دغدغه‌های رسول
1.86K subscribers
222 photos
6 videos
24 links
یادداشت‌های روزانه رئیس سابق دانشگاه شریف

غیرواقعی و غیرقابل استناد
تمرین نویسندگی طنز
Download Telegram
#دغدغه‌های_رسول

یک‌شنبه، ۲۸ آبان ۱۴۰۲

امروز در جلسه هیئت‌رئیسه کنار [دکتر] نوبهاری نشسته بودم. مدام سرش در گوشی بود. زیر چشمی صفحه گوشی‌اش را می‌پاییدم. اینستاگرام را چک می‌کرد. آمدم تذکر بدهم که در جلسه با گوشی کار نکنید، که نگاهم [در صفحه گوشی] به چهره‌ دوست خوبم، حاج‌آقای عرب افتاد و بسیار خوشحال شدم. روایت داریم نگاه مومن به چهره برادر مومنش از روی محبت عبادت است. لذا از او [نوبهاری] خواستم که استوری ایشان را برای من در روبیکا بفرستد که هم بیشتر به چهره‌‌اش نگاه کنم و هم مطلبی که نوشته بود را دقیق‌تر بخوانم.

عصر در راه برگشت به منزل مطلب ایشان را خواندم. عرق سردی بر پیشانی‌ام نشست. زیر لب گفتم: تو هم، عرب؟ [لاتین: ?Et tu, Arab؛ انگلیسی: You too, Arab?]. به یاد همه بگوبخندهایی افتادم که با هم در جلسات هیئت‌رئیسه داشتیم و مشورت‌های راه‌گشایی که از ایشان می‌گرفتیم. دیروز هم تعدادی از بچه‌ها آمده‌ بودند می‌گفتند «خجالت بکش آقارسول، دانشگاهت رو، اعتقاداتت رو، خون شهدا رو، به چی فروختی؟ یک تومن؟ دو تومن؟ یک دلار؟ دو دلار؟ بفرما، بچه‌ها گونی گونی برای تو پول جمع کردند» از این تفنگ‌های پخش شاباش هم آورده بودند و شروع کردند به اسکناس باران کردن من جلوی دفتر.

آن‌جا چیزی نگفتم و سرم را انداختم پایین و رفتم در دفترم نشستم. جوان هستند و کله‌شان داغ است، اما دلم شکست. حیف از آن کشک‌بادمجان‌هایی که پنج‌شنبه‌های آخر ماه در هیئت خانگی بهشان دادم. بشکند این دست که نمک ندارد. دنیا وفا ندارد، ای نور هر دو دیده. زندگی به من آموخت همیشه منتظر حمله احتمالی کسی باشم که به او خوبی فراوان کردم [ویلیام فاگنر]. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌نقطه ضعف آدم‌های بامعرفت اینه که فکر می‌کنن بقیه هم مثل خودشون بامعرفتن. [👈💎دلنوشتههای قلب یخی🧊]

سپردم روح‌ورزی برود اسکناس‌ها را از دم در جمع کند برای صندوق [سرمایه‌گذاری] دانشگاه. رفت و بعد مدتی آمد گفت همه‌ برگه‌ها فیک بودند آقای دکتر. مشکل کم نداریم، از فردا اتهام جعل اسکناس هم به این دانشگاه می‌زنند، بعد ما باید پاسخگو باشیم. گفتم علی‌الحساب آقای احمدی [مدیر مالی] نامه‌ استعفایش را آماده کند.

@Rasool_Concerns
🤣140👍7👎5😁52
#دغدغه‌های_رسول

دوشنبه، ۲۹ آبان ۱۴۰۲

عصر باران زده بود. از پشت پنجره [دفتر ریاست] هوای مطبوع پاییزی دانشگاه را نظاره می‌کردم. با خودم خواندم:
شیشه پنجره را باران شست/ از دل من اما، چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
غم [غروب] جمعه تمام وجودم را گرفت. جمعه یادم باشد حتما دعای سمات را شرکت کنم.

