#دغدغههای_رسول
سهشنبه، ۹ آبان ۱۴۰۲
امروز در دانشگاه دکتر اخوان [مدیرمسئول روزنامه شریف] را دیدم. از دفتر ریاست تا دفتر روزنامه را قدم زدیم. صحبت دانشگاه و فضای فرهنگی آن شد. دکتر تا یک سال پیش اصلا در این باغها نبود. فقط سر کلاس میرفت و مقاله مینوشت و بیحاشیه بود، اما پارسال که نظام نیاز داشت، پای کار آمد و آدم رسانه و فرهنگ شد. [تیم قبلی روزنامه] داشتند سروصدا میکردند که یک دانشجوی انقلابی را گذاشتهایم سردبیر. ما هم گفتیم دکتر اخوان مدیرمسئول است و خودش تصمیم میگیرد. یادش بخیر آن زمان حتی تلگرام هم نداشت و به خاطر نیاز نظام، تلگرام ساخت. من خودم حتی به خاطر نظام هم حاضر نشدم تلگرام نصب کنم. تازه دکتر از آبروی یک دانشجوی دکترایش هم مایه گذاشت و به صورت صوری او را [به عنوان سردبیر روزنامه] معرفی کرد تا سر و صدا بخوابد، در حالی که در عمل همان دانشجوی انقلابی مدیریت روزنامه را بر عهده گرفت.
دکتر در این یک سال فعالیتهای فرهنگی زیادی داشته. برای روزنامه مطلب نوشته. به دیدار شیخ [زکزاکی] رفته. به اردوی ورودیها رفته. حتی پریروز هم در اکران [مستند] دیوانگی صحبت کرد. [این مستند] کار چندتا از بچههای خودمان است. البته نقش اول [مستند] اپلای کرده و شاید برای ورودیها بدآموزی داشته باشد.
ای کاش همه اساتید مثل دکتر اخوان بودند. خیلی دانشگاه انقلابیتر میشد.
@Rasool_Concerns
سهشنبه، ۹ آبان ۱۴۰۲
امروز در دانشگاه دکتر اخوان [مدیرمسئول روزنامه شریف] را دیدم. از دفتر ریاست تا دفتر روزنامه را قدم زدیم. صحبت دانشگاه و فضای فرهنگی آن شد. دکتر تا یک سال پیش اصلا در این باغها نبود. فقط سر کلاس میرفت و مقاله مینوشت و بیحاشیه بود، اما پارسال که نظام نیاز داشت، پای کار آمد و آدم رسانه و فرهنگ شد. [تیم قبلی روزنامه] داشتند سروصدا میکردند که یک دانشجوی انقلابی را گذاشتهایم سردبیر. ما هم گفتیم دکتر اخوان مدیرمسئول است و خودش تصمیم میگیرد. یادش بخیر آن زمان حتی تلگرام هم نداشت و به خاطر نیاز نظام، تلگرام ساخت. من خودم حتی به خاطر نظام هم حاضر نشدم تلگرام نصب کنم. تازه دکتر از آبروی یک دانشجوی دکترایش هم مایه گذاشت و به صورت صوری او را [به عنوان سردبیر روزنامه] معرفی کرد تا سر و صدا بخوابد، در حالی که در عمل همان دانشجوی انقلابی مدیریت روزنامه را بر عهده گرفت.
دکتر در این یک سال فعالیتهای فرهنگی زیادی داشته. برای روزنامه مطلب نوشته. به دیدار شیخ [زکزاکی] رفته. به اردوی ورودیها رفته. حتی پریروز هم در اکران [مستند] دیوانگی صحبت کرد. [این مستند] کار چندتا از بچههای خودمان است. البته نقش اول [مستند] اپلای کرده و شاید برای ورودیها بدآموزی داشته باشد.
ای کاش همه اساتید مثل دکتر اخوان بودند. خیلی دانشگاه انقلابیتر میشد.
@Rasool_Concerns
😁72🤣27👍13👎6💯3❤2
#دغدغههای_رسول
چهارشنبه، ۱۰ آبان ۱۴۰۲
دیروز اتفاقی در [صفحه ورزشی] کیهان خواندم مسی هشتمین توپ طلایش را برد و آن را به موزه بارسلونا اهدا کرد. به ذهنم خطور کرد که زیبندهتر بود به علت تقارن عدد هشت با امام هشتم آن را به موزه آستان قدس اهدا مینمود. اما انتظاری هم از اینها نمیشود داشت.
روز قبلش با دکتر نوبهاری درباره برنده احتمالی کمی گپ خودمانی زده بودیم. دکتر اعتقاد داشت توپ طلا حق هالند است، که گویا در نهایت جایزه مولر را برد، اما بنده قویا معتقد بودم کریم بنزما بایستی برنده شود؛ چون جبهه اسلام همیشه پیروز است. امروز هم در راهرو دکتر را ملاقات کردم، هردو از نتیجه متأسف بودیم. از دکتر پرسیدم نظر مسی راجع به فلسطین چیست؟ [مثل بسیاری موضوعات دیگر] اطلاعی نداشت، ولی خاطرنشان کرد برویم خدا را شکر کنیم که کسی در آن مراسم دست خالی نرفت!
@Rasool_Concerns
چهارشنبه، ۱۰ آبان ۱۴۰۲
دیروز اتفاقی در [صفحه ورزشی] کیهان خواندم مسی هشتمین توپ طلایش را برد و آن را به موزه بارسلونا اهدا کرد. به ذهنم خطور کرد که زیبندهتر بود به علت تقارن عدد هشت با امام هشتم آن را به موزه آستان قدس اهدا مینمود. اما انتظاری هم از اینها نمیشود داشت.
روز قبلش با دکتر نوبهاری درباره برنده احتمالی کمی گپ خودمانی زده بودیم. دکتر اعتقاد داشت توپ طلا حق هالند است، که گویا در نهایت جایزه مولر را برد، اما بنده قویا معتقد بودم کریم بنزما بایستی برنده شود؛ چون جبهه اسلام همیشه پیروز است. امروز هم در راهرو دکتر را ملاقات کردم، هردو از نتیجه متأسف بودیم. از دکتر پرسیدم نظر مسی راجع به فلسطین چیست؟ [مثل بسیاری موضوعات دیگر] اطلاعی نداشت، ولی خاطرنشان کرد برویم خدا را شکر کنیم که کسی در آن مراسم دست خالی نرفت!
@Rasool_Concerns
🤣116👎7❤2👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#دغدغههای_رسول
پنجشنبه، ۱۱ آبان ۱۴۰۱
آقای روحورزی بعد از نماز تماس گرفت، قضیه آسانسور پریروز را پیگیری کرده بود. حقیقتا سرعت عمل حراست در اینجور موارد قابل تحسین است. معالاسف مشخص شد مقصر یکی از اساتید دانشکده بوده. قرار شد بین ما دو نفر بماند. باید به کارمندی که دوربینها را چک کرده بود هم پاداش بدهیم. وضعیت سرویسهای بهداشتی هم چندان مناسب نیست. باید بیشتر برای نظافت آنها هزینه شود. چون النظافة منِ الایمان. [مانند سرویس بهداشتیهای مساجد تاجیکستان]
@Rasool_Concerns
پنجشنبه، ۱۱ آبان ۱۴۰۱
آقای روحورزی بعد از نماز تماس گرفت، قضیه آسانسور پریروز را پیگیری کرده بود. حقیقتا سرعت عمل حراست در اینجور موارد قابل تحسین است. معالاسف مشخص شد مقصر یکی از اساتید دانشکده بوده. قرار شد بین ما دو نفر بماند. باید به کارمندی که دوربینها را چک کرده بود هم پاداش بدهیم. وضعیت سرویسهای بهداشتی هم چندان مناسب نیست. باید بیشتر برای نظافت آنها هزینه شود. چون النظافة منِ الایمان. [مانند سرویس بهداشتیهای مساجد تاجیکستان]
@Rasool_Concerns
😁60🤣5👎3❤2👍1
#دغدغههای_رسول
جمعه، ۱۲ آبان ۱۴۰۲
امروز به صورت تلفنی با دکتر مقیمی [رئیس دانشگاه تهران] صحبت کردم. از نمایشگاهی که
[جلوی سردر دانشگاه تهران] برای حمایت از فلسطین راه انداختهاند، گفت. گویا خانمها آنجا مقلوبه پختهاند و قابلمهها را برگرداندهاند. حس میکنم از بنری که ما نصب کردهایم، برد بیشتری دارد.
