم به قولی گادفادر دانشگاه است و ریشه همه کارها [بعد از خدا] در دست اوست. طبق همان افسانهها بودجه شریف را او از دولت میگیرد. میگویند یکبار، ۲۹ اسفند با موتور رفته سازمان برنامه و با [گونی] اعتبارات برگشته.
امریههای دانشگاه هم از طریق [مهندس] بیاتی جذب و دفع [حداکثری] میشوند. با پارک [علم و فناوری شریف] هم رابطه خوبی ندارد و از آن بدش میآید. چند سال پیش که موتور بهش زده بود میگفت بچههای پارک فرستادند من را بزنند.
هیچ عکسی هم از او پیدا نمیشود. این عکس [آهک] را در سایت دانشگاه پیدا کردم. البته دیدم در هیئترئیسه جدید هم حضور داشته. با کلاه هم استتار کرده بود. خداراشکر همچنان در دانشگاه فعال است.
@Rasool_Concerns
سهشنبه، ۱۴ آذر ۱۴۰۲
ظهر [مهندس] بیاتی را دیدم. سلام و علیکی کردیم. از وضع بودجه دانشگاه پرسیدم. گفت بهخاطر NDA نمیتوانم چیزی بگویم. لعنی به روزگار گفتم و پیشنهاد دادم به جای واژه غربی NDA، بگوید محرمانگی. به بحث مهم محرم و نامحرم در اسلام هم نزدیک است. گفتم حداقل از امریههای دانشگاه بگوید که خیلی افسردگی بعد از مسئولیت نگیرم. باز هم چیزی نگفت. روزگار غریبی است سیدعباس.
[مهندس] بیاتی را هیچوقت خوب نشناختم. البته بعید بدانم کسی او را شناخته باشد. چندبار خواستم ازش بپرسم «تو که ریاضی خواندی، چرا مهندس صدایت میکنند؟»، اما ترسیدم مثل بقیه شوخیهایم از زمانه جلوتر باشد و فهمیده نشود.
از زمانی که در شریف دانشجو بودم، [مهندس] بیاتی هم بود. ظاهرا قبل از تأسیس دانشگاه هم بوده است. افسانههایی دربارهاش میگویند که طبق یکی از آنها، [دکتر] مجتهدی او را از کودکی زیر پر و بال خودش گرفته. از همان سال ۴۴ هم در دانشگاه بوده و حتی طبق برخی افسانهها، فقط برای کار ضروری دانشگاه از آن خارج شده، چرا که هر ساعتی از شبانهروز و هر روزی از سال ممکن است او را در دانشگاه ببینید.
[مهندس] بیاتی به نوعی [آیتالله] جنتی شریف است. استغفرالله. فکر کنم این را [دکتر] نوبهاری نوشته. یادم باشد لاک بگیرم. در دوران ریاستم نشد با [مهندس] بیاتی کار خاصی انجام بدهم. با اینکه چند سالی است بازنشسته شده، اما هنوز هم به قولی گادفادر دانشگاه است و ریشه همه کارها [بعد از خدا] در دست اوست. طبق همان افسانهها بودجه شریف را او از دولت میگیرد. میگویند یکبار، ۲۹ اسفند با موتور رفته سازمان برنامه و با [گونی] اعتبارات برگشته.
امریههای دانشگاه هم از طریق [مهندس] بیاتی جذب و دفع [حداکثری] میشوند. با پارک [علم و فناوری شریف] هم رابطه خوبی ندارد و از آن بدش میآید. چند سال پیش که موتور بهش زده بود میگفت بچههای پارک فرستادند من را بزنند.
هیچ عکسی هم از او پیدا نمیشود. این عکس [آهک] را در سایت دانشگاه پیدا کردم. البته دیدم در هیئترئیسه جدید هم حضور داشته. با کلاه هم استتار کرده بود. خداراشکر همچنان در دانشگاه فعال است.
@Rasool_Concerns
Telegram
دغدغههای رسول
#دغدغههای_رسول
سهشنبه، ۱۴ آذر ۱۴۰۲
ظهر [مهندس] بیاتی را دیدم. سلام و علیکی کردیم. از وضع بودجه دانشگاه پرسیدم. گفت بهخاطر NDA نمیتوانم چیزی بگویم. لعنی به روزگار گفتم و پیشنهاد دادم به جای واژه غربی NDA، بگوید محرمانگی. به بحث مهم محرم و نامحرم در…
سهشنبه، ۱۴ آذر ۱۴۰۲
ظهر [مهندس] بیاتی را دیدم. سلام و علیکی کردیم. از وضع بودجه دانشگاه پرسیدم. گفت بهخاطر NDA نمیتوانم چیزی بگویم. لعنی به روزگار گفتم و پیشنهاد دادم به جای واژه غربی NDA، بگوید محرمانگی. به بحث مهم محرم و نامحرم در…
🤣74❤5👍5👎4
#دغدغههای_رسول
چهارشنبه، ۱۵ آذر ۱۴۰۲
امروز آقای رئیسی برای مراسم روز دانشجو به [دانشگاه] بهشتی رفته بود. یاد دو سال پیش افتادم. هم اوایل دوران ریاستجمهوری او بود و هم اوایل دوران ریاست من [در شریف]. با او همذاتپنداری میکردم. شبیه هم بودیم. هردو خیلی به کار جدید آشنا نبودیم. فکر میکردیم از پسش برمیآییم. از طرفی هردو بدون انتخابات به این جایگاه رسیده بودیم. آدم اهل و سربهزیری بودیم و گذاشتندمان روی صندلیهایمان. اما هرچه جلوتر رفتیم، فهمیدیم کار ما نیست، اما نمیتوانستیم این را بگوییم. باید تا تهاش میرفتیم، وگرنه زشت بود. خداراشکر مرا خودشان برداشتند و لازم نشد تا آخرش بمانم، امیدوارم آقای رئیسی هم همینقدر خوششانس باشد.
آقای رئیسی در سخنرانیاش آمارهای زیادی داد. یاد گزارش خودم بعد از اخراج ضربتیام افتادم. تهیه چنین گزارشهایی واقعا سخت است. حتی از انجام واقعی آن کارهای آمده در گزارش هم سختتر است. من [دکتر] نوبهاری را داشتم و کار را درآورد. باید ببینم [دکتر] نوبهاری آقای رئیسی کیست؟
آقای رئیسی گفت دانشگاهیان در اتفاقات سال گذشته دشمن را ناامید کردند. از توقع زیاد دشمن تعجب کردم.
شب در اخبار دیدم که خوانندهای به اسم تتلو را بازداشت کردهاند. چهره عجیبی داشت. فکر کنم مدل جدید سانسور است. به جای تار کردن چهره استفاده میشود. اول نشناختمش، اما بعد فهمیدم همان خوانندهای است که سال ۹۶ از آقای رئیسی حمایت کرده بود. همذاتپنداری کردم. سرنوشت مشابهی داشتیم. خالصانه خدمت کردیم، ولی قدرمان را ندانستند. امیدوارم اگر خواستند مرا بازداشت کنند، از این تکنیک جدید برای سانسور چهرهام استفاده نکنند.
فکر بازداشت باعث شد پنیک کنم. دقیق نمیدانم چیست، ولی [دکتر] نوبهاری نوشته و حتما میدانسته این حالت من پنیک است. یادم افتاد چند روز پیش گفتند مدیرعامل سروشپلاس هم بازداشت شده. باز هم همذاتپنداری کردم. هردو این همه برای راه افتادن اینترنت ملی و قطع دسترسی مردم به محتواهای نامناسب در شبکههای اجتماعی خارجی تلاش کردیم، آخرش بهمان انگ زدند که موافق بیاخلاقی و بیحیایی و اینجور چیزها هستیم. تا با کسی دیگر همذاتپنداری نکردهام بخوابم.
پینوشت: خوابم نمیبرد. یاد بچگیها افتادهام. به ذهنم رسید گوسفندها را بشمارم تا خوابم ببرد. اما ترسیدم باز همذاتپنداریام گل کند. بیخیالش شدم.
@Rasool_Concerns
چهارشنبه، ۱۵ آذر ۱۴۰۲
امروز آقای رئیسی برای مراسم روز دانشجو به [دانشگاه] بهشتی رفته بود. یاد دو سال پیش افتادم. هم اوایل دوران ریاستجمهوری او بود و هم اوایل دوران ریاست من [در شریف]. با او همذاتپنداری میکردم. شبیه هم بودیم. هردو خیلی به کار جدید آشنا نبودیم. فکر میکردیم از پسش برمیآییم. از طرفی هردو بدون انتخابات به این جایگاه رسیده بودیم. آدم اهل و سربهزیری بودیم و گذاشتندمان روی صندلیهایمان. اما هرچه جلوتر رفتیم، فهمیدیم کار ما نیست، اما نمیتوانستیم این را بگوییم. باید تا تهاش میرفتیم، وگرنه زشت بود. خداراشکر مرا خودشان برداشتند و لازم نشد تا آخرش بمانم، امیدوارم آقای رئیسی هم همینقدر خوششانس باشد.
آقای رئیسی در سخنرانیاش آمارهای زیادی داد. یاد گزارش خودم بعد از اخراج ضربتیام افتادم. تهیه چنین گزارشهایی واقعا سخت است. حتی از انجام واقعی آن کارهای آمده در گزارش هم سختتر است. من [دکتر] نوبهاری را داشتم و کار را درآورد. باید ببینم [دکتر] نوبهاری آقای رئیسی کیست؟
آقای رئیسی گفت دانشگاهیان در اتفاقات سال گذشته دشمن را ناامید کردند. از توقع زیاد دشمن تعجب کردم.
شب در اخبار دیدم که خوانندهای به اسم تتلو را بازداشت کردهاند. چهره عجیبی داشت. فکر کنم مدل جدید سانسور است. به جای تار کردن چهره استفاده میشود. اول نشناختمش، اما بعد فهمیدم همان خوانندهای است که سال ۹۶ از آقای رئیسی حمایت کرده بود. همذاتپنداری کردم. سرنوشت مشابهی داشتیم. خالصانه خدمت کردیم، ولی قدرمان را ندانستند. امیدوارم اگر خواستند مرا بازداشت کنند، از این تکنیک جدید برای سانسور چهرهام استفاده نکنند.
فکر بازداشت باعث شد پنیک کنم. دقیق نمیدانم چیست، ولی [دکتر] نوبهاری نوشته و حتما میدانسته این حالت من پنیک است. یادم افتاد چند روز پیش گفتند مدیرعامل سروشپلاس هم بازداشت شده. باز هم همذاتپنداری کردم. هردو این همه برای راه افتادن اینترنت ملی و قطع دسترسی مردم به محتواهای نامناسب در شبکههای اجتماعی خارجی تلاش کردیم، آخرش بهمان انگ زدند که موافق بیاخلاقی و بیحیایی و اینجور چیزها هستیم. تا با کسی دیگر همذاتپنداری نکردهام بخوابم.
پینوشت: خوابم نمیبرد. یاد بچگیها افتادهام. به ذهنم رسید گوسفندها را بشمارم تا خوابم ببرد. اما ترسیدم باز همذاتپنداریام گل کند. بیخیالش شدم.
@Rasool_Concerns
🤣154👍15👎13❤5
#دغدغههای_رسول
پنجشنبه، ۱۶ آذر ۱۴۰۲
یادش بخیر، ما هم روزی دانشجو بودیم. روزگار سختی بود. مخصوصا وقتی در سیدنی درس میخواندم و میخواستم تقوایم را هم در کنارش ادامه دهم. یادم است تصمیم گرفته بودم [برای کنترل قوای جوانی] شبها بروم بدوم. اما همان شب اول که رفتم پیشمان شدم. در استرالیا حیوانات عجیبوغریبی پیدا میشود. یکهو دیدم یک موجود عجیب کنارم میدود. یک سر در بالا داشت و یک سر در وسط. دوپا هم بود. بسمالله گفتم. نرفت. اعوذبالله هم چارهساز نبود. از ترس داشتم سکته میزدم. رسیدیم به جایی که نور بیشتری داشت. دیدم یک کانگورو و بچهاش است. خیالم از حیوان بودنش راحت شد. اما یادم آمد از خودش هم باید بترسم. صبر کردم نور محیط کم شود و در تاریکی مسیرم را کج کردم و برگشتم. از شب بعد به راههای دیگر روی آوردم.
یک بار پیشنهاد دادم سرویس بهداشتیهایشان را بازسازی اسلامی کنند تا بشود طهارت گرفت. وقتی بیشتر توضیح دادم، استقبال نکردند و چندششان شد. میترسیدند مردم در تاریکی شیلنگها را با مارهای آنجا اشتباه بگیرند و تمام سرویس بهداشتی را به کثافت بکشند. دیدم راست میگویند و همان طهارت نیمبندشان هم از دست میرود.
چند نفری را با صحبتهایم مسلمان کرده بودم. اما هرچه سعی میکردم [برای اشاعه دین] در جایجای دانشگاه نماز برپا کنم، با ممانعت حراست مواجه میشدم. حراست ما کجا حراست سیدنی کجا؟ آنجا که به قول خودشان آزادی هست، نمیگذاشتند جلوی سلف نماز بخوانم. موقع وضو گرفتن وقتی جورابهایم را درمیآوردم بهم تذکر میدادند. عجیب بود. امر به منکر ندیده بودیم که دیدیم.
