دغدغه‌های رسول
1.86K subscribers
222 photos
6 videos
24 links
یادداشت‌های روزانه رئیس سابق دانشگاه شریف

غیرواقعی و غیرقابل استناد
تمرین نویسندگی طنز
Download Telegram
#دغدغه‌های_رسول

پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۲

روز ملال‌آوری داشتم. برای آنکه از علم روز عقب نمانم، تصمیم گرفتم کمی رصد فناوری انجام دهم. سراغ گَپ جی‌پی‌تی [Chat GPT] رفتم. با اینترنت معمول دانشگاه نتوانستم ورود کنم. از IP باز استفاده کردم. باید آزمایشش می‌کردم.

جلوی مانیتور نشستم و از او [Chat GPT] پرسیدم:

Who is the best manager of Sharif university of technology ever?

پاسخ گفت:

There are different opinions about the best chiefs of Sharif university....

طولانی بود. دیدم طفره می‌رود. سؤال را عوض کردم:

Who is the best manager of Sharif university of technology after the Islamic Revolution of Iran? Except Dr.Sohrabpour.

پاسخ داد:

Dr.Ali Akbar Salehi was one of the most ...

جواب‌ها خیلی کلی بود. سؤال را عوض کردم:

Who is the best manager of Sharif university of technology after 2022?

جواب داد:

You doctor. You.

@Rasool_Concerns
🤣293💯8😁53👎3🔥2👍1
#دغدغه‌های_رسول

جمعه، ۲۶ آبان ۱۴۰۲

جمعه آخر هفته است و خوب است آدم به هفته‌ای که گذشت نگاه کند. یک‌جور محاسبه است. در اسلام هم سفارش شده: حاسبوا قبل ان تحاسبوا. داشتم به هفته [گذشته] فکر می‌کردم، اما چون چیز دندان‌گیری نداشت، سوار بر اسب پرسرعت خیال به قبل و قبل‌تر رفتم. یاد اولین روزهای مسئولیتم [در شریف] افتادم. آن روزها به‌خاطر اینکه خودی نشان دهم و دانشگاه را با خودم همراه کنم، یک مشاور رسانه‌ای استخدام کردم. رسانه در همراه کردن جامعه تأثیر زیادی دارد. مشاور رسانه‌ای گفت از شعار «شریف برای زندگی» استفاده کنم و هرجا رفتم تکرارش کنم. من پیشنهاد دادم ‌شعار «شریف برای بندگی» باشد، اما مشاورم رسانه‌ای گفت خوب نیست و حرف پشت سرم درمی‌آورند. با خودم گفتم مگر زندگی جز بندگی است؟ اما در نهایت حرفش را قبول کردم. به بقیه هم سپردم که این شعار را زیاد بگویند. [دکتر] ابوالحسنی همکاری زیادی کرد و خیلی این شعار را گفت. اما بقیه انگار خیلی از رسانه سر در نمی‌آوردند و حرف گوش نکردند. دوست داشتم چیزی بشود مثل Think Different اپل و Just Do It نایکی، ولی دوستان کارشکنی کردند و نشد.

بعد از فتنه پارسال کمتر توانستم از این شعار استفاده کنم. فقط در بیانیه‌ها و احکام [انتصابات] می‌شد گاهی گریزی به آن بزنم. داشتم مرور می‌کردم آخرین بار کی از این شعار استفاده کردم که دیدم اول هفته در حکم [انتصاب] دکتر عوامی آن را به کار برده‌ام. دکتر عوامی را به جای دکتر محمدزاده در سمت مشاور رئیس دانشگاه در امور زنان و خانواده منصوب کردم. دکتر محمدزاده متأسفانه نامه حمایت از استاد اخراجی را هم امضا کرده بود. البته به نظر من این سمت از اساس بی‌معنی است. مگر ما به زنان ظلمی کرده‌ایم که مشاور جدا برای رتق و فتق امورشان داشته باشیم؟ ما در قضیه زن طلب‌کاریم نه بدهکار. این سمت را دکتر فتوحی درست کرده بود و ما هم مجبور بودیم ادامه دهیم. شاید اگر شعار «شریف برای بندگی» انتخاب می‌شد، می‌توانستم این سمت را حذف کنم، با این استدلال که همه ما بنده خدا هستیم و فرقی نداریم. خدا نگذرد از آن مشاور رسانه‌ای که این شعار بی‌معنی «شریف برای زندگی» را در دامن ما گذاشت.

