#دغدغههای_رسول
چهارشنبه، ۸ آذر ۱۴۰۲
امروز ۸ آذر بود. ۲۶امین سالگرد حماسه ملبورن. چند دقیقه از کلاس را به شرح حال و هوای ایرانیان استرالیا در آن ایام پرداختم که یکی از دانشجویان پرسید «مگر شما سیدنی نبودید؟» گفتم از سیدنی تا ملبورن راهی نیست و بلافاصله یکی از بچهها پرسید «مگر شما سال ۱۹۹۵ دکترا را تمام نکردید؟» پرسیدم مگر بازی ایران استرالیا چه سالی بود؟ دانشجویی دیگر گفت ۱۹۹۷. به دانشجوی قبلی گفتم «خیر، ۱۹۹۵ شروع کردم». خیلی متأسف شدم که دانشجوها به جای آنکه دنبال اصل موضوعات باشند، دائم به دنبال مچگیری و حواشی هستند. اصلا مگر مهم است که من در ورزشگاه بودم یا نه؟ مهم است که در سیدنی بودم یا ملبورن؟ مهم است که اصلا در استرالیا بودم یا ایران؟ مهم این است که ما در استرالیا غریب بودیم، ولی ما امام رضایی هستیم و در غربت سلطان.
آن روز مردم به خیابان ریختند. همه [با نظام] خوب بودند. همه مقنعه داشتند. همه سیبیل، پیکان، آدامس خروسنشان. اینترنت و تلگرام هم نبود و با خیال راحت من هم به مسجد رفتم تا نماز شکر بخوانم. اما امروز اگر به جام جهانی برویم، تازه اول جنگ و دغدغههای من است و باید بروم اینترنت را جمع کنم. نمیدانم این بچهها چطور به خیابان خواهند ریخت و چه تصاویری از داخل [نظام] به جهان مخابره خواهد شد. درست است که بچهها از فیلترینگ ارتزاق میکنند، ولی اگر بخواهیم منصف باشیم، ما در روزهایی که اینترنت نداشتیم، خوشبختتر بودیم.
📸 عکس از شماره ۱۶ نشریه نقطه سرخط (حالوهوای شریف در ۸ آذر ۱۳۷۶)
@Rasool_Concerns
چهارشنبه، ۸ آذر ۱۴۰۲
امروز ۸ آذر بود. ۲۶امین سالگرد حماسه ملبورن. چند دقیقه از کلاس را به شرح حال و هوای ایرانیان استرالیا در آن ایام پرداختم که یکی از دانشجویان پرسید «مگر شما سیدنی نبودید؟» گفتم از سیدنی تا ملبورن راهی نیست و بلافاصله یکی از بچهها پرسید «مگر شما سال ۱۹۹۵ دکترا را تمام نکردید؟» پرسیدم مگر بازی ایران استرالیا چه سالی بود؟ دانشجویی دیگر گفت ۱۹۹۷. به دانشجوی قبلی گفتم «خیر، ۱۹۹۵ شروع کردم». خیلی متأسف شدم که دانشجوها به جای آنکه دنبال اصل موضوعات باشند، دائم به دنبال مچگیری و حواشی هستند. اصلا مگر مهم است که من در ورزشگاه بودم یا نه؟ مهم است که در سیدنی بودم یا ملبورن؟ مهم است که اصلا در استرالیا بودم یا ایران؟ مهم این است که ما در استرالیا غریب بودیم، ولی ما امام رضایی هستیم و در غربت سلطان.
آن روز مردم به خیابان ریختند. همه [با نظام] خوب بودند. همه مقنعه داشتند. همه سیبیل، پیکان، آدامس خروسنشان. اینترنت و تلگرام هم نبود و با خیال راحت من هم به مسجد رفتم تا نماز شکر بخوانم. اما امروز اگر به جام جهانی برویم، تازه اول جنگ و دغدغههای من است و باید بروم اینترنت را جمع کنم. نمیدانم این بچهها چطور به خیابان خواهند ریخت و چه تصاویری از داخل [نظام] به جهان مخابره خواهد شد. درست است که بچهها از فیلترینگ ارتزاق میکنند، ولی اگر بخواهیم منصف باشیم، ما در روزهایی که اینترنت نداشتیم، خوشبختتر بودیم.
@Rasool_Concerns
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🤣81👍8🔥5👎4❤2🕊1
#دغدغههای_رسول
پنجشنبه، ۹ آذر ۱۴۰۲
در ترافیک اعصابخردکن برگشت به منزل، رادیو [قرآن] را روشن کردم. گفتم شب جمعهای تلاوتی گوش کنم و ثوابی ببرم. یاد تلاوتهای خودم افتادم. همیشه حسرت میخورم که چرا استعدادی در تلاوت قرآن [هم] نداشتهام. آخرین بار در دیدار با نمایندگان محترم روسیه قرآن خواندم. لطف کرده بودند و قرآن هدیه آورده بودند. نمیدانم چی شد که به خانمی که قرآن را داد گفتم «خودت بلدی بخونی؟» گفت نه، برای شما آوردم. من هم قرآن را باز کردم و چند آیه با صوت خواندم. خیلی استقبال نکردند.
دیدار خوبی بود. برادرم [محمد] مرندی هم حضور داشت. البته نفهیدم ربطش به شریف چیست. احتمالا ربطی به روسیه داشته که با آنها آمده. به عنوان یک متولد آمریکا، ارتباط خوبی با روسیه دارد. در مذاکرات هم خوب علیه غربیها موضع میگیرد. خدا حفظش کند. عکس خوبی هم گرفتیم. سعی کردم فاصله لازم را با آن خانم روسی حفظ کنم. حجابش هم بد نبود. اما حراست فکر کرده بود دانشجوست و خواسته بود تذکر بدهد. خوشبختانه [دکتر] نوبهاری زود رسیده بود و اوضاع را جمع کرده بود.
@Rasool_Concerns
پنجشنبه، ۹ آذر ۱۴۰۲
در ترافیک اعصابخردکن برگشت به منزل، رادیو [قرآن] را روشن کردم. گفتم شب جمعهای تلاوتی گوش کنم و ثوابی ببرم. یاد تلاوتهای خودم افتادم. همیشه حسرت میخورم که چرا استعدادی در تلاوت قرآن [هم] نداشتهام. آخرین بار در دیدار با نمایندگان محترم روسیه قرآن خواندم. لطف کرده بودند و قرآن هدیه آورده بودند. نمیدانم چی شد که به خانمی که قرآن را داد گفتم «خودت بلدی بخونی؟» گفت نه، برای شما آوردم. من هم قرآن را باز کردم و چند آیه با صوت خواندم. خیلی استقبال نکردند.
دیدار خوبی بود. برادرم [محمد] مرندی هم حضور داشت. البته نفهیدم ربطش به شریف چیست. احتمالا ربطی به روسیه داشته که با آنها آمده. به عنوان یک متولد آمریکا، ارتباط خوبی با روسیه دارد. در مذاکرات هم خوب علیه غربیها موضع میگیرد. خدا حفظش کند. عکس خوبی هم گرفتیم. سعی کردم فاصله لازم را با آن خانم روسی حفظ کنم. حجابش هم بد نبود. اما حراست فکر کرده بود دانشجوست و خواسته بود تذکر بدهد. خوشبختانه [دکتر] نوبهاری زود رسیده بود و اوضاع را جمع کرده بود.
@Rasool_Concerns
🤣105👎6👍4❤2
#دغدغههای_رسول
جمعه، ۱۰ آذر ۱۴۰۲
قبل از ظهر فرصتی دست داد به همسر در امور منزل کمک کنم. یکی دو ساعتی مشغول گردگیری و نظافت بودم. دیدم کار بسیار است. تصمیم گرفتم به بهانه نماز [جمعه] خودم را خلاص نمایم. حوالی ساعت ۱۱ از منزل خارج شدم که رهسپار نماز [جمعه] شوم. نماز این هفته در مصلی برگزار میشد. در راه با خودم گفتم خوب شد نماز این هفته در دانشگاه تهران نیست. به عنوان رئیس [سابق] شریف خجالت میکشیدم مقابل دانشگاه رقیب کم بیاوریم. در دوره ریاست به این فکر بودم که یکبار هم نماز جمعه را در شریف برگزار کنیم. برای وجهه انقلابی دانشگاه خیلی خوب میشد. در همین سالن جباری موکت میانداختیم و همه مردم میآمدند. بچههای هیئت هم تجربهاش را دارند و میتوانند برگزار کنند. مردم با خانواده میآمدند در فضای سبز دانشگاه هم تفریح میکردند. با فروشگاه فامیلی هم صحبت میکردیم که بعد از نماز چند ساعتی باز باشد تا مردم مایحتاج زندگیشان را بخرند. هم عبادت بود و هم سیاحت. حیف. آن از مرحوم [دکتر] روستاآزاد که نماز جماعت خواندن در کرات آسمانی به دلش ماند. این هم از من که نماز جمعه خواندن در شریف به حسرتم شد. به قول شاعر:
اومدیم دلو به دریا [نظام و انقلاب] بزنیم
رنگ خورشید [اسلام]و به شبها [فرهنگ منحط غرب] بزنیم
اما نه اینجا، سراب غربته
سهممون یه کولهبار حسرته
خطیب جمعه، آقای حاجعلیاکبری بود. کمی درباره هفته بسیج و بسیجیها صحبت کرد. گفت بسیج بر دو رکن استوار است.یکی تهدیدزدایی حداکثری و یکی حداکثرسازی ظرفیت برای تولید بیشتر و زندگی بهتر. از دولت هم تقدیر کرد که مرام بسیجی دارد. با خودم گفتم پس من تهدید بودم که بسیج [دانشجویی] به زدودنم مبادرت ورزید؟ یا مرامم بسیجی نبود که [وزیر علوم] دولت بسیجی عزلم کرد؟ باز خداراشکر، بسیج اساتید [دانشگاه] در شریفپرافز مطلب خوبی نوشتند و از من تقدیر کردند. به شکل برداشتن من هم اعتراضی داشتند. همینقدر هم جزء بسیج به شمار بیایم، جای شکر دارد. آخرالزمان است. خیلی سریع آدمها از دایره [نظام و انقلاب] به بیرون پرت میشوند.
@Rasool_Concerns
جمعه، ۱۰ آذر ۱۴۰۲
قبل از ظهر فرصتی دست داد به همسر در امور منزل کمک کنم. یکی دو ساعتی مشغول گردگیری و نظافت بودم. دیدم کار بسیار است. تصمیم گرفتم به بهانه نماز [جمعه] خودم را خلاص نمایم. حوالی ساعت ۱۱ از منزل خارج شدم که رهسپار نماز [جمعه] شوم. نماز این هفته در مصلی برگزار میشد. در راه با خودم گفتم خوب شد نماز این هفته در دانشگاه تهران نیست. به عنوان رئیس [سابق] شریف خجالت میکشیدم مقابل دانشگاه رقیب کم بیاوریم. در دوره ریاست به این فکر بودم که یکبار هم نماز جمعه را در شریف برگزار کنیم. برای وجهه انقلابی دانشگاه خیلی خوب میشد. در همین سالن جباری موکت میانداختیم و همه مردم میآمدند. بچههای هیئت هم تجربهاش را دارند و میتوانند برگزار کنند. مردم با خانواده میآمدند در فضای سبز دانشگاه هم تفریح میکردند. با فروشگاه فامیلی هم صحبت میکردیم که بعد از نماز چند ساعتی باز باشد تا مردم مایحتاج زندگیشان را بخرند. هم عبادت بود و هم سیاحت. حیف. آن از مرحوم [دکتر] روستاآزاد که نماز جماعت خواندن در کرات آسمانی به دلش ماند. این هم از من که نماز جمعه خواندن در شریف به حسرتم شد. به قول شاعر:
اومدیم دلو به دریا [نظام و انقلاب] بزنیم
رنگ خورشید [اسلام]و به شبها [فرهنگ منحط غرب] بزنیم
اما نه اینجا، سراب غربته
سهممون یه کولهبار حسرته
خطیب جمعه، آقای حاجعلیاکبری بود. کمی درباره هفته بسیج و بسیجیها صحبت کرد. گفت بسیج بر دو رکن استوار است.یکی تهدیدزدایی حداکثری و یکی حداکثرسازی ظرفیت برای تولید بیشتر و زندگی بهتر. از دولت هم تقدیر کرد که مرام بسیجی دارد. با خودم گفتم پس من تهدید بودم که بسیج [دانشجویی] به زدودنم مبادرت ورزید؟ یا مرامم بسیجی نبود که [وزیر علوم] دولت بسیجی عزلم کرد؟ باز خداراشکر، بسیج اساتید [دانشگاه] در شریفپرافز مطلب خوبی نوشتند و از من تقدیر کردند. به شکل برداشتن من هم اعتراضی داشتند. همینقدر هم جزء بسیج به شمار بیایم، جای شکر دارد. آخرالزمان است. خیلی سریع آدمها از دایره [نظام و انقلاب] به بیرون پرت میشوند.
