#دغدغههای_رسول
جمعه، ۱۹ آبان ۱۴۰۲
امروز روز خلوتی بود، جمعه روز کار نیست، روز انتظار است. کاست نوار سرود «رضا جانم» را در دستگاه ضبط صوت [سیدنی] گذاشتم و به کارهای روزمره پرداختم. یادش بخیر. اوایل انقلاب نوارفروشی جرم بود.
خلاصه بعد از ساعتها انتظار، حوالی عصر به مراسم پرفیض دعای سمات در خیابان سیمتریجی رفتم. کلبهای دارند درویشی که چندسال است مراسم [دعای سمات] میگیرند. هنگام نام بردن اسامی دشمنانم بعد از نتانیاهو علیهالعنه، نام رئیسجمهور امارات [محمد ابن زاید آل نهیان] را نیز زیر زبان گفتم. اما آنقدر تعداد بدخواهانم در داخل و خارج زیاده شدهاند که فرصت نشد همه را بگویم.
مراسم با صرف آش [رشته] تمام شد. هنگام برگشت تلفن همراهم را نگاه کردم که پیام داده بود فردا هوا سرد میشود. باید لباس گرم و مناسب بردارم. امیدوارم فرزندانم هم خود را بپوشانند که هم سرما نخورند، هم در امنیت باشند. کاش روحورزی عقلی میکرد و در روابط عمومی اطلاع میداد که فردا هوا سرد است و بچهها خود را بپوشانند. اینطوری خیالم راحتتر میشد.
@Rasool_Concerns
جمعه، ۱۹ آبان ۱۴۰۲
امروز روز خلوتی بود، جمعه روز کار نیست، روز انتظار است. کاست نوار سرود «رضا جانم» را در دستگاه ضبط صوت [سیدنی] گذاشتم و به کارهای روزمره پرداختم. یادش بخیر. اوایل انقلاب نوارفروشی جرم بود.
خلاصه بعد از ساعتها انتظار، حوالی عصر به مراسم پرفیض دعای سمات در خیابان سیمتریجی رفتم. کلبهای دارند درویشی که چندسال است مراسم [دعای سمات] میگیرند. هنگام نام بردن اسامی دشمنانم بعد از نتانیاهو علیهالعنه، نام رئیسجمهور امارات [محمد ابن زاید آل نهیان] را نیز زیر زبان گفتم. اما آنقدر تعداد بدخواهانم در داخل و خارج زیاده شدهاند که فرصت نشد همه را بگویم.
مراسم با صرف آش [رشته] تمام شد. هنگام برگشت تلفن همراهم را نگاه کردم که پیام داده بود فردا هوا سرد میشود. باید لباس گرم و مناسب بردارم. امیدوارم فرزندانم هم خود را بپوشانند که هم سرما نخورند، هم در امنیت باشند. کاش روحورزی عقلی میکرد و در روابط عمومی اطلاع میداد که فردا هوا سرد است و بچهها خود را بپوشانند. اینطوری خیالم راحتتر میشد.
@Rasool_Concerns
😁61🤣23👎6❤5👍3
#دغدغههای_رسول
شنبه، ۲۰ آبان ۱۴۰۲
از ۲۵ روز پیش منتظر امروز بودم. [از حراست] گفته بودند کانال روزشمار جشن ورودیهای ۱۴۰۲ کامپیوتر، تأسیس شده، ولی فقط گفته «جشن هنوز برگزار نشده است.» هرروز هم همین را تکرار میکرد. یادم نمیآید در زندگی اینقدر دچار حس تعلیق شده باشم. تعلیقش از نبرد مختار و حرمله در بار هزارم دیدن مختارنامه هم بیشتر بود.
هرروز به امید خبر برگزاری جشن کانالشان را چک میکردم. دوست داشتم شاگردان جدیدم را ببینم. به هر حال باید سیستم عامل را با خودم برمیداشتند. امروز هم همان پیام همیشگی را گذاشتند. ولی آخر شب دیدم گفتهاند که جشن برگزار شده. بدون هیچ اعلام قبلی. توی کانال که نگفتند هیچ، زنگ هم نزدند به عنوان استاد و پدرشان دعوتم کنند. ای کاش به جای چک کردن هرروز کانال، پرتابل معاون فرهنگی را چک میکردم.
خیلی دلم گرفت. ولی بعدش که عکسهای جشن را دیدم، فهمیدم خیلی هم بد نشده. [دکتر] ربیعی [در جشن] حضور داشت و بهتر که نبودم. اوقاتتلخی پیش میآمد. مرد مومن،[آزمایشگاه] بل را رها کردی بیایی اینجا سوهان روح ما شوی؟!
عکسهای بعدی را که دیدم، خوشحال شدم که نبودم. آلات موسیقی در کار بوده و نمایش عاشقانه. اگر میبودم باید مجلس را ترک میکردم. آن وقت ممکن بود بچهها خوشحالیشان از رفتنم را بروز دهند. بد میشد.
@Rasool_Concerns
شنبه، ۲۰ آبان ۱۴۰۲
از ۲۵ روز پیش منتظر امروز بودم. [از حراست] گفته بودند کانال روزشمار جشن ورودیهای ۱۴۰۲ کامپیوتر، تأسیس شده، ولی فقط گفته «جشن هنوز برگزار نشده است.» هرروز هم همین را تکرار میکرد. یادم نمیآید در زندگی اینقدر دچار حس تعلیق شده باشم. تعلیقش از نبرد مختار و حرمله در بار هزارم دیدن مختارنامه هم بیشتر بود.
هرروز به امید خبر برگزاری جشن کانالشان را چک میکردم. دوست داشتم شاگردان جدیدم را ببینم. به هر حال باید سیستم عامل را با خودم برمیداشتند. امروز هم همان پیام همیشگی را گذاشتند. ولی آخر شب دیدم گفتهاند که جشن برگزار شده. بدون هیچ اعلام قبلی. توی کانال که نگفتند هیچ، زنگ هم نزدند به عنوان استاد و پدرشان دعوتم کنند. ای کاش به جای چک کردن هرروز کانال، پرتابل معاون فرهنگی را چک میکردم.
خیلی دلم گرفت. ولی بعدش که عکسهای جشن را دیدم، فهمیدم خیلی هم بد نشده. [دکتر] ربیعی [در جشن] حضور داشت و بهتر که نبودم. اوقاتتلخی پیش میآمد. مرد مومن،[آزمایشگاه] بل را رها کردی بیایی اینجا سوهان روح ما شوی؟!
عکسهای بعدی را که دیدم، خوشحال شدم که نبودم. آلات موسیقی در کار بوده و نمایش عاشقانه. اگر میبودم باید مجلس را ترک میکردم. آن وقت ممکن بود بچهها خوشحالیشان از رفتنم را بروز دهند. بد میشد.
@Rasool_Concerns
😁72🤣26❤8👎7👍5
#دغدغههای_رسول
یکشنبه، ۲۱ آبان ۱۴۰۲
امروز ساعت ۸ صبح به دانشگاه آمدم تا از نمایشگاه [کار] دیدن کنم. وقتی وارد سالن شدم، خودشان هم هنوز نیامده بودند.