@Rasool_Concerns
😁61🤣32👍74👎4🔥1👏1
#دغدغه‌های_رسول

شنبه، ۲۷ آبان ۱۴۰۲

جمعه پس از مراجعت از نماز [جمعه] گوشی همراه را خاموش کردم. این چند وقت اصلا نتوانسته‌ام برای خانواده وقت بگذارم. صبح شنبه پس از نماز، سری به [تلفن] همراهم زدم. یادم رفته بود روشنش کنم. تا روشن کردم پانصد پیام در بله برایم آمد. حدس زدم باید [تلفن] همراهم را هک کرده باشند.

اولین پیام از [دکتر] سلیمانی [قائم‌مقام وزارت علوم] بود. برایم یک عکس فرستاده بود. اول نفهمیدم منظورش چیست، اما بعد که عکس باز شد، دیدم برخی از افراد درون عکس را می‌شناسم. [دکتر] کوچک‌زاده [معاون آموزشی و تحصیلات تکمیلی دانشگاه] را به خاطر قد بلندش زود تشخیص دادم. نفهمیدم عکس در کجاست، ولی از لباس‌ها معلوم بود که باید مربوط به جشن فارغ‌التحصیلی باشد. بیشتر که دقت کردم، متوجه عمق فاجعه شدم. وا اسلاما! دانشجویان دختر بدون روسری در عکس بودند. تازه پیام متنی سلیمانی را خواندم: «دکتر از شما توقع نداشتیم!»

[تلفن] همراهم زنگ خورد. گفت دانشجو هستم. [با خودم] گفتم حتما حکم عزلم را زده‌اند و کامران زنگ زده که کلید دانشگاه را بگیرد و از فردا بیاید سر کارش. اما بعدش متوجه شدم منظورش خبرگزاری دانشجوست. دنبال مصاحبه درباره غائله کیش بود.

سریع به [دکتر] نوبهاری زنگ زدم. گوشی‌اش خاموش بود. روح‌ورزی را گرفتم. در دسترس نبود. به [دکتر] کوچک‌زاده زنگ زدم. رد تماس داد. با عجله خودم را به دانشگاه رساندم. خبر در رسانه‌ها پخش شده بود. به [دکتر] غفاری [رئیس پردیس کیش] زنگ زدم. جواب داد. از او خواهش کردم فوری استعفا بدهد. بنده خدا گفت داده ام و عکسش را در بله برایتان فرستاده ام. سریع حکم جانشینش را زدم. [دکتر] یوسفی را گذاشتم. از اساتید انقلابی دانشگاه است. قبلا رئیس بسیج اساتید دانشگاه هم بود. امیدوارم فرزندانم به این حرکت انقلابی راضی شده باشند و دوباره موضوع تغییر خودم مطرح نشود.

فردا در جلسه شرکت [امن‌افزار] از اتفاق امروز مثال خواهم آورد. نمونه‌ای از مدیریت چابک [Agile] موفق است. در شرکت گاهی برای یک تغییر کوچک بهانه می‌آورند و طولش می‌دهند، اما ما ظرف نصف روز از فاصله ۱۵۰۰ کیلومتری، رئیس یک بخش را عوض کردیم و هیچ مشکلی هم پیش نیامد.

@Rasool_Concerns
🤣154😁11👎7👍42🔥1💯1
#دغدغه‌های_رسول

یک‌شنبه، ۲۸ آبان ۱۴۰۲

امروز در جلسه هیئت‌رئیسه کنار [دکتر] نوبهاری نشسته بودم. مدام سرش در گوشی بود. زیر چشمی صفحه گوشی‌اش را می‌پاییدم. اینستاگرام را چک می‌کرد. آمدم تذکر بدهم که در جلسه با گوشی کار نکنید، که نگاهم [در صفحه گوشی] به چهره‌ دوست خوبم، حاج‌آقای عرب افتاد و بسیار خوشحال شدم. روایت داریم نگاه مومن به چهره برادر مومنش از روی محبت عبادت است. لذا از او [نوبهاری] خواستم که استوری ایشان را برای من در روبیکا بفرستد که هم بیشتر به چهره‌‌اش نگاه کنم و هم مطلبی که نوشته بود را دقیق‌تر بخوانم.