بیکار بودم. حراست کارش را خوب انجام می‌دهد. وقتی حراست دانشگاه خوب باشد، ۹۰ درصد دغدغه‌های من ارضا شده است. آن ۱۰ درصد را هم [دکتر] نوبهاری حواسش هست. گفتم قدمی در دانشگاه بزنم. باران مظهر رحمت [الهی] است:
زیر باران باید رفت/ چشم‌ها را باید شست.
مخصوصا این روزها که در [کف] جامعه چشم آدم زیاد به گناه آلوده می‌شود.

به سمت شمال دانشگاه رفتم. دیدم از [سالن ورزشی] جباری صدای هیاهو بلند شده است. نمی‌دانستم چه خبر است. ترسیدم نکند دوباره تجمع باشد. اما یادم افتاد روح‌ورزی کارش را خوب بلد است. زیر لب خواندم:
تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است/ اصلا تمام قرص‌ها جز تو ضرر دارند

بسم‌الله گفتم و در را باز کردم و وارد شدم. [مسابقه] والیبال بود. یادم افتاد [مهندس] سیه‌بازی دعوتم کرده بود برای دیدن فینال. اما فراموش کرده بودم. سکوها پر بود. فرزندانم حسابی شور و هیجان داشتند. دست می‌زدند. پا می‌کوبیدند. شعار می‌دادند. خوشحال بودم که خوشحال هستند. اما ای کاش، این شورشان همراه شعور باشد. مثل شور بچه‌های هیئت. پسرها و دخترها هم خیلی نزدیک هم بودند و ممکن بود لمس ناخواسته یا خدای نکرده خواسته‌ای رخ دهد:
من و لحظه لمس دستان تو/ ببخشید، دستم به دامان تو!

بهتر است پرده‌ای بین دو طرف کشیده شود. حیف آقاپرویز دیگر نیست. وگرنه به او می‌سپردم و سریع انجام می‌داد. یا ای کاش چند روح‌ورزی داشتم. به او می‌سپردم این کارها را هم انجام دهد. اصلا ای کاش همه روح‌ورزی بودند و من با همه روح‌ورزی‌ها تو را صدا می‌زدم.

@Rasool_Concerns
🤣180👍6👎62😁1
#دغدغه‌های_رسول

سه‌شنبه، ۳۰ آبان ۱۴۰۲ (سانس ویژه ظهر)

صبح نماز را که خواندم، دست به دعا برداشتم و از خدا عاقبت‌به‌خیری خواستم. هوا خیلی دل‌انگیز بود. گفتم چرتی بزنم. نیم ساعتی را به خواب گذراندم. آن‌قدر هوا مطبوع بود که با خودم گفتم انگار در بهشت هستم و هیچ حسرت [مادی] در زندگی نداشته و نخواهم داشت.

در خواب و بیداری بودم که شنیدم یکی می‌خواهند:
رفیق من، سنگ صبور غم‌هام ...
اول نفهمیدم چه شده، بعدش یادم آمد زنگ [تلفن] همراهم برای تماس [دکتر] نوبهاری را این آهنگ [چاوشی] گذاشته‌ام.

جواب دادم. تا حالا صبح به این زودی مکالمه نداشتیم. دمق بود. از سلامش پی بردم حتما اتفاق ناگواری افتاده. با خودم گفتم کراهت خواب بعد از نماز صبح دامن‌مان را گرفته. بعد از کمی مقدمه‌چینی گفت که عزلم کرده‌اند. نفسی به راحتی کشیدم و فهمیدم دعای سر سجاده‌ام مستجاب شده. این مسئولیت بیش از توان من بود و هرچه بیشتر می‌ماندم، آن دنیا [و شاید این دنیا] بیشتر باید جواب می‌دادم.