بعد از ساعتی چرخ زدن [در دانشگاه] برگشتم و از غرفهها دیدن کردم. کسی من را نشناخت. حق دارند. از خارج [دانشگاه] آمدهاند و ناآشنا هستند. برای آنکه ریا نشود خودم را آقای رضایی نامی معرفی میکردم.
در یکی از غرفهها هنگامی که خواستم رزومه پر کنم، دیدم کاری برایم نیست. به سراغ یک غرفه دیگر رفتم که آن هم رزومه کاریام را قبول نکرد. دیگر غرفهها هم وضعیت حجابشان طوری بود که نمیتوانم بگویم. خواستم خودم را معرفی کنم، ولی ممکن بود بدتر شود. بهشان گفتم اصلا من رزومه پر نمیکنم، کی ضرر میکنه؟
بدون حرف دیگری سالن را ترک کردم و با [تلفن] همراهم با روحورزی تماس گرفتم و گفتم که حجاببانها را بفرستند تا شأن فرهنگی دانشگاه خدشه دار نشود. خودم هم به دنبال بقیه کارهایم رفتم. باید برای شُهرتم فکری بکنم.
@Rasool_Concerns
یکشنبه، ۲۱ آبان ۱۴۰۲
امروز ساعت ۸ صبح به دانشگاه آمدم تا از نمایشگاه [کار] دیدن کنم. وقتی وارد سالن شدم، خودشان هم هنوز نیامده بودند.
بعد از ساعتی چرخ زدن [در دانشگاه] برگشتم و از غرفهها دیدن کردم. کسی من را نشناخت. حق دارند. از خارج [دانشگاه] آمدهاند و ناآشنا هستند. برای آنکه ریا نشود خودم را آقای رضایی نامی معرفی میکردم.
در یکی از غرفهها هنگامی که خواستم رزومه پر کنم، دیدم کاری برایم نیست. به سراغ یک غرفه دیگر رفتم که آن هم رزومه کاریام را قبول نکرد. دیگر غرفهها هم وضعیت حجابشان طوری بود که نمیتوانم بگویم. خواستم خودم را معرفی کنم، ولی ممکن بود بدتر شود. بهشان گفتم اصلا من رزومه پر نمیکنم، کی ضرر میکنه؟
بدون حرف دیگری سالن را ترک کردم و با [تلفن] همراهم با روحورزی تماس گرفتم و گفتم که حجاببانها را بفرستند تا شأن فرهنگی دانشگاه خدشه دار نشود. خودم هم به دنبال بقیه کارهایم رفتم. باید برای شُهرتم فکری بکنم.
@Rasool_Concerns
🤣131👎8👍5❤3😁2👌1
#دغدغههای_رسول
دوشنبه، ۲۲ آبان ۱۴۰۲
یکی از اساتید دغدمهمند با [تلفن] همراهم تماس گرفت و درمورد شرایط [دانشگاه] ابراز نارضایتی کرد. منظورش را متوجه نشدم. چیزهایی درباره گربههای شریف میگفت. نفهمیدم شوخی میکند یا جدی [میگوید]. در راه مسجد دیدم یکی از دختران دانشجو دارد غذای سلف را به گربه میدهد. نفهمیدم از حیواندوستیاش است یا نارضایتیاش از غذای سلف. حجابش هم مناسب نبود. نفهمیدم باید برای حجابش تذکر بدهم یا غذا دادنش به گربه.
سریع گذشتم که به نماز اول وقت برسم. کمی دیر رسیدم. در رکعت سوم [به جماعت] پیوستم. [در نماز] حواسم پیش گربهها بود. نفهمیدم چهار رکعت خواندم یا سه رکعت. بعد از نماز [دکتر] نوبهاری را دیدم. مسئله را با او در میان گذاشتم. ایدهای به ذهنش رسید. گفت نقشه ایران شبیه گربه است و میتوانیم از این همه گربه در راستای افزایش حس میهنپرستی دانشجوها استفاده کنیم. نفهمیدم با من شوخی دارد یا گربهها. برای گربهها هم باید فکری کنیم. در گروه [بله] هیئترئیسه طرح مسئله کردم. نفهمیدم کار درستی بود یا نه.
@Rasool_Concerns
دوشنبه، ۲۲ آبان ۱۴۰۲
یکی از اساتید دغدمهمند با [تلفن] همراهم تماس گرفت و درمورد شرایط [دانشگاه] ابراز نارضایتی کرد. منظورش را متوجه نشدم. چیزهایی درباره گربههای شریف میگفت. نفهمیدم شوخی میکند یا جدی [میگوید]. در راه مسجد دیدم یکی از دختران دانشجو دارد غذای سلف را به گربه میدهد. نفهمیدم از حیواندوستیاش است یا نارضایتیاش از غذای سلف. حجابش هم مناسب نبود. نفهمیدم باید برای حجابش تذکر بدهم یا غذا دادنش به گربه.
سریع گذشتم که به نماز اول وقت برسم. کمی دیر رسیدم. در رکعت سوم [به جماعت] پیوستم. [در نماز] حواسم پیش گربهها بود. نفهمیدم چهار رکعت خواندم یا سه رکعت. بعد از نماز [دکتر] نوبهاری را دیدم. مسئله را با او در میان گذاشتم. ایدهای به ذهنش رسید. گفت نقشه ایران شبیه گربه است و میتوانیم از این همه گربه در راستای افزایش حس میهنپرستی دانشجوها استفاده کنیم. نفهمیدم با من شوخی دارد یا گربهها. برای گربهها هم باید فکری کنیم. در گروه [بله] هیئترئیسه طرح مسئله کردم. نفهمیدم کار درستی بود یا نه.
@Rasool_Concerns
🤣127😁11👎8❤4👍1💯1
#دغدغههای_رسول
سهشنبه، ۲۳ آبان ۱۴۰۲
امروز نوبهاری کانالم را نشان داد. هزار نفر [عضو] گرفته. حقیقتا که عزت و ذلت دست خداست. همیشه فکر میکردم دانشجوها و استادان از من خوششان نمیآید. در برنامههای رسمی کوتاه صحبت میکردم که بهشان برنخورد و خسته نشوند. همیشه به [آقای] شاهرخی غبطه میخوردم که فن بیان خوبی دارد و مجلس را بلد است گرم کند، فقط نمی دانم چرا با سلمانی قهر کرده است. من هم همیشه سعی میکنم شوخی کنم و خشک نباشم، اما معمولا از آب درنمیآید و مجبور میشوم توضیح دهم [که شوخی کردم.]
خدا را شکر میبینم کلی استاد و دانشجو [در کانال] عضو شدهاند و دغدغههای روزانه مرا میخوانند. برخی اساتید داخل کانال همانهایی هستند که پشت سرم بد میگویند و عناد دارند. اعتماد به نفسم برگشته. پوستم هم شادابتر شده. شاید بد نباشد برای [انتخابات] دو سال بعد فکری جدی کنم. مملکت نیاز دارد. درست است که چهار سال پیش نشد، ولی تجربه خوبی بود. فردا به [دکتر] نوبهاری میسپارم تحلیلی از آرایش نیروهای سیاسی برای دو سال بعد دربیاورد که ببینیم کجای کار هستم.