عصر در راه برگشت به منزل مطلب ایشان را خواندم. عرق سردی بر پیشانی‌ام نشست. زیر لب گفتم: تو هم، عرب؟ [لاتین: ?Et tu, Arab؛ انگلیسی: You too, Arab?]. به یاد همه بگوبخندهایی افتادم که با هم در جلسات هیئت‌رئیسه داشتیم و مشورت‌های راه‌گشایی که از ایشان می‌گرفتیم. دیروز هم تعدادی از بچه‌ها آمده‌ بودند می‌گفتند «خجالت بکش آقارسول، دانشگاهت رو، اعتقاداتت رو، خون شهدا رو، به چی فروختی؟ یک تومن؟ دو تومن؟ یک دلار؟ دو دلار؟ بفرما، بچه‌ها گونی گونی برای تو پول جمع کردند» از این تفنگ‌های پخش شاباش هم آورده بودند و شروع کردند به اسکناس باران کردن من جلوی دفتر.

آن‌جا چیزی نگفتم و سرم را انداختم پایین و رفتم در دفترم نشستم. جوان هستند و کله‌شان داغ است، اما دلم شکست. حیف از آن کشک‌بادمجان‌هایی که پنج‌شنبه‌های آخر ماه در هیئت خانگی بهشان دادم. بشکند این دست که نمک ندارد. دنیا وفا ندارد، ای نور هر دو دیده. زندگی به من آموخت همیشه منتظر حمله احتمالی کسی باشم که به او خوبی فراوان کردم [ویلیام فاگنر]. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌نقطه ضعف آدم‌های بامعرفت اینه که فکر می‌کنن بقیه هم مثل خودشون بامعرفتن. [👈💎دلنوشتههای قلب یخی🧊]

سپردم روح‌ورزی برود اسکناس‌ها را از دم در جمع کند برای صندوق [سرمایه‌گذاری] دانشگاه. رفت و بعد مدتی آمد گفت همه‌ برگه‌ها فیک بودند آقای دکتر. مشکل کم نداریم، از فردا اتهام جعل اسکناس هم به این دانشگاه می‌زنند، بعد ما باید پاسخگو باشیم. گفتم علی‌الحساب آقای احمدی [مدیر مالی] نامه‌ استعفایش را آماده کند.

@Rasool_Concerns
🤣140👍7👎5😁52
#دغدغه‌های_رسول

دوشنبه، ۲۹ آبان ۱۴۰۲

عصر باران زده بود. از پشت پنجره [دفتر ریاست] هوای مطبوع پاییزی دانشگاه را نظاره می‌کردم. با خودم خواندم:
شیشه پنجره را باران شست/ از دل من اما، چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
غم [غروب] جمعه تمام وجودم را گرفت. جمعه یادم باشد حتما دعای سمات را شرکت کنم.

بیکار بودم. حراست کارش را خوب انجام می‌دهد. وقتی حراست دانشگاه خوب باشد، ۹۰ درصد دغدغه‌های من ارضا شده است. آن ۱۰ درصد را هم [دکتر] نوبهاری حواسش هست. گفتم قدمی در دانشگاه بزنم. باران مظهر رحمت [الهی] است:
زیر باران باید رفت/ چشم‌ها را باید شست.
مخصوصا این روزها که در [کف] جامعه چشم آدم زیاد به گناه آلوده می‌شود.

به سمت شمال دانشگاه رفتم. دیدم از [سالن ورزشی] جباری صدای هیاهو بلند شده است. نمی‌دانستم چه خبر است. ترسیدم نکند دوباره تجمع باشد. اما یادم افتاد روح‌ورزی کارش را خوب بلد است. زیر لب خواندم:
تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است/ اصلا تمام قرص‌ها جز تو ضرر دارند

بسم‌الله گفتم و در را باز کردم و وارد شدم. [مسابقه] والیبال بود. یادم افتاد [مهندس] سیه‌بازی دعوتم کرده بود برای دیدن فینال. اما فراموش کرده بودم. سکوها پر بود. فرزندانم حسابی شور و هیجان داشتند. دست می‌زدند. پا می‌کوبیدند. شعار می‌دادند. خوشحال بودم که خوشحال هستند. اما ای کاش، این شورشان همراه شعور باشد. مثل شور بچه‌های هیئت. پسرها و دخترها هم خیلی نزدیک هم بودند و ممکن بود لمس ناخواسته یا خدای نکرده خواسته‌ای رخ دهد:
من و لحظه لمس دستان تو/ ببخشید، دستم به دامان تو!