@Rasool_Concerns
🤣148👎5👍4❤3
#دغدغههای_رسول
شنبه، ۱۱ آذر ۱۴۰۲
فراغت بیش از حد، مایه عذابم شده. کاری ندارم انجام بدهم. یکی از دوستان پیشنهاد داد [سریال] شرلوک را ببینم. پرسیدم من را چه به سریال خارجی؟ گفت رابطه شما و [دکتر] نوبهاری شبیه رابطه شرلوک و [دکتر] واتسون است. جالب به نظرم آمد. در گروه شرکت [امنافزار] پرسیدم کسی این سریال را دارد. چند نفری داشتند. برایم روی فلش ریختند. چند قسمتی از آن را آخر هفته تماشا کردم. سریال خوبی است. یاد سریال هوش سیاه صداوسیمای خودمان افتادم. نسبت به هوش سیاه ضعیفتر است و پیچیدگی و تعلیق کمتری دارد. در سریال هوش سیاه، من به عنوان استاد کامپیوتر و امنیت هم از حیلههای نرمافزاری و روشهای هک غافلگیر میشدم. برخی قسمتهایش را با بچهها در شرکت تحلیل کردیم تا در توسعه سیستمهای امنیتیمان به کار ببریم. در هر حال رابطه شرلوک و [دکتر] واتسون جالب است. ترغیبم کرد که بیشتر ببینم. خیلی شبیه رابطه من و [دکتر] نوبهاری است.
[دکتر] نوبهاری هم مثل [دکتر] واتسون، سربههواست و سوتی زیاد میدهد. ولی تنها کسی است که آدم را درک [و تحمل] میکند. [دکتر] نوبهاری هم مثل [دکتر] واتسون که شرلوک را خیلی خوب میشناخت، مرا بهتر از خودم میشناسد. آنقدر که امروز شک کردم نکند این کانال را هم [دکتر] نوبهاری مینویسد. در سریال هم [دکتر] واتسون وبلاگ ماجراهای شرلوک را مینوشت. همه ذهنم امروز به این موضوع مشغول بود. آنقدر به همه چیز شک کردم که گفتم نکند اصلا من رئیس دانشگاه نبودهام و فقط در اثر جعل خاطراتم توسط [دکتر] نوبهاری، خیال کردهام که رئیس بودهام. حس کردم مرز بین خیال و واقعیت را گم کردهام. تصمیم گرفتم مثل [فیلم] اینسپشن یک توتم برای خودم داشته باشم. به کمک آن میتوانم بین خیال و واقعیت فرق بگذارم. تسبیحم را به عنوان توتم انتخاب کردم. وقتی میچرخانمش، اگر بعد از چند دور بایستد، یعنی در واقعیت هستم. عصر در دانشگاه راه میرفتم و آن را میچرخاندم. منتظر بودم که ایستادنش را تماشا کنم که ناگهان [دکتر] نوبهاری سررسید. گفت زشت است کسی شما را در این حال ببیند. تسبیح را گرفت. گیج شدم. نکند برنامهاش بوده که متوجه نشوم فریبم داده. یعنی این یادداشت را هم او دارد مینویسد؟
@Rasool_Concerns
شنبه، ۱۱ آذر ۱۴۰۲
فراغت بیش از حد، مایه عذابم شده. کاری ندارم انجام بدهم. یکی از دوستان پیشنهاد داد [سریال] شرلوک را ببینم. پرسیدم من را چه به سریال خارجی؟ گفت رابطه شما و [دکتر] نوبهاری شبیه رابطه شرلوک و [دکتر] واتسون است. جالب به نظرم آمد. در گروه شرکت [امنافزار] پرسیدم کسی این سریال را دارد. چند نفری داشتند. برایم روی فلش ریختند. چند قسمتی از آن را آخر هفته تماشا کردم. سریال خوبی است. یاد سریال هوش سیاه صداوسیمای خودمان افتادم. نسبت به هوش سیاه ضعیفتر است و پیچیدگی و تعلیق کمتری دارد. در سریال هوش سیاه، من به عنوان استاد کامپیوتر و امنیت هم از حیلههای نرمافزاری و روشهای هک غافلگیر میشدم. برخی قسمتهایش را با بچهها در شرکت تحلیل کردیم تا در توسعه سیستمهای امنیتیمان به کار ببریم. در هر حال رابطه شرلوک و [دکتر] واتسون جالب است. ترغیبم کرد که بیشتر ببینم. خیلی شبیه رابطه من و [دکتر] نوبهاری است.
[دکتر] نوبهاری هم مثل [دکتر] واتسون، سربههواست و سوتی زیاد میدهد. ولی تنها کسی است که آدم را درک [و تحمل] میکند. [دکتر] نوبهاری هم مثل [دکتر] واتسون که شرلوک را خیلی خوب میشناخت، مرا بهتر از خودم میشناسد. آنقدر که امروز شک کردم نکند این کانال را هم [دکتر] نوبهاری مینویسد. در سریال هم [دکتر] واتسون وبلاگ ماجراهای شرلوک را مینوشت. همه ذهنم امروز به این موضوع مشغول بود. آنقدر به همه چیز شک کردم که گفتم نکند اصلا من رئیس دانشگاه نبودهام و فقط در اثر جعل خاطراتم توسط [دکتر] نوبهاری، خیال کردهام که رئیس بودهام. حس کردم مرز بین خیال و واقعیت را گم کردهام. تصمیم گرفتم مثل [فیلم] اینسپشن یک توتم برای خودم داشته باشم. به کمک آن میتوانم بین خیال و واقعیت فرق بگذارم. تسبیحم را به عنوان توتم انتخاب کردم. وقتی میچرخانمش، اگر بعد از چند دور بایستد، یعنی در واقعیت هستم. عصر در دانشگاه راه میرفتم و آن را میچرخاندم. منتظر بودم که ایستادنش را تماشا کنم که ناگهان [دکتر] نوبهاری سررسید. گفت زشت است کسی شما را در این حال ببیند. تسبیح را گرفت. گیج شدم. نکند برنامهاش بوده که متوجه نشوم فریبم داده. یعنی این یادداشت را هم او دارد مینویسد؟
@Rasool_Concerns
🤣203👎9👍5😁5❤2
#دغدغههای_رسول
یکشنبه، ۱۲ آذر ۱۴۰۲
ظهر از مسجد که خارج شدم تا به دانشکده [کامپیوتر] بروم، گفتم سری به مجتمع فناوری بزنم. هروقت نگران میشوم که نکند دستاورد قابل ذکری در این دو سال [ریاست] نداشتهام، یاد مجتمع میافتم. در همین دو سال، خداراشکر دو بار توانستیم نامش را عوض کنیم. کار بزرگی بود. اسمش قبلا مجتمع خدمات فناوری بود. به مجتمع خدمات معروف شده بود. [برای دانشگاه و اساتید] وجهه خوبی نداشت. انگار آنجا قرار است چه سرویسهایی بدهند. ممکن بود [در بیرون دانشگاه] برداشتهای نامناسبی بکنند. گفتیم خدمات را از اسمش بردارند. شد مجتمع فناوری. بعدش هم که دکتر روستاآزاد از بینمان رفت، گفتیم اسمش را بگذارند مجتمع فناوری استاد روستاآزاد.
وارد مجتمع شدم. در همان ورودی [آقای] عزیزی را دیدم. مردی خوشرو و خوشمشرب است. (این خوشمشرب حس میکنم کلام من نیست. شبیه شراب میشود و نباید استفاده کنم. اینجاهاست که شک میکنم همه این نوشتهها کار [دکتر] نوبهاری باشد. بگذریم.( سلاموعلیکی با عزیزی کردم. خندهای کرد و زد به بازویم. ماشاءالله ورزشکار است و زور بازویی دارد. نزدیک بود تعادلم را کاملا از دست بدهم. گفت دکتر چقدر ضعیف شدهاید؟ راست میگفت. این دو سال فرصت ورزش نداشتم. پرسیدم هنوز آمادگی جسمانی روزهای زوج برقرار است؟ گفت بله. گفتم انشاءالله قصد دارم بیایم و تنی گرم کنم. استقبال کرد. گفت اگر لباس هم نداشتم، شورت و تیشرت اضافه دارد. اخمی به ابرو انداختم و متوجه شد که نباید پیشنهاد شورت و تیشرت به من بدهد.
خداحافظی کردم و به سمت دانشکده [کامپیوتر] به راه افتادم. با خودم گفتم این برنامه آمادگی جسمانی را باید حتما شرکت کنم و از باقی اساتید هم بخواهم بیایند. مخصوصا اساتید انقلابی. به [دکتر] کوچکزاده هم میگویم با دوچرخهاش بیاید داخل سالن جباری و کنار ما رکاب بزند. الآن ورزش بیشتر اساتید محدود شده به سانس اساتید استخر. وجهه خوبی ندارد. اساتید تن عریان هم را میبینند. روی اساتید جوان به همدیگر و به اساتید مسنتر باز میشود. همین میشود که بعدا در شریفپرافز آنطور پیامها را میدهند. انشاءالله کمکم بساط استخر اساتید جمع شود و همه با زیرشلواری گشاد و لباس ورزشی آستینبلند تیم ملی [جمهوری اسلامی] ایران، در جباری بدوند و حرکات کششی [بدون خم شدن زیاد] انجام دهند. جنبه فرهنگی بهتری دارد.
@Rasool_Concerns
یکشنبه، ۱۲ آذر ۱۴۰۲
ظهر از مسجد که خارج شدم تا به دانشکده [کامپیوتر] بروم، گفتم سری به مجتمع فناوری بزنم. هروقت نگران میشوم که نکند دستاورد قابل ذکری در این دو سال [ریاست] نداشتهام، یاد مجتمع میافتم. در همین دو سال، خداراشکر دو بار توانستیم نامش را عوض کنیم. کار بزرگی بود. اسمش قبلا مجتمع خدمات فناوری بود. به مجتمع خدمات معروف شده بود. [برای دانشگاه و اساتید] وجهه خوبی نداشت. انگار آنجا قرار است چه سرویسهایی بدهند. ممکن بود [در بیرون دانشگاه] برداشتهای نامناسبی بکنند. گفتیم خدمات را از اسمش بردارند. شد مجتمع فناوری. بعدش هم که دکتر روستاآزاد از بینمان رفت، گفتیم اسمش را بگذارند مجتمع فناوری استاد روستاآزاد.
وارد مجتمع شدم. در همان ورودی [آقای] عزیزی را دیدم. مردی خوشرو و خوشمشرب است. (این خوشمشرب حس میکنم کلام من نیست. شبیه شراب میشود و نباید استفاده کنم. اینجاهاست که شک میکنم همه این نوشتهها کار [دکتر] نوبهاری باشد. بگذریم.( سلاموعلیکی با عزیزی کردم. خندهای کرد و زد به بازویم. ماشاءالله ورزشکار است و زور بازویی دارد. نزدیک بود تعادلم را کاملا از دست بدهم. گفت دکتر چقدر ضعیف شدهاید؟ راست میگفت. این دو سال فرصت ورزش نداشتم. پرسیدم هنوز آمادگی جسمانی روزهای زوج برقرار است؟ گفت بله. گفتم انشاءالله قصد دارم بیایم و تنی گرم کنم. استقبال کرد. گفت اگر لباس هم نداشتم، شورت و تیشرت اضافه دارد. اخمی به ابرو انداختم و متوجه شد که نباید پیشنهاد شورت و تیشرت به من بدهد.