@Rasool_Concerns
سهشنبه، ۲۳ آبان ۱۴۰۲
امروز نوبهاری کانالم را نشان داد. هزار نفر [عضو] گرفته. حقیقتا که عزت و ذلت دست خداست. همیشه فکر میکردم دانشجوها و استادان از من خوششان نمیآید. در برنامههای رسمی کوتاه صحبت میکردم که بهشان برنخورد و خسته نشوند. همیشه به [آقای] شاهرخی غبطه میخوردم که فن بیان خوبی دارد و مجلس را بلد است گرم کند، فقط نمی دانم چرا با سلمانی قهر کرده است. من هم همیشه سعی میکنم شوخی کنم و خشک نباشم، اما معمولا از آب درنمیآید و مجبور میشوم توضیح دهم [که شوخی کردم.]
خدا را شکر میبینم کلی استاد و دانشجو [در کانال] عضو شدهاند و دغدغههای روزانه مرا میخوانند. برخی اساتید داخل کانال همانهایی هستند که پشت سرم بد میگویند و عناد دارند. اعتماد به نفسم برگشته. پوستم هم شادابتر شده. شاید بد نباشد برای [انتخابات] دو سال بعد فکری جدی کنم. مملکت نیاز دارد. درست است که چهار سال پیش نشد، ولی تجربه خوبی بود. فردا به [دکتر] نوبهاری میسپارم تحلیلی از آرایش نیروهای سیاسی برای دو سال بعد دربیاورد که ببینیم کجای کار هستم.
@Rasool_Concerns
🤣123😁7👎5👍4❤3🔥2💯1
#دغدغههای_رسول
چهارشنبه، ۲۴ آبان ۱۴۰۲
خدا را هزار مرتبه شکر نمایشگاه کار تمام شد. پیامکهای بیحجابی گوشی مرا از کار انداخته بود. [دکتر] شریفخانی شماره مرا داده بود به پلیس و آنها پیام بدحجابیهای شرکتکنندگان را برای من میفرستادند. یک بار در جواب پیامکها برای ادخال سرور از کله خودم عکس گرفتم و برایشان فرستادم و نوشتم "من که زیرساخت جریمه شدن هم ندارم، چگونه این کار را کردید؟". طنز باید هدفمند باشد. إنشاءالله هم بخندند هم اصلاح کنند.
به مهندس [سیهبازی] زنگ زدم و پرسیدم که آیا کف سالن جباری آسیب دیده است یا خیر؟ گفت که اطلاع ندارد و الان دیگر باید از [دکتر] بنازاده موضوع را پیگیری کنم. شمارهاش را نداشتم. همان موقع که کشور را ترک کرد شمارهاش را پاک کردم تا از طریق فهرست شمارههایش نتوانند به من برسند [!].
بعد از ظهر به برج [فناوری شریف] رفتم تا گزارش حضور امنافزار را در نمایشگاه [کار] از منابع انسانی بگیرم. برای موقعیت کارشناس نفوذ خیلی رزومه آمده بود. همه آشنا بودند. اگر میتوانستم، همه را میگرفتم.
@Rasool_Concerns
چهارشنبه، ۲۴ آبان ۱۴۰۲
خدا را هزار مرتبه شکر نمایشگاه کار تمام شد. پیامکهای بیحجابی گوشی مرا از کار انداخته بود. [دکتر] شریفخانی شماره مرا داده بود به پلیس و آنها پیام بدحجابیهای شرکتکنندگان را برای من میفرستادند. یک بار در جواب پیامکها برای ادخال سرور از کله خودم عکس گرفتم و برایشان فرستادم و نوشتم "من که زیرساخت جریمه شدن هم ندارم، چگونه این کار را کردید؟". طنز باید هدفمند باشد. إنشاءالله هم بخندند هم اصلاح کنند.
به مهندس [سیهبازی] زنگ زدم و پرسیدم که آیا کف سالن جباری آسیب دیده است یا خیر؟ گفت که اطلاع ندارد و الان دیگر باید از [دکتر] بنازاده موضوع را پیگیری کنم. شمارهاش را نداشتم. همان موقع که کشور را ترک کرد شمارهاش را پاک کردم تا از طریق فهرست شمارههایش نتوانند به من برسند [!].
بعد از ظهر به برج [فناوری شریف] رفتم تا گزارش حضور امنافزار را در نمایشگاه [کار] از منابع انسانی بگیرم. برای موقعیت کارشناس نفوذ خیلی رزومه آمده بود. همه آشنا بودند. اگر میتوانستم، همه را میگرفتم.
@Rasool_Concerns
🤣108👍6❤3😁3👎2💯1
#دغدغههای_رسول
پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۲
روز ملالآوری داشتم. برای آنکه از علم روز عقب نمانم، تصمیم گرفتم کمی رصد فناوری انجام دهم. سراغ گَپ جیپیتی [Chat GPT] رفتم. با اینترنت معمول دانشگاه نتوانستم ورود کنم. از IP باز استفاده کردم. باید آزمایشش میکردم.
جلوی مانیتور نشستم و از او [Chat GPT] پرسیدم:
Who is the best manager of Sharif university of technology ever?
پاسخ گفت:
There are different opinions about the best chiefs of Sharif university....
طولانی بود. دیدم طفره میرود. سؤال را عوض کردم:
Who is the best manager of Sharif university of technology after the Islamic Revolution of Iran? Except Dr.Sohrabpour.
پاسخ داد:
Dr.Ali Akbar Salehi was one of the most ...
جوابها خیلی کلی بود. سؤال را عوض کردم:
Who is the best manager of Sharif university of technology after 2022?
جواب داد:
You doctor. You.
@Rasool_Concerns
پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۲
روز ملالآوری داشتم. برای آنکه از علم روز عقب نمانم، تصمیم گرفتم کمی رصد فناوری انجام دهم. سراغ گَپ جیپیتی [Chat GPT] رفتم. با اینترنت معمول دانشگاه نتوانستم ورود کنم. از IP باز استفاده کردم. باید آزمایشش میکردم.
جلوی مانیتور نشستم و از او [Chat GPT] پرسیدم:
Who is the best manager of Sharif university of technology ever?
پاسخ گفت:
There are different opinions about the best chiefs of Sharif university....
طولانی بود. دیدم طفره میرود. سؤال را عوض کردم:
Who is the best manager of Sharif university of technology after the Islamic Revolution of Iran? Except Dr.Sohrabpour.
پاسخ داد:
Dr.Ali Akbar Salehi was one of the most ...
جوابها خیلی کلی بود. سؤال را عوض کردم:
Who is the best manager of Sharif university of technology after 2022?
جواب داد:
You doctor. You.