به آقای ریاحی [رئیس اداره امور تغذیه] زنگ زدم. پرسیدم غذای فردا چیست؟ گفت خورشت کرفس و لوبیاپلو. پرسیدم میتواند برنجها را هندی بگیرد و کرفس و لوبیایش هم مانده و بیکیفیت باشد؟ خورشت کرفس و لوبیاپلو در حالت عادی هم عامل اعتراض دانشجوهاست. خواست خدا بوده که روز سیزده آبان ما اینها را بدهیم. اگر بتوانیم کیفیتشان را بدتر کنیم، حتما اعتراض شکل میگیرد. به چندتا از بچههای انقلابی میسپاریم که ایده برعکس کردن ظرفها را به نشانه اعتراض بین دانشجوها بیندازند. روزنامه هم که دست خودمان است. میگوییم سریع تیتر بزند که این حرکت در اعتراض به اسرائیل بوده. تا تکذیب شود، چند ساعتی طول میکشد و ما برد رسانهای را کردهایم. اینطور ما هم مقلوبه داریم و [جلوی دانشگاه تهران] کم نمیآوریم.
ریاحی گفت خریدها انجام شده و برنج را هم خیس کردهاند و نمیشود کاری کرد. متأسفانه برنامهریزی و بروکراسی مانع عمل انقلابی است. باید فکری کرد.
@Rasool_Concerns
جمعه، ۱۲ آبان ۱۴۰۲
امروز به صورت تلفنی با دکتر مقیمی [رئیس دانشگاه تهران] صحبت کردم. از نمایشگاهی که
[جلوی سردر دانشگاه تهران] برای حمایت از فلسطین راه انداختهاند، گفت. گویا خانمها آنجا مقلوبه پختهاند و قابلمهها را برگرداندهاند. حس میکنم از بنری که ما نصب کردهایم، برد بیشتری دارد.
به آقای ریاحی [رئیس اداره امور تغذیه] زنگ زدم. پرسیدم غذای فردا چیست؟ گفت خورشت کرفس و لوبیاپلو. پرسیدم میتواند برنجها را هندی بگیرد و کرفس و لوبیایش هم مانده و بیکیفیت باشد؟ خورشت کرفس و لوبیاپلو در حالت عادی هم عامل اعتراض دانشجوهاست. خواست خدا بوده که روز سیزده آبان ما اینها را بدهیم. اگر بتوانیم کیفیتشان را بدتر کنیم، حتما اعتراض شکل میگیرد. به چندتا از بچههای انقلابی میسپاریم که ایده برعکس کردن ظرفها را به نشانه اعتراض بین دانشجوها بیندازند. روزنامه هم که دست خودمان است. میگوییم سریع تیتر بزند که این حرکت در اعتراض به اسرائیل بوده. تا تکذیب شود، چند ساعتی طول میکشد و ما برد رسانهای را کردهایم. اینطور ما هم مقلوبه داریم و [جلوی دانشگاه تهران] کم نمیآوریم.
ریاحی گفت خریدها انجام شده و برنج را هم خیس کردهاند و نمیشود کاری کرد. متأسفانه برنامهریزی و بروکراسی مانع عمل انقلابی است. باید فکری کرد.
@Rasool_Concerns
🤣156👎7❤2👍1😁1
#دغدغههای_رسول
شنبه، ۱۳ آبان ۱۴۰۲
امروز یوم الله تسخیر لانه شیطان بود. صبح رفتم [خیابان] طالقانی، ولی هر چه گشتم جای پارک پیدا نکردم. برگشتم طرشت. اینجا هم جای پارک نبود. واقعا نبود پارکینگ دارد به انقلاب ضربه میزند! مردم حق دارند.
ناکامی امروز مرا به سال ۵۸ برد. امسال هم مثل آن سال از جاماندگان [خط امام] بودم. وقتی برگشتم دفتر، دیدم صاحبالزمانی [مسئول بسیج دانشجویی] روی پلههای ورودی ریاست نشسته است. دلخور بود. انتظار داشت سید حسن [نصرالله] فرمان حمله دهد. حق داشت. جوان است و پرشور، ولی مشخص بود امامش را برای لحظاتی گم کرده است. توییت برادرم حاج آقا [حمید] رسایی را به او نشان دادم. آرام شد.
@Rasool_Concerns
شنبه، ۱۳ آبان ۱۴۰۲
امروز یوم الله تسخیر لانه شیطان بود. صبح رفتم [خیابان] طالقانی، ولی هر چه گشتم جای پارک پیدا نکردم. برگشتم طرشت. اینجا هم جای پارک نبود. واقعا نبود پارکینگ دارد به انقلاب ضربه میزند! مردم حق دارند.
ناکامی امروز مرا به سال ۵۸ برد. امسال هم مثل آن سال از جاماندگان [خط امام] بودم. وقتی برگشتم دفتر، دیدم صاحبالزمانی [مسئول بسیج دانشجویی] روی پلههای ورودی ریاست نشسته است. دلخور بود. انتظار داشت سید حسن [نصرالله] فرمان حمله دهد. حق داشت. جوان است و پرشور، ولی مشخص بود امامش را برای لحظاتی گم کرده است. توییت برادرم حاج آقا [حمید] رسایی را به او نشان دادم. آرام شد.
@Rasool_Concerns
😁59🤣31👎8❤3👍3
#دغدغههای_رسول
یکشنبه، ۱۴ آبان ۱۴۰۲
دکتر مسیحی [مدیر امور بینالملل دانشگاه] را [سر نماز] در مسجد دیدم. صحبت سفر اخیرشان به چین شد. با مدیران امور بینالملل چند دانشگاه دیگر به کنفرانس و نمایشگاه سالانه آموزش بینالمللی چین رفته بودند. سفر خوبی بوده و ارتباطهای خوبی با دانشگاههای چینی شکل گرفته است. در شرایط تحریم فعلی به ارتباطهای چینی زیاد نیاز داریم، هرچند چین هم در روز مبادا بهانه تحریم میآورد.
قبل از سفر به دکتر مسیحی سپرده بودم علاوه بر بحثهای آموزشی و پژوهشی، مسائل فرهنگی را هم رصد کند و از روشهای برادران چینیمان یاد بگیرد. مخصوصا کنترلشان روی دانشجوها، آن هم با این همه شباهتی که به همدیگر دارند. ما خودمان با این همه تفاوتی که بین چهره و لباس دانشجوها هست، باز هم کلی مشکل داریم. پارسال چندبار برای دانشجوهای پسر پیامک [حجاب] رفته بود.
یکی از عکسهایی که از این سفر منتشر شده، جالب نبود. دکتر مسیحی خیلی نزدیک خانم چینی ایستاده بود. شبهه تماس وجود دارد. تذکر دادم که در سفرهای بعدی بیشتر رعایت کند. همچنین گفتم اگر امکانش هست فامیلیاش را عوض کند. جلوی باقی کشورها، وجهه [اسلامی] دانشگاه را خراب میکند و فکر میکنند ما به تکثر و اینجور چیزها باور داریم. گفتم اگر ثبت احوال قبول نکرد، به مهندس روحورزی بگوید که کارش را از دوستانش پیگیری کند. حتما میشود.