خداحافظی کردم و به سمت دانشکده [کامپیوتر] به راه افتادم. با خودم گفتم این برنامه آمادگی جسمانی را باید حتما شرکت کنم و از باقی اساتید هم بخواهم بیایند. مخصوصا اساتید انقلابی. به [دکتر] کوچکزاده هم میگویم با دوچرخهاش بیاید داخل سالن جباری و کنار ما رکاب بزند. الآن ورزش بیشتر اساتید محدود شده به سانس اساتید استخر. وجهه خوبی ندارد. اساتید تن عریان هم را میبینند. روی اساتید جوان به همدیگر و به اساتید مسنتر باز میشود. همین میشود که بعدا در شریفپرافز آنطور پیامها را میدهند. انشاءالله کمکم بساط استخر اساتید جمع شود و همه با زیرشلواری گشاد و لباس ورزشی آستینبلند تیم ملی [جمهوری اسلامی] ایران، در جباری بدوند و حرکات کششی [بدون خم شدن زیاد] انجام دهند. جنبه فرهنگی بهتری دارد.
@Rasool_Concerns
🤣152👍8👎8❤2
#دغدغههای_رسول
دوشنبه، ۱۳ آذر ۱۴۰۲
امروز هوای تهران آنقدر آلوده بود که من [دکتر] نوبهاری را نتوانستم در دانشگاه ببینم. این هوا شایسته مردمی که انقلاب کردند نیست. کارآمدی نظام و انقلاب را زیر سوال برده. هرچند قطعا تقصیر دولتهای غیرانقلابی قبل بوده و این دولت نقشی در آن [مثل باقی مسائل کشور] ندارد.
در یک جمعی نشسته بودیم که یک نفر گفت «آنقدر مردم گناه میکنند که هوا آلوده میشود». خواستم او را اصلاح کنم که این مسئله فقط برای زلزله و سیل است، ولی دیدم اگر بخواهم آنها را اصلاح کنم، آنها نیز مرا اصلاح خواهند کرد و دیگر احترامها از میان میرفت.
آلودگی هوا و ترافیک معضلهای جدی تهران شدهاند. اطراف شریف هم اوضاع بدتر است. این طرشتیها با خودشان میگویند چه گناهی کرده بودیم که این شریف آمد و باغهای ما را به این روز انداخت؟ البته پول خوبی گیرشان آمده و خیلیهایشان سرمایهدار شدهاند، ولی میترسم شیخ عبدالله طرشتی [از آن دنیا] همه شریف را نفرین کند.
با خودم فکر میکردم چطور میتوانم به حل معضل آلودگی هوا و ترافیک به کمک تخصص [نداشته] خودم کمک کنم. دیدم مسائل شبیه هم هستند. ما در بحث ارتباطات اینترنتی یک ترافیک داریم که اینجا هم مشابهاش را داریم. دقیق که نگاه کنیم در هر دو جا هم اصل مشکل در آنجاست. ترافیک در شهر به آلودگی هوا دامن میزند. ترافیک در ارتباطات اینترنتی هم به آلودگیهای اخلاقی منجر میشود. در واقع در آنجا ایدهآل این است که اصلا ترافیکی نداشته باشیم و ارتباطی شکل نگیرد. اینترنت به صورت مبنایی فسادزاست و هرچه ترافیکش کمتر باشد بهتر است. هر ارتباطی ممکن است مفسده داشته باشد.
برای حل مشکل ترافیک و آلودگی هوا ایدههایی داریم. خواستم امشب مکتوبشان کنم، اما گفتم فعلا که هوا قرار است آلوده باشد، بگذارم شبهای بعد بنویسم که سوژه کم نیاورم.
@Rasool_Concerns
دوشنبه، ۱۳ آذر ۱۴۰۲
امروز هوای تهران آنقدر آلوده بود که من [دکتر] نوبهاری را نتوانستم در دانشگاه ببینم. این هوا شایسته مردمی که انقلاب کردند نیست. کارآمدی نظام و انقلاب را زیر سوال برده. هرچند قطعا تقصیر دولتهای غیرانقلابی قبل بوده و این دولت نقشی در آن [مثل باقی مسائل کشور] ندارد.
در یک جمعی نشسته بودیم که یک نفر گفت «آنقدر مردم گناه میکنند که هوا آلوده میشود». خواستم او را اصلاح کنم که این مسئله فقط برای زلزله و سیل است، ولی دیدم اگر بخواهم آنها را اصلاح کنم، آنها نیز مرا اصلاح خواهند کرد و دیگر احترامها از میان میرفت.
آلودگی هوا و ترافیک معضلهای جدی تهران شدهاند. اطراف شریف هم اوضاع بدتر است. این طرشتیها با خودشان میگویند چه گناهی کرده بودیم که این شریف آمد و باغهای ما را به این روز انداخت؟ البته پول خوبی گیرشان آمده و خیلیهایشان سرمایهدار شدهاند، ولی میترسم شیخ عبدالله طرشتی [از آن دنیا] همه شریف را نفرین کند.
با خودم فکر میکردم چطور میتوانم به حل معضل آلودگی هوا و ترافیک به کمک تخصص [نداشته] خودم کمک کنم. دیدم مسائل شبیه هم هستند. ما در بحث ارتباطات اینترنتی یک ترافیک داریم که اینجا هم مشابهاش را داریم. دقیق که نگاه کنیم در هر دو جا هم اصل مشکل در آنجاست. ترافیک در شهر به آلودگی هوا دامن میزند. ترافیک در ارتباطات اینترنتی هم به آلودگیهای اخلاقی منجر میشود. در واقع در آنجا ایدهآل این است که اصلا ترافیکی نداشته باشیم و ارتباطی شکل نگیرد. اینترنت به صورت مبنایی فسادزاست و هرچه ترافیکش کمتر باشد بهتر است. هر ارتباطی ممکن است مفسده داشته باشد.
برای حل مشکل ترافیک و آلودگی هوا ایدههایی داریم. خواستم امشب مکتوبشان کنم، اما گفتم فعلا که هوا قرار است آلوده باشد، بگذارم شبهای بعد بنویسم که سوژه کم نیاورم.
@Rasool_Concerns
🤣104👍7👎7❤2😁1
#دغدغههای_رسول
سهشنبه، ۱۴ آذر ۱۴۰۲
ظهر [مهندس] بیاتی را دیدم. سلام و علیکی کردیم. از وضع بودجه دانشگاه پرسیدم. گفت بهخاطر NDA نمیتوانم چیزی بگویم. لعنی به روزگار گفتم و پیشنهاد دادم به جای واژه غربی NDA، بگوید محرمانگی. به بحث مهم محرم و نامحرم در اسلام هم نزدیک است. گفتم حداقل از امریههای دانشگاه بگوید که خیلی افسردگی بعد از مسئولیت نگیرم. باز هم چیزی نگفت. روزگار غریبی است سیدعباس.
@Rasool_Concerns
سهشنبه، ۱۴ آذر ۱۴۰۲
ظهر [مهندس] بیاتی را دیدم. سلام و علیکی کردیم. از وضع بودجه دانشگاه پرسیدم. گفت بهخاطر NDA نمیتوانم چیزی بگویم. لعنی به روزگار گفتم و پیشنهاد دادم به جای واژه غربی NDA، بگوید محرمانگی. به بحث مهم محرم و نامحرم در اسلام هم نزدیک است. گفتم حداقل از امریههای دانشگاه بگوید که خیلی افسردگی بعد از مسئولیت نگیرم. باز هم چیزی نگفت. روزگار غریبی است سیدعباس.
@Rasool_Concerns
🤣50👎4❤2😁2
#دغدغههای_رسول
سهشنبه، ۱۴ آذر ۱۴۰۲
ظهر [مهندس] بیاتی را دیدم. سلام و علیکی کردیم. از وضع بودجه دانشگاه پرسیدم. گفت بهخاطر NDA نمیتوانم چیزی بگویم. لعنی به روزگار گفتم و پیشنهاد دادم به جای واژه غربی NDA، بگوید محرمانگی. به بحث مهم محرم و نامحرم در اسلام هم نزدیک است. گفتم حداقل از امریههای دانشگاه بگوید که خیلی افسردگی بعد از مسئولیت نگیرم. باز هم چیزی نگفت. روزگار غریبی است سیدعباس.
[مهندس] بیاتی را هیچوقت خوب نشناختم. البته بعید بدانم کسی او را شناخته باشد. چندبار خواستم ازش بپرسم «تو که ریاضی خواندی، چرا مهندس صدایت میکنند؟»، اما ترسیدم مثل بقیه شوخیهایم از زمانه جلوتر باشد و فهمیده نشود.
از زمانی که در شریف دانشجو بودم، [مهندس] بیاتی هم بود. ظاهرا قبل از تأسیس دانشگاه هم بوده است. افسانههایی دربارهاش میگویند که طبق یکی از آنها، [دکتر] مجتهدی او را از کودکی زیر پر و بال خودش گرفته. از همان سال ۴۴ هم در دانشگاه بوده و حتی طبق برخی افسانهها، فقط برای کار ضروری دانشگاه از آن خارج شده، چرا که هر ساعتی از شبانهروز و هر روزی از سال ممکن است او را در دانشگاه ببینید.
[مهندس] بیاتی به نوعی [آیتالله] جنتی شریف است. استغفرالله. فکر کنم این را [دکتر] نوبهاری نوشته. یادم باشد لاک بگیرم. در دوران ریاستم نشد با [مهندس] بیاتی کار خاصی انجام بدهم. با اینکه چند سالی است بازنشسته شده، اما هنوز هم به قولی گادفادر دانشگاه است و ریشه همه کارها [بعد از خدا] در دست اوست. طبق همان افسانهها بودجه شریف را او از دولت میگیرد. میگویند یکبار، ۲۹ اسفند با موتور رفته سازمان برنامه و با [گونی] اعتبارات برگشته.
امریههای دانشگاه هم از طریق [مهندس] بیاتی جذب و دفع [حداکثری] میشوند. با پارک [علم و فناوری شریف] هم رابطه خوبی ندارد و از آن بدش میآید. چند سال پیش که موتور بهش زده بود میگفت بچههای پارک فرستادند من را بزنند.
هیچ عکسی هم از او پیدا نمیشود. این عکس [آهک] را در سایت دانشگاه پیدا کردم. البته دیدم در هیئترئیسه جدید هم حضور داشته. با کلاه هم استتار کرده بود. خداراشکر همچنان در دانشگاه فعال است.
@Rasool_Concerns
سهشنبه، ۱۴ آذر ۱۴۰۲
ظهر [مهندس] بیاتی را دیدم. سلام و علیکی کردیم. از وضع بودجه دانشگاه پرسیدم. گفت بهخاطر NDA نمیتوانم چیزی بگویم. لعنی به روزگار گفتم و پیشنهاد دادم به جای واژه غربی NDA، بگوید محرمانگی. به بحث مهم محرم و نامحرم در اسلام هم نزدیک است. گفتم حداقل از امریههای دانشگاه بگوید که خیلی افسردگی بعد از مسئولیت نگیرم. باز هم چیزی نگفت. روزگار غریبی است سیدعباس.
[مهندس] بیاتی را هیچوقت خوب نشناختم. البته بعید بدانم کسی او را شناخته باشد. چندبار خواستم ازش بپرسم «تو که ریاضی خواندی، چرا مهندس صدایت میکنند؟»، اما ترسیدم مثل بقیه شوخیهایم از زمانه جلوتر باشد و فهمیده نشود.
از زمانی که در شریف دانشجو بودم، [مهندس] بیاتی هم بود. ظاهرا قبل از تأسیس دانشگاه هم بوده است. افسانههایی دربارهاش میگویند که طبق یکی از آنها، [دکتر] مجتهدی او را از کودکی زیر پر و بال خودش گرفته. از همان سال ۴۴ هم در دانشگاه بوده و حتی طبق برخی افسانهها، فقط برای کار ضروری دانشگاه از آن خارج شده، چرا که هر ساعتی از شبانهروز و هر روزی از سال ممکن است او را در دانشگاه ببینید.
[مهندس] بیاتی به نوعی [آیتالله] جنتی شریف است. استغفرالله. فکر کنم این را [دکتر] نوبهاری نوشته. یادم باشد لاک بگیرم. در دوران ریاستم نشد با [مهندس] بیاتی کار خاصی انجام بدهم. با اینکه چند سالی است بازنشسته شده، اما هنوز هم به قولی گادفادر دانشگاه است و ریشه همه کارها [بعد از خدا] در دست اوست. طبق همان افسانهها بودجه شریف را او از دولت میگیرد. میگویند یکبار، ۲۹ اسفند با موتور رفته سازمان برنامه و با [گونی] اعتبارات برگشته.