@Rasool_Concerns
🤣293💯8😁5❤3👎3🔥2👍1
#دغدغههای_رسول
جمعه، ۲۶ آبان ۱۴۰۲
جمعه آخر هفته است و خوب است آدم به هفتهای که گذشت نگاه کند. یکجور محاسبه است. در اسلام هم سفارش شده: حاسبوا قبل ان تحاسبوا. داشتم به هفته [گذشته] فکر میکردم، اما چون چیز دندانگیری نداشت، سوار بر اسب پرسرعت خیال به قبل و قبلتر رفتم. یاد اولین روزهای مسئولیتم [در شریف] افتادم. آن روزها بهخاطر اینکه خودی نشان دهم و دانشگاه را با خودم همراه کنم، یک مشاور رسانهای استخدام کردم. رسانه در همراه کردن جامعه تأثیر زیادی دارد. مشاور رسانهای گفت از شعار «شریف برای زندگی» استفاده کنم و هرجا رفتم تکرارش کنم. من پیشنهاد دادم شعار «شریف برای بندگی» باشد، اما مشاورم رسانهای گفت خوب نیست و حرف پشت سرم درمیآورند. با خودم گفتم مگر زندگی جز بندگی است؟ اما در نهایت حرفش را قبول کردم. به بقیه هم سپردم که این شعار را زیاد بگویند. [دکتر] ابوالحسنی همکاری زیادی کرد و خیلی این شعار را گفت. اما بقیه انگار خیلی از رسانه سر در نمیآوردند و حرف گوش نکردند. دوست داشتم چیزی بشود مثل Think Different اپل و Just Do It نایکی، ولی دوستان کارشکنی کردند و نشد.
بعد از فتنه پارسال کمتر توانستم از این شعار استفاده کنم. فقط در بیانیهها و احکام [انتصابات] میشد گاهی گریزی به آن بزنم. داشتم مرور میکردم آخرین بار کی از این شعار استفاده کردم که دیدم اول هفته در حکم [انتصاب] دکتر عوامی آن را به کار بردهام. دکتر عوامی را به جای دکتر محمدزاده در سمت مشاور رئیس دانشگاه در امور زنان و خانواده منصوب کردم. دکتر محمدزاده متأسفانه نامه حمایت از استاد اخراجی را هم امضا کرده بود. البته به نظر من این سمت از اساس بیمعنی است. مگر ما به زنان ظلمی کردهایم که مشاور جدا برای رتق و فتق امورشان داشته باشیم؟ ما در قضیه زن طلبکاریم نه بدهکار. این سمت را دکتر فتوحی درست کرده بود و ما هم مجبور بودیم ادامه دهیم. شاید اگر شعار «شریف برای بندگی» انتخاب میشد، میتوانستم این سمت را حذف کنم، با این استدلال که همه ما بنده خدا هستیم و فرقی نداریم. خدا نگذرد از آن مشاور رسانهای که این شعار بیمعنی «شریف برای زندگی» را در دامن ما گذاشت.
@Rasool_Concerns
جمعه، ۲۶ آبان ۱۴۰۲
جمعه آخر هفته است و خوب است آدم به هفتهای که گذشت نگاه کند. یکجور محاسبه است. در اسلام هم سفارش شده: حاسبوا قبل ان تحاسبوا. داشتم به هفته [گذشته] فکر میکردم، اما چون چیز دندانگیری نداشت، سوار بر اسب پرسرعت خیال به قبل و قبلتر رفتم. یاد اولین روزهای مسئولیتم [در شریف] افتادم. آن روزها بهخاطر اینکه خودی نشان دهم و دانشگاه را با خودم همراه کنم، یک مشاور رسانهای استخدام کردم. رسانه در همراه کردن جامعه تأثیر زیادی دارد. مشاور رسانهای گفت از شعار «شریف برای زندگی» استفاده کنم و هرجا رفتم تکرارش کنم. من پیشنهاد دادم شعار «شریف برای بندگی» باشد، اما مشاورم رسانهای گفت خوب نیست و حرف پشت سرم درمیآورند. با خودم گفتم مگر زندگی جز بندگی است؟ اما در نهایت حرفش را قبول کردم. به بقیه هم سپردم که این شعار را زیاد بگویند. [دکتر] ابوالحسنی همکاری زیادی کرد و خیلی این شعار را گفت. اما بقیه انگار خیلی از رسانه سر در نمیآوردند و حرف گوش نکردند. دوست داشتم چیزی بشود مثل Think Different اپل و Just Do It نایکی، ولی دوستان کارشکنی کردند و نشد.
بعد از فتنه پارسال کمتر توانستم از این شعار استفاده کنم. فقط در بیانیهها و احکام [انتصابات] میشد گاهی گریزی به آن بزنم. داشتم مرور میکردم آخرین بار کی از این شعار استفاده کردم که دیدم اول هفته در حکم [انتصاب] دکتر عوامی آن را به کار بردهام. دکتر عوامی را به جای دکتر محمدزاده در سمت مشاور رئیس دانشگاه در امور زنان و خانواده منصوب کردم. دکتر محمدزاده متأسفانه نامه حمایت از استاد اخراجی را هم امضا کرده بود. البته به نظر من این سمت از اساس بیمعنی است. مگر ما به زنان ظلمی کردهایم که مشاور جدا برای رتق و فتق امورشان داشته باشیم؟ ما در قضیه زن طلبکاریم نه بدهکار. این سمت را دکتر فتوحی درست کرده بود و ما هم مجبور بودیم ادامه دهیم. شاید اگر شعار «شریف برای بندگی» انتخاب میشد، میتوانستم این سمت را حذف کنم، با این استدلال که همه ما بنده خدا هستیم و فرقی نداریم. خدا نگذرد از آن مشاور رسانهای که این شعار بیمعنی «شریف برای زندگی» را در دامن ما گذاشت.
@Rasool_Concerns
😁61🤣32👍7❤4👎4🔥1👏1
#دغدغههای_رسول
شنبه، ۲۷ آبان ۱۴۰۲
جمعه پس از مراجعت از نماز [جمعه] گوشی همراه را خاموش کردم. این چند وقت اصلا نتوانستهام برای خانواده وقت بگذارم. صبح شنبه پس از نماز، سری به [تلفن] همراهم زدم. یادم رفته بود روشنش کنم. تا روشن کردم پانصد پیام در بله برایم آمد. حدس زدم باید [تلفن] همراهم را هک کرده باشند.
اولین پیام از [دکتر] سلیمانی [قائممقام وزارت علوم] بود. برایم یک عکس فرستاده بود. اول نفهمیدم منظورش چیست، اما بعد که عکس باز شد، دیدم برخی از افراد درون عکس را میشناسم. [دکتر] کوچکزاده [معاون آموزشی و تحصیلات تکمیلی دانشگاه] را به خاطر قد بلندش زود تشخیص دادم. نفهمیدم عکس در کجاست، ولی از لباسها معلوم بود که باید مربوط به جشن فارغالتحصیلی باشد. بیشتر که دقت کردم، متوجه عمق فاجعه شدم. وا اسلاما! دانشجویان دختر بدون روسری در عکس بودند. تازه پیام متنی سلیمانی را خواندم: «دکتر از شما توقع نداشتیم!»