📷 عکس از روابط عمومی دانشگاه
@Rasool_Concerns
یکشنبه، ۱۴ آبان ۱۴۰۲
دکتر مسیحی [مدیر امور بینالملل دانشگاه] را [سر نماز] در مسجد دیدم. صحبت سفر اخیرشان به چین شد. با مدیران امور بینالملل چند دانشگاه دیگر به کنفرانس و نمایشگاه سالانه آموزش بینالمللی چین رفته بودند. سفر خوبی بوده و ارتباطهای خوبی با دانشگاههای چینی شکل گرفته است. در شرایط تحریم فعلی به ارتباطهای چینی زیاد نیاز داریم، هرچند چین هم در روز مبادا بهانه تحریم میآورد.
قبل از سفر به دکتر مسیحی سپرده بودم علاوه بر بحثهای آموزشی و پژوهشی، مسائل فرهنگی را هم رصد کند و از روشهای برادران چینیمان یاد بگیرد. مخصوصا کنترلشان روی دانشجوها، آن هم با این همه شباهتی که به همدیگر دارند. ما خودمان با این همه تفاوتی که بین چهره و لباس دانشجوها هست، باز هم کلی مشکل داریم. پارسال چندبار برای دانشجوهای پسر پیامک [حجاب] رفته بود.
یکی از عکسهایی که از این سفر منتشر شده، جالب نبود. دکتر مسیحی خیلی نزدیک خانم چینی ایستاده بود. شبهه تماس وجود دارد. تذکر دادم که در سفرهای بعدی بیشتر رعایت کند. همچنین گفتم اگر امکانش هست فامیلیاش را عوض کند. جلوی باقی کشورها، وجهه [اسلامی] دانشگاه را خراب میکند و فکر میکنند ما به تکثر و اینجور چیزها باور داریم. گفتم اگر ثبت احوال قبول نکرد، به مهندس روحورزی بگوید که کارش را از دوستانش پیگیری کند. حتما میشود.
📷 عکس از روابط عمومی دانشگاه
@Rasool_Concerns
🤣104👍10👎5😁4❤2👌1
#دغدغههای_رسول
دوشنبه، ۱۵ آبان ۱۴۰۲
قبل از ظهر از [دفتر] ریاست راه افتادم به سمت شمال [دانشگاه]. در راه بنر نمایشگاه کار را دیدم. یادم افتاد به بچههای شرکت [امنافزار] تذکر بدهم در نمایشگاه شرکت نکنند. هم شبهه سوءاستفاده از سمتم را دارد، هم برای خود شرکت خوب نیست زیاد توی چشم باشد. شر میشود.
به بنر که دقت کردم، دیدم آدم داخلش کروات دارد. خواستم به نوبهاری زنگ بزنم که به مسئولش تذکر بدهد. اما یادم آمد مال شریفخانی خودمان [معاون اداری-مالی دانشگاه] است. پشیمان شدم. از دوستان انتظار دیگری داشتم.
@Rasool_Concerns
دوشنبه، ۱۵ آبان ۱۴۰۲
قبل از ظهر از [دفتر] ریاست راه افتادم به سمت شمال [دانشگاه]. در راه بنر نمایشگاه کار را دیدم. یادم افتاد به بچههای شرکت [امنافزار] تذکر بدهم در نمایشگاه شرکت نکنند. هم شبهه سوءاستفاده از سمتم را دارد، هم برای خود شرکت خوب نیست زیاد توی چشم باشد. شر میشود.
به بنر که دقت کردم، دیدم آدم داخلش کروات دارد. خواستم به نوبهاری زنگ بزنم که به مسئولش تذکر بدهد. اما یادم آمد مال شریفخانی خودمان [معاون اداری-مالی دانشگاه] است. پشیمان شدم. از دوستان انتظار دیگری داشتم.
@Rasool_Concerns
🤣104😁11👎5👍3❤2
#دغدغههای_رسول
سهشنبه، ۱۶ آبان ۱۴۰۲
بعد از ناهار چشمهایم سنگین شده بود. گفتم [در دانشگاه] قدمی بزنم که خوابم بپرد و چهارتا تذکر [حجاب] هم بدهم. ثواب دارد. دیدم دوباره توی دانشگاه غرفه زدهاند. نمیدانستم چیست. تقوی هم چیزی نگفته بود. سرکی کشیدم. گویا گروههای دانشجویی بودند. هراسان شدم که دوباره فرزندان ورودیام را [بعضی از این گروهها] اغفال میکنند.
بیشتر که گشتم، دیدم بسیج چند غرفه زده و خودی نشان داده. خوشحال شدم. درست است که پارسال زیر پایم را خالی کردند و فشار آوردند که عوضم کنند، اما هرچه باشد خودی هستند و مملکت و دانشگاه برای اینهاست. من هم در حد توانم در این دو سال بهشان میدان دادم. حتی یکی از قدیمیهایشان را مشاور فرهنگی خودم کردم. آن هم بدون اعلام حکمش که سروصدا درست نشود. یکی دیگر از قدیمیهایشان هم گاهی در هیئترئیسه میآمد و ارشادمان میکرد. روحانی صاحبکلامی بود. گویا در کوچه بغل دانشگاه مستقر است.
یک نمودار هم کشیده بودند. هرقدر دقت کردم، چیزی نفهمیدم. خواستم ببینم خودم کجای نمودار قرار میگیرم. ولی سر در نیاوردم. عکسش را گرفتم. باید به کمک نوبهاری رمزگشاییاش کنم.
@Rasool_Concerns
سهشنبه، ۱۶ آبان ۱۴۰۲
بعد از ناهار چشمهایم سنگین شده بود. گفتم [در دانشگاه] قدمی بزنم که خوابم بپرد و چهارتا تذکر [حجاب] هم بدهم. ثواب دارد. دیدم دوباره توی دانشگاه غرفه زدهاند. نمیدانستم چیست. تقوی هم چیزی نگفته بود. سرکی کشیدم. گویا گروههای دانشجویی بودند. هراسان شدم که دوباره فرزندان ورودیام را [بعضی از این گروهها] اغفال میکنند.
بیشتر که گشتم، دیدم بسیج چند غرفه زده و خودی نشان داده. خوشحال شدم. درست است که پارسال زیر پایم را خالی کردند و فشار آوردند که عوضم کنند، اما هرچه باشد خودی هستند و مملکت و دانشگاه برای اینهاست. من هم در حد توانم در این دو سال بهشان میدان دادم. حتی یکی از قدیمیهایشان را مشاور فرهنگی خودم کردم. آن هم بدون اعلام حکمش که سروصدا درست نشود. یکی دیگر از قدیمیهایشان هم گاهی در هیئترئیسه میآمد و ارشادمان میکرد. روحانی صاحبکلامی بود. گویا در کوچه بغل دانشگاه مستقر است.
یک نمودار هم کشیده بودند. هرقدر دقت کردم، چیزی نفهمیدم. خواستم ببینم خودم کجای نمودار قرار میگیرم. ولی سر در نیاوردم. عکسش را گرفتم. باید به کمک نوبهاری رمزگشاییاش کنم.
@Rasool_Concerns
🤣96👍5👎5❤3😁3
#دغدغههای_رسول
چهارشنبه، ۱۷ آبان ۱۴۰۲
امروز خیلی دمق بودم. دکتر نوبهاری برای ایراد گزارش [روزانه] آمد. ولی نفهمیدم کی آمد، کی رفت. سپس [حسین] حمزه [مدیر بودجه و توسعه منابع] آمد. چیزهایی درباره زمینهای قدیمی دانشگاه گفت. گویا اسنادی پیدا کرده که ایستگاه BRT در طرح توسعه دانشگاه میافتاده و میتواند منبع درآمدی برای دانشگاه باشد. دقیق نفهمیدم، ولی جالب بود. وقتی رفت، دنبال حکمش گشتم، چون ذهنم یاری نکرد که سمت او چیست. پیدا نکردم. فکر کنم مدیر املاک و مستغلات بود.