[دکتر] نوبهاری را دلداری دادم و آرامش کردم. کمی هم از ناپایداری دهر برایش گفتم. در روایات هم گفته‌اند که «یا دهر، اف لک من خلیل». برای اینکه کمی بخندانم و حال و هوایش را عوض کنم گفتم «یا دهر، اف لک من جلیل». نخندید. شاید هم نفهمید.

گفتم دیدی [حاج‌آقا] رستمی و [دکتر] کوچک‌زاده هم در آن مراسم بودند و سوزن‌شان فقط به ما گیر کرد. ای کاش من هم برادری در بین سیاسیون داشتم. وفای برادر از وفای فرزندان بیشتر است.

@Rasool_Concerns
🤣207🕊3012👎4😁3👍2
#دغدغه‌های_رسول

سه‌شنبه، ۳۰ آبان ۱۴۰۲

امروز برگ آخر فصلی دیگر از زندگی‌ام ورق خورد. برگی که به آن افتخار می‌کنم، چون پر بود از خدمت پدرانه به فرزندانم، مخلصانه برای نظام و برادرانه برای سربازان گمنام [امام زمان].

رشد ۴۵۰ درصدی دوربین‌های مداربسته [در دانشگاه]، افزایش بیش از ۲۰۰۰ درصدی IPهای باز در اختیار همکاران و شرکت‌ها و دانشجویان [قابل اعتماد]، افزایش ۱۴۰ درصدی رضایت گربه‌های دانشگاه و صدها کار دیگر.

ولی نمی‌خواهم با ارائه آمار از خدماتم حوصله سر ببرم. مهم برای من این است که در آخرین پیمایش میدانی که در دانشگاه از دفتر ریاست تا کتابخانه مرکزی داشتم، همه را خوشحال دیدم و پی بردم که همه راضی هستند. در آخر هم یکی از نگهبانان دانشگاه که هرگز ندیده بودم، با رویی خوش به من خسته نباشید گفت که احتمالا واسطه حضرت حق بوده برای آنکه رضایت «او» را به من برساند.

بعد از پیمایش آخرم، سریع به دفتر بازگشتم و متنی برای برادر کوچک‌ترم، دکتر موسوی نوشتم و با تبریک به او توانستم قبل از شیطنت‌های رسانه‌های معاند، غافلگیرشان کرده و برنامه‌هایشان را خراب کنم. البته خیلی اصرار کردم به هاشم‌ورزی [مدیر فعلی روابط عمومی] که آن را کار کند و او هم با اجازه دکتر موسوی، بالاخره بعد از جرح و تعدیل و حذف چند پند پدرانه و ابراز دلخوری از این غافلگیری، آن را منتشر کرد.

یک نامه هم برای مقامات بالای نظام نوشتم و تشکر کردم، چرا که نظام با اخراج من توانست جایگاه حجاب را به همه اعلام کند. من این تصمیم را فرهنگی می‌بینم و افتخار می‌کنم که برای نظام و حجاب هزینه دادم. من خودم را جانباز جنگ نرم می‌دانم.

امشب وقتی مسواک می‌زدم، به آینه خیره شدم و به خودم خسته نباشید گفتم. یاد جانی دپ در فیلم «چارلی و کارخانه شکلات‌سازی» افتادم که در آینه نگاه کرد و به فکر میراثش افتاد. من هم نگران میراث خودم هستم. امیدوارم حفظش کنند.

موقع رفتن به رخت‌خواب، منزل پرسید:

آقا رسول! آیا واقعاً یه کیش رفتن ارزش این همه دردسر رو داشت؟

دنبال جواب می‌گشتم که خوابم برد. الان هم خوابم.