بهتر است پرده‌ای بین دو طرف کشیده شود. حیف آقاپرویز دیگر نیست. وگرنه به او می‌سپردم و سریع انجام می‌داد. یا ای کاش چند روح‌ورزی داشتم. به او می‌سپردم این کارها را هم انجام دهد. اصلا ای کاش همه روح‌ورزی بودند و من با همه روح‌ورزی‌ها تو را صدا می‌زدم.

@Rasool_Concerns
🤣180👍6👎62😁1
#دغدغه‌های_رسول

سه‌شنبه، ۳۰ آبان ۱۴۰۲ (سانس ویژه ظهر)

صبح نماز را که خواندم، دست به دعا برداشتم و از خدا عاقبت‌به‌خیری خواستم. هوا خیلی دل‌انگیز بود. گفتم چرتی بزنم. نیم ساعتی را به خواب گذراندم. آن‌قدر هوا مطبوع بود که با خودم گفتم انگار در بهشت هستم و هیچ حسرت [مادی] در زندگی نداشته و نخواهم داشت.

در خواب و بیداری بودم که شنیدم یکی می‌خواهند:
رفیق من، سنگ صبور غم‌هام ...
اول نفهمیدم چه شده، بعدش یادم آمد زنگ [تلفن] همراهم برای تماس [دکتر] نوبهاری را این آهنگ [چاوشی] گذاشته‌ام.

جواب دادم. تا حالا صبح به این زودی مکالمه نداشتیم. دمق بود. از سلامش پی بردم حتما اتفاق ناگواری افتاده. با خودم گفتم کراهت خواب بعد از نماز صبح دامن‌مان را گرفته. بعد از کمی مقدمه‌چینی گفت که عزلم کرده‌اند. نفسی به راحتی کشیدم و فهمیدم دعای سر سجاده‌ام مستجاب شده. این مسئولیت بیش از توان من بود و هرچه بیشتر می‌ماندم، آن دنیا [و شاید این دنیا] بیشتر باید جواب می‌دادم.

[دکتر] نوبهاری را دلداری دادم و آرامش کردم. کمی هم از ناپایداری دهر برایش گفتم. در روایات هم گفته‌اند که «یا دهر، اف لک من خلیل». برای اینکه کمی بخندانم و حال و هوایش را عوض کنم گفتم «یا دهر، اف لک من جلیل». نخندید. شاید هم نفهمید.

گفتم دیدی [حاج‌آقا] رستمی و [دکتر] کوچک‌زاده هم در آن مراسم بودند و سوزن‌شان فقط به ما گیر کرد. ای کاش من هم برادری در بین سیاسیون داشتم. وفای برادر از وفای فرزندان بیشتر است.

@Rasool_Concerns
🤣207🕊3012👎4😁3👍2
#دغدغه‌های_رسول

سه‌شنبه، ۳۰ آبان ۱۴۰۲

امروز برگ آخر فصلی دیگر از زندگی‌ام ورق خورد. برگی که به آن افتخار می‌کنم، چون پر بود از خدمت پدرانه به فرزندانم، مخلصانه برای نظام و برادرانه برای سربازان گمنام [امام زمان].

رشد ۴۵۰ درصدی دوربین‌های مداربسته [در دانشگاه]، افزایش بیش از ۲۰۰۰ درصدی IPهای باز در اختیار همکاران و شرکت‌ها و دانشجویان [قابل اعتماد]، افزایش ۱۴۰ درصدی رضایت گربه‌های دانشگاه و صدها کار دیگر.

ولی نمی‌خواهم با ارائه آمار از خدماتم حوصله سر ببرم. مهم برای من این است که در آخرین پیمایش میدانی که در دانشگاه از دفتر ریاست تا کتابخانه مرکزی داشتم، همه را خوشحال دیدم و پی بردم که همه راضی هستند. در آخر هم یکی از نگهبانان دانشگاه که هرگز ندیده بودم، با رویی خوش به من خسته نباشید گفت که احتمالا واسطه حضرت حق بوده برای آنکه رضایت «او» را به من برساند.