امریههای دانشگاه هم از طریق [مهندس] بیاتی جذب و دفع [حداکثری] میشوند. با پارک [علم و فناوری شریف] هم رابطه خوبی ندارد و از آن بدش میآید. چند سال پیش که موتور بهش زده بود میگفت بچههای پارک فرستادند من را بزنند.
هیچ عکسی هم از او پیدا نمیشود. این عکس [آهک] را در سایت دانشگاه پیدا کردم. البته دیدم در هیئترئیسه جدید هم حضور داشته. با کلاه هم استتار کرده بود. خداراشکر همچنان در دانشگاه فعال است.
@Rasool_Concerns
Telegram
دغدغههای رسول
#دغدغههای_رسول
سهشنبه، ۱۴ آذر ۱۴۰۲
ظهر [مهندس] بیاتی را دیدم. سلام و علیکی کردیم. از وضع بودجه دانشگاه پرسیدم. گفت بهخاطر NDA نمیتوانم چیزی بگویم. لعنی به روزگار گفتم و پیشنهاد دادم به جای واژه غربی NDA، بگوید محرمانگی. به بحث مهم محرم و نامحرم در…
سهشنبه، ۱۴ آذر ۱۴۰۲
ظهر [مهندس] بیاتی را دیدم. سلام و علیکی کردیم. از وضع بودجه دانشگاه پرسیدم. گفت بهخاطر NDA نمیتوانم چیزی بگویم. لعنی به روزگار گفتم و پیشنهاد دادم به جای واژه غربی NDA، بگوید محرمانگی. به بحث مهم محرم و نامحرم در…
🤣74❤5👍5👎4
#دغدغههای_رسول
چهارشنبه، ۱۵ آذر ۱۴۰۲
امروز آقای رئیسی برای مراسم روز دانشجو به [دانشگاه] بهشتی رفته بود. یاد دو سال پیش افتادم. هم اوایل دوران ریاستجمهوری او بود و هم اوایل دوران ریاست من [در شریف]. با او همذاتپنداری میکردم. شبیه هم بودیم. هردو خیلی به کار جدید آشنا نبودیم. فکر میکردیم از پسش برمیآییم. از طرفی هردو بدون انتخابات به این جایگاه رسیده بودیم. آدم اهل و سربهزیری بودیم و گذاشتندمان روی صندلیهایمان. اما هرچه جلوتر رفتیم، فهمیدیم کار ما نیست، اما نمیتوانستیم این را بگوییم. باید تا تهاش میرفتیم، وگرنه زشت بود. خداراشکر مرا خودشان برداشتند و لازم نشد تا آخرش بمانم، امیدوارم آقای رئیسی هم همینقدر خوششانس باشد.
آقای رئیسی در سخنرانیاش آمارهای زیادی داد. یاد گزارش خودم بعد از اخراج ضربتیام افتادم. تهیه چنین گزارشهایی واقعا سخت است. حتی از انجام واقعی آن کارهای آمده در گزارش هم سختتر است. من [دکتر] نوبهاری را داشتم و کار را درآورد. باید ببینم [دکتر] نوبهاری آقای رئیسی کیست؟
آقای رئیسی گفت دانشگاهیان در اتفاقات سال گذشته دشمن را ناامید کردند. از توقع زیاد دشمن تعجب کردم.
شب در اخبار دیدم که خوانندهای به اسم تتلو را بازداشت کردهاند. چهره عجیبی داشت. فکر کنم مدل جدید سانسور است. به جای تار کردن چهره استفاده میشود. اول نشناختمش، اما بعد فهمیدم همان خوانندهای است که سال ۹۶ از آقای رئیسی حمایت کرده بود. همذاتپنداری کردم. سرنوشت مشابهی داشتیم. خالصانه خدمت کردیم، ولی قدرمان را ندانستند. امیدوارم اگر خواستند مرا بازداشت کنند، از این تکنیک جدید برای سانسور چهرهام استفاده نکنند.
فکر بازداشت باعث شد پنیک کنم. دقیق نمیدانم چیست، ولی [دکتر] نوبهاری نوشته و حتما میدانسته این حالت من پنیک است. یادم افتاد چند روز پیش گفتند مدیرعامل سروشپلاس هم بازداشت شده. باز هم همذاتپنداری کردم. هردو این همه برای راه افتادن اینترنت ملی و قطع دسترسی مردم به محتواهای نامناسب در شبکههای اجتماعی خارجی تلاش کردیم، آخرش بهمان انگ زدند که موافق بیاخلاقی و بیحیایی و اینجور چیزها هستیم. تا با کسی دیگر همذاتپنداری نکردهام بخوابم.
پینوشت: خوابم نمیبرد. یاد بچگیها افتادهام. به ذهنم رسید گوسفندها را بشمارم تا خوابم ببرد. اما ترسیدم باز همذاتپنداریام گل کند. بیخیالش شدم.
@Rasool_Concerns
چهارشنبه، ۱۵ آذر ۱۴۰۲
امروز آقای رئیسی برای مراسم روز دانشجو به [دانشگاه] بهشتی رفته بود. یاد دو سال پیش افتادم. هم اوایل دوران ریاستجمهوری او بود و هم اوایل دوران ریاست من [در شریف]. با او همذاتپنداری میکردم. شبیه هم بودیم. هردو خیلی به کار جدید آشنا نبودیم. فکر میکردیم از پسش برمیآییم. از طرفی هردو بدون انتخابات به این جایگاه رسیده بودیم. آدم اهل و سربهزیری بودیم و گذاشتندمان روی صندلیهایمان. اما هرچه جلوتر رفتیم، فهمیدیم کار ما نیست، اما نمیتوانستیم این را بگوییم. باید تا تهاش میرفتیم، وگرنه زشت بود. خداراشکر مرا خودشان برداشتند و لازم نشد تا آخرش بمانم، امیدوارم آقای رئیسی هم همینقدر خوششانس باشد.
آقای رئیسی در سخنرانیاش آمارهای زیادی داد. یاد گزارش خودم بعد از اخراج ضربتیام افتادم. تهیه چنین گزارشهایی واقعا سخت است. حتی از انجام واقعی آن کارهای آمده در گزارش هم سختتر است. من [دکتر] نوبهاری را داشتم و کار را درآورد. باید ببینم [دکتر] نوبهاری آقای رئیسی کیست؟
آقای رئیسی گفت دانشگاهیان در اتفاقات سال گذشته دشمن را ناامید کردند. از توقع زیاد دشمن تعجب کردم.
شب در اخبار دیدم که خوانندهای به اسم تتلو را بازداشت کردهاند. چهره عجیبی داشت. فکر کنم مدل جدید سانسور است. به جای تار کردن چهره استفاده میشود. اول نشناختمش، اما بعد فهمیدم همان خوانندهای است که سال ۹۶ از آقای رئیسی حمایت کرده بود. همذاتپنداری کردم. سرنوشت مشابهی داشتیم. خالصانه خدمت کردیم، ولی قدرمان را ندانستند. امیدوارم اگر خواستند مرا بازداشت کنند، از این تکنیک جدید برای سانسور چهرهام استفاده نکنند.
فکر بازداشت باعث شد پنیک کنم. دقیق نمیدانم چیست، ولی [دکتر] نوبهاری نوشته و حتما میدانسته این حالت من پنیک است. یادم افتاد چند روز پیش گفتند مدیرعامل سروشپلاس هم بازداشت شده. باز هم همذاتپنداری کردم. هردو این همه برای راه افتادن اینترنت ملی و قطع دسترسی مردم به محتواهای نامناسب در شبکههای اجتماعی خارجی تلاش کردیم، آخرش بهمان انگ زدند که موافق بیاخلاقی و بیحیایی و اینجور چیزها هستیم. تا با کسی دیگر همذاتپنداری نکردهام بخوابم.
پینوشت: خوابم نمیبرد. یاد بچگیها افتادهام. به ذهنم رسید گوسفندها را بشمارم تا خوابم ببرد. اما ترسیدم باز همذاتپنداریام گل کند. بیخیالش شدم.
@Rasool_Concerns
🤣154👍15👎13❤5
#دغدغههای_رسول
پنجشنبه، ۱۶ آذر ۱۴۰۲
یادش بخیر، ما هم روزی دانشجو بودیم. روزگار سختی بود. مخصوصا وقتی در سیدنی درس میخواندم و میخواستم تقوایم را هم در کنارش ادامه دهم. یادم است تصمیم گرفته بودم [برای کنترل قوای جوانی] شبها بروم بدوم. اما همان شب اول که رفتم پیشمان شدم. در استرالیا حیوانات عجیبوغریبی پیدا میشود. یکهو دیدم یک موجود عجیب کنارم میدود. یک سر در بالا داشت و یک سر در وسط. دوپا هم بود. بسمالله گفتم. نرفت. اعوذبالله هم چارهساز نبود. از ترس داشتم سکته میزدم. رسیدیم به جایی که نور بیشتری داشت. دیدم یک کانگورو و بچهاش است. خیالم از حیوان بودنش راحت شد. اما یادم آمد از خودش هم باید بترسم. صبر کردم نور محیط کم شود و در تاریکی مسیرم را کج کردم و برگشتم. از شب بعد به راههای دیگر روی آوردم.
یک بار پیشنهاد دادم سرویس بهداشتیهایشان را بازسازی اسلامی کنند تا بشود طهارت گرفت. وقتی بیشتر توضیح دادم، استقبال نکردند و چندششان شد. میترسیدند مردم در تاریکی شیلنگها را با مارهای آنجا اشتباه بگیرند و تمام سرویس بهداشتی را به کثافت بکشند. دیدم راست میگویند و همان طهارت نیمبندشان هم از دست میرود.
چند نفری را با صحبتهایم مسلمان کرده بودم. اما هرچه سعی میکردم [برای اشاعه دین] در جایجای دانشگاه نماز برپا کنم، با ممانعت حراست مواجه میشدم. حراست ما کجا حراست سیدنی کجا؟ آنجا که به قول خودشان آزادی هست، نمیگذاشتند جلوی سلف نماز بخوانم. موقع وضو گرفتن وقتی جورابهایم را درمیآوردم بهم تذکر میدادند. عجیب بود. امر به منکر ندیده بودیم که دیدیم.
یکبار دیرم شده بود، دوان دوان به سمت کلاس میرفتم که سهوا به شخصی برخورد کردم. دیدم دختر است. [به چشم پدری] با کمالات هم بود. [مثل یک پدر] جزوههایش را برایش جمع کردم. [مثل یک پدر] بهش لبخند زدم و [پدرانه] عذرخواهی کردم. ریز میخندید. خوشش آمده بود! به زمین نگاه کردم و گفتم دیرم شده. کمیته گیر میدهد. بعدا یادم آمد استرالیا کمیته نداشت، چون متأسفانه هنوز انقلاب نشده بود. حیف شد. از همان موقع دوست داشتم پدر شوم، اما سن و سال نمیگذاشت و بعضی برداشت سو میکردند. بعدا فهمیدم به قیافهام میخندیده.
عجیب است که [دکتر] نوبهاری اینها را میداند. آنجا فقط من بودم و آن دختر [و شیطان]. یعنی [دکتر] نوبهاری با آن دختر در ارتباط است؟ یا شاید هم ...؟ گیج شدم.
@Rasool_Concerns
پنجشنبه، ۱۶ آذر ۱۴۰۲
یادش بخیر، ما هم روزی دانشجو بودیم. روزگار سختی بود. مخصوصا وقتی در سیدنی درس میخواندم و میخواستم تقوایم را هم در کنارش ادامه دهم. یادم است تصمیم گرفته بودم [برای کنترل قوای جوانی] شبها بروم بدوم. اما همان شب اول که رفتم پیشمان شدم. در استرالیا حیوانات عجیبوغریبی پیدا میشود. یکهو دیدم یک موجود عجیب کنارم میدود. یک سر در بالا داشت و یک سر در وسط. دوپا هم بود. بسمالله گفتم. نرفت. اعوذبالله هم چارهساز نبود. از ترس داشتم سکته میزدم. رسیدیم به جایی که نور بیشتری داشت. دیدم یک کانگورو و بچهاش است. خیالم از حیوان بودنش راحت شد. اما یادم آمد از خودش هم باید بترسم. صبر کردم نور محیط کم شود و در تاریکی مسیرم را کج کردم و برگشتم. از شب بعد به راههای دیگر روی آوردم.