@Rasool_Concerns
😁112🤣9115🕊6👍5👎5
#دغدغه‌های_رسول

چهارشنبه، ۱ آذر ۱۴۰۲

امروز فراغ بال داشتم. صبح می‌خواستم کمی بیشتر بخوابم. اما یادم آمد اگرچه دیگر پدر دانشجوها [شریف] نیستم، ولی هنوز پدر فضای مجازی [ایران] هستم. به همین خاطر گفتم کمی به این مسئولیتم برسم که در این دو سال مهجور مانده بود.

به عنوان قدم اول تصمیم گرفتم به رصد [فضای مجازی] بپردازم. رصد مقدمه اقدام است. با ذکر صلوات وارد اکانت [توییتر] رحیمی شدم. خیلی از توییت‌ها درباره خودم بود. فعلا نمی‌خواستم درگیرشان شوم، چون باعث می‌شد [از مسئولیت اصلی‌ام] غفلت بورزم. از توییت‌های جدیدتر گذشتم و عقب‌تر رفتم. یک رسم خوبی که بچه‌ها [در توییتر] دارند، اشتراک چهار یا هشت یا دوازده یا شانزده یا ... عکس در آخر [هر] ماه است. الحق و الانصاف خیلی‌هایشان مصداق اتمّ جمال الهی هستند. خدا حفظ‌شان کند.

من هم تصمیم گرفتم با تأسی از این سیره، سنت حسنه‌شان را ادامه دهم. با یک روز تأخیر آبانم را با شما به اشتراک می‌گذارم:

آبان، ماه گذاشتن، رفتن و [تحویل] دادن

@Rasool_Concerns
🤣107😁15👍6👎42
#دغدغه‌های_رسول

پنج‌شنبه، ۲ آذر ۱۴۰۲

مشغله‌های زیاد چند هفته اخیر، فرصت مرور اخبار را گرفته بود. امروز فرصتی دست داد تا اخبار ایران و جهان را دنبال کنم. در بحبوحه غائله کیش شنیده بودم که سم [آلتمن] را از شرکتش اخراج کرده‌اند. یاد زمانی افتادم که برای شرکت [امن‌افزار] رزومه فرستاده بود. دانش [فنی] خوبی داشت. اخلاق و رفتارش هم همراه حجب و حیا بود. در جلسه مصاحبه به او علاقه‌مند شدم. اما اولا بخش فرهنگی شرکت می‌گفت فامیلی‌اش ممکن است به‌خاطر اعراب‌گذاری نامناسب، بدخوانی داشته باشد و برای برند فرهنگی مذهبی شرکت بد باشد. ثانیا از نهادهایی که برایشان پروژه می‌زدیم، هشدار دادند که تابعیتش ممکن است دردسر ایجاد کند و ظن جاسوسی می‌رود. مجبور شدم پا روی علاقه شخصی‌ام بگذارم و از استخدامش بگذرم. حیف شد. می‌توانستیم با کمک او یک اینترنت ملی هوشمند داشته باشیم. یادم است در جلسه مصاحبه به «در-نشان» هم علاقه نشان داد. این‌قدر از ایده من خوشش آمده بود که نمی‌توانست خنده [رضایتش] را قطع کند.

وقتی دیدم اخراج من و سم با یکی دو روز فاصله بوده، یک‌بار دیگر به بغض و کینه دنیاپرستان نسبت به وارستگان متخصص متعهد پی بردم. البته بعدش دیدم کارمندان OpenAI نامه زده‌اند و درخواست بازگشت او را مطرح کرده‌اند. چقدر فهمیده هستند و قدر آدم‌ها را می‌دانند. باید الگو قرارشان دهیم. هیئت‌مدیره هم گویا با بازگشت او به شرکت موافقت کرده. خدا را شکر سم شب بلک‌فرایدی‌ای بیکار نیست. بازگشتش را به فال نیک گرفتم. شاید استادهای شریف هم برای بازگشت من نامه بزنند و وزیر علوم به نظر آنها احترام بگذارد. امیدوار شده‌ام. روزهای خوبی در پیش است. اگر هم نشد، [در پیام‌رسان «بله»] به سم پیام می‌دهم. شاید در شرکتش موقعیت بازی برای من داشته باشد. شاید به کمک هم توانستیم اینترنت آنجا را هم مثل اینجا پاک پاک کنیم. باز هم امیدوار شدم. واقعا روزهای خوبی در پیش است. مطمئن هستم.