بعد از پیمایش آخرم، سریع به دفتر بازگشتم و متنی برای برادر کوچک‌ترم، دکتر موسوی نوشتم و با تبریک به او توانستم قبل از شیطنت‌های رسانه‌های معاند، غافلگیرشان کرده و برنامه‌هایشان را خراب کنم. البته خیلی اصرار کردم به هاشم‌ورزی [مدیر فعلی روابط عمومی] که آن را کار کند و او هم با اجازه دکتر موسوی، بالاخره بعد از جرح و تعدیل و حذف چند پند پدرانه و ابراز دلخوری از این غافلگیری، آن را منتشر کرد.

یک نامه هم برای مقامات بالای نظام نوشتم و تشکر کردم، چرا که نظام با اخراج من توانست جایگاه حجاب را به همه اعلام کند. من این تصمیم را فرهنگی می‌بینم و افتخار می‌کنم که برای نظام و حجاب هزینه دادم. من خودم را جانباز جنگ نرم می‌دانم.

امشب وقتی مسواک می‌زدم، به آینه خیره شدم و به خودم خسته نباشید گفتم. یاد جانی دپ در فیلم «چارلی و کارخانه شکلات‌سازی» افتادم که در آینه نگاه کرد و به فکر میراثش افتاد. من هم نگران میراث خودم هستم. امیدوارم حفظش کنند.

موقع رفتن به رخت‌خواب، منزل پرسید:

آقا رسول! آیا واقعاً یه کیش رفتن ارزش این همه دردسر رو داشت؟

دنبال جواب می‌گشتم که خوابم برد. الان هم خوابم.

@Rasool_Concerns
😁112🤣9115🕊6👍5👎5
#دغدغه‌های_رسول

چهارشنبه، ۱ آذر ۱۴۰۲

امروز فراغ بال داشتم. صبح می‌خواستم کمی بیشتر بخوابم. اما یادم آمد اگرچه دیگر پدر دانشجوها [شریف] نیستم، ولی هنوز پدر فضای مجازی [ایران] هستم. به همین خاطر گفتم کمی به این مسئولیتم برسم که در این دو سال مهجور مانده بود.

به عنوان قدم اول تصمیم گرفتم به رصد [فضای مجازی] بپردازم. رصد مقدمه اقدام است. با ذکر صلوات وارد اکانت [توییتر] رحیمی شدم. خیلی از توییت‌ها درباره خودم بود. فعلا نمی‌خواستم درگیرشان شوم، چون باعث می‌شد [از مسئولیت اصلی‌ام] غفلت بورزم. از توییت‌های جدیدتر گذشتم و عقب‌تر رفتم. یک رسم خوبی که بچه‌ها [در توییتر] دارند، اشتراک چهار یا هشت یا دوازده یا شانزده یا ... عکس در آخر [هر] ماه است. الحق و الانصاف خیلی‌هایشان مصداق اتمّ جمال الهی هستند. خدا حفظ‌شان کند.

من هم تصمیم گرفتم با تأسی از این سیره، سنت حسنه‌شان را ادامه دهم. با یک روز تأخیر آبانم را با شما به اشتراک می‌گذارم:

آبان، ماه گذاشتن، رفتن و [تحویل] دادن

@Rasool_Concerns
🤣107😁15👍6👎42
#دغدغه‌های_رسول

پنج‌شنبه، ۲ آذر ۱۴۰۲

مشغله‌های زیاد چند هفته اخیر، فرصت مرور اخبار را گرفته بود. امروز فرصتی دست داد تا اخبار ایران و جهان را دنبال کنم. در بحبوحه غائله کیش شنیده بودم که سم [آلتمن] را از شرکتش اخراج کرده‌اند. یاد زمانی افتادم که برای شرکت [امن‌افزار] رزومه فرستاده بود. دانش [فنی] خوبی داشت. اخلاق و رفتارش هم همراه حجب و حیا بود. در جلسه مصاحبه به او علاقه‌مند شدم. اما اولا بخش فرهنگی شرکت می‌گفت فامیلی‌اش ممکن است به‌خاطر اعراب‌گذاری نامناسب، بدخوانی داشته باشد و برای برند فرهنگی مذهبی شرکت بد باشد. ثانیا از نهادهایی که برایشان پروژه می‌زدیم، هشدار دادند که تابعیتش ممکن است دردسر ایجاد کند و ظن جاسوسی می‌رود. مجبور شدم پا روی علاقه شخصی‌ام بگذارم و از استخدامش بگذرم. حیف شد. می‌توانستیم با کمک او یک اینترنت ملی هوشمند داشته باشیم. یادم است در جلسه مصاحبه به «در-نشان» هم علاقه نشان داد. این‌قدر از ایده من خوشش آمده بود که نمی‌توانست خنده [رضایتش] را قطع کند.