مدیریتهای دانشگاه خیلی زیاده شده. همینطور مدیریت تعریف کردیم تا همه را دور خودمان نگه داریم. مثلا دکتر ابراهیمی [مدیر پایش مرجعیت بینالمللی] را هروقت میبینم، کلی باید فکر کنم تا یادم بیاد چه حکمی برایش زدیم. بعدش هم که یادم آمد، کلی باید فکر کنم که معنای سمتش را بفهمم. آخرش هم با خودم میگویم اصلا چرا این مدیریت را تعریف کردهایم؟
@Rasool_Concerns
چهارشنبه، ۱۷ آبان ۱۴۰۲
امروز خیلی دمق بودم. دکتر نوبهاری برای ایراد گزارش [روزانه] آمد. ولی نفهمیدم کی آمد، کی رفت. سپس [حسین] حمزه [مدیر بودجه و توسعه منابع] آمد. چیزهایی درباره زمینهای قدیمی دانشگاه گفت. گویا اسنادی پیدا کرده که ایستگاه BRT در طرح توسعه دانشگاه میافتاده و میتواند منبع درآمدی برای دانشگاه باشد. دقیق نفهمیدم، ولی جالب بود. وقتی رفت، دنبال حکمش گشتم، چون ذهنم یاری نکرد که سمت او چیست. پیدا نکردم. فکر کنم مدیر املاک و مستغلات بود.
مدیریتهای دانشگاه خیلی زیاده شده. همینطور مدیریت تعریف کردیم تا همه را دور خودمان نگه داریم. مثلا دکتر ابراهیمی [مدیر پایش مرجعیت بینالمللی] را هروقت میبینم، کلی باید فکر کنم تا یادم بیاد چه حکمی برایش زدیم. بعدش هم که یادم آمد، کلی باید فکر کنم که معنای سمتش را بفهمم. آخرش هم با خودم میگویم اصلا چرا این مدیریت را تعریف کردهایم؟
@Rasool_Concerns
😁85🤣38👍5👎5❤2
#دغدغههای_رسول
پنجشنبه، ۱۸ آبان ۱۴۰۲
امروز قرار ملاقاتی در یکی از شرکتهای [کوچه] صادقی داشتم. دیر شده بود، خواستم از درب صنایع خارج شوم و سریع برسم، [کارمند] حراستی که آنجا بود اجازه نداد. پرسید اسم شما توی این لیست هست؟ گفتم کدام لیست؟ گفت همین لیستی که روی دیوار هست. گفتم من رئیس [دانشگاه] هستم. گفت من مأمورم و معذور، فقط کسانی که اسمشان در این لیست هست اجازه تردد از این در را دارند. پرسیدم چه کسی این قانون احمقانه را گذاشته؟ گفت نمیدانم.
زنگ زدیم آقای رضایی آمد. پرسید اسم شما توی این لیست هست؟ گفتم همین لیستی که روی دیوار هست؟ گفت بله. گفتم خیر ظاهرا نیست. گفت ما مأموریم و معذور، شرمنده، نمیتونید تردد کنید. گفتم کی این قانون احمقانه را گذاشته؟ گفت خودتان چند ماه پیش دستور دادید. دقیقتر لیست روی دیوار را نگاه کردم و اسمم نبود. هر چه فکر کردم یادم نیامد چرا این قانون را گذاشتم. دیدم من خودم هم مأمور دولت هستم و معذور، نمیتوانم از در خارج شوم، ناچار ترک موتور [رضایی] نشستم و [از درب انرژی] مرا رساند. متأسفانه جلسه تمام شده بود. خواستم از درب صنایع برگردم دانشگاه که باز هم اجازه ندادند. پیاده از در انرژی برگشتم و برای پدر و مادر کسی که این قانون را گذاشته فاتحهای خواندم.
@Rasool_Concerns
پنجشنبه، ۱۸ آبان ۱۴۰۲
امروز قرار ملاقاتی در یکی از شرکتهای [کوچه] صادقی داشتم. دیر شده بود، خواستم از درب صنایع خارج شوم و سریع برسم، [کارمند] حراستی که آنجا بود اجازه نداد. پرسید اسم شما توی این لیست هست؟ گفتم کدام لیست؟ گفت همین لیستی که روی دیوار هست. گفتم من رئیس [دانشگاه] هستم. گفت من مأمورم و معذور، فقط کسانی که اسمشان در این لیست هست اجازه تردد از این در را دارند. پرسیدم چه کسی این قانون احمقانه را گذاشته؟ گفت نمیدانم.
زنگ زدیم آقای رضایی آمد. پرسید اسم شما توی این لیست هست؟ گفتم همین لیستی که روی دیوار هست؟ گفت بله. گفتم خیر ظاهرا نیست. گفت ما مأموریم و معذور، شرمنده، نمیتونید تردد کنید. گفتم کی این قانون احمقانه را گذاشته؟ گفت خودتان چند ماه پیش دستور دادید. دقیقتر لیست روی دیوار را نگاه کردم و اسمم نبود. هر چه فکر کردم یادم نیامد چرا این قانون را گذاشتم. دیدم من خودم هم مأمور دولت هستم و معذور، نمیتوانم از در خارج شوم، ناچار ترک موتور [رضایی] نشستم و [از درب انرژی] مرا رساند. متأسفانه جلسه تمام شده بود. خواستم از درب صنایع برگردم دانشگاه که باز هم اجازه ندادند. پیاده از در انرژی برگشتم و برای پدر و مادر کسی که این قانون را گذاشته فاتحهای خواندم.
@Rasool_Concerns
🤣152👎6❤5👍5😁5
#دغدغههای_رسول
جمعه، ۱۹ آبان ۱۴۰۲
امروز روز خلوتی بود، جمعه روز کار نیست، روز انتظار است. کاست نوار سرود «رضا جانم» را در دستگاه ضبط صوت [سیدنی] گذاشتم و به کارهای روزمره پرداختم. یادش بخیر. اوایل انقلاب نوارفروشی جرم بود.
خلاصه بعد از ساعتها انتظار، حوالی عصر به مراسم پرفیض دعای سمات در خیابان سیمتریجی رفتم. کلبهای دارند درویشی که چندسال است مراسم [دعای سمات] میگیرند. هنگام نام بردن اسامی دشمنانم بعد از نتانیاهو علیهالعنه، نام رئیسجمهور امارات [محمد ابن زاید آل نهیان] را نیز زیر زبان گفتم. اما آنقدر تعداد بدخواهانم در داخل و خارج زیاده شدهاند که فرصت نشد همه را بگویم.
مراسم با صرف آش [رشته] تمام شد. هنگام برگشت تلفن همراهم را نگاه کردم که پیام داده بود فردا هوا سرد میشود. باید لباس گرم و مناسب بردارم. امیدوارم فرزندانم هم خود را بپوشانند که هم سرما نخورند، هم در امنیت باشند. کاش روحورزی عقلی میکرد و در روابط عمومی اطلاع میداد که فردا هوا سرد است و بچهها خود را بپوشانند. اینطوری خیالم راحتتر میشد.
@Rasool_Concerns
جمعه، ۱۹ آبان ۱۴۰۲
امروز روز خلوتی بود، جمعه روز کار نیست، روز انتظار است. کاست نوار سرود «رضا جانم» را در دستگاه ضبط صوت [سیدنی] گذاشتم و به کارهای روزمره پرداختم. یادش بخیر. اوایل انقلاب نوارفروشی جرم بود.