یک بار پیشنهاد دادم سرویس بهداشتیهایشان را بازسازی اسلامی کنند تا بشود طهارت گرفت. وقتی بیشتر توضیح دادم، استقبال نکردند و چندششان شد. میترسیدند مردم در تاریکی شیلنگها را با مارهای آنجا اشتباه بگیرند و تمام سرویس بهداشتی را به کثافت بکشند. دیدم راست میگویند و همان طهارت نیمبندشان هم از دست میرود.
چند نفری را با صحبتهایم مسلمان کرده بودم. اما هرچه سعی میکردم [برای اشاعه دین] در جایجای دانشگاه نماز برپا کنم، با ممانعت حراست مواجه میشدم. حراست ما کجا حراست سیدنی کجا؟ آنجا که به قول خودشان آزادی هست، نمیگذاشتند جلوی سلف نماز بخوانم. موقع وضو گرفتن وقتی جورابهایم را درمیآوردم بهم تذکر میدادند. عجیب بود. امر به منکر ندیده بودیم که دیدیم.
یکبار دیرم شده بود، دوان دوان به سمت کلاس میرفتم که سهوا به شخصی برخورد کردم. دیدم دختر است. [به چشم پدری] با کمالات هم بود. [مثل یک پدر] جزوههایش را برایش جمع کردم. [مثل یک پدر] بهش لبخند زدم و [پدرانه] عذرخواهی کردم. ریز میخندید. خوشش آمده بود! به زمین نگاه کردم و گفتم دیرم شده. کمیته گیر میدهد. بعدا یادم آمد استرالیا کمیته نداشت، چون متأسفانه هنوز انقلاب نشده بود. حیف شد. از همان موقع دوست داشتم پدر شوم، اما سن و سال نمیگذاشت و بعضی برداشت سو میکردند. بعدا فهمیدم به قیافهام میخندیده.
عجیب است که [دکتر] نوبهاری اینها را میداند. آنجا فقط من بودم و آن دختر [و شیطان]. یعنی [دکتر] نوبهاری با آن دختر در ارتباط است؟ یا شاید هم ...؟ گیج شدم.
@Rasool_Concerns
🤣176👎10😁6❤5👍4
#دغدغههای_رسول
جمعه، ۱۷ آذر ۱۴۰۲
فردا قرار است وزیر [علوم] به شریف بیاید. راست میگویند که مجرم همیشه به صحنه جرم برمیگردد. البته یک مجرم که در صحنه جرم حضور داشت. حالا همدستش را دعوت کرده تا بالای سر جنازه جشن بگیرند. خوششان باشد. چارهای نیست. دنیا همین است.
این دانشگاه بوعلی هم عجب دانشگاه مسئولخیزی است. آن از حاجآقا رستمی که از آنجا به شریف آمد و چندماهی [روی این سکوی پرتاب] بود و به نهاد کل رفت، این هم از [دکتر] زلفیگل که از آنجا به وزارت علوم رسید. شاید بد نباشد به فکر انتقالی گرفتن به همدان باشم. شهر خوشآبوهوایی است.
فکر میکنم مشکل اصلی [دکتر] زلفیگل با فامیلی من بود. چون فامیلی خودش تناسبی با وضعش نداشت، دوست نداشت فامیلی من دقیقا توصیف روزگارم باشد. روزگاری پرعزت و پرجلال. همین شد که هرچه از دستش برمیآمد کرد تا جلال من از بین برود و با آن حالت ذلیلانه [در ظاهر] برکنارم کرد. فردا هم حوصله دیدنش را ندارم. باید کاری کنم مرا نبیند. همان تودیع و معارفه ببینمش کافی است. البته اگر تودیع و معارفهای برایم بگیرند. دلم تودیع و معارفه میخواهد. مثل همان که برای [دکتر] فتوحی گرفتند. همه بزرگان جمع بودند.
میترسم در تودیع و معارفهام [آقای] شاهرخی را مجری بگذارند. مثل کاتب دربار کوفه در سریال مختار است. این همه رئیس و مدیر میرود و میآید و او [مجری] ثابت [تودیع و معارفهها] است. چند روز پیش در دانشگاه دیدمش. مویش را کوتاه کرده بود. گفتم به توصیهام عمل کردی. گفت پیمان بسته بودم تا شما از دانشگاه نروید، مویم را کوتاه نکنم. گفتم خداراشکر موی تعدادی از فرزندانم در کیش به کمر رسید تا موی شما به کمر نرسد. خندید. بالاخره یک شوخی خندهدار کردم.
پینوشت: تعدادی از اساتید دانشگاه که عضو کانال هستند، مخصوصا مسنترهایشان اعتراض کردهاند که چرا اینقدر یادداشتهای روزانه را دیروقت میگذارم. میگویند شبها کلی منتظر میمانند و آخرش ناامید و غمزده به پتو پناه میبرند. به [دکتر] نوبهاری میسپارم زودتر بنویسد.
@Rasool_Concerns
جمعه، ۱۷ آذر ۱۴۰۲
فردا قرار است وزیر [علوم] به شریف بیاید. راست میگویند که مجرم همیشه به صحنه جرم برمیگردد. البته یک مجرم که در صحنه جرم حضور داشت. حالا همدستش را دعوت کرده تا بالای سر جنازه جشن بگیرند. خوششان باشد. چارهای نیست. دنیا همین است.
این دانشگاه بوعلی هم عجب دانشگاه مسئولخیزی است. آن از حاجآقا رستمی که از آنجا به شریف آمد و چندماهی [روی این سکوی پرتاب] بود و به نهاد کل رفت، این هم از [دکتر] زلفیگل که از آنجا به وزارت علوم رسید. شاید بد نباشد به فکر انتقالی گرفتن به همدان باشم. شهر خوشآبوهوایی است.
فکر میکنم مشکل اصلی [دکتر] زلفیگل با فامیلی من بود. چون فامیلی خودش تناسبی با وضعش نداشت، دوست نداشت فامیلی من دقیقا توصیف روزگارم باشد. روزگاری پرعزت و پرجلال. همین شد که هرچه از دستش برمیآمد کرد تا جلال من از بین برود و با آن حالت ذلیلانه [در ظاهر] برکنارم کرد. فردا هم حوصله دیدنش را ندارم. باید کاری کنم مرا نبیند. همان تودیع و معارفه ببینمش کافی است. البته اگر تودیع و معارفهای برایم بگیرند. دلم تودیع و معارفه میخواهد. مثل همان که برای [دکتر] فتوحی گرفتند. همه بزرگان جمع بودند.
میترسم در تودیع و معارفهام [آقای] شاهرخی را مجری بگذارند. مثل کاتب دربار کوفه در سریال مختار است. این همه رئیس و مدیر میرود و میآید و او [مجری] ثابت [تودیع و معارفهها] است. چند روز پیش در دانشگاه دیدمش. مویش را کوتاه کرده بود. گفتم به توصیهام عمل کردی. گفت پیمان بسته بودم تا شما از دانشگاه نروید، مویم را کوتاه نکنم. گفتم خداراشکر موی تعدادی از فرزندانم در کیش به کمر رسید تا موی شما به کمر نرسد. خندید. بالاخره یک شوخی خندهدار کردم.
پینوشت: تعدادی از اساتید دانشگاه که عضو کانال هستند، مخصوصا مسنترهایشان اعتراض کردهاند که چرا اینقدر یادداشتهای روزانه را دیروقت میگذارم. میگویند شبها کلی منتظر میمانند و آخرش ناامید و غمزده به پتو پناه میبرند. به [دکتر] نوبهاری میسپارم زودتر بنویسد.
@Rasool_Concerns
🤣135❤8😁5👎4👍2🤩2
#دغدغههای_رسول
شنبه، ۱۸ آذر ۱۴۰۲
صبح که بیدار شدم، شک داشتم [به دانشگاه] بیایم یا نه. نگران بودم که حضورم ناآرامی ایجاد کند. گفتم احتمالا به دستور [آقای] روحورزی جهت مصلحت دانشگاه و خودم، به صورت موقت از حضور در دانشگاه منع شده باشم. از [دکتر] نوبهاری پرسیدم. گفت «دکتر! پارسال هم یادت باشد دیگران را ممنوعالورود کردیم، نه بچههای بسیج را». درست میگفت، گوشت هم را بخوریم، استخوان همدیگر را دور نمیاندازیم. خوشحال شدم که هنوز خودی به حساب میآیم. راهی دانشگاه شدم.
با وجود حضور در دانشگاه، بهخاطر مصلحت دانشگاه و خودم به سالن جابر نرفتم. گفتم شاید [دکتر] سیدعباس [موسوی] خودش بیاید دنبالم، با هم برویم. وجهه نمادین خوبی هم برایش داشت که از من حمایت کند. هرچه باشد من هنوز خودی هستم اما نیامد. فکر کنم فراموش شدهام، گویی نبودهام و فقط ساخته و پرداخته [دکتر] نوبهاری هستم.
خوشبختانه [دکتر] نوبهاری در سالن بود و به همین خاطر خیالم راحت بود که یادداشت امشب را هم مینویسد. وزیر بیشتر کلیگویی کرد. حرف خاصی نزد. سعی کرد خودش را بالا ببرد. حتی از اسم شریف هم مایه گذاشت و گفت دانشگاه بوعلی مانع انتقالش به شریف شده. با دست نشان داد که اینقدر با آمدن به شریف فاصله داشته. از دانشکده شیمی توقع بیشتری داشتم. ولی چیزی که عوض دارد، گله ندارد، وگرنه دانشکده کامپیوتر هم نباید مرا قبول میکرد. بگذریم.
وزیر وسط صحبتهایش، به دوتا از معاونانش که در جمعیت نشسته بودند اشاره کرد که بلند شوند و بچهها آنها را ببینند. یک لحظه فکر کردم وزیر تحت تأثیر این تهاجم فرهنگی جدید آن خواننده [ساسی] مانکن قرار گرفته و به سبک او در کلیپ اخیرش میخواهد بگوید بچهها آن دو معاون را تشویق کنند. اما خداراشکر دشمن تا اینجا هنوز نرسیده. وزیر صرفا خواست بچهها آنها را بشناسند که البته آخرش هو شدند.
وزیر گفت در امور دانشگاه دخالتی ندارد و دانشگاه مستقل است. زیر لب با خودم گفتم هرقدر آن حراستیهای بیشلواری که پارسال به دانشگاه آوردیم، نیروهای حراست بودند و امنیتی نبودند، دانشگاه هم مستقل است.
@Rasool_Concerns
شنبه، ۱۸ آذر ۱۴۰۲
صبح که بیدار شدم، شک داشتم [به دانشگاه] بیایم یا نه. نگران بودم که حضورم ناآرامی ایجاد کند. گفتم احتمالا به دستور [آقای] روحورزی جهت مصلحت دانشگاه و خودم، به صورت موقت از حضور در دانشگاه منع شده باشم. از [دکتر] نوبهاری پرسیدم. گفت «دکتر! پارسال هم یادت باشد دیگران را ممنوعالورود کردیم، نه بچههای بسیج را». درست میگفت، گوشت هم را بخوریم، استخوان همدیگر را دور نمیاندازیم. خوشحال شدم که هنوز خودی به حساب میآیم. راهی دانشگاه شدم.
با وجود حضور در دانشگاه، بهخاطر مصلحت دانشگاه و خودم به سالن جابر نرفتم. گفتم شاید [دکتر] سیدعباس [موسوی] خودش بیاید دنبالم، با هم برویم. وجهه نمادین خوبی هم برایش داشت که از من حمایت کند. هرچه باشد من هنوز خودی هستم اما نیامد. فکر کنم فراموش شدهام، گویی نبودهام و فقط ساخته و پرداخته [دکتر] نوبهاری هستم.
خوشبختانه [دکتر] نوبهاری در سالن بود و به همین خاطر خیالم راحت بود که یادداشت امشب را هم مینویسد. وزیر بیشتر کلیگویی کرد. حرف خاصی نزد. سعی کرد خودش را بالا ببرد. حتی از اسم شریف هم مایه گذاشت و گفت دانشگاه بوعلی مانع انتقالش به شریف شده. با دست نشان داد که اینقدر با آمدن به شریف فاصله داشته. از دانشکده شیمی توقع بیشتری داشتم. ولی چیزی که عوض دارد، گله ندارد، وگرنه دانشکده کامپیوتر هم نباید مرا قبول میکرد. بگذریم.