یکبار دیرم شده بود، دوان دوان به سمت کلاس میرفتم که سهوا به شخصی برخورد کردم. دیدم دختر است. [به چشم پدری] با کمالات هم بود. [مثل یک پدر] جزوههایش را برایش جمع کردم. [مثل یک پدر] بهش لبخند زدم و [پدرانه] عذرخواهی کردم. ریز میخندید. خوشش آمده بود! به زمین نگاه کردم و گفتم دیرم شده. کمیته گیر میدهد. بعدا یادم آمد استرالیا کمیته نداشت، چون متأسفانه هنوز انقلاب نشده بود. حیف شد. از همان موقع دوست داشتم پدر شوم، اما سن و سال نمیگذاشت و بعضی برداشت سو میکردند. بعدا فهمیدم به قیافهام میخندیده.
عجیب است که [دکتر] نوبهاری اینها را میداند. آنجا فقط من بودم و آن دختر [و شیطان]. یعنی [دکتر] نوبهاری با آن دختر در ارتباط است؟ یا شاید هم ...؟ گیج شدم.
@Rasool_Concerns
پنجشنبه، ۱۶ آذر ۱۴۰۲
یادش بخیر، ما هم روزی دانشجو بودیم. روزگار سختی بود. مخصوصا وقتی در سیدنی درس میخواندم و میخواستم تقوایم را هم در کنارش ادامه دهم. یادم است تصمیم گرفته بودم [برای کنترل قوای جوانی] شبها بروم بدوم. اما همان شب اول که رفتم پیشمان شدم. در استرالیا حیوانات عجیبوغریبی پیدا میشود. یکهو دیدم یک موجود عجیب کنارم میدود. یک سر در بالا داشت و یک سر در وسط. دوپا هم بود. بسمالله گفتم. نرفت. اعوذبالله هم چارهساز نبود. از ترس داشتم سکته میزدم. رسیدیم به جایی که نور بیشتری داشت. دیدم یک کانگورو و بچهاش است. خیالم از حیوان بودنش راحت شد. اما یادم آمد از خودش هم باید بترسم. صبر کردم نور محیط کم شود و در تاریکی مسیرم را کج کردم و برگشتم. از شب بعد به راههای دیگر روی آوردم.
یک بار پیشنهاد دادم سرویس بهداشتیهایشان را بازسازی اسلامی کنند تا بشود طهارت گرفت. وقتی بیشتر توضیح دادم، استقبال نکردند و چندششان شد. میترسیدند مردم در تاریکی شیلنگها را با مارهای آنجا اشتباه بگیرند و تمام سرویس بهداشتی را به کثافت بکشند. دیدم راست میگویند و همان طهارت نیمبندشان هم از دست میرود.
چند نفری را با صحبتهایم مسلمان کرده بودم. اما هرچه سعی میکردم [برای اشاعه دین] در جایجای دانشگاه نماز برپا کنم، با ممانعت حراست مواجه میشدم. حراست ما کجا حراست سیدنی کجا؟ آنجا که به قول خودشان آزادی هست، نمیگذاشتند جلوی سلف نماز بخوانم. موقع وضو گرفتن وقتی جورابهایم را درمیآوردم بهم تذکر میدادند. عجیب بود. امر به منکر ندیده بودیم که دیدیم.
یکبار دیرم شده بود، دوان دوان به سمت کلاس میرفتم که سهوا به شخصی برخورد کردم. دیدم دختر است. [به چشم پدری] با کمالات هم بود. [مثل یک پدر] جزوههایش را برایش جمع کردم. [مثل یک پدر] بهش لبخند زدم و [پدرانه] عذرخواهی کردم. ریز میخندید. خوشش آمده بود! به زمین نگاه کردم و گفتم دیرم شده. کمیته گیر میدهد. بعدا یادم آمد استرالیا کمیته نداشت، چون متأسفانه هنوز انقلاب نشده بود. حیف شد. از همان موقع دوست داشتم پدر شوم، اما سن و سال نمیگذاشت و بعضی برداشت سو میکردند. بعدا فهمیدم به قیافهام میخندیده.
عجیب است که [دکتر] نوبهاری اینها را میداند. آنجا فقط من بودم و آن دختر [و شیطان]. یعنی [دکتر] نوبهاری با آن دختر در ارتباط است؟ یا شاید هم ...؟ گیج شدم.
@Rasool_Concerns
🤣176👎10😁6❤5👍4
#دغدغههای_رسول
جمعه، ۱۷ آذر ۱۴۰۲
فردا قرار است وزیر [علوم] به شریف بیاید. راست میگویند که مجرم همیشه به صحنه جرم برمیگردد. البته یک مجرم که در صحنه جرم حضور داشت. حالا همدستش را دعوت کرده تا بالای سر جنازه جشن بگیرند. خوششان باشد. چارهای نیست. دنیا همین است.
این دانشگاه بوعلی هم عجب دانشگاه مسئولخیزی است. آن از حاجآقا رستمی که از آنجا به شریف آمد و چندماهی [روی این سکوی پرتاب] بود و به نهاد کل رفت، این هم از [دکتر] زلفیگل که از آنجا به وزارت علوم رسید. شاید بد نباشد به فکر انتقالی گرفتن به همدان باشم. شهر خوشآبوهوایی است.
فکر میکنم مشکل اصلی [دکتر] زلفیگل با فامیلی من بود. چون فامیلی خودش تناسبی با وضعش نداشت، دوست نداشت فامیلی من دقیقا توصیف روزگارم باشد. روزگاری پرعزت و پرجلال. همین شد که هرچه از دستش برمیآمد کرد تا جلال من از بین برود و با آن حالت ذلیلانه [در ظاهر] برکنارم کرد. فردا هم حوصله دیدنش را ندارم. باید کاری کنم مرا نبیند. همان تودیع و معارفه ببینمش کافی است. البته اگر تودیع و معارفهای برایم بگیرند. دلم تودیع و معارفه میخواهد. مثل همان که برای [دکتر] فتوحی گرفتند. همه بزرگان جمع بودند.
میترسم در تودیع و معارفهام [آقای] شاهرخی را مجری بگذارند. مثل کاتب دربار کوفه در سریال مختار است. این همه رئیس و مدیر میرود و میآید و او [مجری] ثابت [تودیع و معارفهها] است. چند روز پیش در دانشگاه دیدمش. مویش را کوتاه کرده بود. گفتم به توصیهام عمل کردی. گفت پیمان بسته بودم تا شما از دانشگاه نروید، مویم را کوتاه نکنم. گفتم خداراشکر موی تعدادی از فرزندانم در کیش به کمر رسید تا موی شما به کمر نرسد. خندید. بالاخره یک شوخی خندهدار کردم.
پینوشت: تعدادی از اساتید دانشگاه که عضو کانال هستند، مخصوصا مسنترهایشان اعتراض کردهاند که چرا اینقدر یادداشتهای روزانه را دیروقت میگذارم. میگویند شبها کلی منتظر میمانند و آخرش ناامید و غمزده به پتو پناه میبرند. به [دکتر] نوبهاری میسپارم زودتر بنویسد.
@Rasool_Concerns
جمعه، ۱۷ آذر ۱۴۰۲
فردا قرار است وزیر [علوم] به شریف بیاید. راست میگویند که مجرم همیشه به صحنه جرم برمیگردد. البته یک مجرم که در صحنه جرم حضور داشت. حالا همدستش را دعوت کرده تا بالای سر جنازه جشن بگیرند. خوششان باشد. چارهای نیست. دنیا همین است.
این دانشگاه بوعلی هم عجب دانشگاه مسئولخیزی است. آن از حاجآقا رستمی که از آنجا به شریف آمد و چندماهی [روی این سکوی پرتاب] بود و به نهاد کل رفت، این هم از [دکتر] زلفیگل که از آنجا به وزارت علوم رسید. شاید بد نباشد به فکر انتقالی گرفتن به همدان باشم. شهر خوشآبوهوایی است.
فکر میکنم مشکل اصلی [دکتر] زلفیگل با فامیلی من بود. چون فامیلی خودش تناسبی با وضعش نداشت، دوست نداشت فامیلی من دقیقا توصیف روزگارم باشد. روزگاری پرعزت و پرجلال. همین شد که هرچه از دستش برمیآمد کرد تا جلال من از بین برود و با آن حالت ذلیلانه [در ظاهر] برکنارم کرد. فردا هم حوصله دیدنش را ندارم. باید کاری کنم مرا نبیند. همان تودیع و معارفه ببینمش کافی است. البته اگر تودیع و معارفهای برایم بگیرند. دلم تودیع و معارفه میخواهد. مثل همان که برای [دکتر] فتوحی گرفتند. همه بزرگان جمع بودند.
میترسم در تودیع و معارفهام [آقای] شاهرخی را مجری بگذارند. مثل کاتب دربار کوفه در سریال مختار است. این همه رئیس و مدیر میرود و میآید و او [مجری] ثابت [تودیع و معارفهها] است. چند روز پیش در دانشگاه دیدمش. مویش را کوتاه کرده بود. گفتم به توصیهام عمل کردی. گفت پیمان بسته بودم تا شما از دانشگاه نروید، مویم را کوتاه نکنم. گفتم خداراشکر موی تعدادی از فرزندانم در کیش به کمر رسید تا موی شما به کمر نرسد. خندید. بالاخره یک شوخی خندهدار کردم.
پینوشت: تعدادی از اساتید دانشگاه که عضو کانال هستند، مخصوصا مسنترهایشان اعتراض کردهاند که چرا اینقدر یادداشتهای روزانه را دیروقت میگذارم. میگویند شبها کلی منتظر میمانند و آخرش ناامید و غمزده به پتو پناه میبرند. به [دکتر] نوبهاری میسپارم زودتر بنویسد.
@Rasool_Concerns
🤣135❤8😁5👎4👍2🤩2
#دغدغههای_رسول
شنبه، ۱۸ آذر ۱۴۰۲
صبح که بیدار شدم، شک داشتم [به دانشگاه] بیایم یا نه. نگران بودم که حضورم ناآرامی ایجاد کند. گفتم احتمالا به دستور [آقای] روحورزی جهت مصلحت دانشگاه و خودم، به صورت موقت از حضور در دانشگاه منع شده باشم. از [دکتر] نوبهاری پرسیدم. گفت «دکتر! پارسال هم یادت باشد دیگران را ممنوعالورود کردیم، نه بچههای بسیج را». درست میگفت، گوشت هم را بخوریم، استخوان همدیگر را دور نمیاندازیم. خوشحال شدم که هنوز خودی به حساب میآیم. راهی دانشگاه شدم.
با وجود حضور در دانشگاه، بهخاطر مصلحت دانشگاه و خودم به سالن جابر نرفتم. گفتم شاید [دکتر] سیدعباس [موسوی] خودش بیاید دنبالم، با هم برویم. وجهه نمادین خوبی هم برایش داشت که از من حمایت کند. هرچه باشد من هنوز خودی هستم اما نیامد. فکر کنم فراموش شدهام، گویی نبودهام و فقط ساخته و پرداخته [دکتر] نوبهاری هستم.
خوشبختانه [دکتر] نوبهاری در سالن بود و به همین خاطر خیالم راحت بود که یادداشت امشب را هم مینویسد. وزیر بیشتر کلیگویی کرد. حرف خاصی نزد. سعی کرد خودش را بالا ببرد. حتی از اسم شریف هم مایه گذاشت و گفت دانشگاه بوعلی مانع انتقالش به شریف شده. با دست نشان داد که اینقدر با آمدن به شریف فاصله داشته. از دانشکده شیمی توقع بیشتری داشتم. ولی چیزی که عوض دارد، گله ندارد، وگرنه دانشکده کامپیوتر هم نباید مرا قبول میکرد. بگذریم.
وزیر وسط صحبتهایش، به دوتا از معاونانش که در جمعیت نشسته بودند اشاره کرد که بلند شوند و بچهها آنها را ببینند. یک لحظه فکر کردم وزیر تحت تأثیر این تهاجم فرهنگی جدید آن خواننده [ساسی] مانکن قرار گرفته و به سبک او در کلیپ اخیرش میخواهد بگوید بچهها آن دو معاون را تشویق کنند. اما خداراشکر دشمن تا اینجا هنوز نرسیده. وزیر صرفا خواست بچهها آنها را بشناسند که البته آخرش هو شدند.
وزیر گفت در امور دانشگاه دخالتی ندارد و دانشگاه مستقل است. زیر لب با خودم گفتم هرقدر آن حراستیهای بیشلواری که پارسال به دانشگاه آوردیم، نیروهای حراست بودند و امنیتی نبودند، دانشگاه هم مستقل است.