خلاصه بعد از ساعتها انتظار، حوالی عصر به مراسم پرفیض دعای سمات در خیابان سیمتریجی رفتم. کلبهای دارند درویشی که چندسال است مراسم [دعای سمات] میگیرند. هنگام نام بردن اسامی دشمنانم بعد از نتانیاهو علیهالعنه، نام رئیسجمهور امارات [محمد ابن زاید آل نهیان] را نیز زیر زبان گفتم. اما آنقدر تعداد بدخواهانم در داخل و خارج زیاده شدهاند که فرصت نشد همه را بگویم.
مراسم با صرف آش [رشته] تمام شد. هنگام برگشت تلفن همراهم را نگاه کردم که پیام داده بود فردا هوا سرد میشود. باید لباس گرم و مناسب بردارم. امیدوارم فرزندانم هم خود را بپوشانند که هم سرما نخورند، هم در امنیت باشند. کاش روحورزی عقلی میکرد و در روابط عمومی اطلاع میداد که فردا هوا سرد است و بچهها خود را بپوشانند. اینطوری خیالم راحتتر میشد.
@Rasool_Concerns
😁61🤣23👎6❤5👍3
#دغدغههای_رسول
شنبه، ۲۰ آبان ۱۴۰۲
از ۲۵ روز پیش منتظر امروز بودم. [از حراست] گفته بودند کانال روزشمار جشن ورودیهای ۱۴۰۲ کامپیوتر، تأسیس شده، ولی فقط گفته «جشن هنوز برگزار نشده است.» هرروز هم همین را تکرار میکرد. یادم نمیآید در زندگی اینقدر دچار حس تعلیق شده باشم. تعلیقش از نبرد مختار و حرمله در بار هزارم دیدن مختارنامه هم بیشتر بود.
هرروز به امید خبر برگزاری جشن کانالشان را چک میکردم. دوست داشتم شاگردان جدیدم را ببینم. به هر حال باید سیستم عامل را با خودم برمیداشتند. امروز هم همان پیام همیشگی را گذاشتند. ولی آخر شب دیدم گفتهاند که جشن برگزار شده. بدون هیچ اعلام قبلی. توی کانال که نگفتند هیچ، زنگ هم نزدند به عنوان استاد و پدرشان دعوتم کنند. ای کاش به جای چک کردن هرروز کانال، پرتابل معاون فرهنگی را چک میکردم.
خیلی دلم گرفت. ولی بعدش که عکسهای جشن را دیدم، فهمیدم خیلی هم بد نشده. [دکتر] ربیعی [در جشن] حضور داشت و بهتر که نبودم. اوقاتتلخی پیش میآمد. مرد مومن،[آزمایشگاه] بل را رها کردی بیایی اینجا سوهان روح ما شوی؟!
عکسهای بعدی را که دیدم، خوشحال شدم که نبودم. آلات موسیقی در کار بوده و نمایش عاشقانه. اگر میبودم باید مجلس را ترک میکردم. آن وقت ممکن بود بچهها خوشحالیشان از رفتنم را بروز دهند. بد میشد.
@Rasool_Concerns
شنبه، ۲۰ آبان ۱۴۰۲
از ۲۵ روز پیش منتظر امروز بودم. [از حراست] گفته بودند کانال روزشمار جشن ورودیهای ۱۴۰۲ کامپیوتر، تأسیس شده، ولی فقط گفته «جشن هنوز برگزار نشده است.» هرروز هم همین را تکرار میکرد. یادم نمیآید در زندگی اینقدر دچار حس تعلیق شده باشم. تعلیقش از نبرد مختار و حرمله در بار هزارم دیدن مختارنامه هم بیشتر بود.
هرروز به امید خبر برگزاری جشن کانالشان را چک میکردم. دوست داشتم شاگردان جدیدم را ببینم. به هر حال باید سیستم عامل را با خودم برمیداشتند. امروز هم همان پیام همیشگی را گذاشتند. ولی آخر شب دیدم گفتهاند که جشن برگزار شده. بدون هیچ اعلام قبلی. توی کانال که نگفتند هیچ، زنگ هم نزدند به عنوان استاد و پدرشان دعوتم کنند. ای کاش به جای چک کردن هرروز کانال، پرتابل معاون فرهنگی را چک میکردم.
خیلی دلم گرفت. ولی بعدش که عکسهای جشن را دیدم، فهمیدم خیلی هم بد نشده. [دکتر] ربیعی [در جشن] حضور داشت و بهتر که نبودم. اوقاتتلخی پیش میآمد. مرد مومن،[آزمایشگاه] بل را رها کردی بیایی اینجا سوهان روح ما شوی؟!
عکسهای بعدی را که دیدم، خوشحال شدم که نبودم. آلات موسیقی در کار بوده و نمایش عاشقانه. اگر میبودم باید مجلس را ترک میکردم. آن وقت ممکن بود بچهها خوشحالیشان از رفتنم را بروز دهند. بد میشد.
@Rasool_Concerns
😁72🤣26❤8👎7👍5
#دغدغههای_رسول
یکشنبه، ۲۱ آبان ۱۴۰۲
امروز ساعت ۸ صبح به دانشگاه آمدم تا از نمایشگاه [کار] دیدن کنم. وقتی وارد سالن شدم، خودشان هم هنوز نیامده بودند.
بعد از ساعتی چرخ زدن [در دانشگاه] برگشتم و از غرفهها دیدن کردم. کسی من را نشناخت. حق دارند. از خارج [دانشگاه] آمدهاند و ناآشنا هستند. برای آنکه ریا نشود خودم را آقای رضایی نامی معرفی میکردم.
در یکی از غرفهها هنگامی که خواستم رزومه پر کنم، دیدم کاری برایم نیست. به سراغ یک غرفه دیگر رفتم که آن هم رزومه کاریام را قبول نکرد. دیگر غرفهها هم وضعیت حجابشان طوری بود که نمیتوانم بگویم. خواستم خودم را معرفی کنم، ولی ممکن بود بدتر شود. بهشان گفتم اصلا من رزومه پر نمیکنم، کی ضرر میکنه؟
بدون حرف دیگری سالن را ترک کردم و با [تلفن] همراهم با روحورزی تماس گرفتم و گفتم که حجاببانها را بفرستند تا شأن فرهنگی دانشگاه خدشه دار نشود. خودم هم به دنبال بقیه کارهایم رفتم. باید برای شُهرتم فکری بکنم.
@Rasool_Concerns
یکشنبه، ۲۱ آبان ۱۴۰۲
امروز ساعت ۸ صبح به دانشگاه آمدم تا از نمایشگاه [کار] دیدن کنم. وقتی وارد سالن شدم، خودشان هم هنوز نیامده بودند.
بعد از ساعتی چرخ زدن [در دانشگاه] برگشتم و از غرفهها دیدن کردم. کسی من را نشناخت. حق دارند. از خارج [دانشگاه] آمدهاند و ناآشنا هستند. برای آنکه ریا نشود خودم را آقای رضایی نامی معرفی میکردم.
در یکی از غرفهها هنگامی که خواستم رزومه پر کنم، دیدم کاری برایم نیست. به سراغ یک غرفه دیگر رفتم که آن هم رزومه کاریام را قبول نکرد. دیگر غرفهها هم وضعیت حجابشان طوری بود که نمیتوانم بگویم. خواستم خودم را معرفی کنم، ولی ممکن بود بدتر شود. بهشان گفتم اصلا من رزومه پر نمیکنم، کی ضرر میکنه؟
بدون حرف دیگری سالن را ترک کردم و با [تلفن] همراهم با روحورزی تماس گرفتم و گفتم که حجاببانها را بفرستند تا شأن فرهنگی دانشگاه خدشه دار نشود. خودم هم به دنبال بقیه کارهایم رفتم. باید برای شُهرتم فکری بکنم.
