دغدغه‌های رسول
1.86K subscribers
222 photos
6 videos
24 links
یادداشت‌های روزانه رئیس سابق دانشگاه شریف

غیرواقعی و غیرقابل استناد
تمرین نویسندگی طنز
Download Telegram
#دغدغه‌های_رسول

پنج‌شنبه، ۴ آبان ۱۴۰۲

شب جمعه است. امروز با تعدادی از دانشجوهای مومن مشرف به شابدوالعظیم [حرم عبدالعظیم حسنی] شدیم. آنجا آقای رحیمی را هم دیدم. در مسئله عفاف و حجاب خیلی زحمت می‌کشد، هرچه باشد جای پدر دانشجوهاست. یک لحظه با خودم گفتم من پدر بهتری هستم یا آقای رحیمی؟

از قضا آقای رحیمی هم من را دیده بود. وقتی دقت کردم، دیدم اشتباهاً از درب بانوان وارد شده بود. اشاره کردم که بیاید این سمت. سرخ شد و به سرعت آمد. گفتم شمام که رفتی قاطی مرغا! خندید. اولین کسی بود که در این مدت به شوخی‌هایم می‌خندد. در حال‌وهوای حرم بودیم که اهل بیت در بله پیام دادند که به خانه برگردم. جواب دادم که کمی دیر می‌رسم، شام را بخورند بدون من.

در ایتا با دکتر تقوی تماس تصویری گرفتم تا نائب‌الزیاره باشم و وضعیت اردوی راه روشن [اردوی ورودی‌های جدید] را جویا شوم. ظاهراً امروز نه تلفاتی داشتیم، نه اختلاطی. دیروز در برنامه افتتاحیه که فرزندان جدیدم [هم دختر و هم پسر] در یک سالن بودند، سرگروهان دانشکده‌ها شعارهایی در تخریب رشته‌های دیگر دادند که خوب نبود. دارم فکر می‌کنم چند دانشکده را منحل یا ادغام کنیم.

به خانه که رسیدم، اوقات منزل تلخ بود. گله کردند که چرا جواب بله را ندادم. فهمیدم اشتباهی در سروش پاسخ دادم. عجب حواسی. هر چند منتظرم هم نمانده بودند.

@Rasool_Concerns
🤣132😁5👎32
#دغدغه‌های_رسول

جمعه، ۵ آبان ۱۴۰۲

امروز مقداری فراغت حاصل شد و سری به شبکه اجتماعی خارجی معادل ویراستی [ایکس یا همان توییتر سابق] زدم. البته خودم حساب کاربری ندارم. از آقای رحیمی حساب را قرض گرفتم. [آقای رحیمی] خوب آدم زرنگی است. با حسابی که به دلیل ملاحظات امنیتی اسمش را نمی‌نویسم، توانسته تا دایره [سیرکل] برخی دختران آن‌چنانی هم نفوذ کند. البته به بنده اطمینان داد حساب‌های‌ خواهران را خودش بررسی نمی‌کند.

عده‌ای از فرزندان فریب‌خورده‌ام مشغول دعوا بودند. گاهی زمینی و گاهی هم هوایی. دنبال کردن دعوا به دلیل عجیب‌وغریب بودن اسم فرزندانم در فضای مجازی‌ برایم سخت بود. خلاصه خیلی از دعوا و دلیل آن سردرنیاوردم. اما یاد آیه «و مکرو و مکرالله و الله خیر الماکرین» افتادم و به چشم دیدم که چگونه خداوند در سپاه دشمن تفرقه می‌افکند.

سراغ [حساب کاربری] دکتر ابوالحسنی را گرفتم، اما توییت مرتبطی نداشت. فکر می‌کنم به دلیل فعالیت‌های علمی هنوز اینجا را چک نکرده، وگرنه بعید است چنین سوژه‌ای را از دست بدهد و کنایه‌ای بار این بچه‌های فریب‌خورده نکند. رحیمی می‌گوید خوب بلد است توجه [ایمپرشن] بگیرد.

آخر شب ذهنم کمی درگیر شد. حس می‌کنم در فعالیت مجازی کمی از همکارانم عقب مانده‌ام. اگر الآن حساب کاربری داشتم می‌توانستم بنویسم «پدر یعنی عشق، لطفا دعوا نکنید». حتما فرزندانم گوش می‌کردند.

@Rasool_Concerns
🤣121👍4👎42😁1
#دغدغه‌های_رسول

شنبه، ۶ آبان ۱۴۰۲

ساعت هفت و نیم با عجله وارد دانشگاه شدم که ناگهان گربه‌ای را زیر گرفتم. تا خودرو را به دانشکده برسانم دیدم بعضی از کارمندان ورزش می‌کنند. خیلی خوب است. خدا را شکر محفل مختلط نبود. یکی از همکاران شلوارک پوشیده بود که به دکتر نوبهاری سپردم دیگر نپوشد.

وارد دانشکده که شدم، [تلفن] همراهم زنگ خورد. از برادران امن‌افزار[گستر شریف] بودند. یادم افتاد که با آنها جلسه داشتم. وارد آسانسور شدم و هر چه دنبال طبقه ۹ گشتم، نیافتم. کلافه شدم. یکی از فرزندانم وارد آسانسور شد و گفت "سلام استاد". یادم آمد که این آسانسور دانشکده است نه برج [فناوری شریف] و طبقه ۹ ندارد. از آسانسور پیاده شدم به سمت ماشین. ورزش همکاران ادامه داشت. ورزش خوب هست، ولی کار مردم هم باید راه بیفتد.