@Rasool_Concerns
🤣175👍7👎5😁43
#دغدغه‌های_رسول

جمعه، ۳ آذر ۱۴۰۲

امروز دوباره یاد روح‌ورزی افتادم. چقدر مرد نازنینی بود. چه کارها که قرار بود در کنار هم انجام دهیم. حیف که فرصتش را گرفتند. همیشه زود دیر می‌شود. آدم که از جایی می‌رود، یا کسی را از دست می‌دهد، تازه یادش می‌افتد چه کارها که باید می‌کرده و فرصتش نشده یا فراموشی آنها را به حاشیه رانده است.

روح‌ورزی این اواخر ایده‌های خوبی مطرح می‌کرد. گفته بود نیاز است که دسترسی به ایمیل‌های شریف‌پرافز [گروه ایمیلی اساتید شریف] را در اختیار دوستان وزارت [اطلاعات] قرار دهیم. خسته شده بود از بس من و چند نفر دیگر از اساتید دغدغه‌مند، [برخی ایمیل‌ها را] گزارش داده بودیم و او هم به بالارده‌هایش رسانده بود. می‌گفت بهتر است خودشان مستقیم ببینند که کار ما هم سبک‌تر شود. کارهای مهم‌تری داریم.

به [دکتر] ابوالحسنی گفتم و مشورت گرفتم. [ابوالحسنی] با دوستان [وزارت] زیاد دم‌خور بوده و منش‌شان را می‌شناسد. اسم کسی را که روح‌ورزی گفته بود به او دسترسی بدهیم، گفتم. موافق بود. اما گفت برای یکی دیگر هم بگیریم. به محسنی [کارمند مرکز محاسبات] زنگ زدم. گفت ایمیل معرفی کنیم می‌شود. از طریق روح‌ورزی که به دوستان [وزارت] اطلاع دادیم، گفتند ایمیل نمی‌دهند. از نظر امنیتی سوراخ دارد. پیشنهاد کردم خود روح‌ورزی ایمیل بسازد و به دوستان [وزارت] بدهد. گفت یک درس ریاضی هم ‌به او بدهیم که ارائه بدهد تا حضورش [در شریف‌پرافز] موجه باشد و کسی حرف درنیاورد. خندیدیم. آدم شوخی است، برعکس شریفی که با سه من عسل هم قابل تحمل نبود. ولی فکر بدی نیست، ورودی‌ها در انتگرال ضعیف هستند. به [دکتر] کوچک‌زاده گفتم از ظرفیت روح‌ورزی [در آموزش] استفاده شود.

حالا که من رفته‌ام، بهتر است به [دکتر] سیدعباس [موسوی] بسپارم این کار را پیگیری کند. اتفاق خوبی است و نیاز هم هست. خیلی از مشکلات ما [و دوستان وزارت] با استادان را حل و فصل می‌کند.

@Rasool_Concerns
🤣84👍5👎5🕊42🔥2😁2
#دغدغه‌های_رسول

شنبه، ۴ آذر ۱۴۰۲

امروز [دکتر] روح‌الله [دهقانی] زنگ زده بود. حال و احوال کرد. گفتم خداراشکر فراغتی حاصل شده و می‌توانم به درس و پژوهشم برسم. گفت دکترجان، من و شما برای تمرکز روی یک کار، آن هم درس و پژوهش ساخته نشده‌ایم. نظام نیاز زیاد دارد. آدم معتمد و صالح هم کم است. مجبوریم همه [هندوانه‌ها] را با هم برداریم. حالا ممکن است یک‌سری مسئولیت‌هایمان هم روی زمین بماند. اشکالی ندارد. ما مأمور به وظیفه بوده‌ایم. نتیجه دیگر با خداست.