@Rasool_Concerns
🤣131👎8👍5❤3😁2👌1
#دغدغههای_رسول
دوشنبه، ۲۲ آبان ۱۴۰۲
یکی از اساتید دغدمهمند با [تلفن] همراهم تماس گرفت و درمورد شرایط [دانشگاه] ابراز نارضایتی کرد. منظورش را متوجه نشدم. چیزهایی درباره گربههای شریف میگفت. نفهمیدم شوخی میکند یا جدی [میگوید]. در راه مسجد دیدم یکی از دختران دانشجو دارد غذای سلف را به گربه میدهد. نفهمیدم از حیواندوستیاش است یا نارضایتیاش از غذای سلف. حجابش هم مناسب نبود. نفهمیدم باید برای حجابش تذکر بدهم یا غذا دادنش به گربه.
سریع گذشتم که به نماز اول وقت برسم. کمی دیر رسیدم. در رکعت سوم [به جماعت] پیوستم. [در نماز] حواسم پیش گربهها بود. نفهمیدم چهار رکعت خواندم یا سه رکعت. بعد از نماز [دکتر] نوبهاری را دیدم. مسئله را با او در میان گذاشتم. ایدهای به ذهنش رسید. گفت نقشه ایران شبیه گربه است و میتوانیم از این همه گربه در راستای افزایش حس میهنپرستی دانشجوها استفاده کنیم. نفهمیدم با من شوخی دارد یا گربهها. برای گربهها هم باید فکری کنیم. در گروه [بله] هیئترئیسه طرح مسئله کردم. نفهمیدم کار درستی بود یا نه.
@Rasool_Concerns
دوشنبه، ۲۲ آبان ۱۴۰۲
یکی از اساتید دغدمهمند با [تلفن] همراهم تماس گرفت و درمورد شرایط [دانشگاه] ابراز نارضایتی کرد. منظورش را متوجه نشدم. چیزهایی درباره گربههای شریف میگفت. نفهمیدم شوخی میکند یا جدی [میگوید]. در راه مسجد دیدم یکی از دختران دانشجو دارد غذای سلف را به گربه میدهد. نفهمیدم از حیواندوستیاش است یا نارضایتیاش از غذای سلف. حجابش هم مناسب نبود. نفهمیدم باید برای حجابش تذکر بدهم یا غذا دادنش به گربه.
سریع گذشتم که به نماز اول وقت برسم. کمی دیر رسیدم. در رکعت سوم [به جماعت] پیوستم. [در نماز] حواسم پیش گربهها بود. نفهمیدم چهار رکعت خواندم یا سه رکعت. بعد از نماز [دکتر] نوبهاری را دیدم. مسئله را با او در میان گذاشتم. ایدهای به ذهنش رسید. گفت نقشه ایران شبیه گربه است و میتوانیم از این همه گربه در راستای افزایش حس میهنپرستی دانشجوها استفاده کنیم. نفهمیدم با من شوخی دارد یا گربهها. برای گربهها هم باید فکری کنیم. در گروه [بله] هیئترئیسه طرح مسئله کردم. نفهمیدم کار درستی بود یا نه.
@Rasool_Concerns
🤣127😁11👎8❤4👍1💯1
#دغدغههای_رسول
سهشنبه، ۲۳ آبان ۱۴۰۲
امروز نوبهاری کانالم را نشان داد. هزار نفر [عضو] گرفته. حقیقتا که عزت و ذلت دست خداست. همیشه فکر میکردم دانشجوها و استادان از من خوششان نمیآید. در برنامههای رسمی کوتاه صحبت میکردم که بهشان برنخورد و خسته نشوند. همیشه به [آقای] شاهرخی غبطه میخوردم که فن بیان خوبی دارد و مجلس را بلد است گرم کند، فقط نمی دانم چرا با سلمانی قهر کرده است. من هم همیشه سعی میکنم شوخی کنم و خشک نباشم، اما معمولا از آب درنمیآید و مجبور میشوم توضیح دهم [که شوخی کردم.]
خدا را شکر میبینم کلی استاد و دانشجو [در کانال] عضو شدهاند و دغدغههای روزانه مرا میخوانند. برخی اساتید داخل کانال همانهایی هستند که پشت سرم بد میگویند و عناد دارند. اعتماد به نفسم برگشته. پوستم هم شادابتر شده. شاید بد نباشد برای [انتخابات] دو سال بعد فکری جدی کنم. مملکت نیاز دارد. درست است که چهار سال پیش نشد، ولی تجربه خوبی بود. فردا به [دکتر] نوبهاری میسپارم تحلیلی از آرایش نیروهای سیاسی برای دو سال بعد دربیاورد که ببینیم کجای کار هستم.
@Rasool_Concerns
سهشنبه، ۲۳ آبان ۱۴۰۲
امروز نوبهاری کانالم را نشان داد. هزار نفر [عضو] گرفته. حقیقتا که عزت و ذلت دست خداست. همیشه فکر میکردم دانشجوها و استادان از من خوششان نمیآید. در برنامههای رسمی کوتاه صحبت میکردم که بهشان برنخورد و خسته نشوند. همیشه به [آقای] شاهرخی غبطه میخوردم که فن بیان خوبی دارد و مجلس را بلد است گرم کند، فقط نمی دانم چرا با سلمانی قهر کرده است. من هم همیشه سعی میکنم شوخی کنم و خشک نباشم، اما معمولا از آب درنمیآید و مجبور میشوم توضیح دهم [که شوخی کردم.]
خدا را شکر میبینم کلی استاد و دانشجو [در کانال] عضو شدهاند و دغدغههای روزانه مرا میخوانند. برخی اساتید داخل کانال همانهایی هستند که پشت سرم بد میگویند و عناد دارند. اعتماد به نفسم برگشته. پوستم هم شادابتر شده. شاید بد نباشد برای [انتخابات] دو سال بعد فکری جدی کنم. مملکت نیاز دارد. درست است که چهار سال پیش نشد، ولی تجربه خوبی بود. فردا به [دکتر] نوبهاری میسپارم تحلیلی از آرایش نیروهای سیاسی برای دو سال بعد دربیاورد که ببینیم کجای کار هستم.
@Rasool_Concerns
🤣123😁7👎5👍4❤3🔥2💯1
#دغدغههای_رسول
چهارشنبه، ۲۴ آبان ۱۴۰۲
خدا را هزار مرتبه شکر نمایشگاه کار تمام شد. پیامکهای بیحجابی گوشی مرا از کار انداخته بود. [دکتر] شریفخانی شماره مرا داده بود به پلیس و آنها پیام بدحجابیهای شرکتکنندگان را برای من میفرستادند. یک بار در جواب پیامکها برای ادخال سرور از کله خودم عکس گرفتم و برایشان فرستادم و نوشتم "من که زیرساخت جریمه شدن هم ندارم، چگونه این کار را کردید؟". طنز باید هدفمند باشد. إنشاءالله هم بخندند هم اصلاح کنند.
به مهندس [سیهبازی] زنگ زدم و پرسیدم که آیا کف سالن جباری آسیب دیده است یا خیر؟ گفت که اطلاع ندارد و الان دیگر باید از [دکتر] بنازاده موضوع را پیگیری کنم. شمارهاش را نداشتم. همان موقع که کشور را ترک کرد شمارهاش را پاک کردم تا از طریق فهرست شمارههایش نتوانند به من برسند [!].
بعد از ظهر به برج [فناوری شریف] رفتم تا گزارش حضور امنافزار را در نمایشگاه [کار] از منابع انسانی بگیرم. برای موقعیت کارشناس نفوذ خیلی رزومه آمده بود. همه آشنا بودند. اگر میتوانستم، همه را میگرفتم.