وزیر وسط صحبتهایش، به دوتا از معاونانش که در جمعیت نشسته بودند اشاره کرد که بلند شوند و بچهها آنها را ببینند. یک لحظه فکر کردم وزیر تحت تأثیر این تهاجم فرهنگی جدید آن خواننده [ساسی] مانکن قرار گرفته و به سبک او در کلیپ اخیرش میخواهد بگوید بچهها آن دو معاون را تشویق کنند. اما خداراشکر دشمن تا اینجا هنوز نرسیده. وزیر صرفا خواست بچهها آنها را بشناسند که البته آخرش هو شدند.
وزیر گفت در امور دانشگاه دخالتی ندارد و دانشگاه مستقل است. زیر لب با خودم گفتم هرقدر آن حراستیهای بیشلواری که پارسال به دانشگاه آوردیم، نیروهای حراست بودند و امنیتی نبودند، دانشگاه هم مستقل است.
@Rasool_Concerns
🤣118👍8👎5❤4💯4🔥3😁1
#دغدغههای_رسول
یکشنبه، ۱۹ آذر ۱۴۰۲
یک عمر فکر میکردم مقصودم در کارها فقط رضای خداست. اما از موقعی که عزلم کردند، انگار دغدغه یک تودیع و معارفه آبرومند را هم دارم. هرشب خواب میبینم که یک مراسم باشکوه در سالن [دکتر] ربیعی برایم گرفتهاند. اما وسطش [دکتر] ربیعی میآید و همه را بیرون میکند و میگوید راضی نیست در سالنی که پولش را داده، برای من مراسم بگیرند. [دکتر] نوبهاری میرود و به هزار خواهش و التماس راضیاش میکند. مراسم دوباره ادامه مییابد، اما این بار [دکتر] شریفی زارچی از راه میرسد و میرود پشت تریبون و علیه من سخنران میکند. دانشجوها هم یکصدا تشویقش میکنند. [آقای] روحورزی سر میرسد و [دکتر] شریفی زارچی را ممنوعالورود میکند تا مراسم ادامه یابد. اما اینبار بچههای بسیج مراسم را بهم میریزند. [حاجآقا] مجتبی [عرب] کمی آرامشان میکند تا آبروی نظام نرود. اما باز یکسری دخترها حجاب برمیدارند. [دکتر] زلفیگل از راه میرسد و دوباره عزلم میکند. نفسنفسزنان از خواب میپرم. خسته شدم از بس کابوس دیدم.
باز خدا خیر بدهد به [دکتر] صادق [امامیان]. هفته پیش یک مراسم تجلیل در اندیشکده [حکمرانی] برای ما گرفت. اگر آن هم نبود که دیگر خیلی دق میکردم. البته عکس یادگاری را خوب نگرفتند. اصلا معلوم نیست مراسم تجلیل از من بوده. شاید بهتر بود من روی صندلی مینشستم. امیدوارم یک جایزه هم به اسم من تعریف کنند و به جوانترها بدهند. مثلا جایزه حکمران قدرنادانسته، یا جایزه حکمرانی به مثابه پدری، یا جایزه حکمران دوسرطلا. حداقلش جایزه حکمران روزمرهنویس را دیگر بدهند. [دکتر] نوبهاری اینجا زحمت میکشد.
@Rasool_Concerns
یکشنبه، ۱۹ آذر ۱۴۰۲
یک عمر فکر میکردم مقصودم در کارها فقط رضای خداست. اما از موقعی که عزلم کردند، انگار دغدغه یک تودیع و معارفه آبرومند را هم دارم. هرشب خواب میبینم که یک مراسم باشکوه در سالن [دکتر] ربیعی برایم گرفتهاند. اما وسطش [دکتر] ربیعی میآید و همه را بیرون میکند و میگوید راضی نیست در سالنی که پولش را داده، برای من مراسم بگیرند. [دکتر] نوبهاری میرود و به هزار خواهش و التماس راضیاش میکند. مراسم دوباره ادامه مییابد، اما این بار [دکتر] شریفی زارچی از راه میرسد و میرود پشت تریبون و علیه من سخنران میکند. دانشجوها هم یکصدا تشویقش میکنند. [آقای] روحورزی سر میرسد و [دکتر] شریفی زارچی را ممنوعالورود میکند تا مراسم ادامه یابد. اما اینبار بچههای بسیج مراسم را بهم میریزند. [حاجآقا] مجتبی [عرب] کمی آرامشان میکند تا آبروی نظام نرود. اما باز یکسری دخترها حجاب برمیدارند. [دکتر] زلفیگل از راه میرسد و دوباره عزلم میکند. نفسنفسزنان از خواب میپرم. خسته شدم از بس کابوس دیدم.
باز خدا خیر بدهد به [دکتر] صادق [امامیان]. هفته پیش یک مراسم تجلیل در اندیشکده [حکمرانی] برای ما گرفت. اگر آن هم نبود که دیگر خیلی دق میکردم. البته عکس یادگاری را خوب نگرفتند. اصلا معلوم نیست مراسم تجلیل از من بوده. شاید بهتر بود من روی صندلی مینشستم. امیدوارم یک جایزه هم به اسم من تعریف کنند و به جوانترها بدهند. مثلا جایزه حکمران قدرنادانسته، یا جایزه حکمرانی به مثابه پدری، یا جایزه حکمران دوسرطلا. حداقلش جایزه حکمران روزمرهنویس را دیگر بدهند. [دکتر] نوبهاری اینجا زحمت میکشد.
@Rasool_Concerns
🤣142👍6👎4❤3🔥2👏2🕊1
#دغدغههای_رسول
دوشنبه، ۲۰ آذر ۱۴۰۲
از خستگی چشمانم باز نمیشود. اما مردم انتظار دارند. زنگ زدم به [دکتر] نوبهاری. گفتم هرقدر هم خسته باشم، باید [برای مردم] بنویسم. این مردم خیلی بر گردن ما حق دارند. برای شرکت [امنافزار] یک حساب گپجیپیتی ۴ گرفتهایم. از مدیرعامل اجازه گرفتم که از آن برای یک کار شخصی استفاده کنم. به [دکتر] نوبهاری سپردم متنهای قبلی رو به گپجیپیتی بدهد تا با آنها یاد بگیرد و در متن امشب و شبهای دگر کمکحالمان باشد. به هر حال از تکنولوژی باید استفاده کرد. مخصوصا برای کنترل [زندگی] مردم که خدای نکرده گمراه نشوند.
این دو روز، خستگی فیزیکی کار در چایخانه آستان قدس بر نشاط معنوی آن غلبه کرده است. وسط دانشگاه بساط چای و دمنوش برپا شده و خیلی از بچهها میآیند و چای میگیرند. باز هم خوشا به معرفت بچههای هیئت که فراموشم نکردهاند. بچههای بسیج که روز دانشجو به من بیمحلی کردند. بچههای روزنامه هم در عکسهایی که از چایخانه منتشر کردهاند، حواسشان بوده که من نباشم.
خدا را شکر، به بهانه و فرصت چایخانه، ارتباطم با فرزندانم حفظ شده است. ارتباط بیواسطه [با حفظ حد و حدود] حالم را خوب کرد. بار بعدی که رئیس بشوم، حتما میروم و ماهی چند بار در سلف، برایشان غذا میکشم. به [دکتر] بهمنآبادی گفتم از این فرصت استفاده کند و او هم برود. به [دکتر] نوبهاری هم باید بگویم که برود. اهل این کارها هست. یک بار برایم عکسی آورد که در دوران دانشجویی غذا میکشیده و میخواست در مورد انتخاب پیمانکار سلف دخالت کنیم. درمورد تغییر تیم روزنامه هم خیلی موثر بود. میگفت خودش نشریه دانشجویی داشته و صاحبنظر است. امیدوارم بحث ورزش نشود و عکس با شورت ورزشی نیاورد. با کت و شلوارش را بیشتر میپسندم.
@Rasool_Concerns
دوشنبه، ۲۰ آذر ۱۴۰۲
از خستگی چشمانم باز نمیشود. اما مردم انتظار دارند. زنگ زدم به [دکتر] نوبهاری. گفتم هرقدر هم خسته باشم، باید [برای مردم] بنویسم. این مردم خیلی بر گردن ما حق دارند. برای شرکت [امنافزار] یک حساب گپجیپیتی ۴ گرفتهایم. از مدیرعامل اجازه گرفتم که از آن برای یک کار شخصی استفاده کنم. به [دکتر] نوبهاری سپردم متنهای قبلی رو به گپجیپیتی بدهد تا با آنها یاد بگیرد و در متن امشب و شبهای دگر کمکحالمان باشد. به هر حال از تکنولوژی باید استفاده کرد. مخصوصا برای کنترل [زندگی] مردم که خدای نکرده گمراه نشوند.
این دو روز، خستگی فیزیکی کار در چایخانه آستان قدس بر نشاط معنوی آن غلبه کرده است. وسط دانشگاه بساط چای و دمنوش برپا شده و خیلی از بچهها میآیند و چای میگیرند. باز هم خوشا به معرفت بچههای هیئت که فراموشم نکردهاند. بچههای بسیج که روز دانشجو به من بیمحلی کردند. بچههای روزنامه هم در عکسهایی که از چایخانه منتشر کردهاند، حواسشان بوده که من نباشم.
خدا را شکر، به بهانه و فرصت چایخانه، ارتباطم با فرزندانم حفظ شده است. ارتباط بیواسطه [با حفظ حد و حدود] حالم را خوب کرد. بار بعدی که رئیس بشوم، حتما میروم و ماهی چند بار در سلف، برایشان غذا میکشم. به [دکتر] بهمنآبادی گفتم از این فرصت استفاده کند و او هم برود. به [دکتر] نوبهاری هم باید بگویم که برود. اهل این کارها هست. یک بار برایم عکسی آورد که در دوران دانشجویی غذا میکشیده و میخواست در مورد انتخاب پیمانکار سلف دخالت کنیم. درمورد تغییر تیم روزنامه هم خیلی موثر بود. میگفت خودش نشریه دانشجویی داشته و صاحبنظر است. امیدوارم بحث ورزش نشود و عکس با شورت ورزشی نیاورد. با کت و شلوارش را بیشتر میپسندم.
@Rasool_Concerns
🤣77👎8😁8❤7👍7🕊2
#دغدغههای_رسول
سهشنبه، ۲۱ آذر ۱۴۰۲
امروز هم سری به چایخانه [آستان قدس] زدم. روز آخرش بود. گفتم از این فرصتها دیگر پیدا نمیشود. تنها دلخوشی این روزها همین [چایخانه] بود. غریب شدهام و حالا بیشتر با امام غریب انس دارم.
اخیرا یکجایی جملهای از [آرتور] میلر خواندم که خیلی به دلم نشست. وصف حال خودم بود. گفته بود عشق یعنی انتخاب کنی چه کسی ویرانت کند؟ من هم انتخاب کردم نظام و انقلاب ویرانم کند. خوشم با این ویرانی، ولی سخت است.
در چایخانه از احساس ناکافی بودن این روزهایم کم میشود. شاید چون به جای کافی، چای میدهند. البته الله کافی است. باقی فانیاند.
صحبت چایخانه و عشق شد، یاد [مهندس] آرانی افتادم. اتفاقا در چایخانه هم بود. آدم باصفایی است. سالهاست در [معاونت] دانشجویی زحمت میکشد. اخلاق خوبی هم دارد. همه را برادر صدا میزند. آن هم با کسره روی ب. نمیدانم خواهران را هم اینطور صدا میزند یا نه؟ یکبار باید دقت کنم.
البته کارش محدود به [معاونت] دانشجویی نیست. اهل امر خیر است. دست جوانها را در دست هم میگذارد [بعد از خواندن خطبه عقد]. یکتنه کمکاری دانشگاه [و نهاد] را در زمینه ازدواج جبران کرده. به همه گزینه معرفی میکند. اولین بار که دیدمش، به من هم یکی را معرفی کرد. اما سریع انگشترم را نشان دادم که شر نشود.
بسیار آدم فعالی در زمینه امر خیر است. حواسش به دغدغه من برای ازدواج فرزندانم هست. فقط گاهی کمی حواسپرتی میکند. مثلا یک نفر را همزمان به چند نفر معرفی میکند و دلخوریهایی پیش میآید. یا حواسش به نتیجه معرفیهایی قبلی نیست که یک نفر شاید متأهل شده و نباید دیگر معرفیاش کند. خلاصه خدا حفظش کند که به فکر جوانهاست.