@Rasool_Concerns
شنبه، ۱۸ آذر ۱۴۰۲
صبح که بیدار شدم، شک داشتم [به دانشگاه] بیایم یا نه. نگران بودم که حضورم ناآرامی ایجاد کند. گفتم احتمالا به دستور [آقای] روحورزی جهت مصلحت دانشگاه و خودم، به صورت موقت از حضور در دانشگاه منع شده باشم. از [دکتر] نوبهاری پرسیدم. گفت «دکتر! پارسال هم یادت باشد دیگران را ممنوعالورود کردیم، نه بچههای بسیج را». درست میگفت، گوشت هم را بخوریم، استخوان همدیگر را دور نمیاندازیم. خوشحال شدم که هنوز خودی به حساب میآیم. راهی دانشگاه شدم.
با وجود حضور در دانشگاه، بهخاطر مصلحت دانشگاه و خودم به سالن جابر نرفتم. گفتم شاید [دکتر] سیدعباس [موسوی] خودش بیاید دنبالم، با هم برویم. وجهه نمادین خوبی هم برایش داشت که از من حمایت کند. هرچه باشد من هنوز خودی هستم اما نیامد. فکر کنم فراموش شدهام، گویی نبودهام و فقط ساخته و پرداخته [دکتر] نوبهاری هستم.
خوشبختانه [دکتر] نوبهاری در سالن بود و به همین خاطر خیالم راحت بود که یادداشت امشب را هم مینویسد. وزیر بیشتر کلیگویی کرد. حرف خاصی نزد. سعی کرد خودش را بالا ببرد. حتی از اسم شریف هم مایه گذاشت و گفت دانشگاه بوعلی مانع انتقالش به شریف شده. با دست نشان داد که اینقدر با آمدن به شریف فاصله داشته. از دانشکده شیمی توقع بیشتری داشتم. ولی چیزی که عوض دارد، گله ندارد، وگرنه دانشکده کامپیوتر هم نباید مرا قبول میکرد. بگذریم.
وزیر وسط صحبتهایش، به دوتا از معاونانش که در جمعیت نشسته بودند اشاره کرد که بلند شوند و بچهها آنها را ببینند. یک لحظه فکر کردم وزیر تحت تأثیر این تهاجم فرهنگی جدید آن خواننده [ساسی] مانکن قرار گرفته و به سبک او در کلیپ اخیرش میخواهد بگوید بچهها آن دو معاون را تشویق کنند. اما خداراشکر دشمن تا اینجا هنوز نرسیده. وزیر صرفا خواست بچهها آنها را بشناسند که البته آخرش هو شدند.
وزیر گفت در امور دانشگاه دخالتی ندارد و دانشگاه مستقل است. زیر لب با خودم گفتم هرقدر آن حراستیهای بیشلواری که پارسال به دانشگاه آوردیم، نیروهای حراست بودند و امنیتی نبودند، دانشگاه هم مستقل است.
@Rasool_Concerns
🤣118👍8👎5❤4💯4🔥3😁1
#دغدغههای_رسول
یکشنبه، ۱۹ آذر ۱۴۰۲
یک عمر فکر میکردم مقصودم در کارها فقط رضای خداست. اما از موقعی که عزلم کردند، انگار دغدغه یک تودیع و معارفه آبرومند را هم دارم. هرشب خواب میبینم که یک مراسم باشکوه در سالن [دکتر] ربیعی برایم گرفتهاند. اما وسطش [دکتر] ربیعی میآید و همه را بیرون میکند و میگوید راضی نیست در سالنی که پولش را داده، برای من مراسم بگیرند. [دکتر] نوبهاری میرود و به هزار خواهش و التماس راضیاش میکند. مراسم دوباره ادامه مییابد، اما این بار [دکتر] شریفی زارچی از راه میرسد و میرود پشت تریبون و علیه من سخنران میکند. دانشجوها هم یکصدا تشویقش میکنند. [آقای] روحورزی سر میرسد و [دکتر] شریفی زارچی را ممنوعالورود میکند تا مراسم ادامه یابد. اما اینبار بچههای بسیج مراسم را بهم میریزند. [حاجآقا] مجتبی [عرب] کمی آرامشان میکند تا آبروی نظام نرود. اما باز یکسری دخترها حجاب برمیدارند. [دکتر] زلفیگل از راه میرسد و دوباره عزلم میکند. نفسنفسزنان از خواب میپرم. خسته شدم از بس کابوس دیدم.
باز خدا خیر بدهد به [دکتر] صادق [امامیان]. هفته پیش یک مراسم تجلیل در اندیشکده [حکمرانی] برای ما گرفت. اگر آن هم نبود که دیگر خیلی دق میکردم. البته عکس یادگاری را خوب نگرفتند. اصلا معلوم نیست مراسم تجلیل از من بوده. شاید بهتر بود من روی صندلی مینشستم. امیدوارم یک جایزه هم به اسم من تعریف کنند و به جوانترها بدهند. مثلا جایزه حکمران قدرنادانسته، یا جایزه حکمرانی به مثابه پدری، یا جایزه حکمران دوسرطلا. حداقلش جایزه حکمران روزمرهنویس را دیگر بدهند. [دکتر] نوبهاری اینجا زحمت میکشد.
@Rasool_Concerns
یکشنبه، ۱۹ آذر ۱۴۰۲
یک عمر فکر میکردم مقصودم در کارها فقط رضای خداست. اما از موقعی که عزلم کردند، انگار دغدغه یک تودیع و معارفه آبرومند را هم دارم. هرشب خواب میبینم که یک مراسم باشکوه در سالن [دکتر] ربیعی برایم گرفتهاند. اما وسطش [دکتر] ربیعی میآید و همه را بیرون میکند و میگوید راضی نیست در سالنی که پولش را داده، برای من مراسم بگیرند. [دکتر] نوبهاری میرود و به هزار خواهش و التماس راضیاش میکند. مراسم دوباره ادامه مییابد، اما این بار [دکتر] شریفی زارچی از راه میرسد و میرود پشت تریبون و علیه من سخنران میکند. دانشجوها هم یکصدا تشویقش میکنند. [آقای] روحورزی سر میرسد و [دکتر] شریفی زارچی را ممنوعالورود میکند تا مراسم ادامه یابد. اما اینبار بچههای بسیج مراسم را بهم میریزند. [حاجآقا] مجتبی [عرب] کمی آرامشان میکند تا آبروی نظام نرود. اما باز یکسری دخترها حجاب برمیدارند. [دکتر] زلفیگل از راه میرسد و دوباره عزلم میکند. نفسنفسزنان از خواب میپرم. خسته شدم از بس کابوس دیدم.
باز خدا خیر بدهد به [دکتر] صادق [امامیان]. هفته پیش یک مراسم تجلیل در اندیشکده [حکمرانی] برای ما گرفت. اگر آن هم نبود که دیگر خیلی دق میکردم. البته عکس یادگاری را خوب نگرفتند. اصلا معلوم نیست مراسم تجلیل از من بوده. شاید بهتر بود من روی صندلی مینشستم. امیدوارم یک جایزه هم به اسم من تعریف کنند و به جوانترها بدهند. مثلا جایزه حکمران قدرنادانسته، یا جایزه حکمرانی به مثابه پدری، یا جایزه حکمران دوسرطلا. حداقلش جایزه حکمران روزمرهنویس را دیگر بدهند. [دکتر] نوبهاری اینجا زحمت میکشد.
@Rasool_Concerns
🤣142👍6👎4❤3🔥2👏2🕊1
#دغدغههای_رسول
دوشنبه، ۲۰ آذر ۱۴۰۲
از خستگی چشمانم باز نمیشود. اما مردم انتظار دارند. زنگ زدم به [دکتر] نوبهاری. گفتم هرقدر هم خسته باشم، باید [برای مردم] بنویسم. این مردم خیلی بر گردن ما حق دارند. برای شرکت [امنافزار] یک حساب گپجیپیتی ۴ گرفتهایم. از مدیرعامل اجازه گرفتم که از آن برای یک کار شخصی استفاده کنم. به [دکتر] نوبهاری سپردم متنهای قبلی رو به گپجیپیتی بدهد تا با آنها یاد بگیرد و در متن امشب و شبهای دگر کمکحالمان باشد. به هر حال از تکنولوژی باید استفاده کرد. مخصوصا برای کنترل [زندگی] مردم که خدای نکرده گمراه نشوند.
این دو روز، خستگی فیزیکی کار در چایخانه آستان قدس بر نشاط معنوی آن غلبه کرده است. وسط دانشگاه بساط چای و دمنوش برپا شده و خیلی از بچهها میآیند و چای میگیرند. باز هم خوشا به معرفت بچههای هیئت که فراموشم نکردهاند. بچههای بسیج که روز دانشجو به من بیمحلی کردند. بچههای روزنامه هم در عکسهایی که از چایخانه منتشر کردهاند، حواسشان بوده که من نباشم.
خدا را شکر، به بهانه و فرصت چایخانه، ارتباطم با فرزندانم حفظ شده است. ارتباط بیواسطه [با حفظ حد و حدود] حالم را خوب کرد. بار بعدی که رئیس بشوم، حتما میروم و ماهی چند بار در سلف، برایشان غذا میکشم. به [دکتر] بهمنآبادی گفتم از این فرصت استفاده کند و او هم برود. به [دکتر] نوبهاری هم باید بگویم که برود. اهل این کارها هست. یک بار برایم عکسی آورد که در دوران دانشجویی غذا میکشیده و میخواست در مورد انتخاب پیمانکار سلف دخالت کنیم. درمورد تغییر تیم روزنامه هم خیلی موثر بود. میگفت خودش نشریه دانشجویی داشته و صاحبنظر است. امیدوارم بحث ورزش نشود و عکس با شورت ورزشی نیاورد. با کت و شلوارش را بیشتر میپسندم.
@Rasool_Concerns
دوشنبه، ۲۰ آذر ۱۴۰۲
از خستگی چشمانم باز نمیشود. اما مردم انتظار دارند. زنگ زدم به [دکتر] نوبهاری. گفتم هرقدر هم خسته باشم، باید [برای مردم] بنویسم. این مردم خیلی بر گردن ما حق دارند. برای شرکت [امنافزار] یک حساب گپجیپیتی ۴ گرفتهایم. از مدیرعامل اجازه گرفتم که از آن برای یک کار شخصی استفاده کنم. به [دکتر] نوبهاری سپردم متنهای قبلی رو به گپجیپیتی بدهد تا با آنها یاد بگیرد و در متن امشب و شبهای دگر کمکحالمان باشد. به هر حال از تکنولوژی باید استفاده کرد. مخصوصا برای کنترل [زندگی] مردم که خدای نکرده گمراه نشوند.
این دو روز، خستگی فیزیکی کار در چایخانه آستان قدس بر نشاط معنوی آن غلبه کرده است. وسط دانشگاه بساط چای و دمنوش برپا شده و خیلی از بچهها میآیند و چای میگیرند. باز هم خوشا به معرفت بچههای هیئت که فراموشم نکردهاند. بچههای بسیج که روز دانشجو به من بیمحلی کردند. بچههای روزنامه هم در عکسهایی که از چایخانه منتشر کردهاند، حواسشان بوده که من نباشم.
خدا را شکر، به بهانه و فرصت چایخانه، ارتباطم با فرزندانم حفظ شده است. ارتباط بیواسطه [با حفظ حد و حدود] حالم را خوب کرد. بار بعدی که رئیس بشوم، حتما میروم و ماهی چند بار در سلف، برایشان غذا میکشم. به [دکتر] بهمنآبادی گفتم از این فرصت استفاده کند و او هم برود. به [دکتر] نوبهاری هم باید بگویم که برود. اهل این کارها هست. یک بار برایم عکسی آورد که در دوران دانشجویی غذا میکشیده و میخواست در مورد انتخاب پیمانکار سلف دخالت کنیم. درمورد تغییر تیم روزنامه هم خیلی موثر بود. میگفت خودش نشریه دانشجویی داشته و صاحبنظر است. امیدوارم بحث ورزش نشود و عکس با شورت ورزشی نیاورد. با کت و شلوارش را بیشتر میپسندم.
@Rasool_Concerns
🤣77👎8😁8❤7👍7🕊2
#دغدغههای_رسول
سهشنبه، ۲۱ آذر ۱۴۰۲
امروز هم سری به چایخانه [آستان قدس] زدم. روز آخرش بود. گفتم از این فرصتها دیگر پیدا نمیشود. تنها دلخوشی این روزها همین [چایخانه] بود. غریب شدهام و حالا بیشتر با امام غریب انس دارم.
اخیرا یکجایی جملهای از [آرتور] میلر خواندم که خیلی به دلم نشست. وصف حال خودم بود. گفته بود عشق یعنی انتخاب کنی چه کسی ویرانت کند؟ من هم انتخاب کردم نظام و انقلاب ویرانم کند. خوشم با این ویرانی، ولی سخت است.
در چایخانه از احساس ناکافی بودن این روزهایم کم میشود. شاید چون به جای کافی، چای میدهند. البته الله کافی است. باقی فانیاند.
صحبت چایخانه و عشق شد، یاد [مهندس] آرانی افتادم. اتفاقا در چایخانه هم بود. آدم باصفایی است. سالهاست در [معاونت] دانشجویی زحمت میکشد. اخلاق خوبی هم دارد. همه را برادر صدا میزند. آن هم با کسره روی ب. نمیدانم خواهران را هم اینطور صدا میزند یا نه؟ یکبار باید دقت کنم.