[تلفن] همراهم زنگ خورد. گفت دانشجو هستم. [با خودم] گفتم حتما حکم عزلم را زدهاند و کامران زنگ زده که کلید دانشگاه را بگیرد و از فردا بیاید سر کارش. اما بعدش متوجه شدم منظورش خبرگزاری دانشجوست. دنبال مصاحبه درباره غائله کیش بود.
سریع به [دکتر] نوبهاری زنگ زدم. گوشیاش خاموش بود. روحورزی را گرفتم. در دسترس نبود. به [دکتر] کوچکزاده زنگ زدم. رد تماس داد. با عجله خودم را به دانشگاه رساندم. خبر در رسانهها پخش شده بود. به [دکتر] غفاری [رئیس پردیس کیش] زنگ زدم. جواب داد. از او خواهش کردم فوری استعفا بدهد. بنده خدا گفت داده ام و عکسش را در بله برایتان فرستاده ام. سریع حکم جانشینش را زدم. [دکتر] یوسفی را گذاشتم. از اساتید انقلابی دانشگاه است. قبلا رئیس بسیج اساتید دانشگاه هم بود. امیدوارم فرزندانم به این حرکت انقلابی راضی شده باشند و دوباره موضوع تغییر خودم مطرح نشود.
فردا در جلسه شرکت [امنافزار] از اتفاق امروز مثال خواهم آورد. نمونهای از مدیریت چابک [Agile] موفق است. در شرکت گاهی برای یک تغییر کوچک بهانه میآورند و طولش میدهند، اما ما ظرف نصف روز از فاصله ۱۵۰۰ کیلومتری، رئیس یک بخش را عوض کردیم و هیچ مشکلی هم پیش نیامد.
@Rasool_Concerns
شنبه، ۲۷ آبان ۱۴۰۲
جمعه پس از مراجعت از نماز [جمعه] گوشی همراه را خاموش کردم. این چند وقت اصلا نتوانستهام برای خانواده وقت بگذارم. صبح شنبه پس از نماز، سری به [تلفن] همراهم زدم. یادم رفته بود روشنش کنم. تا روشن کردم پانصد پیام در بله برایم آمد. حدس زدم باید [تلفن] همراهم را هک کرده باشند.
اولین پیام از [دکتر] سلیمانی [قائممقام وزارت علوم] بود. برایم یک عکس فرستاده بود. اول نفهمیدم منظورش چیست، اما بعد که عکس باز شد، دیدم برخی از افراد درون عکس را میشناسم. [دکتر] کوچکزاده [معاون آموزشی و تحصیلات تکمیلی دانشگاه] را به خاطر قد بلندش زود تشخیص دادم. نفهمیدم عکس در کجاست، ولی از لباسها معلوم بود که باید مربوط به جشن فارغالتحصیلی باشد. بیشتر که دقت کردم، متوجه عمق فاجعه شدم. وا اسلاما! دانشجویان دختر بدون روسری در عکس بودند. تازه پیام متنی سلیمانی را خواندم: «دکتر از شما توقع نداشتیم!»
[تلفن] همراهم زنگ خورد. گفت دانشجو هستم. [با خودم] گفتم حتما حکم عزلم را زدهاند و کامران زنگ زده که کلید دانشگاه را بگیرد و از فردا بیاید سر کارش. اما بعدش متوجه شدم منظورش خبرگزاری دانشجوست. دنبال مصاحبه درباره غائله کیش بود.
سریع به [دکتر] نوبهاری زنگ زدم. گوشیاش خاموش بود. روحورزی را گرفتم. در دسترس نبود. به [دکتر] کوچکزاده زنگ زدم. رد تماس داد. با عجله خودم را به دانشگاه رساندم. خبر در رسانهها پخش شده بود. به [دکتر] غفاری [رئیس پردیس کیش] زنگ زدم. جواب داد. از او خواهش کردم فوری استعفا بدهد. بنده خدا گفت داده ام و عکسش را در بله برایتان فرستاده ام. سریع حکم جانشینش را زدم. [دکتر] یوسفی را گذاشتم. از اساتید انقلابی دانشگاه است. قبلا رئیس بسیج اساتید دانشگاه هم بود. امیدوارم فرزندانم به این حرکت انقلابی راضی شده باشند و دوباره موضوع تغییر خودم مطرح نشود.
فردا در جلسه شرکت [امنافزار] از اتفاق امروز مثال خواهم آورد. نمونهای از مدیریت چابک [Agile] موفق است. در شرکت گاهی برای یک تغییر کوچک بهانه میآورند و طولش میدهند، اما ما ظرف نصف روز از فاصله ۱۵۰۰ کیلومتری، رئیس یک بخش را عوض کردیم و هیچ مشکلی هم پیش نیامد.
@Rasool_Concerns
🤣154😁11👎7👍4❤2🔥1💯1
#دغدغههای_رسول
یکشنبه، ۲۸ آبان ۱۴۰۲
امروز در جلسه هیئترئیسه کنار [دکتر] نوبهاری نشسته بودم. مدام سرش در گوشی بود. زیر چشمی صفحه گوشیاش را میپاییدم. اینستاگرام را چک میکرد. آمدم تذکر بدهم که در جلسه با گوشی کار نکنید، که نگاهم [در صفحه گوشی] به چهره دوست خوبم، حاجآقای عرب افتاد و بسیار خوشحال شدم. روایت داریم نگاه مومن به چهره برادر مومنش از روی محبت عبادت است. لذا از او [نوبهاری] خواستم که استوری ایشان را برای من در روبیکا بفرستد که هم بیشتر به چهرهاش نگاه کنم و هم مطلبی که نوشته بود را دقیقتر بخوانم.
عصر در راه برگشت به منزل مطلب ایشان را خواندم. عرق سردی بر پیشانیام نشست. زیر لب گفتم: تو هم، عرب؟ [لاتین: ?Et tu, Arab؛ انگلیسی: You too, Arab?]. به یاد همه بگوبخندهایی افتادم که با هم در جلسات هیئترئیسه داشتیم و مشورتهای راهگشایی که از ایشان میگرفتیم. دیروز هم تعدادی از بچهها آمده بودند میگفتند «خجالت بکش آقارسول، دانشگاهت رو، اعتقاداتت رو، خون شهدا رو، به چی فروختی؟ یک تومن؟ دو تومن؟ یک دلار؟ دو دلار؟ بفرما، بچهها گونی گونی برای تو پول جمع کردند» از این تفنگهای پخش شاباش هم آورده بودند و شروع کردند به اسکناس باران کردن من جلوی دفتر.
آنجا چیزی نگفتم و سرم را انداختم پایین و رفتم در دفترم نشستم. جوان هستند و کلهشان داغ است، اما دلم شکست. حیف از آن کشکبادمجانهایی که پنجشنبههای آخر ماه در هیئت خانگی بهشان دادم. بشکند این دست که نمک ندارد. دنیا وفا ندارد، ای نور هر دو دیده. زندگی به من آموخت همیشه منتظر حمله احتمالی کسی باشم که به او خوبی فراوان کردم [ویلیام فاگنر]. نقطه ضعف آدمهای بامعرفت اینه که فکر میکنن بقیه هم مثل خودشون بامعرفتن. [👈💎دلنوشتههای قلب یخی🧊]
سپردم روحورزی برود اسکناسها را از دم در جمع کند برای صندوق [سرمایهگذاری] دانشگاه. رفت و بعد مدتی آمد گفت همه برگهها فیک بودند آقای دکتر. مشکل کم نداریم، از فردا اتهام جعل اسکناس هم به این دانشگاه میزنند، بعد ما باید پاسخگو باشیم. گفتم علیالحساب آقای احمدی [مدیر مالی] نامه استعفایش را آماده کند.