حرف توی حرف شد. گفت در خبرها دیده که تسلا، مستندات یکی از خودروهایش را به صورت عمومی منتشر کرده. گفت حتما از قصد ما برای مهندسی معکوس ترسیده، وگرنه نظام سرمایه‌داری که از انحصار کوتاه نمی‌آید. تحسینش کردم. گفتم شاید بد نباشد به [دکتر] ربیعی بگوید OpenAI را هم با مطرح کردن مهندسی معکوس ChatGPT بترساند. گفت ایده خوبی است، اما بهتر است خود شما بگویی. گفتم ممکن است [دکتر ربیعی] لج کند و بازی درآورد. معاون رئیس‌جمهور بگوید احتمال دارد قبول کند.

مشغول صحبت بودیم که ناگهان مکالمه را قطع کرد. هی [پشت تلفن] ماسک ماسک می‌کرد. فکر کردم به‌خاطر آلودگی هوا، دچار مشکل تنفسی شده و دنبال ماسک می‌گردد. چند دقیقه بعد برگشت. گفتم روح‌الله، زودتر این مهندسی معکوس را به نتیجه برسان. آلودگی هوا هم امان مردم را بریده و هم آبروی نظام را برده. خود شما هم دربه‌در ماسک شده‌ای. گفت این ماسک را نمی‌گفتم، آن ماسک منظورم بود. گفتم کدام ماسک؟ گفت ایلان ماسک ایمیل زده بود. در ایمیل مستندات خودرویش را فرستاده بود. فکر کرده بود ممکن است ما اخبار را نبینیم. ایمیل را برایم خواند. قابل توجه بود. آخر ایمیل هم یک چیزی نوشته بود که من تعبیر به دعوت به همکاری کردم. امیدوارم بتوانیم [ایلان] ماسک را به شریف بیاوریم. ظرفیت‌های زیادی دارد. نوشته بود:

Anyone who does not do reverse-engineering ...

@Rasool_Concerns
🤣98👍6👎65😁2
#دغدغه‌های_رسول

دوشنبه، ۶ آذر ۱۴۰۲

عصر داشتم کانال روزنامه شریف را در پیام‌رسان سروش‌پلاس مرور می‌کردم. قبلا در پیام‌رسان بله می‌دیدم، اما دوست دارم به عنوان پدر فضای مجازی ایران، بین فرزندانم که همین پیام‌رسان‌های داخلی و ... هستند، عدالت را رعایت کنم. عباس [عسگری] هم گلایه کرده بود که چرا در یادداشت‌های روزانه همیشه از بله می‌گویم و از پیام‌رسان آنها چیزی نمی‌نویسم.

گفتم حالا که رئیس نیستم و بولتن برایم نمی‌آورند، حداقل از اخبار دانشگاه عقب نمانم. این دو سال در جریان همه اخبار بودم. حس خوبی به آدم می‌داد. حرف برای زدن در جمع‌های خانوادگی هم داشتم.

دیدم دیروز در دانشگاه غرفه زده بودند. خوراکی می‌فروختند. اول فکر کردم خیریه است. اما توضیح کانال [روزنامه شریف] را که خواندم متوجه شدم برای درس کارآفرینی بوده. کار قشنگی است. من هم در سیدنی از این کارها می‌کردم. اصلا تجربه‌های همان‌جا به راه انداختن شرکت کمک زیادی کرد، چرا که آنجا بود که فهمیدم بلد نیستم به مردم عادی محصولی را بفروشم. تصمیم گرفتم با دولت کار کنم. دولت به امثال ما اعتماد دارد. خیلی سخت نمی‌گیرد. مسائلش هم خیلی سخت نیست.