البته کارش محدود به [معاونت] دانشجویی نیست. اهل امر خیر است. دست جوانها را در دست هم میگذارد [بعد از خواندن خطبه عقد]. یکتنه کمکاری دانشگاه [و نهاد] را در زمینه ازدواج جبران کرده. به همه گزینه معرفی میکند. اولین بار که دیدمش، به من هم یکی را معرفی کرد. اما سریع انگشترم را نشان دادم که شر نشود.
بسیار آدم فعالی در زمینه امر خیر است. حواسش به دغدغه من برای ازدواج فرزندانم هست. فقط گاهی کمی حواسپرتی میکند. مثلا یک نفر را همزمان به چند نفر معرفی میکند و دلخوریهایی پیش میآید. یا حواسش به نتیجه معرفیهایی قبلی نیست که یک نفر شاید متأهل شده و نباید دیگر معرفیاش کند. خلاصه خدا حفظش کند که به فکر جوانهاست.
@Rasool_Concerns
سهشنبه، ۲۱ آذر ۱۴۰۲
امروز هم سری به چایخانه [آستان قدس] زدم. روز آخرش بود. گفتم از این فرصتها دیگر پیدا نمیشود. تنها دلخوشی این روزها همین [چایخانه] بود. غریب شدهام و حالا بیشتر با امام غریب انس دارم.
اخیرا یکجایی جملهای از [آرتور] میلر خواندم که خیلی به دلم نشست. وصف حال خودم بود. گفته بود عشق یعنی انتخاب کنی چه کسی ویرانت کند؟ من هم انتخاب کردم نظام و انقلاب ویرانم کند. خوشم با این ویرانی، ولی سخت است.
در چایخانه از احساس ناکافی بودن این روزهایم کم میشود. شاید چون به جای کافی، چای میدهند. البته الله کافی است. باقی فانیاند.
صحبت چایخانه و عشق شد، یاد [مهندس] آرانی افتادم. اتفاقا در چایخانه هم بود. آدم باصفایی است. سالهاست در [معاونت] دانشجویی زحمت میکشد. اخلاق خوبی هم دارد. همه را برادر صدا میزند. آن هم با کسره روی ب. نمیدانم خواهران را هم اینطور صدا میزند یا نه؟ یکبار باید دقت کنم.
البته کارش محدود به [معاونت] دانشجویی نیست. اهل امر خیر است. دست جوانها را در دست هم میگذارد [بعد از خواندن خطبه عقد]. یکتنه کمکاری دانشگاه [و نهاد] را در زمینه ازدواج جبران کرده. به همه گزینه معرفی میکند. اولین بار که دیدمش، به من هم یکی را معرفی کرد. اما سریع انگشترم را نشان دادم که شر نشود.
بسیار آدم فعالی در زمینه امر خیر است. حواسش به دغدغه من برای ازدواج فرزندانم هست. فقط گاهی کمی حواسپرتی میکند. مثلا یک نفر را همزمان به چند نفر معرفی میکند و دلخوریهایی پیش میآید. یا حواسش به نتیجه معرفیهایی قبلی نیست که یک نفر شاید متأهل شده و نباید دیگر معرفیاش کند. خلاصه خدا حفظش کند که به فکر جوانهاست.
@Rasool_Concerns
🤣133👎8👍6❤5
#دغدغههای_رسول
چهارشنبه، ۲۲ آذر ۱۴۰۲
دیروز عصر از دانشکده [کامپیوتر] بیرون زدم. به صورت ناخودآگاه سمت جنوب [دانشگاه] روانه شدم. تا نزدیکیهای دفتر ریاست رفتم که یادم آمد دیگر جایی در آن ندارم. خواستم همان اطراف جایی بروم و همصحبتی پیدا کنم. اما هرچه فکر کردم دیدم نه میتوانم به روابط عمومی بروم، نه حراست، نه دفتر روزنامه و نه حوزه دانشجویی. کل آن ساختمان انگار با من چپ افتادهاند. هرچه فتنه است از این همین ساختمان بلند میشود. پشیمان شدم. به سمت شمال [دانشگاه] راه افتادم.
در راه دیدم روی دیوارهای دانشگاه تعدادی پرده نصب کردهاند. مثل پردههای دهه شصت بود. یادش بخیر. این پردهها مرا به روزهای خوش آن زمان برد. عجب خالصسازی تمیزی انجام شد. حسابشده و دقیق بود. روی یکی از آنها نوشته بود که «اگر در استادان انحرافی از مقاصد ملی و دینی دیدید، شدیدا اعتراض کنید.» خیلی حرصم گرفت. کنار [سالن ورزشی] جباری بود. خواستم چند قدمی برگردم و بروم دفتر بسیج و بگویم کجا از مقاصد ملی و دینی منحرف شده بودم که همه اینقدر سوزنتان روی من گیر کرده بود؟
آمدم بروم که دیدم روی بورد آنجا یک پوستر [اطلاعرسانی برنامه] نصب شده است. عکس دکتر [حسین] نصر هم رویش است. گویا برای برنامه بسیج بود. با خودم گفتم اینها از رئیس قبل از انقلاب دانشگاه که منصوب محمدرضا پهلوی بوده و دست زنش [فرح پهلوی] را هم بوسیده، تقدیر میکنند و پای سخنرانیاش مینشینند، اما با من انقلابی و مذهبی اینطور رفتار میکنند. حقا که شعارهایشان کیک است. مثل خالصسازیشان که مرا هم در آن حذف کردند.
@Rasool_Concerns
چهارشنبه، ۲۲ آذر ۱۴۰۲
دیروز عصر از دانشکده [کامپیوتر] بیرون زدم. به صورت ناخودآگاه سمت جنوب [دانشگاه] روانه شدم. تا نزدیکیهای دفتر ریاست رفتم که یادم آمد دیگر جایی در آن ندارم. خواستم همان اطراف جایی بروم و همصحبتی پیدا کنم. اما هرچه فکر کردم دیدم نه میتوانم به روابط عمومی بروم، نه حراست، نه دفتر روزنامه و نه حوزه دانشجویی. کل آن ساختمان انگار با من چپ افتادهاند. هرچه فتنه است از این همین ساختمان بلند میشود. پشیمان شدم. به سمت شمال [دانشگاه] راه افتادم.
در راه دیدم روی دیوارهای دانشگاه تعدادی پرده نصب کردهاند. مثل پردههای دهه شصت بود. یادش بخیر. این پردهها مرا به روزهای خوش آن زمان برد. عجب خالصسازی تمیزی انجام شد. حسابشده و دقیق بود. روی یکی از آنها نوشته بود که «اگر در استادان انحرافی از مقاصد ملی و دینی دیدید، شدیدا اعتراض کنید.» خیلی حرصم گرفت. کنار [سالن ورزشی] جباری بود. خواستم چند قدمی برگردم و بروم دفتر بسیج و بگویم کجا از مقاصد ملی و دینی منحرف شده بودم که همه اینقدر سوزنتان روی من گیر کرده بود؟
آمدم بروم که دیدم روی بورد آنجا یک پوستر [اطلاعرسانی برنامه] نصب شده است. عکس دکتر [حسین] نصر هم رویش است. گویا برای برنامه بسیج بود. با خودم گفتم اینها از رئیس قبل از انقلاب دانشگاه که منصوب محمدرضا پهلوی بوده و دست زنش [فرح پهلوی] را هم بوسیده، تقدیر میکنند و پای سخنرانیاش مینشینند، اما با من انقلابی و مذهبی اینطور رفتار میکنند. حقا که شعارهایشان کیک است. مثل خالصسازیشان که مرا هم در آن حذف کردند.
@Rasool_Concerns
😁87🤣22👎10👍7❤3
دغدغههای رسول
#دغدغههای_رسول چهارشنبه، ۲۲ آذر ۱۴۰۲ دیروز عصر از دانشکده [کامپیوتر] بیرون زدم. به صورت ناخودآگاه سمت جنوب [دانشگاه] روانه شدم. تا نزدیکیهای دفتر ریاست رفتم که یادم آمد دیگر جایی در آن ندارم. خواستم همان اطراف جایی بروم و همصحبتی پیدا کنم. اما هرچه فکر…
#دغدغههای_رسول
پنجشنبه، ۲۳ آذر ۱۴۰۲
این یادداشتهای روزانه هم دردسری شده. بیشتر روزها، از صبح تا شب به آن فکر میکنم. هر اتفاقی که در طول روز رخ میدهد، هرجایی که میروم، هر آدمی که میبینم، در ذهنم بررسی میکنم که میتوانم [در یادداشت شبانه] بهشان اشاره کنم یا نه؟ و اگر میتوانم، دربارهشان چه بنویسم؟ اصلا تمرکزم را بهم ریخته. شبیه این آدمهایی شدهام که میروند سفر و در تمام طول سفر، به فکر عکس گرفتن و استوری گذاشتن [در اینستاگرام] هستند و هیچ لذتی [حلال] از خود سفر نمیبرند. من هم انگار هیچ استفادهای از روزم نمیکنم و فقط به فکر نوشتن [خاطرات روزانهام] هستم. شاید کمکم تصمیم بگیرم دیگر ننویسم. نمیدانم. البته حتما قبلش به اعضای کانال خبر میدهم. حقالناس است.
عجیب آنجاست که با این همه فکر کردن در طول روز [به محتوای یادداشت شبانه]، باز هم راضی نیستم و معمولا بعد از انتشار، میگویم ای کاش اینجایش را جور دیگر مینوشتم یا به فلان موضوع هم اشاره میکردم. این محدودیت تعداد کاراکترها در متنی که همراه تصویر [در تلگرام] به اشتراک گذاشته میشود هم بلای جان شده است. بارها پیش آمده که مجبور شدهام از سر و ته یادداشت بزنم که بتوانم زیر عکس جایش بدهم. باز خداراشکر [دکتر] نوبهاری حساب کاربری ویژه [پریمیوم] را دارد که در آن محدودیت کاراکترها کمتر است، وگرنه با حساب کاربری خودم که اصلا هیچ نمیتوانستم بنویسم. تا شروع میکردم، باید تمام میکردم. خدا خیر بدهد به [دکتر] نوبهاری که قبول کرد مدیر [ادمین کانال] بشود و بتوانم از طریق او مطالب را منتشر کنم. البته گاهی خاطراتم را که مرور میکنم، اینطور یادم میآید که نوبهاری اینجا را بدون اطلاع من تأسیس کرد و برای اینکه خیلی ضایع نباشد، من را هم اضافه کرد. امیدوارم سهو در حافظه باشد و در واقعیت خودم اینجا را تأسیس کرده باشم.
خلاصه که یادداشت نوشتن روزانه دردسر بزرگی است. همکاران هم شاکی هستند که چرا یادداشتها دیروقت که خواب هستند منتشر میشود، اما نمیدانند چه وسواسی خرج میشود. مثلا همین دیروز، چندین و چند بار با [دکتر] نوبهاری مطالب را پس و پیش کردیم تا متن نهایی آماده شود. اما صبح که از خواب برخاستم و دوباره یادداشت را خواندم، فهمیدم فراموش کردهایم به [آقای] سعادتی اشاره کنیم. قرار بود حتما در یادداشت دیشب اسمش بیاید. میخواستم به بچههای بسیج پیشنهاد بدهم اگر باز خواستند پردهنویسی کنند، سراغ او بروند. بیرون [دانشگاه] گران حساب میکنند. بچههای بسیج گناه دارند. پول نظام هم حیف است. [آقای] سعادتی کارمند روابط عمومی است. کارش در دانشگاه پردهنویسی بوده. قدیمها بنر نبود و اطلاعیهها و ... روی پرده نوشته میشد. اما بنر که آمد، او هم تقریبا بیکار شد. البته کارمند رسمی دانشگاه بود و باقی ماند. الآن بیشتر در مناسبتهای مذهبی، [بین دو نماز] در مسجد مولودی یا نوحه میخواند. یا در مراسمهای ختم، مداحی میکند. مرد خوبی است. اینطوری از تخصصش هم استفاده میشود. خیلی به [دکتر] نوبهاری تأکید کردم که حتما درباره او بنویسیم، اما باز حواسپرتی کرد. از واتسون هم حواسپرتتر شده.
پیدا کردن عکس برای یادداشتها هم که خوان آخر و پردردسرترینشان است. کلی باید بگردیم تا یک عکس که مطلب را برساند پیدا کنیم. آخرش هم آنطور که باید نمیشود. مثلا همین امشب دار و ندارم [در فضای حقیقی و سایبر] را گشتم و هیچ عکسی از [آقای] سعادتی پیدا نکردم. خیلی دلم سوخت. ولی چارهای نبود. مجبورم بدون عکس یادداشت را منتشر کنم. اگر بعدا پیدا کردم، اضافه خواهم کرد.