@Rasool_Concerns
یکشنبه، ۲۸ آبان ۱۴۰۲
امروز در جلسه هیئترئیسه کنار [دکتر] نوبهاری نشسته بودم. مدام سرش در گوشی بود. زیر چشمی صفحه گوشیاش را میپاییدم. اینستاگرام را چک میکرد. آمدم تذکر بدهم که در جلسه با گوشی کار نکنید، که نگاهم [در صفحه گوشی] به چهره دوست خوبم، حاجآقای عرب افتاد و بسیار خوشحال شدم. روایت داریم نگاه مومن به چهره برادر مومنش از روی محبت عبادت است. لذا از او [نوبهاری] خواستم که استوری ایشان را برای من در روبیکا بفرستد که هم بیشتر به چهرهاش نگاه کنم و هم مطلبی که نوشته بود را دقیقتر بخوانم.
عصر در راه برگشت به منزل مطلب ایشان را خواندم. عرق سردی بر پیشانیام نشست. زیر لب گفتم: تو هم، عرب؟ [لاتین: ?Et tu, Arab؛ انگلیسی: You too, Arab?]. به یاد همه بگوبخندهایی افتادم که با هم در جلسات هیئترئیسه داشتیم و مشورتهای راهگشایی که از ایشان میگرفتیم. دیروز هم تعدادی از بچهها آمده بودند میگفتند «خجالت بکش آقارسول، دانشگاهت رو، اعتقاداتت رو، خون شهدا رو، به چی فروختی؟ یک تومن؟ دو تومن؟ یک دلار؟ دو دلار؟ بفرما، بچهها گونی گونی برای تو پول جمع کردند» از این تفنگهای پخش شاباش هم آورده بودند و شروع کردند به اسکناس باران کردن من جلوی دفتر.
آنجا چیزی نگفتم و سرم را انداختم پایین و رفتم در دفترم نشستم. جوان هستند و کلهشان داغ است، اما دلم شکست. حیف از آن کشکبادمجانهایی که پنجشنبههای آخر ماه در هیئت خانگی بهشان دادم. بشکند این دست که نمک ندارد. دنیا وفا ندارد، ای نور هر دو دیده. زندگی به من آموخت همیشه منتظر حمله احتمالی کسی باشم که به او خوبی فراوان کردم [ویلیام فاگنر]. نقطه ضعف آدمهای بامعرفت اینه که فکر میکنن بقیه هم مثل خودشون بامعرفتن. [👈💎دلنوشتههای قلب یخی🧊]
سپردم روحورزی برود اسکناسها را از دم در جمع کند برای صندوق [سرمایهگذاری] دانشگاه. رفت و بعد مدتی آمد گفت همه برگهها فیک بودند آقای دکتر. مشکل کم نداریم، از فردا اتهام جعل اسکناس هم به این دانشگاه میزنند، بعد ما باید پاسخگو باشیم. گفتم علیالحساب آقای احمدی [مدیر مالی] نامه استعفایش را آماده کند.
@Rasool_Concerns
🤣140👍7👎5😁5❤2
#دغدغههای_رسول
دوشنبه، ۲۹ آبان ۱۴۰۲
عصر باران زده بود. از پشت پنجره [دفتر ریاست] هوای مطبوع پاییزی دانشگاه را نظاره میکردم. با خودم خواندم:
شیشه پنجره را باران شست/ از دل من اما، چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
غم [غروب] جمعه تمام وجودم را گرفت. جمعه یادم باشد حتما دعای سمات را شرکت کنم.
بیکار بودم. حراست کارش را خوب انجام میدهد. وقتی حراست دانشگاه خوب باشد، ۹۰ درصد دغدغههای من ارضا شده است. آن ۱۰ درصد را هم [دکتر] نوبهاری حواسش هست. گفتم قدمی در دانشگاه بزنم. باران مظهر رحمت [الهی] است:
زیر باران باید رفت/ چشمها را باید شست.
مخصوصا این روزها که در [کف] جامعه چشم آدم زیاد به گناه آلوده میشود.
به سمت شمال دانشگاه رفتم. دیدم از [سالن ورزشی] جباری صدای هیاهو بلند شده است. نمیدانستم چه خبر است. ترسیدم نکند دوباره تجمع باشد. اما یادم افتاد روحورزی کارش را خوب بلد است. زیر لب خواندم:
تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است/ اصلا تمام قرصها جز تو ضرر دارند
بسمالله گفتم و در را باز کردم و وارد شدم. [مسابقه] والیبال بود. یادم افتاد [مهندس] سیهبازی دعوتم کرده بود برای دیدن فینال. اما فراموش کرده بودم. سکوها پر بود. فرزندانم حسابی شور و هیجان داشتند. دست میزدند. پا میکوبیدند. شعار میدادند. خوشحال بودم که خوشحال هستند. اما ای کاش، این شورشان همراه شعور باشد. مثل شور بچههای هیئت. پسرها و دخترها هم خیلی نزدیک هم بودند و ممکن بود لمس ناخواسته یا خدای نکرده خواستهای رخ دهد:
من و لحظه لمس دستان تو/ ببخشید، دستم به دامان تو!
بهتر است پردهای بین دو طرف کشیده شود. حیف آقاپرویز دیگر نیست. وگرنه به او میسپردم و سریع انجام میداد. یا ای کاش چند روحورزی داشتم. به او میسپردم این کارها را هم انجام دهد. اصلا ای کاش همه روحورزی بودند و من با همه روحورزیها تو را صدا میزدم.
@Rasool_Concerns
دوشنبه، ۲۹ آبان ۱۴۰۲
عصر باران زده بود. از پشت پنجره [دفتر ریاست] هوای مطبوع پاییزی دانشگاه را نظاره میکردم. با خودم خواندم:
شیشه پنجره را باران شست/ از دل من اما، چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
غم [غروب] جمعه تمام وجودم را گرفت. جمعه یادم باشد حتما دعای سمات را شرکت کنم.
بیکار بودم. حراست کارش را خوب انجام میدهد. وقتی حراست دانشگاه خوب باشد، ۹۰ درصد دغدغههای من ارضا شده است. آن ۱۰ درصد را هم [دکتر] نوبهاری حواسش هست. گفتم قدمی در دانشگاه بزنم. باران مظهر رحمت [الهی] است:
زیر باران باید رفت/ چشمها را باید شست.
مخصوصا این روزها که در [کف] جامعه چشم آدم زیاد به گناه آلوده میشود.