وقتی دیدم اخراج من و سم با یکی دو روز فاصله بوده، یک‌بار دیگر به بغض و کینه دنیاپرستان نسبت به وارستگان متخصص متعهد پی بردم. البته بعدش دیدم کارمندان OpenAI نامه زده‌اند و درخواست بازگشت او را مطرح کرده‌اند. چقدر فهمیده هستند و قدر آدم‌ها را می‌دانند. باید الگو قرارشان دهیم. هیئت‌مدیره هم گویا با بازگشت او به شرکت موافقت کرده. خدا را شکر سم شب بلک‌فرایدی‌ای بیکار نیست. بازگشتش را به فال نیک گرفتم. شاید استادهای شریف هم برای بازگشت من نامه بزنند و وزیر علوم به نظر آنها احترام بگذارد. امیدوار شده‌ام. روزهای خوبی در پیش است. اگر هم نشد، [در پیام‌رسان «بله»] به سم پیام می‌دهم. شاید در شرکتش موقعیت بازی برای من داشته باشد. شاید به کمک هم توانستیم اینترنت آنجا را هم مثل اینجا پاک پاک کنیم. باز هم امیدوار شدم. واقعا روزهای خوبی در پیش است. مطمئن هستم.

@Rasool_Concerns
🤣175👍7👎5😁43
#دغدغه‌های_رسول

جمعه، ۳ آذر ۱۴۰۲

امروز دوباره یاد روح‌ورزی افتادم. چقدر مرد نازنینی بود. چه کارها که قرار بود در کنار هم انجام دهیم. حیف که فرصتش را گرفتند. همیشه زود دیر می‌شود. آدم که از جایی می‌رود، یا کسی را از دست می‌دهد، تازه یادش می‌افتد چه کارها که باید می‌کرده و فرصتش نشده یا فراموشی آنها را به حاشیه رانده است.

روح‌ورزی این اواخر ایده‌های خوبی مطرح می‌کرد. گفته بود نیاز است که دسترسی به ایمیل‌های شریف‌پرافز [گروه ایمیلی اساتید شریف] را در اختیار دوستان وزارت [اطلاعات] قرار دهیم. خسته شده بود از بس من و چند نفر دیگر از اساتید دغدغه‌مند، [برخی ایمیل‌ها را] گزارش داده بودیم و او هم به بالارده‌هایش رسانده بود. می‌گفت بهتر است خودشان مستقیم ببینند که کار ما هم سبک‌تر شود. کارهای مهم‌تری داریم.

به [دکتر] ابوالحسنی گفتم و مشورت گرفتم. [ابوالحسنی] با دوستان [وزارت] زیاد دم‌خور بوده و منش‌شان را می‌شناسد. اسم کسی را که روح‌ورزی گفته بود به او دسترسی بدهیم، گفتم. موافق بود. اما گفت برای یکی دیگر هم بگیریم. به محسنی [کارمند مرکز محاسبات] زنگ زدم. گفت ایمیل معرفی کنیم می‌شود. از طریق روح‌ورزی که به دوستان [وزارت] اطلاع دادیم، گفتند ایمیل نمی‌دهند. از نظر امنیتی سوراخ دارد. پیشنهاد کردم خود روح‌ورزی ایمیل بسازد و به دوستان [وزارت] بدهد. گفت یک درس ریاضی هم ‌به او بدهیم که ارائه بدهد تا حضورش [در شریف‌پرافز] موجه باشد و کسی حرف درنیاورد. خندیدیم. آدم شوخی است، برعکس شریفی که با سه من عسل هم قابل تحمل نبود. ولی فکر بدی نیست، ورودی‌ها در انتگرال ضعیف هستند. به [دکتر] کوچک‌زاده گفتم از ظرفیت روح‌ورزی [در آموزش] استفاده شود.

حالا که من رفته‌ام، بهتر است به [دکتر] سیدعباس [موسوی] بسپارم این کار را پیگیری کند. اتفاق خوبی است و نیاز هم هست. خیلی از مشکلات ما [و دوستان وزارت] با استادان را حل و فصل می‌کند.

@Rasool_Concerns
🤣84👍5👎5🕊42🔥2😁2