@Rasool_Concerns
پنجشنبه، ۲۳ آذر ۱۴۰۲
این یادداشتهای روزانه هم دردسری شده. بیشتر روزها، از صبح تا شب به آن فکر میکنم. هر اتفاقی که در طول روز رخ میدهد، هرجایی که میروم، هر آدمی که میبینم، در ذهنم بررسی میکنم که میتوانم [در یادداشت شبانه] بهشان اشاره کنم یا نه؟ و اگر میتوانم، دربارهشان چه بنویسم؟ اصلا تمرکزم را بهم ریخته. شبیه این آدمهایی شدهام که میروند سفر و در تمام طول سفر، به فکر عکس گرفتن و استوری گذاشتن [در اینستاگرام] هستند و هیچ لذتی [حلال] از خود سفر نمیبرند. من هم انگار هیچ استفادهای از روزم نمیکنم و فقط به فکر نوشتن [خاطرات روزانهام] هستم. شاید کمکم تصمیم بگیرم دیگر ننویسم. نمیدانم. البته حتما قبلش به اعضای کانال خبر میدهم. حقالناس است.
عجیب آنجاست که با این همه فکر کردن در طول روز [به محتوای یادداشت شبانه]، باز هم راضی نیستم و معمولا بعد از انتشار، میگویم ای کاش اینجایش را جور دیگر مینوشتم یا به فلان موضوع هم اشاره میکردم. این محدودیت تعداد کاراکترها در متنی که همراه تصویر [در تلگرام] به اشتراک گذاشته میشود هم بلای جان شده است. بارها پیش آمده که مجبور شدهام از سر و ته یادداشت بزنم که بتوانم زیر عکس جایش بدهم. باز خداراشکر [دکتر] نوبهاری حساب کاربری ویژه [پریمیوم] را دارد که در آن محدودیت کاراکترها کمتر است، وگرنه با حساب کاربری خودم که اصلا هیچ نمیتوانستم بنویسم. تا شروع میکردم، باید تمام میکردم. خدا خیر بدهد به [دکتر] نوبهاری که قبول کرد مدیر [ادمین کانال] بشود و بتوانم از طریق او مطالب را منتشر کنم. البته گاهی خاطراتم را که مرور میکنم، اینطور یادم میآید که نوبهاری اینجا را بدون اطلاع من تأسیس کرد و برای اینکه خیلی ضایع نباشد، من را هم اضافه کرد. امیدوارم سهو در حافظه باشد و در واقعیت خودم اینجا را تأسیس کرده باشم.
خلاصه که یادداشت نوشتن روزانه دردسر بزرگی است. همکاران هم شاکی هستند که چرا یادداشتها دیروقت که خواب هستند منتشر میشود، اما نمیدانند چه وسواسی خرج میشود. مثلا همین دیروز، چندین و چند بار با [دکتر] نوبهاری مطالب را پس و پیش کردیم تا متن نهایی آماده شود. اما صبح که از خواب برخاستم و دوباره یادداشت را خواندم، فهمیدم فراموش کردهایم به [آقای] سعادتی اشاره کنیم. قرار بود حتما در یادداشت دیشب اسمش بیاید. میخواستم به بچههای بسیج پیشنهاد بدهم اگر باز خواستند پردهنویسی کنند، سراغ او بروند. بیرون [دانشگاه] گران حساب میکنند. بچههای بسیج گناه دارند. پول نظام هم حیف است. [آقای] سعادتی کارمند روابط عمومی است. کارش در دانشگاه پردهنویسی بوده. قدیمها بنر نبود و اطلاعیهها و ... روی پرده نوشته میشد. اما بنر که آمد، او هم تقریبا بیکار شد. البته کارمند رسمی دانشگاه بود و باقی ماند. الآن بیشتر در مناسبتهای مذهبی، [بین دو نماز] در مسجد مولودی یا نوحه میخواند. یا در مراسمهای ختم، مداحی میکند. مرد خوبی است. اینطوری از تخصصش هم استفاده میشود. خیلی به [دکتر] نوبهاری تأکید کردم که حتما درباره او بنویسیم، اما باز حواسپرتی کرد. از واتسون هم حواسپرتتر شده.
پیدا کردن عکس برای یادداشتها هم که خوان آخر و پردردسرترینشان است. کلی باید بگردیم تا یک عکس که مطلب را برساند پیدا کنیم. آخرش هم آنطور که باید نمیشود. مثلا همین امشب دار و ندارم [در فضای حقیقی و سایبر] را گشتم و هیچ عکسی از [آقای] سعادتی پیدا نکردم. خیلی دلم سوخت. ولی چارهای نبود. مجبورم بدون عکس یادداشت را منتشر کنم. اگر بعدا پیدا کردم، اضافه خواهم کرد.
@Rasool_Concerns
🤣61👍13👎11❤9👌5😁2
#دغدغههای_رسول
دوشنبه، ۲۷ آذر ۱۴۰۲
[دکتر] نوبهاری چند روز مرخصی میخواست. [از دانشگاه] خسته شده بود. زیاد اذیتش کردند [و کردم]. ابتدا خواستم در نبودش خودم کانال را بچرخانم. اما دیدم متنها از یکدستی میافتد. ترجیح دادم صبر کنم تا برگردد. تا امروز هم تحمل کردم. اما ایمیلها و پیامهای زیادی [در پیامرسانهای بله و سروشپلاس] دریافت کردم که چرا کانال تعطیل شده؟ گفتم در انتظار گذاشتن مومنین [و مومنات] بیش از این جایز نیست. به [دکتر] نوبهاری زنگ زدم و گفتم هرجور شده برای امشب بنویسد. قبول کرد. خدا [برای من] حفظش کند. وسط جاده بود. به خاطر من [ماشین را] کنار زد و شروع به نوشتن کرد. نخواستم خیلی اذیتش کنم. گفتم در حد چند خط بنویسد که فقط استمرار حفظ شود.
ایام عزا هم تمام شد. امیدوارم حالا دیگر به فکر بیفتند و مراسم تودیع و تقدیری برای من بگیرند. دوست دارم شبیه مراسم تودیع دکتر فتوحی باشد. همه بیایند. یک کلیپ هم پخش کنند که در آن استادهای دانشگاه از دستاوردها و تلاشهای دوره من بگویند. واقعا توقع زیادی نیست. امیدوارم حداقل اینجا را بخوانند و زودتر دست به کار شوند. دیر شود از دهان میافتد.
مراسم تودیع از یک نظر مثل انتخابات [در نظام جمهوری اسلامی] است. همانطور که هر رأی یک آری به نظام حساب میشود، حضور هر فرد در مراسم تودیع من هم میتواند نشانه رضایت آنها از دوران ریاست من و عملکردم باشد. به خاطر همین از همه میخواهم حتی اگر مرا قبول ندارند، در مراسم تودیع شرکت کنند.
@Rasool_Concerns
دوشنبه، ۲۷ آذر ۱۴۰۲
[دکتر] نوبهاری چند روز مرخصی میخواست. [از دانشگاه] خسته شده بود. زیاد اذیتش کردند [و کردم]. ابتدا خواستم در نبودش خودم کانال را بچرخانم. اما دیدم متنها از یکدستی میافتد. ترجیح دادم صبر کنم تا برگردد. تا امروز هم تحمل کردم. اما ایمیلها و پیامهای زیادی [در پیامرسانهای بله و سروشپلاس] دریافت کردم که چرا کانال تعطیل شده؟ گفتم در انتظار گذاشتن مومنین [و مومنات] بیش از این جایز نیست. به [دکتر] نوبهاری زنگ زدم و گفتم هرجور شده برای امشب بنویسد. قبول کرد. خدا [برای من] حفظش کند. وسط جاده بود. به خاطر من [ماشین را] کنار زد و شروع به نوشتن کرد. نخواستم خیلی اذیتش کنم. گفتم در حد چند خط بنویسد که فقط استمرار حفظ شود.
ایام عزا هم تمام شد. امیدوارم حالا دیگر به فکر بیفتند و مراسم تودیع و تقدیری برای من بگیرند. دوست دارم شبیه مراسم تودیع دکتر فتوحی باشد. همه بیایند. یک کلیپ هم پخش کنند که در آن استادهای دانشگاه از دستاوردها و تلاشهای دوره من بگویند. واقعا توقع زیادی نیست. امیدوارم حداقل اینجا را بخوانند و زودتر دست به کار شوند. دیر شود از دهان میافتد.
مراسم تودیع از یک نظر مثل انتخابات [در نظام جمهوری اسلامی] است. همانطور که هر رأی یک آری به نظام حساب میشود، حضور هر فرد در مراسم تودیع من هم میتواند نشانه رضایت آنها از دوران ریاست من و عملکردم باشد. به خاطر همین از همه میخواهم حتی اگر مرا قبول ندارند، در مراسم تودیع شرکت کنند.
@Rasool_Concerns
🤣96👎7❤4😁4👍2💯2
#دغدغههای_رسول
سهشنبه، ۲۸ آذر ۱۴۰۲
به زور قهوه خودم را بیدار نگه داشتم. باید تمامش میکردم و فرداصبح نتیجه را میفرستادم. به وزیر [ارشاد] قول داده بودم. چند روز پیش زنگ زده بود. گفتم حتما بابت مراسم روز دانشجو گله دارد. رفتم بگویم که آن موقع من دیگر رئیس دانشگاه نبودم و باید به [دکتر] سیدعباس [موسوی] زنگ بزند. اما کار دیگری داشت. گفت کتاب جدید [استاد] شفیعی کدکنی قرار است چاپ شود. گفتم خیر است. گفت زحمتی دارد برایم. گفتم باید به استاد تذکر حجاب بدهم؟ گفت نه، از سن استاد دیگر گذشته و نیازی نیست، اما خواست حالا که وقتم آزاد شده، کتاب را پیش از چاپ بخوانم و نظر بدهم. کانال را خوانده بود و دیده بود اهل شعر هستم. قبول کردم. فقط فرصتش کم بود. باید تا چهارشنبه صبح تحویل بدهم.
کتاب خوبی بود. فقط به نظرم کتاب شعر نبود. شبیه جملات همین کانال بود. وزنش را [مثل محتوایش] نمیفهمیدم. پیشنهادهایی برای اصلاحش دادم. چندجا هم خیلی صریح و بیپرده صحبت کرده بود. نهی از منکر [مکتوب] کردم.
چون امیدوارم مراسم تودیع من هم به زودی برگزار شود، یک شعر هم برای سخنرانی خودم در آن مراسم انتخاب کردم:
در کوی محبت [نظام و انقلاب] به وفایی نرسیدیم
رفتیم ازین راه [وفاداری به نظام و انقلاب] و به جایی نرسیدیم
بی مهری او [بسیج و وزیر علوم] بود که چون غنچه پاییز [هم در پاییز آمدم و هم در پاییز رفتم]
هرگز به دم عقدهگشایی نرسیدیم
@Rasool_Concerns
سهشنبه، ۲۸ آذر ۱۴۰۲
به زور قهوه خودم را بیدار نگه داشتم. باید تمامش میکردم و فرداصبح نتیجه را میفرستادم. به وزیر [ارشاد] قول داده بودم. چند روز پیش زنگ زده بود. گفتم حتما بابت مراسم روز دانشجو گله دارد. رفتم بگویم که آن موقع من دیگر رئیس دانشگاه نبودم و باید به [دکتر] سیدعباس [موسوی] زنگ بزند. اما کار دیگری داشت. گفت کتاب جدید [استاد] شفیعی کدکنی قرار است چاپ شود. گفتم خیر است. گفت زحمتی دارد برایم. گفتم باید به استاد تذکر حجاب بدهم؟ گفت نه، از سن استاد دیگر گذشته و نیازی نیست، اما خواست حالا که وقتم آزاد شده، کتاب را پیش از چاپ بخوانم و نظر بدهم. کانال را خوانده بود و دیده بود اهل شعر هستم. قبول کردم. فقط فرصتش کم بود. باید تا چهارشنبه صبح تحویل بدهم.
کتاب خوبی بود. فقط به نظرم کتاب شعر نبود. شبیه جملات همین کانال بود. وزنش را [مثل محتوایش] نمیفهمیدم. پیشنهادهایی برای اصلاحش دادم. چندجا هم خیلی صریح و بیپرده صحبت کرده بود. نهی از منکر [مکتوب] کردم.
چون امیدوارم مراسم تودیع من هم به زودی برگزار شود، یک شعر هم برای سخنرانی خودم در آن مراسم انتخاب کردم:
در کوی محبت [نظام و انقلاب] به وفایی نرسیدیم
رفتیم ازین راه [وفاداری به نظام و انقلاب] و به جایی نرسیدیم
بی مهری او [بسیج و وزیر علوم] بود که چون غنچه پاییز [هم در پاییز آمدم و هم در پاییز رفتم]
هرگز به دم عقدهگشایی نرسیدیم
@Rasool_Concerns
🤣113👍16❤4👎4👌3🔥1
#دغدغههای_رسول
چهارشنبه، ۲۹ آذر ۱۴۰۲
امروز وارد تقویم [دیجیتالم] شدم و دیدم که باید بروم [جلسه] شورای دانشگاه. فهمیدم که از گزینه رویدادهای تکرارشونده استفاده کردم [در دوره ریاستم] و حواسم نبوده آن را لغو کنم. خدا را شکر قبل از اینکه به [دفتر] ریاست برسم، فهمیدم و [به دانشکده] برگشتم. صورت خوشی نداشت مرا آنجا ببینند. فکر میکردند تعلقی [به میز ریاست] داشتهام. البته وقتی برگشتم هم نمیدانستم چه کنم؟ بدجوری به چهارشنبههای شورایی عادت کرده بودم. بنیآدم واقعا بنیعادت است.