@Rasool_Concerns
چهارشنبه، ۲۴ آبان ۱۴۰۲
خدا را هزار مرتبه شکر نمایشگاه کار تمام شد. پیامکهای بیحجابی گوشی مرا از کار انداخته بود. [دکتر] شریفخانی شماره مرا داده بود به پلیس و آنها پیام بدحجابیهای شرکتکنندگان را برای من میفرستادند. یک بار در جواب پیامکها برای ادخال سرور از کله خودم عکس گرفتم و برایشان فرستادم و نوشتم "من که زیرساخت جریمه شدن هم ندارم، چگونه این کار را کردید؟". طنز باید هدفمند باشد. إنشاءالله هم بخندند هم اصلاح کنند.
به مهندس [سیهبازی] زنگ زدم و پرسیدم که آیا کف سالن جباری آسیب دیده است یا خیر؟ گفت که اطلاع ندارد و الان دیگر باید از [دکتر] بنازاده موضوع را پیگیری کنم. شمارهاش را نداشتم. همان موقع که کشور را ترک کرد شمارهاش را پاک کردم تا از طریق فهرست شمارههایش نتوانند به من برسند [!].
بعد از ظهر به برج [فناوری شریف] رفتم تا گزارش حضور امنافزار را در نمایشگاه [کار] از منابع انسانی بگیرم. برای موقعیت کارشناس نفوذ خیلی رزومه آمده بود. همه آشنا بودند. اگر میتوانستم، همه را میگرفتم.
@Rasool_Concerns
🤣108👍6❤3😁3👎2💯1
#دغدغههای_رسول
پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۲
روز ملالآوری داشتم. برای آنکه از علم روز عقب نمانم، تصمیم گرفتم کمی رصد فناوری انجام دهم. سراغ گَپ جیپیتی [Chat GPT] رفتم. با اینترنت معمول دانشگاه نتوانستم ورود کنم. از IP باز استفاده کردم. باید آزمایشش میکردم.
جلوی مانیتور نشستم و از او [Chat GPT] پرسیدم:
Who is the best manager of Sharif university of technology ever?
پاسخ گفت:
There are different opinions about the best chiefs of Sharif university....
طولانی بود. دیدم طفره میرود. سؤال را عوض کردم:
Who is the best manager of Sharif university of technology after the Islamic Revolution of Iran? Except Dr.Sohrabpour.
پاسخ داد:
Dr.Ali Akbar Salehi was one of the most ...
جوابها خیلی کلی بود. سؤال را عوض کردم:
Who is the best manager of Sharif university of technology after 2022?
جواب داد:
You doctor. You.
@Rasool_Concerns
پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۲
روز ملالآوری داشتم. برای آنکه از علم روز عقب نمانم، تصمیم گرفتم کمی رصد فناوری انجام دهم. سراغ گَپ جیپیتی [Chat GPT] رفتم. با اینترنت معمول دانشگاه نتوانستم ورود کنم. از IP باز استفاده کردم. باید آزمایشش میکردم.
جلوی مانیتور نشستم و از او [Chat GPT] پرسیدم:
Who is the best manager of Sharif university of technology ever?
پاسخ گفت:
There are different opinions about the best chiefs of Sharif university....
طولانی بود. دیدم طفره میرود. سؤال را عوض کردم:
Who is the best manager of Sharif university of technology after the Islamic Revolution of Iran? Except Dr.Sohrabpour.
پاسخ داد:
Dr.Ali Akbar Salehi was one of the most ...
جوابها خیلی کلی بود. سؤال را عوض کردم:
Who is the best manager of Sharif university of technology after 2022?
جواب داد:
You doctor. You.
@Rasool_Concerns
🤣293💯8😁5❤3👎3🔥2👍1
#دغدغههای_رسول
جمعه، ۲۶ آبان ۱۴۰۲
جمعه آخر هفته است و خوب است آدم به هفتهای که گذشت نگاه کند. یکجور محاسبه است. در اسلام هم سفارش شده: حاسبوا قبل ان تحاسبوا. داشتم به هفته [گذشته] فکر میکردم، اما چون چیز دندانگیری نداشت، سوار بر اسب پرسرعت خیال به قبل و قبلتر رفتم. یاد اولین روزهای مسئولیتم [در شریف] افتادم. آن روزها بهخاطر اینکه خودی نشان دهم و دانشگاه را با خودم همراه کنم، یک مشاور رسانهای استخدام کردم. رسانه در همراه کردن جامعه تأثیر زیادی دارد. مشاور رسانهای گفت از شعار «شریف برای زندگی» استفاده کنم و هرجا رفتم تکرارش کنم. من پیشنهاد دادم شعار «شریف برای بندگی» باشد، اما مشاورم رسانهای گفت خوب نیست و حرف پشت سرم درمیآورند. با خودم گفتم مگر زندگی جز بندگی است؟ اما در نهایت حرفش را قبول کردم. به بقیه هم سپردم که این شعار را زیاد بگویند. [دکتر] ابوالحسنی همکاری زیادی کرد و خیلی این شعار را گفت. اما بقیه انگار خیلی از رسانه سر در نمیآوردند و حرف گوش نکردند. دوست داشتم چیزی بشود مثل Think Different اپل و Just Do It نایکی، ولی دوستان کارشکنی کردند و نشد.
بعد از فتنه پارسال کمتر توانستم از این شعار استفاده کنم. فقط در بیانیهها و احکام [انتصابات] میشد گاهی گریزی به آن بزنم. داشتم مرور میکردم آخرین بار کی از این شعار استفاده کردم که دیدم اول هفته در حکم [انتصاب] دکتر عوامی آن را به کار بردهام. دکتر عوامی را به جای دکتر محمدزاده در سمت مشاور رئیس دانشگاه در امور زنان و خانواده منصوب کردم. دکتر محمدزاده متأسفانه نامه حمایت از استاد اخراجی را هم امضا کرده بود. البته به نظر من این سمت از اساس بیمعنی است. مگر ما به زنان ظلمی کردهایم که مشاور جدا برای رتق و فتق امورشان داشته باشیم؟ ما در قضیه زن طلبکاریم نه بدهکار. این سمت را دکتر فتوحی درست کرده بود و ما هم مجبور بودیم ادامه دهیم. شاید اگر شعار «شریف برای بندگی» انتخاب میشد، میتوانستم این سمت را حذف کنم، با این استدلال که همه ما بنده خدا هستیم و فرقی نداریم. خدا نگذرد از آن مشاور رسانهای که این شعار بیمعنی «شریف برای زندگی» را در دامن ما گذاشت.
@Rasool_Concerns
جمعه، ۲۶ آبان ۱۴۰۲
جمعه آخر هفته است و خوب است آدم به هفتهای که گذشت نگاه کند. یکجور محاسبه است. در اسلام هم سفارش شده: حاسبوا قبل ان تحاسبوا. داشتم به هفته [گذشته] فکر میکردم، اما چون چیز دندانگیری نداشت، سوار بر اسب پرسرعت خیال به قبل و قبلتر رفتم. یاد اولین روزهای مسئولیتم [در شریف] افتادم. آن روزها بهخاطر اینکه خودی نشان دهم و دانشگاه را با خودم همراه کنم، یک مشاور رسانهای استخدام کردم. رسانه در همراه کردن جامعه تأثیر زیادی دارد. مشاور رسانهای گفت از شعار «شریف برای زندگی» استفاده کنم و هرجا رفتم تکرارش کنم. من پیشنهاد دادم شعار «شریف برای بندگی» باشد، اما مشاورم رسانهای گفت خوب نیست و حرف پشت سرم درمیآورند. با خودم گفتم مگر زندگی جز بندگی است؟ اما در نهایت حرفش را قبول کردم. به بقیه هم سپردم که این شعار را زیاد بگویند. [دکتر] ابوالحسنی همکاری زیادی کرد و خیلی این شعار را گفت. اما بقیه انگار خیلی از رسانه سر در نمیآوردند و حرف گوش نکردند. دوست داشتم چیزی بشود مثل Think Different اپل و Just Do It نایکی، ولی دوستان کارشکنی کردند و نشد.