به سمت شمال دانشگاه رفتم. دیدم از [سالن ورزشی] جباری صدای هیاهو بلند شده است. نمیدانستم چه خبر است. ترسیدم نکند دوباره تجمع باشد. اما یادم افتاد روحورزی کارش را خوب بلد است. زیر لب خواندم:
تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است/ اصلا تمام قرصها جز تو ضرر دارند
بسمالله گفتم و در را باز کردم و وارد شدم. [مسابقه] والیبال بود. یادم افتاد [مهندس] سیهبازی دعوتم کرده بود برای دیدن فینال. اما فراموش کرده بودم. سکوها پر بود. فرزندانم حسابی شور و هیجان داشتند. دست میزدند. پا میکوبیدند. شعار میدادند. خوشحال بودم که خوشحال هستند. اما ای کاش، این شورشان همراه شعور باشد. مثل شور بچههای هیئت. پسرها و دخترها هم خیلی نزدیک هم بودند و ممکن بود لمس ناخواسته یا خدای نکرده خواستهای رخ دهد:
من و لحظه لمس دستان تو/ ببخشید، دستم به دامان تو!
بهتر است پردهای بین دو طرف کشیده شود. حیف آقاپرویز دیگر نیست. وگرنه به او میسپردم و سریع انجام میداد. یا ای کاش چند روحورزی داشتم. به او میسپردم این کارها را هم انجام دهد. اصلا ای کاش همه روحورزی بودند و من با همه روحورزیها تو را صدا میزدم.
@Rasool_Concerns
🤣180👍6👎6❤2😁1
#دغدغههای_رسول
سهشنبه، ۳۰ آبان ۱۴۰۲ (سانس ویژه ظهر)
صبح نماز را که خواندم، دست به دعا برداشتم و از خدا عاقبتبهخیری خواستم. هوا خیلی دلانگیز بود. گفتم چرتی بزنم. نیم ساعتی را به خواب گذراندم. آنقدر هوا مطبوع بود که با خودم گفتم انگار در بهشت هستم و هیچ حسرت [مادی] در زندگی نداشته و نخواهم داشت.
در خواب و بیداری بودم که شنیدم یکی میخواهند:
رفیق من، سنگ صبور غمهام ...
اول نفهمیدم چه شده، بعدش یادم آمد زنگ [تلفن] همراهم برای تماس [دکتر] نوبهاری را این آهنگ [چاوشی] گذاشتهام.
جواب دادم. تا حالا صبح به این زودی مکالمه نداشتیم. دمق بود. از سلامش پی بردم حتما اتفاق ناگواری افتاده. با خودم گفتم کراهت خواب بعد از نماز صبح دامنمان را گرفته. بعد از کمی مقدمهچینی گفت که عزلم کردهاند. نفسی به راحتی کشیدم و فهمیدم دعای سر سجادهام مستجاب شده. این مسئولیت بیش از توان من بود و هرچه بیشتر میماندم، آن دنیا [و شاید این دنیا] بیشتر باید جواب میدادم.
[دکتر] نوبهاری را دلداری دادم و آرامش کردم. کمی هم از ناپایداری دهر برایش گفتم. در روایات هم گفتهاند که «یا دهر، اف لک من خلیل». برای اینکه کمی بخندانم و حال و هوایش را عوض کنم گفتم «یا دهر، اف لک من جلیل». نخندید. شاید هم نفهمید.
گفتم دیدی [حاجآقا] رستمی و [دکتر] کوچکزاده هم در آن مراسم بودند و سوزنشان فقط به ما گیر کرد. ای کاش من هم برادری در بین سیاسیون داشتم. وفای برادر از وفای فرزندان بیشتر است.
@Rasool_Concerns
سهشنبه، ۳۰ آبان ۱۴۰۲ (سانس ویژه ظهر)
صبح نماز را که خواندم، دست به دعا برداشتم و از خدا عاقبتبهخیری خواستم. هوا خیلی دلانگیز بود. گفتم چرتی بزنم. نیم ساعتی را به خواب گذراندم. آنقدر هوا مطبوع بود که با خودم گفتم انگار در بهشت هستم و هیچ حسرت [مادی] در زندگی نداشته و نخواهم داشت.
در خواب و بیداری بودم که شنیدم یکی میخواهند:
رفیق من، سنگ صبور غمهام ...
اول نفهمیدم چه شده، بعدش یادم آمد زنگ [تلفن] همراهم برای تماس [دکتر] نوبهاری را این آهنگ [چاوشی] گذاشتهام.
جواب دادم. تا حالا صبح به این زودی مکالمه نداشتیم. دمق بود. از سلامش پی بردم حتما اتفاق ناگواری افتاده. با خودم گفتم کراهت خواب بعد از نماز صبح دامنمان را گرفته. بعد از کمی مقدمهچینی گفت که عزلم کردهاند. نفسی به راحتی کشیدم و فهمیدم دعای سر سجادهام مستجاب شده. این مسئولیت بیش از توان من بود و هرچه بیشتر میماندم، آن دنیا [و شاید این دنیا] بیشتر باید جواب میدادم.
[دکتر] نوبهاری را دلداری دادم و آرامش کردم. کمی هم از ناپایداری دهر برایش گفتم. در روایات هم گفتهاند که «یا دهر، اف لک من خلیل». برای اینکه کمی بخندانم و حال و هوایش را عوض کنم گفتم «یا دهر، اف لک من جلیل». نخندید. شاید هم نفهمید.
گفتم دیدی [حاجآقا] رستمی و [دکتر] کوچکزاده هم در آن مراسم بودند و سوزنشان فقط به ما گیر کرد. ای کاش من هم برادری در بین سیاسیون داشتم. وفای برادر از وفای فرزندان بیشتر است.
@Rasool_Concerns
🤣207🕊30❤12👎4😁3👍2
#دغدغههای_رسول
سهشنبه، ۳۰ آبان ۱۴۰۲
امروز برگ آخر فصلی دیگر از زندگیام ورق خورد. برگی که به آن افتخار میکنم، چون پر بود از خدمت پدرانه به فرزندانم، مخلصانه برای نظام و برادرانه برای سربازان گمنام [امام زمان].
رشد ۴۵۰ درصدی دوربینهای مداربسته [در دانشگاه]، افزایش بیش از ۲۰۰۰ درصدی IPهای باز در اختیار همکاران و شرکتها و دانشجویان [قابل اعتماد]، افزایش ۱۴۰ درصدی رضایت گربههای دانشگاه و صدها کار دیگر.
ولی نمیخواهم با ارائه آمار از خدماتم حوصله سر ببرم. مهم برای من این است که در آخرین پیمایش میدانی که در دانشگاه از دفتر ریاست تا کتابخانه مرکزی داشتم، همه را خوشحال دیدم و پی بردم که همه راضی هستند. در آخر هم یکی از نگهبانان دانشگاه که هرگز ندیده بودم، با رویی خوش به من خسته نباشید گفت که احتمالا واسطه حضرت حق بوده برای آنکه رضایت «او» را به من برساند.