@Rasool_Concerns
سهشنبه، ۲۱ آذر ۱۴۰۲
امروز هم سری به چایخانه [آستان قدس] زدم. روز آخرش بود. گفتم از این فرصتها دیگر پیدا نمیشود. تنها دلخوشی این روزها همین [چایخانه] بود. غریب شدهام و حالا بیشتر با امام غریب انس دارم.
اخیرا یکجایی جملهای از [آرتور] میلر خواندم که خیلی به دلم نشست. وصف حال خودم بود. گفته بود عشق یعنی انتخاب کنی چه کسی ویرانت کند؟ من هم انتخاب کردم نظام و انقلاب ویرانم کند. خوشم با این ویرانی، ولی سخت است.
در چایخانه از احساس ناکافی بودن این روزهایم کم میشود. شاید چون به جای کافی، چای میدهند. البته الله کافی است. باقی فانیاند.
صحبت چایخانه و عشق شد، یاد [مهندس] آرانی افتادم. اتفاقا در چایخانه هم بود. آدم باصفایی است. سالهاست در [معاونت] دانشجویی زحمت میکشد. اخلاق خوبی هم دارد. همه را برادر صدا میزند. آن هم با کسره روی ب. نمیدانم خواهران را هم اینطور صدا میزند یا نه؟ یکبار باید دقت کنم.
البته کارش محدود به [معاونت] دانشجویی نیست. اهل امر خیر است. دست جوانها را در دست هم میگذارد [بعد از خواندن خطبه عقد]. یکتنه کمکاری دانشگاه [و نهاد] را در زمینه ازدواج جبران کرده. به همه گزینه معرفی میکند. اولین بار که دیدمش، به من هم یکی را معرفی کرد. اما سریع انگشترم را نشان دادم که شر نشود.
بسیار آدم فعالی در زمینه امر خیر است. حواسش به دغدغه من برای ازدواج فرزندانم هست. فقط گاهی کمی حواسپرتی میکند. مثلا یک نفر را همزمان به چند نفر معرفی میکند و دلخوریهایی پیش میآید. یا حواسش به نتیجه معرفیهایی قبلی نیست که یک نفر شاید متأهل شده و نباید دیگر معرفیاش کند. خلاصه خدا حفظش کند که به فکر جوانهاست.
@Rasool_Concerns
🤣133👎8👍6❤5
#دغدغههای_رسول
چهارشنبه، ۲۲ آذر ۱۴۰۲
دیروز عصر از دانشکده [کامپیوتر] بیرون زدم. به صورت ناخودآگاه سمت جنوب [دانشگاه] روانه شدم. تا نزدیکیهای دفتر ریاست رفتم که یادم آمد دیگر جایی در آن ندارم. خواستم همان اطراف جایی بروم و همصحبتی پیدا کنم. اما هرچه فکر کردم دیدم نه میتوانم به روابط عمومی بروم، نه حراست، نه دفتر روزنامه و نه حوزه دانشجویی. کل آن ساختمان انگار با من چپ افتادهاند. هرچه فتنه است از این همین ساختمان بلند میشود. پشیمان شدم. به سمت شمال [دانشگاه] راه افتادم.
در راه دیدم روی دیوارهای دانشگاه تعدادی پرده نصب کردهاند. مثل پردههای دهه شصت بود. یادش بخیر. این پردهها مرا به روزهای خوش آن زمان برد. عجب خالصسازی تمیزی انجام شد. حسابشده و دقیق بود. روی یکی از آنها نوشته بود که «اگر در استادان انحرافی از مقاصد ملی و دینی دیدید، شدیدا اعتراض کنید.» خیلی حرصم گرفت. کنار [سالن ورزشی] جباری بود. خواستم چند قدمی برگردم و بروم دفتر بسیج و بگویم کجا از مقاصد ملی و دینی منحرف شده بودم که همه اینقدر سوزنتان روی من گیر کرده بود؟
آمدم بروم که دیدم روی بورد آنجا یک پوستر [اطلاعرسانی برنامه] نصب شده است. عکس دکتر [حسین] نصر هم رویش است. گویا برای برنامه بسیج بود. با خودم گفتم اینها از رئیس قبل از انقلاب دانشگاه که منصوب محمدرضا پهلوی بوده و دست زنش [فرح پهلوی] را هم بوسیده، تقدیر میکنند و پای سخنرانیاش مینشینند، اما با من انقلابی و مذهبی اینطور رفتار میکنند. حقا که شعارهایشان کیک است. مثل خالصسازیشان که مرا هم در آن حذف کردند.
@Rasool_Concerns
چهارشنبه، ۲۲ آذر ۱۴۰۲
دیروز عصر از دانشکده [کامپیوتر] بیرون زدم. به صورت ناخودآگاه سمت جنوب [دانشگاه] روانه شدم. تا نزدیکیهای دفتر ریاست رفتم که یادم آمد دیگر جایی در آن ندارم. خواستم همان اطراف جایی بروم و همصحبتی پیدا کنم. اما هرچه فکر کردم دیدم نه میتوانم به روابط عمومی بروم، نه حراست، نه دفتر روزنامه و نه حوزه دانشجویی. کل آن ساختمان انگار با من چپ افتادهاند. هرچه فتنه است از این همین ساختمان بلند میشود. پشیمان شدم. به سمت شمال [دانشگاه] راه افتادم.
در راه دیدم روی دیوارهای دانشگاه تعدادی پرده نصب کردهاند. مثل پردههای دهه شصت بود. یادش بخیر. این پردهها مرا به روزهای خوش آن زمان برد. عجب خالصسازی تمیزی انجام شد. حسابشده و دقیق بود. روی یکی از آنها نوشته بود که «اگر در استادان انحرافی از مقاصد ملی و دینی دیدید، شدیدا اعتراض کنید.» خیلی حرصم گرفت. کنار [سالن ورزشی] جباری بود. خواستم چند قدمی برگردم و بروم دفتر بسیج و بگویم کجا از مقاصد ملی و دینی منحرف شده بودم که همه اینقدر سوزنتان روی من گیر کرده بود؟
آمدم بروم که دیدم روی بورد آنجا یک پوستر [اطلاعرسانی برنامه] نصب شده است. عکس دکتر [حسین] نصر هم رویش است. گویا برای برنامه بسیج بود. با خودم گفتم اینها از رئیس قبل از انقلاب دانشگاه که منصوب محمدرضا پهلوی بوده و دست زنش [فرح پهلوی] را هم بوسیده، تقدیر میکنند و پای سخنرانیاش مینشینند، اما با من انقلابی و مذهبی اینطور رفتار میکنند. حقا که شعارهایشان کیک است. مثل خالصسازیشان که مرا هم در آن حذف کردند.
@Rasool_Concerns
😁87🤣22👎10👍7❤3
دغدغههای رسول
#دغدغههای_رسول چهارشنبه، ۲۲ آذر ۱۴۰۲ دیروز عصر از دانشکده [کامپیوتر] بیرون زدم. به صورت ناخودآگاه سمت جنوب [دانشگاه] روانه شدم. تا نزدیکیهای دفتر ریاست رفتم که یادم آمد دیگر جایی در آن ندارم. خواستم همان اطراف جایی بروم و همصحبتی پیدا کنم. اما هرچه فکر…
#دغدغههای_رسول
پنجشنبه، ۲۳ آذر ۱۴۰۲
این یادداشتهای روزانه هم دردسری شده. بیشتر روزها، از صبح تا شب به آن فکر میکنم. هر اتفاقی که در طول روز رخ میدهد، هرجایی که میروم، هر آدمی که میبینم، در ذهنم بررسی میکنم که میتوانم [در یادداشت شبانه] بهشان اشاره کنم یا نه؟ و اگر میتوانم، دربارهشان چه بنویسم؟ اصلا تمرکزم را بهم ریخته. شبیه این آدمهایی شدهام که میروند سفر و در تمام طول سفر، به فکر عکس گرفتن و استوری گذاشتن [در اینستاگرام] هستند و هیچ لذتی [حلال] از خود سفر نمیبرند. من هم انگار هیچ استفادهای از روزم نمیکنم و فقط به فکر نوشتن [خاطرات روزانهام] هستم. شاید کمکم تصمیم بگیرم دیگر ننویسم. نمیدانم. البته حتما قبلش به اعضای کانال خبر میدهم. حقالناس است.
عجیب آنجاست که با این همه فکر کردن در طول روز [به محتوای یادداشت شبانه]، باز هم راضی نیستم و معمولا بعد از انتشار، میگویم ای کاش اینجایش را جور دیگر مینوشتم یا به فلان موضوع هم اشاره میکردم. این محدودیت تعداد کاراکترها در متنی که همراه تصویر [در تلگرام] به اشتراک گذاشته میشود هم بلای جان شده است. بارها پیش آمده که مجبور شدهام از سر و ته یادداشت بزنم که بتوانم زیر عکس جایش بدهم. باز خداراشکر [دکتر] نوبهاری حساب کاربری ویژه [پریمیوم] را دارد که در آن محدودیت کاراکترها کمتر است، وگرنه با حساب کاربری خودم که اصلا هیچ نمیتوانستم بنویسم. تا شروع میکردم، باید تمام میکردم. خدا خیر بدهد به [دکتر] نوبهاری که قبول کرد مدیر [ادمین کانال] بشود و بتوانم از طریق او مطالب را منتشر کنم. البته گاهی خاطراتم را که مرور میکنم، اینطور یادم میآید که نوبهاری اینجا را بدون اطلاع من تأسیس کرد و برای اینکه خیلی ضایع نباشد، من را هم اضافه کرد. امیدوارم سهو در حافظه باشد و در واقعیت خودم اینجا را تأسیس کرده باشم.
خلاصه که یادداشت نوشتن روزانه دردسر بزرگی است. همکاران هم شاکی هستند که چرا یادداشتها دیروقت که خواب هستند منتشر میشود، اما نمیدانند چه وسواسی خرج میشود. مثلا همین دیروز، چندین و چند بار با [دکتر] نوبهاری مطالب را پس و پیش کردیم تا متن نهایی آماده شود. اما صبح که از خواب برخاستم و دوباره یادداشت را خواندم، فهمیدم فراموش کردهایم به [آقای] سعادتی اشاره کنیم. قرار بود حتما در یادداشت دیشب اسمش بیاید. میخواستم به بچههای بسیج پیشنهاد بدهم اگر باز خواستند پردهنویسی کنند، سراغ او بروند. بیرون [دانشگاه] گران حساب میکنند. بچههای بسیج گناه دارند. پول نظام هم حیف است. [آقای] سعادتی کارمند روابط عمومی است. کارش در دانشگاه پردهنویسی بوده. قدیمها بنر نبود و اطلاعیهها و ... روی پرده نوشته میشد. اما بنر که آمد، او هم تقریبا بیکار شد. البته کارمند رسمی دانشگاه بود و باقی ماند. الآن بیشتر در مناسبتهای مذهبی، [بین دو نماز] در مسجد مولودی یا نوحه میخواند. یا در مراسمهای ختم، مداحی میکند. مرد خوبی است. اینطوری از تخصصش هم استفاده میشود. خیلی به [دکتر] نوبهاری تأکید کردم که حتما درباره او بنویسیم، اما باز حواسپرتی کرد. از واتسون هم حواسپرتتر شده.
پیدا کردن عکس برای یادداشتها هم که خوان آخر و پردردسرترینشان است. کلی باید بگردیم تا یک عکس که مطلب را برساند پیدا کنیم. آخرش هم آنطور که باید نمیشود. مثلا همین امشب دار و ندارم [در فضای حقیقی و سایبر] را گشتم و هیچ عکسی از [آقای] سعادتی پیدا نکردم. خیلی دلم سوخت. ولی چارهای نبود. مجبورم بدون عکس یادداشت را منتشر کنم. اگر بعدا پیدا کردم، اضافه خواهم کرد.