[دکتر] مخبر زنگ زد. پیگیر فروش ساختمان مهندسی شیمی [و نفت] شد. گفتم که دیگر رئیس نیستم. گفت «ای بابا، هنوز عادت نکردهام». شماره آسد عباس [دکتر سید عباس موسوی، رئیس جدید] را خواست. دیگر آنقدر مقامات [و برادران اطلاعات] شمارهاش را از من خواستهاند که حفظ شدهام. خود [دکتر] زلفیگل هم شمارهاش را اول از من گرفت. آن موقع که شمارهاش را دادم، نمیدانستم موضوع چیست. اینقدر به فرزندانم میگویم شماره دادن خوب نیست، باور نمیکنند.
دیشب به [دکتر] نوبهاری سپردم لینک کانال را در بات ناشناس برای [دکتر] سیدعباس [موسوی] بفرستد. گفتم اینطوری یادداشتها را میخواند و شاید تصمیم گرفت بالاخره یک مراسم تودیع و تقدیر برای من بگیرد. امروز دیدم حکم مشاور برای من زده. حتما کانال را خوانده و خوشش آمده و الآن توقع دارد در نقش مشاور، کانال «دغدغههای سیدعباس» را بچرخانم. نمیدانم. شاید قبول کردم. اما بعید است. حوصلهاش را ندارم.
این حکم مشاور زدن هم مثل مجمع تشخیص مصلحت [نظام] است. هرکس را نمیدانند کجا بگذارند و چه کارش کنند، مشاورش میکنند [یا به مجمع تشخیص مصلحت نظام میفرستند]. یادش بخیر، خودم برای خیلیها حکم مشاور زدم. بعضیهایشان بعدا حتی علیه خودم شدند و زیر پایم را خالی کردند. آنقدر حکم زدم که حواسم نبود و برای [دکتر] سورنا [ستاری] هم حکم مشاور [امور عالی توسعه] زدم. بعدش دوستان گفتند در شأن ایشان نبوده است. بیسروصدا بیخیالش شدیم.
فقط نمیدانم چرا در حکم من مشخص نشده باید در چه زمینهای مشاوره بدهم؟ خیلی با خودم فکر کردم. چیزی به ذهنم نرسید که بتوانم در آن مشاوره بدهم. تصمیم گرفتم اگر چیزی نگفتند، در زمینه تذکر [حجاب و اختلاط دختر و پسر] مشاوره بدهم. بعید است در زمینه دیگری بتوانم مشاوره [مفیدی] بدهم.
@Rasool_Concerns
چهارشنبه، ۲۹ آذر ۱۴۰۲
امروز وارد تقویم [دیجیتالم] شدم و دیدم که باید بروم [جلسه] شورای دانشگاه. فهمیدم که از گزینه رویدادهای تکرارشونده استفاده کردم [در دوره ریاستم] و حواسم نبوده آن را لغو کنم. خدا را شکر قبل از اینکه به [دفتر] ریاست برسم، فهمیدم و [به دانشکده] برگشتم. صورت خوشی نداشت مرا آنجا ببینند. فکر میکردند تعلقی [به میز ریاست] داشتهام. البته وقتی برگشتم هم نمیدانستم چه کنم؟ بدجوری به چهارشنبههای شورایی عادت کرده بودم. بنیآدم واقعا بنیعادت است.
[دکتر] مخبر زنگ زد. پیگیر فروش ساختمان مهندسی شیمی [و نفت] شد. گفتم که دیگر رئیس نیستم. گفت «ای بابا، هنوز عادت نکردهام». شماره آسد عباس [دکتر سید عباس موسوی، رئیس جدید] را خواست. دیگر آنقدر مقامات [و برادران اطلاعات] شمارهاش را از من خواستهاند که حفظ شدهام. خود [دکتر] زلفیگل هم شمارهاش را اول از من گرفت. آن موقع که شمارهاش را دادم، نمیدانستم موضوع چیست. اینقدر به فرزندانم میگویم شماره دادن خوب نیست، باور نمیکنند.
دیشب به [دکتر] نوبهاری سپردم لینک کانال را در بات ناشناس برای [دکتر] سیدعباس [موسوی] بفرستد. گفتم اینطوری یادداشتها را میخواند و شاید تصمیم گرفت بالاخره یک مراسم تودیع و تقدیر برای من بگیرد. امروز دیدم حکم مشاور برای من زده. حتما کانال را خوانده و خوشش آمده و الآن توقع دارد در نقش مشاور، کانال «دغدغههای سیدعباس» را بچرخانم. نمیدانم. شاید قبول کردم. اما بعید است. حوصلهاش را ندارم.
این حکم مشاور زدن هم مثل مجمع تشخیص مصلحت [نظام] است. هرکس را نمیدانند کجا بگذارند و چه کارش کنند، مشاورش میکنند [یا به مجمع تشخیص مصلحت نظام میفرستند]. یادش بخیر، خودم برای خیلیها حکم مشاور زدم. بعضیهایشان بعدا حتی علیه خودم شدند و زیر پایم را خالی کردند. آنقدر حکم زدم که حواسم نبود و برای [دکتر] سورنا [ستاری] هم حکم مشاور [امور عالی توسعه] زدم. بعدش دوستان گفتند در شأن ایشان نبوده است. بیسروصدا بیخیالش شدیم.
فقط نمیدانم چرا در حکم من مشخص نشده باید در چه زمینهای مشاوره بدهم؟ خیلی با خودم فکر کردم. چیزی به ذهنم نرسید که بتوانم در آن مشاوره بدهم. تصمیم گرفتم اگر چیزی نگفتند، در زمینه تذکر [حجاب و اختلاط دختر و پسر] مشاوره بدهم. بعید است در زمینه دیگری بتوانم مشاوره [مفیدی] بدهم.
@Rasool_Concerns
🤣100👎6❤4👍4🔥1🕊1
#دغدغههای_رسول
پنجشنبه، ۳۰ آذر ۱۴۰۲
شبیلدا ترویج فرهنگ میهمانی و پیوند با خویشان است. یاد حافظ افتادم. سری به کتابخانهام زدم. دیوان حافظ را پیدا نکردم. بعدش یادم آمد هیچ موقع نداشتم. همیشه از کتابخانه دانشگاه میگرفتم. امسال یادم رفت.
زمانی که رئیس [دانشگاه] شدم، [دکتر] باغرام رئیس کتابخانه بود. انصافا هم عملکردی عالی داشت. کتابخانه را از کرختی درآورده بود. از هرکس پرسوجو کردم، بازخورد مثبت میداد. اما من قول کتابخانه را به [مهندس] میرزایی داده بودم. خودم هم میدانستم هیچ عقل سلیمی مدیر مجموعهای که خوب کار میکند را عوض نمیکند. [اما کو عقل سلیم؟]
اما در هرکاری باید ظواهر را حفظ کرد. نمیشد [اللهبختکی] این تغییر را انجام داد. بهانه کار را اسامی سالنها مطالعه اعلام کردیم. [دکتر] باغرام سالن خواهران را به اسم سیمین گذاشته بود و سالن برادران را به اسم سایه. خودم متوجه وجه تسمیه آنها نشدم، اما مشاور فرهنگی آن زمانم که از قدیمیهای بسیج بود، گفت سیمین چه دانشور باشد و چه بهبهانی، در خط انقلاب نیست و سایه هم محتوای سیاهنمایی دارد و انقلاب ما انفجار نور بود.
خداراشکر در دوره [مهندس] میرزایی در راهروهای کتابخانه عکسهای مذهبی نصب شد. حیف فقط عکس [مریم] میرزاخانی را برنداشت. حداقل حجابش را [با فتوشاپ] درست میکرد.
میدانم [دکتر] سیدعباس [موسوی] اینجا را میخواند. مرا هم که مشاورش کرده. پس همینجا مشاورههایم را میگویم. اولینش اینکه قول چیزی را به کسی ندهد. بعدا دردسر درست میشود. دوم هم اینکه اگر از تیم مدیریت دوره من کسی کارش را خوب انجام میدهد، [تعجب بکند، ولی] عوضش نکند. حیف است.
@Rasool_Concerns
پنجشنبه، ۳۰ آذر ۱۴۰۲
شب
زمانی که رئیس [دانشگاه] شدم، [دکتر] باغرام رئیس کتابخانه بود. انصافا هم عملکردی عالی داشت. کتابخانه را از کرختی درآورده بود. از هرکس پرسوجو کردم، بازخورد مثبت میداد. اما من قول کتابخانه را به [مهندس] میرزایی داده بودم. خودم هم میدانستم هیچ عقل سلیمی مدیر مجموعهای که خوب کار میکند را عوض نمیکند. [اما کو عقل سلیم؟]
اما در هرکاری باید ظواهر را حفظ کرد. نمیشد [اللهبختکی] این تغییر را انجام داد. بهانه کار را اسامی سالنها مطالعه اعلام کردیم. [دکتر] باغرام سالن خواهران را به اسم سیمین گذاشته بود و سالن برادران را به اسم سایه. خودم متوجه وجه تسمیه آنها نشدم، اما مشاور فرهنگی آن زمانم که از قدیمیهای بسیج بود، گفت سیمین چه دانشور باشد و چه بهبهانی، در خط انقلاب نیست و سایه هم محتوای سیاهنمایی دارد و انقلاب ما انفجار نور بود.
خداراشکر در دوره [مهندس] میرزایی در راهروهای کتابخانه عکسهای مذهبی نصب شد. حیف فقط عکس [مریم] میرزاخانی را برنداشت. حداقل حجابش را [با فتوشاپ] درست میکرد.
میدانم [دکتر] سیدعباس [موسوی] اینجا را میخواند. مرا هم که مشاورش کرده. پس همینجا مشاورههایم را میگویم. اولینش اینکه قول چیزی را به کسی ندهد. بعدا دردسر درست میشود. دوم هم اینکه اگر از تیم مدیریت دوره من کسی کارش را خوب انجام میدهد، [تعجب بکند، ولی] عوضش نکند. حیف است.
@Rasool_Concerns
🤣92👌7❤5👎5😁4👍2👏1
#دغدغههای_رسول
جمعه، ۱ دی ۱۴۰۲
دیشب بهخاطر مهمانی [خانوادگی] دیروقت خوابیدم. خواب عمیقی داشتم. در عالم رویا دیدم با [دکتر] زلفیگل در دادگاه، روبهروی قاضی نشستهایم. کمی چشم چشم کردم [دکتر] نوبهاری را پیدا کنم، ولی متوجه شدم بیرون مانده و داخل نیامده است. حقیقتا انسان در روز حسابرسی تنهاست.
قاضی پرسید مشکل رابطهتان چیست؟ وزیر [علوم] یک کاغذ کوچک از جیبش درآورد. کمی خیالم راحت شد که معلوم است دستآویز آنچنانی ندارد. اما مشخص شد خیلی کاغذ را تا زده بوده و در نهایت یک صفحه آ۳ شد. شروع کرد به گفتن اشکالاتم. حقیقتا فقط خدا ستارالعیوب است. بعضیهایش را اصلا وزیر خبر نداشت! مشخص است نظام اگر لازم باشد تا اتاق شخصی آدم هم نفوذ میکند، که البته جای تشویق برای دستگاههای اطلاعاتی دارد. در یکی از موارد گفت «در کانال دغدغههای رسول هرروز موضوع مراسم تودیع و معارفه را میگوید؛ خب حرفی نداری، دیگران را به زحمت نیانداز». خیلی میخورد [دکتر] نوبهاری آن را نوشته باشد.
نوبت من شد. گفتم:«ایشون یه دلیل بیاره چرا باید تو این موقعیت پاشم برم؟» [دکتر] زلفیگل گفت «یه دلیل بیار چرا باید بمونی؟» گفتم «یکیاش فرزندانم؛ من فرزندانم را نمیتوانم ول کنم.» [دکتر] زلفیگل پرید وسط حرف «ولی مصلحت نظام را میتوانی ول کنی؟» گفتم «من کی مصلحت نظام را ول کردم؟ تو منو کشوندی دادگاه. تو برای من دادخواست تودیع فرستادی» [دکتر] زلفیگل که کلافه شده بود گفت «اصلا اونا میفهمن تو پدرشونی؟» گفتم «من که میفهمم اونا فرزندام هستن»
بحث بالا گرفته بود، بحث که نه البته، اختلاف نظر جزئی. جبهه انقلاب اختلاف نظر هم داشته باشد، در عمل [به سمت افول] همراستاست. قاضی کمی مکث کرد «بنابر مصلحت نظام دادخواست مورد تأیید قرار میگیرد» کمی ناراحت شدم که مزد زحماتم را اینگونه دادند. اما گویی بهم الهام شد که باید حقت را بگیری. گفتم «فرزندانم هیچ، [دکتر] نوبهاری را از من نگیرید.» قاضی گفت «ایشون خودشون باید تصمیم بگیرن.» سپس اشاره کرد ما را بیرون ببرند و [دکتر] نوبهاری بیاید داخل تا به قاضی بگوید کدام یک از ما را انتخاب خواهد کرد. امیدوارم انتخابش من باشم. اما نفهمیدم چه شد. از خواب پریدم. تمام بدنم خیس عرق بود. طاقت جدایی از [دکتر] نوبهاری را ندارم.