بعد از فتنه پارسال کمتر توانستم از این شعار استفاده کنم. فقط در بیانیهها و احکام [انتصابات] میشد گاهی گریزی به آن بزنم. داشتم مرور میکردم آخرین بار کی از این شعار استفاده کردم که دیدم اول هفته در حکم [انتصاب] دکتر عوامی آن را به کار بردهام. دکتر عوامی را به جای دکتر محمدزاده در سمت مشاور رئیس دانشگاه در امور زنان و خانواده منصوب کردم. دکتر محمدزاده متأسفانه نامه حمایت از استاد اخراجی را هم امضا کرده بود. البته به نظر من این سمت از اساس بیمعنی است. مگر ما به زنان ظلمی کردهایم که مشاور جدا برای رتق و فتق امورشان داشته باشیم؟ ما در قضیه زن طلبکاریم نه بدهکار. این سمت را دکتر فتوحی درست کرده بود و ما هم مجبور بودیم ادامه دهیم. شاید اگر شعار «شریف برای بندگی» انتخاب میشد، میتوانستم این سمت را حذف کنم، با این استدلال که همه ما بنده خدا هستیم و فرقی نداریم. خدا نگذرد از آن مشاور رسانهای که این شعار بیمعنی «شریف برای زندگی» را در دامن ما گذاشت.
@Rasool_Concerns
😁61🤣32👍7❤4👎4🔥1👏1
#دغدغههای_رسول
شنبه، ۲۷ آبان ۱۴۰۲
جمعه پس از مراجعت از نماز [جمعه] گوشی همراه را خاموش کردم. این چند وقت اصلا نتوانستهام برای خانواده وقت بگذارم. صبح شنبه پس از نماز، سری به [تلفن] همراهم زدم. یادم رفته بود روشنش کنم. تا روشن کردم پانصد پیام در بله برایم آمد. حدس زدم باید [تلفن] همراهم را هک کرده باشند.
اولین پیام از [دکتر] سلیمانی [قائممقام وزارت علوم] بود. برایم یک عکس فرستاده بود. اول نفهمیدم منظورش چیست، اما بعد که عکس باز شد، دیدم برخی از افراد درون عکس را میشناسم. [دکتر] کوچکزاده [معاون آموزشی و تحصیلات تکمیلی دانشگاه] را به خاطر قد بلندش زود تشخیص دادم. نفهمیدم عکس در کجاست، ولی از لباسها معلوم بود که باید مربوط به جشن فارغالتحصیلی باشد. بیشتر که دقت کردم، متوجه عمق فاجعه شدم. وا اسلاما! دانشجویان دختر بدون روسری در عکس بودند. تازه پیام متنی سلیمانی را خواندم: «دکتر از شما توقع نداشتیم!»
[تلفن] همراهم زنگ خورد. گفت دانشجو هستم. [با خودم] گفتم حتما حکم عزلم را زدهاند و کامران زنگ زده که کلید دانشگاه را بگیرد و از فردا بیاید سر کارش. اما بعدش متوجه شدم منظورش خبرگزاری دانشجوست. دنبال مصاحبه درباره غائله کیش بود.
سریع به [دکتر] نوبهاری زنگ زدم. گوشیاش خاموش بود. روحورزی را گرفتم. در دسترس نبود. به [دکتر] کوچکزاده زنگ زدم. رد تماس داد. با عجله خودم را به دانشگاه رساندم. خبر در رسانهها پخش شده بود. به [دکتر] غفاری [رئیس پردیس کیش] زنگ زدم. جواب داد. از او خواهش کردم فوری استعفا بدهد. بنده خدا گفت داده ام و عکسش را در بله برایتان فرستاده ام. سریع حکم جانشینش را زدم. [دکتر] یوسفی را گذاشتم. از اساتید انقلابی دانشگاه است. قبلا رئیس بسیج اساتید دانشگاه هم بود. امیدوارم فرزندانم به این حرکت انقلابی راضی شده باشند و دوباره موضوع تغییر خودم مطرح نشود.
فردا در جلسه شرکت [امنافزار] از اتفاق امروز مثال خواهم آورد. نمونهای از مدیریت چابک [Agile] موفق است. در شرکت گاهی برای یک تغییر کوچک بهانه میآورند و طولش میدهند، اما ما ظرف نصف روز از فاصله ۱۵۰۰ کیلومتری، رئیس یک بخش را عوض کردیم و هیچ مشکلی هم پیش نیامد.
@Rasool_Concerns
شنبه، ۲۷ آبان ۱۴۰۲
جمعه پس از مراجعت از نماز [جمعه] گوشی همراه را خاموش کردم. این چند وقت اصلا نتوانستهام برای خانواده وقت بگذارم. صبح شنبه پس از نماز، سری به [تلفن] همراهم زدم. یادم رفته بود روشنش کنم. تا روشن کردم پانصد پیام در بله برایم آمد. حدس زدم باید [تلفن] همراهم را هک کرده باشند.
اولین پیام از [دکتر] سلیمانی [قائممقام وزارت علوم] بود. برایم یک عکس فرستاده بود. اول نفهمیدم منظورش چیست، اما بعد که عکس باز شد، دیدم برخی از افراد درون عکس را میشناسم. [دکتر] کوچکزاده [معاون آموزشی و تحصیلات تکمیلی دانشگاه] را به خاطر قد بلندش زود تشخیص دادم. نفهمیدم عکس در کجاست، ولی از لباسها معلوم بود که باید مربوط به جشن فارغالتحصیلی باشد. بیشتر که دقت کردم، متوجه عمق فاجعه شدم. وا اسلاما! دانشجویان دختر بدون روسری در عکس بودند. تازه پیام متنی سلیمانی را خواندم: «دکتر از شما توقع نداشتیم!»
[تلفن] همراهم زنگ خورد. گفت دانشجو هستم. [با خودم] گفتم حتما حکم عزلم را زدهاند و کامران زنگ زده که کلید دانشگاه را بگیرد و از فردا بیاید سر کارش. اما بعدش متوجه شدم منظورش خبرگزاری دانشجوست. دنبال مصاحبه درباره غائله کیش بود.
سریع به [دکتر] نوبهاری زنگ زدم. گوشیاش خاموش بود. روحورزی را گرفتم. در دسترس نبود. به [دکتر] کوچکزاده زنگ زدم. رد تماس داد. با عجله خودم را به دانشگاه رساندم. خبر در رسانهها پخش شده بود. به [دکتر] غفاری [رئیس پردیس کیش] زنگ زدم. جواب داد. از او خواهش کردم فوری استعفا بدهد. بنده خدا گفت داده ام و عکسش را در بله برایتان فرستاده ام. سریع حکم جانشینش را زدم. [دکتر] یوسفی را گذاشتم. از اساتید انقلابی دانشگاه است. قبلا رئیس بسیج اساتید دانشگاه هم بود. امیدوارم فرزندانم به این حرکت انقلابی راضی شده باشند و دوباره موضوع تغییر خودم مطرح نشود.
فردا در جلسه شرکت [امنافزار] از اتفاق امروز مثال خواهم آورد. نمونهای از مدیریت چابک [Agile] موفق است. در شرکت گاهی برای یک تغییر کوچک بهانه میآورند و طولش میدهند، اما ما ظرف نصف روز از فاصله ۱۵۰۰ کیلومتری، رئیس یک بخش را عوض کردیم و هیچ مشکلی هم پیش نیامد.
@Rasool_Concerns
🤣154😁11👎7👍4❤2🔥1💯1