@Rasool_Concerns
پنجشنبه، ۲۳ آذر ۱۴۰۲
این یادداشتهای روزانه هم دردسری شده. بیشتر روزها، از صبح تا شب به آن فکر میکنم. هر اتفاقی که در طول روز رخ میدهد، هرجایی که میروم، هر آدمی که میبینم، در ذهنم بررسی میکنم که میتوانم [در یادداشت شبانه] بهشان اشاره کنم یا نه؟ و اگر میتوانم، دربارهشان چه بنویسم؟ اصلا تمرکزم را بهم ریخته. شبیه این آدمهایی شدهام که میروند سفر و در تمام طول سفر، به فکر عکس گرفتن و استوری گذاشتن [در اینستاگرام] هستند و هیچ لذتی [حلال] از خود سفر نمیبرند. من هم انگار هیچ استفادهای از روزم نمیکنم و فقط به فکر نوشتن [خاطرات روزانهام] هستم. شاید کمکم تصمیم بگیرم دیگر ننویسم. نمیدانم. البته حتما قبلش به اعضای کانال خبر میدهم. حقالناس است.
عجیب آنجاست که با این همه فکر کردن در طول روز [به محتوای یادداشت شبانه]، باز هم راضی نیستم و معمولا بعد از انتشار، میگویم ای کاش اینجایش را جور دیگر مینوشتم یا به فلان موضوع هم اشاره میکردم. این محدودیت تعداد کاراکترها در متنی که همراه تصویر [در تلگرام] به اشتراک گذاشته میشود هم بلای جان شده است. بارها پیش آمده که مجبور شدهام از سر و ته یادداشت بزنم که بتوانم زیر عکس جایش بدهم. باز خداراشکر [دکتر] نوبهاری حساب کاربری ویژه [پریمیوم] را دارد که در آن محدودیت کاراکترها کمتر است، وگرنه با حساب کاربری خودم که اصلا هیچ نمیتوانستم بنویسم. تا شروع میکردم، باید تمام میکردم. خدا خیر بدهد به [دکتر] نوبهاری که قبول کرد مدیر [ادمین کانال] بشود و بتوانم از طریق او مطالب را منتشر کنم. البته گاهی خاطراتم را که مرور میکنم، اینطور یادم میآید که نوبهاری اینجا را بدون اطلاع من تأسیس کرد و برای اینکه خیلی ضایع نباشد، من را هم اضافه کرد. امیدوارم سهو در حافظه باشد و در واقعیت خودم اینجا را تأسیس کرده باشم.
خلاصه که یادداشت نوشتن روزانه دردسر بزرگی است. همکاران هم شاکی هستند که چرا یادداشتها دیروقت که خواب هستند منتشر میشود، اما نمیدانند چه وسواسی خرج میشود. مثلا همین دیروز، چندین و چند بار با [دکتر] نوبهاری مطالب را پس و پیش کردیم تا متن نهایی آماده شود. اما صبح که از خواب برخاستم و دوباره یادداشت را خواندم، فهمیدم فراموش کردهایم به [آقای] سعادتی اشاره کنیم. قرار بود حتما در یادداشت دیشب اسمش بیاید. میخواستم به بچههای بسیج پیشنهاد بدهم اگر باز خواستند پردهنویسی کنند، سراغ او بروند. بیرون [دانشگاه] گران حساب میکنند. بچههای بسیج گناه دارند. پول نظام هم حیف است. [آقای] سعادتی کارمند روابط عمومی است. کارش در دانشگاه پردهنویسی بوده. قدیمها بنر نبود و اطلاعیهها و ... روی پرده نوشته میشد. اما بنر که آمد، او هم تقریبا بیکار شد. البته کارمند رسمی دانشگاه بود و باقی ماند. الآن بیشتر در مناسبتهای مذهبی، [بین دو نماز] در مسجد مولودی یا نوحه میخواند. یا در مراسمهای ختم، مداحی میکند. مرد خوبی است. اینطوری از تخصصش هم استفاده میشود. خیلی به [دکتر] نوبهاری تأکید کردم که حتما درباره او بنویسیم، اما باز حواسپرتی کرد. از واتسون هم حواسپرتتر شده.
پیدا کردن عکس برای یادداشتها هم که خوان آخر و پردردسرترینشان است. کلی باید بگردیم تا یک عکس که مطلب را برساند پیدا کنیم. آخرش هم آنطور که باید نمیشود. مثلا همین امشب دار و ندارم [در فضای حقیقی و سایبر] را گشتم و هیچ عکسی از [آقای] سعادتی پیدا نکردم. خیلی دلم سوخت. ولی چارهای نبود. مجبورم بدون عکس یادداشت را منتشر کنم. اگر بعدا پیدا کردم، اضافه خواهم کرد.
@Rasool_Concerns
🤣61👍13👎11❤9👌5😁2
#دغدغههای_رسول
دوشنبه، ۲۷ آذر ۱۴۰۲
[دکتر] نوبهاری چند روز مرخصی میخواست. [از دانشگاه] خسته شده بود. زیاد اذیتش کردند [و کردم]. ابتدا خواستم در نبودش خودم کانال را بچرخانم. اما دیدم متنها از یکدستی میافتد. ترجیح دادم صبر کنم تا برگردد. تا امروز هم تحمل کردم. اما ایمیلها و پیامهای زیادی [در پیامرسانهای بله و سروشپلاس] دریافت کردم که چرا کانال تعطیل شده؟ گفتم در انتظار گذاشتن مومنین [و مومنات] بیش از این جایز نیست. به [دکتر] نوبهاری زنگ زدم و گفتم هرجور شده برای امشب بنویسد. قبول کرد. خدا [برای من] حفظش کند. وسط جاده بود. به خاطر من [ماشین را] کنار زد و شروع به نوشتن کرد. نخواستم خیلی اذیتش کنم. گفتم در حد چند خط بنویسد که فقط استمرار حفظ شود.
ایام عزا هم تمام شد. امیدوارم حالا دیگر به فکر بیفتند و مراسم تودیع و تقدیری برای من بگیرند. دوست دارم شبیه مراسم تودیع دکتر فتوحی باشد. همه بیایند. یک کلیپ هم پخش کنند که در آن استادهای دانشگاه از دستاوردها و تلاشهای دوره من بگویند. واقعا توقع زیادی نیست. امیدوارم حداقل اینجا را بخوانند و زودتر دست به کار شوند. دیر شود از دهان میافتد.
مراسم تودیع از یک نظر مثل انتخابات [در نظام جمهوری اسلامی] است. همانطور که هر رأی یک آری به نظام حساب میشود، حضور هر فرد در مراسم تودیع من هم میتواند نشانه رضایت آنها از دوران ریاست من و عملکردم باشد. به خاطر همین از همه میخواهم حتی اگر مرا قبول ندارند، در مراسم تودیع شرکت کنند.
@Rasool_Concerns
دوشنبه، ۲۷ آذر ۱۴۰۲
[دکتر] نوبهاری چند روز مرخصی میخواست. [از دانشگاه] خسته شده بود. زیاد اذیتش کردند [و کردم]. ابتدا خواستم در نبودش خودم کانال را بچرخانم. اما دیدم متنها از یکدستی میافتد. ترجیح دادم صبر کنم تا برگردد. تا امروز هم تحمل کردم. اما ایمیلها و پیامهای زیادی [در پیامرسانهای بله و سروشپلاس] دریافت کردم که چرا کانال تعطیل شده؟ گفتم در انتظار گذاشتن مومنین [و مومنات] بیش از این جایز نیست. به [دکتر] نوبهاری زنگ زدم و گفتم هرجور شده برای امشب بنویسد. قبول کرد. خدا [برای من] حفظش کند. وسط جاده بود. به خاطر من [ماشین را] کنار زد و شروع به نوشتن کرد. نخواستم خیلی اذیتش کنم. گفتم در حد چند خط بنویسد که فقط استمرار حفظ شود.
ایام عزا هم تمام شد. امیدوارم حالا دیگر به فکر بیفتند و مراسم تودیع و تقدیری برای من بگیرند. دوست دارم شبیه مراسم تودیع دکتر فتوحی باشد. همه بیایند. یک کلیپ هم پخش کنند که در آن استادهای دانشگاه از دستاوردها و تلاشهای دوره من بگویند. واقعا توقع زیادی نیست. امیدوارم حداقل اینجا را بخوانند و زودتر دست به کار شوند. دیر شود از دهان میافتد.
مراسم تودیع از یک نظر مثل انتخابات [در نظام جمهوری اسلامی] است. همانطور که هر رأی یک آری به نظام حساب میشود، حضور هر فرد در مراسم تودیع من هم میتواند نشانه رضایت آنها از دوران ریاست من و عملکردم باشد. به خاطر همین از همه میخواهم حتی اگر مرا قبول ندارند، در مراسم تودیع شرکت کنند.
@Rasool_Concerns
🤣96👎7❤4😁4👍2💯2
#دغدغههای_رسول
سهشنبه، ۲۸ آذر ۱۴۰۲
به زور قهوه خودم را بیدار نگه داشتم. باید تمامش میکردم و فرداصبح نتیجه را میفرستادم. به وزیر [ارشاد] قول داده بودم. چند روز پیش زنگ زده بود. گفتم حتما بابت مراسم روز دانشجو گله دارد. رفتم بگویم که آن موقع من دیگر رئیس دانشگاه نبودم و باید به [دکتر] سیدعباس [موسوی] زنگ بزند. اما کار دیگری داشت. گفت کتاب جدید [استاد] شفیعی کدکنی قرار است چاپ شود. گفتم خیر است. گفت زحمتی دارد برایم. گفتم باید به استاد تذکر حجاب بدهم؟ گفت نه، از سن استاد دیگر گذشته و نیازی نیست، اما خواست حالا که وقتم آزاد شده، کتاب را پیش از چاپ بخوانم و نظر بدهم. کانال را خوانده بود و دیده بود اهل شعر هستم. قبول کردم. فقط فرصتش کم بود. باید تا چهارشنبه صبح تحویل بدهم.
کتاب خوبی بود. فقط به نظرم کتاب شعر نبود. شبیه جملات همین کانال بود. وزنش را [مثل محتوایش] نمیفهمیدم. پیشنهادهایی برای اصلاحش دادم. چندجا هم خیلی صریح و بیپرده صحبت کرده بود. نهی از منکر [مکتوب] کردم.
چون امیدوارم مراسم تودیع من هم به زودی برگزار شود، یک شعر هم برای سخنرانی خودم در آن مراسم انتخاب کردم:
در کوی محبت [نظام و انقلاب] به وفایی نرسیدیم
رفتیم ازین راه [وفاداری به نظام و انقلاب] و به جایی نرسیدیم
بی مهری او [بسیج و وزیر علوم] بود که چون غنچه پاییز [هم در پاییز آمدم و هم در پاییز رفتم]
هرگز به دم عقدهگشایی نرسیدیم
@Rasool_Concerns
سهشنبه، ۲۸ آذر ۱۴۰۲
به زور قهوه خودم را بیدار نگه داشتم. باید تمامش میکردم و فرداصبح نتیجه را میفرستادم. به وزیر [ارشاد] قول داده بودم. چند روز پیش زنگ زده بود. گفتم حتما بابت مراسم روز دانشجو گله دارد. رفتم بگویم که آن موقع من دیگر رئیس دانشگاه نبودم و باید به [دکتر] سیدعباس [موسوی] زنگ بزند. اما کار دیگری داشت. گفت کتاب جدید [استاد] شفیعی کدکنی قرار است چاپ شود. گفتم خیر است. گفت زحمتی دارد برایم. گفتم باید به استاد تذکر حجاب بدهم؟ گفت نه، از سن استاد دیگر گذشته و نیازی نیست، اما خواست حالا که وقتم آزاد شده، کتاب را پیش از چاپ بخوانم و نظر بدهم. کانال را خوانده بود و دیده بود اهل شعر هستم. قبول کردم. فقط فرصتش کم بود. باید تا چهارشنبه صبح تحویل بدهم.
کتاب خوبی بود. فقط به نظرم کتاب شعر نبود. شبیه جملات همین کانال بود. وزنش را [مثل محتوایش] نمیفهمیدم. پیشنهادهایی برای اصلاحش دادم. چندجا هم خیلی صریح و بیپرده صحبت کرده بود. نهی از منکر [مکتوب] کردم.
چون امیدوارم مراسم تودیع من هم به زودی برگزار شود، یک شعر هم برای سخنرانی خودم در آن مراسم انتخاب کردم:
در کوی محبت [نظام و انقلاب] به وفایی نرسیدیم
رفتیم ازین راه [وفاداری به نظام و انقلاب] و به جایی نرسیدیم
بی مهری او [بسیج و وزیر علوم] بود که چون غنچه پاییز [هم در پاییز آمدم و هم در پاییز رفتم]
هرگز به دم عقدهگشایی نرسیدیم
@Rasool_Concerns
🤣113👍16❤4👎4👌3🔥1