عکس‌ها را با دقت بیشتر دیدم. متأسفانه حجاب غرفه‌داران و مشتری‌ها خوب نبود. ندیدم هیچ‌کس هم تذکر بدهد. حیف. اهتمام دانشجوها [به امر به معروف و نهی از منکر] کم شده. قدیم به خاطر چنین چیزی دانشگاه را به هم می‌ریختند. سال ۸۰ یک چیزی راه انداختند به اسم جشنواره نیلوفر آبی. کارآفرینی و این چیزها بود. یک بازاری هم داشت که متأسفانه صحنه‌های بدی در آنجا دیده شد. امت حزب‌الله دانشگاه خوب واکنش نشان داد. حتی یک پارچه مشکی نصب کرد و اعتراضش را به مسئولین [دانشگاه] نشان داد. یک‌جورهایی عزای عمومی اعلام کرد.

حالا که وقتم آزادتر است، باید برای حرکت‌های خودجوش مردمی امر به معروف و نهی از منکر در سطح دانشگاه برنامه بچینیم. این طرح حجاب‌بان در مترو هم خوب عمل کرده و همه از نتایجش راضی هستند. ما نیازی به دوربین هم نداریم. همه‌جای دانشگاه را پارسال دوربین نصب کردیم. وزیر کشور هم گفته حمایت می‌کند.

📸 عکس از شماره ۴۹ روزنامه شریف (۱۱ اسفند ۱۳۸۰)

@Rasool_Concerns
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🤣77👎8👍73
#دغدغه‌های_رسول

سه‌شنبه، ۷ آبان ۱۴۰۲

چند روز پیش گروهی از دانشجوها تماس گرفتند و برای شرکت در یک جلسه دعوت کردند. نمی‌خواستم قبول کنم. دوست ندارم خیلی در چشم باشم. اما [دکتر] تقوی و منصوبی اصرار کردند. من هم استخاره کردم و این آیه آمد که «فلما سمعت بمکرهن ارسلت الیهن» حس کردم سرنوشتم مثل یوسف نبی است و این مجلس هم مجلسی که زنان در آن انگشت می‌برند. اما چاره‌ای نیست و باید رفت.

قبول کردم. پرسیدم اسم برنامه چیست؟ گفتند «حرف حساب». تعجب کردم چرا مرا دعوت کرده‌اند؟ خواستم بپرسم گروه‌شان طنز است یا نه؟ با [دکتر] نوبهاری مشورت کردم. گفت حسن نیت داشته باشم. کارشان جدی است. حالا این‌بار را آدم اشتباه برای عنوان برنامه‌شان انتخاب کرده‌اند. یاد می‌گیرند کم‌کم.

برنامه در طبقه همکف معاونت [فرهنگی] بود. از رفتنم پرسیدند. چیزی که خط قرمزها رد نکند وجود نداشت که بگویم. هرچه می‌گفتم بعدا علیه خودم استفاده می‌شد. گفتم فعلا سکوت می‌کنم و بعدا بنا به مصلحت دانشگاه حرف می‌زنم.

یک‌جا هم گفتم در دوره ریاست نسبت به قبل تکثرگراتر شدم. توضیح ندادم. یعنی فرصتش نشد. بیشتر منظورم این بود که قبلا فقط به دخترها تذکر می‌دادم، اما در دوره ریاست اوضاع طوری بود که مجبور بودم هم به دخترها تذکر بدهم و هم به پسرها. از طرف دیگر در دشمن داشتن هم تکثرگراتر شدم. هم دانشجوهای عادی از رفتنم خوشحال شدند و هم بسیجی‌ها. همین‌ها نشانه تکثر است دیگر.