@Rasool_Concerns
جمعه، ۱ دی ۱۴۰۲
دیشب بهخاطر مهمانی [خانوادگی] دیروقت خوابیدم. خواب عمیقی داشتم. در عالم رویا دیدم با [دکتر] زلفیگل در دادگاه، روبهروی قاضی نشستهایم. کمی چشم چشم کردم [دکتر] نوبهاری را پیدا کنم، ولی متوجه شدم بیرون مانده و داخل نیامده است. حقیقتا انسان در روز حسابرسی تنهاست.
قاضی پرسید مشکل رابطهتان چیست؟ وزیر [علوم] یک کاغذ کوچک از جیبش درآورد. کمی خیالم راحت شد که معلوم است دستآویز آنچنانی ندارد. اما مشخص شد خیلی کاغذ را تا زده بوده و در نهایت یک صفحه آ۳ شد. شروع کرد به گفتن اشکالاتم. حقیقتا فقط خدا ستارالعیوب است. بعضیهایش را اصلا وزیر خبر نداشت! مشخص است نظام اگر لازم باشد تا اتاق شخصی آدم هم نفوذ میکند، که البته جای تشویق برای دستگاههای اطلاعاتی دارد. در یکی از موارد گفت «در کانال دغدغههای رسول هرروز موضوع مراسم تودیع و معارفه را میگوید؛ خب حرفی نداری، دیگران را به زحمت نیانداز». خیلی میخورد [دکتر] نوبهاری آن را نوشته باشد.
نوبت من شد. گفتم:«ایشون یه دلیل بیاره چرا باید تو این موقعیت پاشم برم؟» [دکتر] زلفیگل گفت «یه دلیل بیار چرا باید بمونی؟» گفتم «یکیاش فرزندانم؛ من فرزندانم را نمیتوانم ول کنم.» [دکتر] زلفیگل پرید وسط حرف «ولی مصلحت نظام را میتوانی ول کنی؟» گفتم «من کی مصلحت نظام را ول کردم؟ تو منو کشوندی دادگاه. تو برای من دادخواست تودیع فرستادی» [دکتر] زلفیگل که کلافه شده بود گفت «اصلا اونا میفهمن تو پدرشونی؟» گفتم «من که میفهمم اونا فرزندام هستن»
بحث بالا گرفته بود، بحث که نه البته، اختلاف نظر جزئی. جبهه انقلاب اختلاف نظر هم داشته باشد، در عمل [به سمت افول] همراستاست. قاضی کمی مکث کرد «بنابر مصلحت نظام دادخواست مورد تأیید قرار میگیرد» کمی ناراحت شدم که مزد زحماتم را اینگونه دادند. اما گویی بهم الهام شد که باید حقت را بگیری. گفتم «فرزندانم هیچ، [دکتر] نوبهاری را از من نگیرید.» قاضی گفت «ایشون خودشون باید تصمیم بگیرن.» سپس اشاره کرد ما را بیرون ببرند و [دکتر] نوبهاری بیاید داخل تا به قاضی بگوید کدام یک از ما را انتخاب خواهد کرد. امیدوارم انتخابش من باشم. اما نفهمیدم چه شد. از خواب پریدم. تمام بدنم خیس عرق بود. طاقت جدایی از [دکتر] نوبهاری را ندارم.
@Rasool_Concerns
🤣135👎9😁5❤3🔥3👍1
#دغدغههای_رسول
شنبه، ۲ دی ۱۴۰۲
امشب [دکتر] نوبهاری گفت کار دارد و نمیرسد بنویسد. گفت خودم بنویسم. پرسیدم چه کاری داری؟ گفت بازی آرسنال و لیورپول است. گفتم خب؟ گفت آرسنال بعد از سالها مدعی قهرمانی است و بازی امشب بر سر تصاحب صدر جدول است. گفتم خب؟ گفت استرس دارد و دستش به نوشتن نمیرود. گفتم خب؟ گفت در کافهای مشغول دیدن بازی در جمع هواداران آرسنال است. گفتم خب؟ گفت سروصدا زیاد است. گفتم خب؟ دیگر جواب نداد و به جای آنلاین بودن نوشت last seen a long time ago. گفتم خب؟ چیزی نشد. دل جوانی دارد. هیچ چیز از حرفهایش نفهمیدم. میترسم خواب دیشبم به زودی تعبیر شود. [جداییها] از همین نفهمیدن حرفهای همدیگر شروع میشود. به هر حال مجبورم خودم بنویسم.
ظهر رفتم پیش [دکتر] سیدعباس [موسوی]. گفت باید تقسیم کار کنیم. گفتم خب؟ گفت من حوصله دانشجوها را ندارم. سر کلاس حتی به نصفشان نگاه هم نمیکردم. گفتم خب؟ گفت دانشجوها با تو. بهشان علاقه [پدرانه] هم داری. گفتم خب؟ گفت به برنامههایشان سر بزن و حرفهایشان را بشنو. گفتم خب؟ گفت امروز [دکتر] جلیلی به شریف آمده. گفتم من که هرروز هستم. گفت نه، سعیدتان. گفتم خب؟ گفت برو به سالن جابر. خیلی چیزی از حرفهایش نفهمیدم، ولی بیکار بودم و رفتم.
سالن تقریبا خالی بود. خداراشکر آمدم و آبروی جبهه انقلاب [بیش از این] نرفت. [دکتر سعید] جلیلی همان حرفهای همیشگی را زد [مثل خودم]. گفت ما مذاکره عزتمندانه کردیم. گفتم خب؟ جوابی نداد. شاید نشنید. گفت برجام هیچ دستاوردی نداشت. گفتم خب؟ باز هم جوابی نداد. گفت تحریم نعمت است. خواستم بگویم خب؟ اما دیدم راست میگوید و من هم متنعم بودهام. نگفتم خب؟ بلند شدم و آمدم بیرون. کلاس داشتم. بعدا یادم باشد با [دکتر] سیدعباس [موسوی] بیشتر صحبت کنم که بدانم باید در این برنامهها چه کار کنم و از من چه می خواهد؟
@Rasool_Concerns
شنبه، ۲ دی ۱۴۰۲
امشب [دکتر] نوبهاری گفت کار دارد و نمیرسد بنویسد. گفت خودم بنویسم. پرسیدم چه کاری داری؟ گفت بازی آرسنال و لیورپول است. گفتم خب؟ گفت آرسنال بعد از سالها مدعی قهرمانی است و بازی امشب بر سر تصاحب صدر جدول است. گفتم خب؟ گفت استرس دارد و دستش به نوشتن نمیرود. گفتم خب؟ گفت در کافهای مشغول دیدن بازی در جمع هواداران آرسنال است. گفتم خب؟ گفت سروصدا زیاد است. گفتم خب؟ دیگر جواب نداد و به جای آنلاین بودن نوشت last seen a long time ago. گفتم خب؟ چیزی نشد. دل جوانی دارد. هیچ چیز از حرفهایش نفهمیدم. میترسم خواب دیشبم به زودی تعبیر شود. [جداییها] از همین نفهمیدن حرفهای همدیگر شروع میشود. به هر حال مجبورم خودم بنویسم.
ظهر رفتم پیش [دکتر] سیدعباس [موسوی]. گفت باید تقسیم کار کنیم. گفتم خب؟ گفت من حوصله دانشجوها را ندارم. سر کلاس حتی به نصفشان نگاه هم نمیکردم. گفتم خب؟ گفت دانشجوها با تو. بهشان علاقه [پدرانه] هم داری. گفتم خب؟ گفت به برنامههایشان سر بزن و حرفهایشان را بشنو. گفتم خب؟ گفت امروز [دکتر] جلیلی به شریف آمده. گفتم من که هرروز هستم. گفت نه، سعیدتان. گفتم خب؟ گفت برو به سالن جابر. خیلی چیزی از حرفهایش نفهمیدم، ولی بیکار بودم و رفتم.
سالن تقریبا خالی بود. خداراشکر آمدم و آبروی جبهه انقلاب [بیش از این] نرفت. [دکتر سعید] جلیلی همان حرفهای همیشگی را زد [مثل خودم]. گفت ما مذاکره عزتمندانه کردیم. گفتم خب؟ جوابی نداد. شاید نشنید. گفت برجام هیچ دستاوردی نداشت. گفتم خب؟ باز هم جوابی نداد. گفت تحریم نعمت است. خواستم بگویم خب؟ اما دیدم راست میگوید و من هم متنعم بودهام. نگفتم خب؟ بلند شدم و آمدم بیرون. کلاس داشتم. بعدا یادم باشد با [دکتر] سیدعباس [موسوی] بیشتر صحبت کنم که بدانم باید در این برنامهها چه کار کنم و از من چه می خواهد؟
@Rasool_Concerns
🤣85👎17👍9❤3
#دغدغههای_رسول
یکشنبه، ۳ دی ۱۴۰۲
صبح در دانشگاه [مهندس] دهبیدیپور [رئیس سابق پارک علم و فناوری شریف] را دیدم. خیلی خوشحال شدم. حال و احوال کردیم. گفتم «مجید، بالاخره با هم همکار شدیم.» مثل اغلب شوخیهایم متوجه نشد. توضیح دادم من هم مشاور رئیس دانشگاه شدم. خنده معناداری کرد. نمی دانم چرا برایم تجربه نمیشود با آدمها شوخی نکنم. فکر کنم [دکتر] زلفیگل هم آنقدر با فامیلی [بیارتباط با ظاهرش] شوخی کردم که آخرش مرا عزل کرد. یادم باشد خیلی با [دکتر] نوبهاری دیگر شوخی نکنم. هم ممکن است دیگر اینجا را بهروز نکند و محبوبیتم را از دست بدهم و هم بگذارد برود.
درباره عزل خودم که حرف شد، دوباره یادم افتاد هنوز برایم مراسم تودیع و تقدیر نگرفتهاند. خیلی دلم گرفت. من با آدمها اینطوری تا نکردم. خیلیها را علیرغم شایستگیشان عزل کردم [و خیلیها را هم کاری کردم که خودشان بروند]. اما احترام آدمها را همیشه سعی کردم نگه دارم. مثلا همین [مهندس] دهبیدیپور. یک مراسم تودیع و تقدیر حسابی برایش گرفتیم. چه مراسم باشکوهی بود. سالن پژوهشکده انرژی پر شده بود. عدهای هم ایستاده بودند. امیدوارم برای مراسم من هم همینقدر آدم بیاید.
مشاور رسانهایام گفته بود جلسات را از اول نروم. اینطور شأنم بیشتر جلوه میکند. با اینکه بیکار بودم، تا اواسط برنامه در اتاقم نشستم و به در و دیوار نگاه کردم. وقتی از من دعوت کردند تا پشت تریبون بروم، با خودم گفتم برایش سنگ تمام میگذارم. گفتم مهندس خیلی انسان همراهی بود. در اغتشاشات سال گذشته هروقت فرزندانم قرار تجمع میگذاشتند، اولین نفری که به او زنگ میزدم، ایشان بود. نگاهم با نگاهش تلاقی کرد. دیدم تا بناگوش سرخ شده است. فهمیدم حرف نامربوطی زدهام. خواستم از دلش دربیاورم. گفتم آدم کسی را که دوست دارد، به او انگشتر هدیه میدهد، دستش را گرفتم و انگشترم را از دست درآوردم و در دستش کردم. بیشتر سرخ شد. فهمیدم هرچه ادامه دهم بدتر میشود. تشویقش کردم و دیگر حرفی نزدم. یادم رفت امروز دستش را ببینم که هنوز انگشترم را دارد یا نه؟
@Rasool_Concerns
یکشنبه، ۳ دی ۱۴۰۲
صبح در دانشگاه [مهندس] دهبیدیپور [رئیس سابق پارک علم و فناوری شریف] را دیدم. خیلی خوشحال شدم. حال و احوال کردیم. گفتم «مجید، بالاخره با هم همکار شدیم.» مثل اغلب شوخیهایم متوجه نشد. توضیح دادم من هم مشاور رئیس دانشگاه شدم. خنده معناداری کرد. نمی دانم چرا برایم تجربه نمیشود با آدمها شوخی نکنم. فکر کنم [دکتر] زلفیگل هم آنقدر با فامیلی [بیارتباط با ظاهرش] شوخی کردم که آخرش مرا عزل کرد. یادم باشد خیلی با [دکتر] نوبهاری دیگر شوخی نکنم. هم ممکن است دیگر اینجا را بهروز نکند و محبوبیتم را از دست بدهم و هم بگذارد برود.