بعد از پیمایش آخرم، سریع به دفتر بازگشتم و متنی برای برادر کوچکترم، دکتر موسوی نوشتم و با تبریک به او توانستم قبل از شیطنتهای رسانههای معاند، غافلگیرشان کرده و برنامههایشان را خراب کنم. البته خیلی اصرار کردم به هاشمورزی [مدیر فعلی روابط عمومی] که آن را کار کند و او هم با اجازه دکتر موسوی، بالاخره بعد از جرح و تعدیل و حذف چند پند پدرانه و ابراز دلخوری از این غافلگیری، آن را منتشر کرد.
یک نامه هم برای مقامات بالای نظام نوشتم و تشکر کردم، چرا که نظام با اخراج من توانست جایگاه حجاب را به همه اعلام کند. من این تصمیم را فرهنگی میبینم و افتخار میکنم که برای نظام و حجاب هزینه دادم. من خودم را جانباز جنگ نرم میدانم.
امشب وقتی مسواک میزدم، به آینه خیره شدم و به خودم خسته نباشید گفتم. یاد جانی دپ در فیلم «چارلی و کارخانه شکلاتسازی» افتادم که در آینه نگاه کرد و به فکر میراثش افتاد. من هم نگران میراث خودم هستم. امیدوارم حفظش کنند.
موقع رفتن به رختخواب، منزل پرسید:
آقا رسول! آیا واقعاً یه کیش رفتن ارزش این همه دردسر رو داشت؟
دنبال جواب میگشتم که خوابم برد. الان هم خوابم.
@Rasool_Concerns
سهشنبه، ۳۰ آبان ۱۴۰۲
امروز برگ آخر فصلی دیگر از زندگیام ورق خورد. برگی که به آن افتخار میکنم، چون پر بود از خدمت پدرانه به فرزندانم، مخلصانه برای نظام و برادرانه برای سربازان گمنام [امام زمان].
رشد ۴۵۰ درصدی دوربینهای مداربسته [در دانشگاه]، افزایش بیش از ۲۰۰۰ درصدی IPهای باز در اختیار همکاران و شرکتها و دانشجویان [قابل اعتماد]، افزایش ۱۴۰ درصدی رضایت گربههای دانشگاه و صدها کار دیگر.
ولی نمیخواهم با ارائه آمار از خدماتم حوصله سر ببرم. مهم برای من این است که در آخرین پیمایش میدانی که در دانشگاه از دفتر ریاست تا کتابخانه مرکزی داشتم، همه را خوشحال دیدم و پی بردم که همه راضی هستند. در آخر هم یکی از نگهبانان دانشگاه که هرگز ندیده بودم، با رویی خوش به من خسته نباشید گفت که احتمالا واسطه حضرت حق بوده برای آنکه رضایت «او» را به من برساند.
بعد از پیمایش آخرم، سریع به دفتر بازگشتم و متنی برای برادر کوچکترم، دکتر موسوی نوشتم و با تبریک به او توانستم قبل از شیطنتهای رسانههای معاند، غافلگیرشان کرده و برنامههایشان را خراب کنم. البته خیلی اصرار کردم به هاشمورزی [مدیر فعلی روابط عمومی] که آن را کار کند و او هم با اجازه دکتر موسوی، بالاخره بعد از جرح و تعدیل و حذف چند پند پدرانه و ابراز دلخوری از این غافلگیری، آن را منتشر کرد.
یک نامه هم برای مقامات بالای نظام نوشتم و تشکر کردم، چرا که نظام با اخراج من توانست جایگاه حجاب را به همه اعلام کند. من این تصمیم را فرهنگی میبینم و افتخار میکنم که برای نظام و حجاب هزینه دادم. من خودم را جانباز جنگ نرم میدانم.
امشب وقتی مسواک میزدم، به آینه خیره شدم و به خودم خسته نباشید گفتم. یاد جانی دپ در فیلم «چارلی و کارخانه شکلاتسازی» افتادم که در آینه نگاه کرد و به فکر میراثش افتاد. من هم نگران میراث خودم هستم. امیدوارم حفظش کنند.
موقع رفتن به رختخواب، منزل پرسید:
آقا رسول! آیا واقعاً یه کیش رفتن ارزش این همه دردسر رو داشت؟
دنبال جواب میگشتم که خوابم برد. الان هم خوابم.
@Rasool_Concerns
😁112🤣91❤15🕊6👍5👎5
#دغدغههای_رسول
چهارشنبه، ۱ آذر ۱۴۰۲
امروز فراغ بال داشتم. صبح میخواستم کمی بیشتر بخوابم. اما یادم آمد اگرچه دیگر پدر دانشجوها [شریف] نیستم، ولی هنوز پدر فضای مجازی [ایران] هستم. به همین خاطر گفتم کمی به این مسئولیتم برسم که در این دو سال مهجور مانده بود.
به عنوان قدم اول تصمیم گرفتم به رصد [فضای مجازی] بپردازم. رصد مقدمه اقدام است. با ذکر صلوات وارد اکانت [توییتر] رحیمی شدم. خیلی از توییتها درباره خودم بود. فعلا نمیخواستم درگیرشان شوم، چون باعث میشد [از مسئولیت اصلیام] غفلت بورزم. از توییتهای جدیدتر گذشتم و عقبتر رفتم. یک رسم خوبی که بچهها [در توییتر] دارند، اشتراک چهار یا هشت یا دوازده یا شانزده یا ... عکس در آخر [هر] ماه است. الحق و الانصاف خیلیهایشان مصداق اتمّ جمال الهی هستند. خدا حفظشان کند.
من هم تصمیم گرفتم با تأسی از این سیره، سنت حسنهشان را ادامه دهم. با یک روز تأخیر آبانم را با شما به اشتراک میگذارم:
آبان، ماه گذاشتن، رفتن و [تحویل] دادن
@Rasool_Concerns
چهارشنبه، ۱ آذر ۱۴۰۲
امروز فراغ بال داشتم. صبح میخواستم کمی بیشتر بخوابم. اما یادم آمد اگرچه دیگر پدر دانشجوها [شریف] نیستم، ولی هنوز پدر فضای مجازی [ایران] هستم. به همین خاطر گفتم کمی به این مسئولیتم برسم که در این دو سال مهجور مانده بود.
به عنوان قدم اول تصمیم گرفتم به رصد [فضای مجازی] بپردازم. رصد مقدمه اقدام است. با ذکر صلوات وارد اکانت [توییتر] رحیمی شدم. خیلی از توییتها درباره خودم بود. فعلا نمیخواستم درگیرشان شوم، چون باعث میشد [از مسئولیت اصلیام] غفلت بورزم. از توییتهای جدیدتر گذشتم و عقبتر رفتم. یک رسم خوبی که بچهها [در توییتر] دارند، اشتراک چهار یا هشت یا دوازده یا شانزده یا ... عکس در آخر [هر] ماه است. الحق و الانصاف خیلیهایشان مصداق اتمّ جمال الهی هستند. خدا حفظشان کند.
من هم تصمیم گرفتم با تأسی از این سیره، سنت حسنهشان را ادامه دهم. با یک روز تأخیر آبانم را با شما به اشتراک میگذارم:
آبان، ماه گذاشتن، رفتن و [تحویل] دادن
@Rasool_Concerns
🤣107😁15👍6👎4❤2