📸عکس از کانال روزنامه شریف

@Rasool_Concerns
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🤣114😁10👎65👍2
#دغدغه‌های_رسول

چهارشنبه، ۸ آذر ۱۴۰۲

امروز ۸ آذر بود. ۲۶امین سالگرد حماسه ملبورن. چند دقیقه از کلاس را به شرح حال و هوای ایرانیان استرالیا در آن ایام پرداختم که یکی از دانشجویان پرسید «مگر شما سیدنی نبودید؟» گفتم از سیدنی تا ملبورن راهی نیست و بلافاصله یکی از بچه‌ها پرسید «مگر شما سال ۱۹۹۵ دکترا را تمام نکردید؟» پرسیدم مگر بازی ایران استرالیا چه سالی بود؟ دانشجویی دیگر گفت ۱۹۹۷. به دانشجوی قبلی گفتم «خیر، ۱۹۹۵ شروع کردم». خیلی متأسف شدم که دانشجوها به جای آنکه دنبال اصل موضوعات باشند، دائم به دنبال مچ‌گیری و حواشی هستند. اصلا مگر مهم است که من در ورزشگاه بودم یا نه؟ مهم است که در سیدنی بودم یا ملبورن؟ مهم است که اصلا در استرالیا بودم یا ایران؟ مهم این است که ما در استرالیا غریب بودیم، ولی ما امام رضایی هستیم و در غربت سلطان.

آن روز مردم به خیابان ریختند. همه [با نظام] خوب بودند. همه مقنعه داشتند. همه سیبیل، پیکان، آدامس خروس‌نشان. اینترنت و تلگرام هم نبود و با خیال راحت من هم به مسجد رفتم تا نماز شکر بخوانم. اما امروز اگر به جام جهانی برویم، تازه اول جنگ و دغدغه‌های من است و باید بروم اینترنت را جمع کنم. نمی‌دانم این بچه‌ها چطور به خیابان خواهند ریخت و چه تصاویری از داخل [نظام] به جهان مخابره خواهد شد. درست است که بچه‌ها از فیلترینگ ارتزاق می‌کنند، ولی اگر بخواهیم منصف باشیم، ما در روزهایی که اینترنت نداشتیم، خوشبخت‌تر بودیم.

📸 عکس از شماره ۱۶ نشریه نقطه سرخط (حال‌وهوای شریف در ۸ آذر ۱۳۷۶)

@Rasool_Concerns
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🤣81👍8🔥5👎42🕊1
#دغدغه‌های_رسول

پنج‌شنبه، ۹ آذر ۱۴۰۲

در ترافیک اعصاب‌خردکن برگشت به منزل، رادیو [قرآن] را روشن کردم. گفتم شب جمعه‌ای تلاوتی گوش کنم و ثوابی ببرم. یاد تلاوت‌های خودم افتادم. همیشه حسرت می‌خورم که چرا استعدادی در تلاوت قرآن [هم] نداشته‌ام. آخرین بار در دیدار با نمایندگان محترم روسیه قرآن خواندم. لطف کرده بودند و قرآن هدیه آورده بودند. نمی‌دانم چی شد که به خانمی که قرآن را داد گفتم «خودت بلدی بخونی؟» گفت نه، برای شما آوردم. من هم قرآن را باز کردم و چند آیه با صوت خواندم. خیلی استقبال نکردند.

دیدار خوبی بود. برادرم [محمد] مرندی هم حضور داشت. البته نفهیدم ربطش به شریف چیست. احتمالا ربطی به روسیه داشته که با آنها آمده. به عنوان یک متولد آمریکا، ارتباط خوبی با روسیه دارد. در مذاکرات هم خوب علیه غربی‌ها موضع می‌گیرد. خدا حفظش کند. عکس خوبی هم گرفتیم. سعی کردم فاصله لازم را با آن خانم روسی حفظ کنم. حجابش هم بد نبود. اما حراست فکر کرده بود دانشجوست و خواسته بود تذکر بدهد. خوشبختانه [دکتر] نوبهاری زود رسیده بود و اوضاع را جمع کرده بود.

@Rasool_Concerns
🤣105👎6👍42