درباره عزل خودم که حرف شد، دوباره یادم افتاد هنوز برایم مراسم تودیع و تقدیر نگرفتهاند. خیلی دلم گرفت. من با آدمها اینطوری تا نکردم. خیلیها را علیرغم شایستگیشان عزل کردم [و خیلیها را هم کاری کردم که خودشان بروند]. اما احترام آدمها را همیشه سعی کردم نگه دارم. مثلا همین [مهندس] دهبیدیپور. یک مراسم تودیع و تقدیر حسابی برایش گرفتیم. چه مراسم باشکوهی بود. سالن پژوهشکده انرژی پر شده بود. عدهای هم ایستاده بودند. امیدوارم برای مراسم من هم همینقدر آدم بیاید.
مشاور رسانهایام گفته بود جلسات را از اول نروم. اینطور شأنم بیشتر جلوه میکند. با اینکه بیکار بودم، تا اواسط برنامه در اتاقم نشستم و به در و دیوار نگاه کردم. وقتی از من دعوت کردند تا پشت تریبون بروم، با خودم گفتم برایش سنگ تمام میگذارم. گفتم مهندس خیلی انسان همراهی بود. در اغتشاشات سال گذشته هروقت فرزندانم قرار تجمع میگذاشتند، اولین نفری که به او زنگ میزدم، ایشان بود. نگاهم با نگاهش تلاقی کرد. دیدم تا بناگوش سرخ شده است. فهمیدم حرف نامربوطی زدهام. خواستم از دلش دربیاورم. گفتم آدم کسی را که دوست دارد، به او انگشتر هدیه میدهد، دستش را گرفتم و انگشترم را از دست درآوردم و در دستش کردم. بیشتر سرخ شد. فهمیدم هرچه ادامه دهم بدتر میشود. تشویقش کردم و دیگر حرفی نزدم. یادم رفت امروز دستش را ببینم که هنوز انگشترم را دارد یا نه؟
@Rasool_Concerns
😁43🤣31👎7❤3🕊1
#دغدغههای_رسول
دوشنبه، ۴ دی ۱۴۰۲
عصر حوصلهام [طبق معمول دوران پساریاست] سررفته بود. چند روز پیش هم که حوصلهام رفته بود، مقاله «در ستایش بطالت» راسل را خواندم. جالب بود. شاید حق با او باشد. البته آدم در نظام اسلامی نفس هم بکشد، عبادت است. بطالت هم اگر در خط انقلاب و نظام باشد، قطعا کار ستودهای است. احتمالا منظور راسل هم چنین چیزی بوده، اما مجبور شده تقیه کند.
امروز که حوصلهام دوباره سررفته بود، گفتم کمی به بطالت بگذارنم. شرکت بودم و اینترنت آزاد داشتم. البته که ما با این حد از آزادی [برای همه مردم] موافق نیستیم. سری به پلتفرمهای مختلف فیلترشده زدم. لبخند رضایتی روی لبم نشست. چقدر خوب کار کردهایم. هرچه واقعا کار میکند را فیلتر کردهایم. وسط گشتوگذار، پایم به یوتیوب باز شد. دیدم پیشپرده [تریلر] جدید قسمت دوم فیلم Dune منتشر شده. خوشحال شدم که اکرانش نزدیک است.
فیلم جالبی است. آدم وقتی میبیند، حس میکند ارتباطی به ظهور و مهدویت دارد. این غربیها حتی فیلمهایشان را هم از روی عقاید ما میسازند تا [عقاید] ما را متزلزل کنند. البته برای صرفهجویی در مصرف آب هم پیامهای خوبی دارد. جلوههای ویژه فیلم در پیشپردهاش خوب درآمده بود. برای من که بعد از دیدن قسمت اول فیلم، کتابش را خواندم [و داستان را میدانم]، دیدن پیشپرده رضایتبخش بود. فکر کنم [آقای] ویلنوو [کارگردان فیلم] از پس کار خوب برآمده و حداقل جهان [آقای] هربرت [نویسنده کتاب] را به خوبی به تصویر کشیده است. هرچند در یک فیلم سینمایی با مدت زمان محدود، نمیتوان رمانی به آن عظمت را بهطور کامل به تصویر کشید. امیدوارم [هرچند بعید میدانم] بچههای بسیج اهمیت این فیلم را درک کنند و به جای انجمن [اسلامی]، آنها فیلم را اکران نمایند.
البته باید حواسشان باشد اکران فیلم باعث تبلیغ بازیگر نقش اولش [تیموتی شالامی] نشود. از این بچهمزلف خوشم نمیآید. فیلمهای خاکبرسری هم قبلا بازی کرده. البته وقتی پاپ اجازه ازدواجهای خاکبرسری را میدهد، از بازیگرهایشان انتظاری نمیرود. اینها همهاش نشانه انحطاط و زوال تمدنشان است. ان شاء الله به زودی شاهد سقوطشان باشیم. فرزندانم در دانشگاه باید امیدوار باشند که به چشم خودشان ببینند. مخصوصا آنهایی که بعد از شریف، به دامن این تمدن پناه بردهاند. امیدوارم نکات ایمنی را رعایت کنند و در اثر سقوط آسیب نبینند.
@Rasool_Concerns
دوشنبه، ۴ دی ۱۴۰۲
عصر حوصلهام [طبق معمول دوران پساریاست] سررفته بود. چند روز پیش هم که حوصلهام رفته بود، مقاله «در ستایش بطالت» راسل را خواندم. جالب بود. شاید حق با او باشد. البته آدم در نظام اسلامی نفس هم بکشد، عبادت است. بطالت هم اگر در خط انقلاب و نظام باشد، قطعا کار ستودهای است. احتمالا منظور راسل هم چنین چیزی بوده، اما مجبور شده تقیه کند.
امروز که حوصلهام دوباره سررفته بود، گفتم کمی به بطالت بگذارنم. شرکت بودم و اینترنت آزاد داشتم. البته که ما با این حد از آزادی [برای همه مردم] موافق نیستیم. سری به پلتفرمهای مختلف فیلترشده زدم. لبخند رضایتی روی لبم نشست. چقدر خوب کار کردهایم. هرچه واقعا کار میکند را فیلتر کردهایم. وسط گشتوگذار، پایم به یوتیوب باز شد. دیدم پیشپرده [تریلر] جدید قسمت دوم فیلم Dune منتشر شده. خوشحال شدم که اکرانش نزدیک است.
فیلم جالبی است. آدم وقتی میبیند، حس میکند ارتباطی به ظهور و مهدویت دارد. این غربیها حتی فیلمهایشان را هم از روی عقاید ما میسازند تا [عقاید] ما را متزلزل کنند. البته برای صرفهجویی در مصرف آب هم پیامهای خوبی دارد. جلوههای ویژه فیلم در پیشپردهاش خوب درآمده بود. برای من که بعد از دیدن قسمت اول فیلم، کتابش را خواندم [و داستان را میدانم]، دیدن پیشپرده رضایتبخش بود. فکر کنم [آقای] ویلنوو [کارگردان فیلم] از پس کار خوب برآمده و حداقل جهان [آقای] هربرت [نویسنده کتاب] را به خوبی به تصویر کشیده است. هرچند در یک فیلم سینمایی با مدت زمان محدود، نمیتوان رمانی به آن عظمت را بهطور کامل به تصویر کشید. امیدوارم [هرچند بعید میدانم] بچههای بسیج اهمیت این فیلم را درک کنند و به جای انجمن [اسلامی]، آنها فیلم را اکران نمایند.
البته باید حواسشان باشد اکران فیلم باعث تبلیغ بازیگر نقش اولش [تیموتی شالامی] نشود. از این بچهمزلف خوشم نمیآید. فیلمهای خاکبرسری هم قبلا بازی کرده. البته وقتی پاپ اجازه ازدواجهای خاکبرسری را میدهد، از بازیگرهایشان انتظاری نمیرود. اینها همهاش نشانه انحطاط و زوال تمدنشان است. ان شاء الله به زودی شاهد سقوطشان باشیم. فرزندانم در دانشگاه باید امیدوار باشند که به چشم خودشان ببینند. مخصوصا آنهایی که بعد از شریف، به دامن این تمدن پناه بردهاند. امیدوارم نکات ایمنی را رعایت کنند و در اثر سقوط آسیب نبینند.
@Rasool_Concerns
🤣79👎8👍7❤5
#دغدغههای_رسول
سهشنبه، ۵ دی ۱۴۰۲
چند وقتی است که شنیده بودم [علی] قنواتی سهشنبهها به شریف میآید. دوست داشتم در جلساتش شرکت کنم. خیلی وقت بود ندیده بودمش. اما فرصتش پیش نمیآمد. امروز کمی فراغت داشتم و حوصله [و ابزار] بطالت هم نبود. دیدم جلسه امروز [علی] قنواتی درباره دکتر گلشنی است و خود دکتر هم حضور دارد. گفتم حتما باید بروم.
جلسه در کتابخانه [مرکزی] بود. خداراشکر به موقع رسیدم. فضای خوبی داشت و بحثهای خوبی شکل گرفت. البته من خیلی متوجه نشدم، اما دکتر گلشنی هرجا باشد، بحث خوب است. یادش بخیر. اوایل دوران ریاستم، با راهنماییهای دکتر گلشنی علیه اساتید غربگرا، عذر یکی از آنها [آرش اباذری] را خواستیم و روانه همان غربش کردیم. حتی در بیانیه روابط عمومی اسمش را هم نیاوردیم. فقط حیف شد [دکتر گلشنی] از من حمایت نکرد و مانع اخراجم نشد.
[علی] قنواتی نسبت به چند سال قبل خیلی تغییر کرده. آن موقع در توییتر خیلی فعال بود و همین باعث شد رفتارهای عجیبی از خودش نشان دهد. این فضای مجازی واقعا شر مطلق است. هرکس از آن فاصله بگیرد به سعادت [مدنظر ما] میرسد.
[علی] قنواتی قدیمها تحلیلهای عجیب و غریبی هم میکرد. تحت عنوان نظریه پساحقیقت. یادم است یک تحلیلش درباره صداوسیما خیلی جنجالی شد. میگفت چهار دسته در صداوسیما هستند. انقلابیون، انزجاریون، خبریون، انتصابیون.
آن موقع از تحلیلش خوشم آمد. امروز سر جلسه داشتم با خودم فکر میکردم شاید بتوان درباره ماجرای اخراج من هم چنین تحلیلی ارائه داد. در این صورت دستههایش میشود:
زلفیون یا کیشیون (وزارت علوم و باقی وزارتها)
عربیون (بسیج و اعوان و انصار داخل و بیرون دانشگاهش)
ربیعیون (عموم جامعه دانشگاه)
جلیلیون (خودم و شاید [دکتر] نوبهاری)
شاید بعدا بیشتر درباره این تحلیل نوشتم. الآن خستهام.
@Rasool_Concerns
سهشنبه، ۵ دی ۱۴۰۲
چند وقتی است که شنیده بودم [علی] قنواتی سهشنبهها به شریف میآید. دوست داشتم در جلساتش شرکت کنم. خیلی وقت بود ندیده بودمش. اما فرصتش پیش نمیآمد. امروز کمی فراغت داشتم و حوصله [و ابزار] بطالت هم نبود. دیدم جلسه امروز [علی] قنواتی درباره دکتر گلشنی است و خود دکتر هم حضور دارد. گفتم حتما باید بروم.
جلسه در کتابخانه [مرکزی] بود. خداراشکر به موقع رسیدم. فضای خوبی داشت و بحثهای خوبی شکل گرفت. البته من خیلی متوجه نشدم، اما دکتر گلشنی هرجا باشد، بحث خوب است. یادش بخیر. اوایل دوران ریاستم، با راهنماییهای دکتر گلشنی علیه اساتید غربگرا، عذر یکی از آنها [آرش اباذری] را خواستیم و روانه همان غربش کردیم. حتی در بیانیه روابط عمومی اسمش را هم نیاوردیم. فقط حیف شد [دکتر گلشنی] از من حمایت نکرد و مانع اخراجم نشد.
[علی] قنواتی نسبت به چند سال قبل خیلی تغییر کرده. آن موقع در توییتر خیلی فعال بود و همین باعث شد رفتارهای عجیبی از خودش نشان دهد. این فضای مجازی واقعا شر مطلق است. هرکس از آن فاصله بگیرد به سعادت [مدنظر ما] میرسد.
[علی] قنواتی قدیمها تحلیلهای عجیب و غریبی هم میکرد. تحت عنوان نظریه پساحقیقت. یادم است یک تحلیلش درباره صداوسیما خیلی جنجالی شد. میگفت چهار دسته در صداوسیما هستند. انقلابیون، انزجاریون، خبریون، انتصابیون.
آن موقع از تحلیلش خوشم آمد. امروز سر جلسه داشتم با خودم فکر میکردم شاید بتوان درباره ماجرای اخراج من هم چنین تحلیلی ارائه داد. در این صورت دستههایش میشود:
زلفیون یا کیشیون (وزارت علوم و باقی وزارتها)
عربیون (بسیج و اعوان و انصار داخل و بیرون دانشگاهش)
ربیعیون (عموم جامعه دانشگاه)
جلیلیون (خودم و شاید [دکتر] نوبهاری)
شاید بعدا بیشتر درباره این تحلیل نوشتم. الآن خستهام.
@Rasool_Concerns
🤣77👍14👎9❤3