سوار ماشین شدم و از دانشگاه بیرون رفتم که دوباره از روی گربه رد شدم. انگار زمان متوقف شده است و من دائم در حرکتم. احتمالاً هنوز کارمندان در حال ورزش‌اند، تلفنم زنگ می‌خورد و گربه بر زمین مانده است.

@Rasool_Concerns
🤣99👏6👎4😁4👍32
#دغدغه‌های_رسول

یک‌شنبه، ۷ آبان ۱۴۰۲

امروز تربیت فرزندانم در انجمن اسلامی ذهنم را شدیدا درگیر کرده بود که آقای روح‌ورزی با روش‌‌های تربیتی قدیم، این مهم را به نحو احسن انجام داد. گاهی در تربیت [فرزند]، جدیت هم لازم است. پدران ما یک چیز می‌دانستند.

نوشته‌های برد انجمن [اسلامی] اذیتم می‌کرد. راستش خیلی منطقی به نظر می‌آمد، اما ما با قلب‌مان پای نظام ایستاده‌ایم، نه مغزمان. منطق بماند برای کلاس‌های درس‌. باید چیزهای گمراه‌کننده را پاره کرد. حتی من که پدرشان هستم هم گاهی به فکر فرو می‌روم، چه برسد به این بچه‌ها که روز اول کلاس ریاضی یک‌شان هم درمورد تمامیت گودل با اساتید بحث می‌کنند.

ما بزرگ‌ترها باید بسیار مراقب باشیم. گاهی یک بیت شعر روی برد یک تشکل دانشجویی، نمی‌گذارد حتی من هم سر راحت بر بالین بگذارم. دشمن تا خواب من هم نفوذ کرده است.

@Rasool_Concerns
👍57😁35👎13🤣62💯1
#دغدغه‌های_رسول

دوشنبه، ۸ آبان ۱۴۰۲

در دفتر ریاست نشسته بودم منتظر وعده میان روز [نهار] که خبر آمد امروز نهار نداریم. یکی از همکاران پیشنهاد داد بد نیست حالا که توفیق اجباری پیش آمده پیتزا سفارش بدهیم. با خودم گفتم پیتزا تداعی‌گر فرهنگ غرب است، بهتر است حمص یا مقلوبه سفارش دهیم. هر چه در اسنپ‌فود گشتیم نبود، از خیرش گذشتم و گفتم میل ندارم!

به سمت دانشکده رفتم تا شاید چیزی برای خوردن پیدا کنم. سوار آسانسور شدم، بوی بسیار بدی می‌آمد. متأسفانه بعضی دانشجوها شأن دانشگاه را رعایت نمی‌کنند. اشتهایم کور شد. اصلا معده خالی حکمت می‌آورد. همان بهتر که خالی بماند. یادم باشد به حراست بسپارم دوربین‌های آسانسور که تشخیص حرارتی هم دارند را بررسی کنند تا فرد خاطی شناسایی و متذکر شود. انشالله که تکرار نشود.

@Rasool_Concerns
😁72🤣26👎13👍53🕊1💯1
#دغدغه‌های_رسول

سه‌شنبه، ۹ آبان ۱۴۰۲

امروز در دانشگاه دکتر اخوان [مدیرمسئول روزنامه شریف] را دیدم. از دفتر ریاست تا دفتر روزنامه را قدم زدیم. صحبت دانشگاه و فضای فرهنگی آن شد. دکتر تا یک سال پیش اصلا در این باغ‌ها نبود. فقط سر کلاس می‌رفت و مقاله می‌نوشت و بی‌حاشیه بود، اما پارسال که نظام نیاز داشت، پای کار آمد و آدم رسانه و فرهنگ شد. [تیم قبلی روزنامه] داشتند سروصدا می‌کردند که یک دانشجوی انقلابی را گذاشته‌ایم سردبیر. ما هم گفتیم دکتر اخوان مدیرمسئول است و خودش تصمیم می‌گیرد. یادش بخیر آن زمان حتی تلگرام هم نداشت و به خاطر نیاز نظام، تلگرام ساخت. من خودم حتی به خاطر نظام هم حاضر نشدم تلگرام نصب کنم. تازه دکتر از آبروی یک دانشجوی دکترایش هم مایه گذاشت و به صورت صوری او را [به عنوان سردبیر روزنامه] معرفی کرد تا سر و صدا بخوابد، در حالی که در عمل همان دانشجوی انقلابی مدیریت روزنامه را بر عهده گرفت.

دکتر در این یک سال فعالیت‌های فرهنگی زیادی داشته. برای روزنامه مطلب نوشته. به دیدار شیخ [زکزاکی] رفته. به اردوی ورودی‌ها رفته. حتی پریروز هم در اکران [مستند] دیوانگی صحبت کرد. [این مستند] کار چندتا از بچه‌های خودمان است. البته نقش اول [مستند] اپلای کرده و شاید برای ورودی‌ها بدآموزی داشته باشد.

ای کاش همه اساتید مثل دکتر اخوان بودند. خیلی دانشگاه انقلابی‌تر می‌شد.

@Rasool_Concerns
😁72🤣27👍13👎6💯32
#دغدغه‌های_رسول

چهارشنبه، ۱۰ آبان ۱۴۰۲

دیروز اتفاقی در [صفحه ورزشی] کیهان خواندم مسی هشتمین توپ طلایش را برد و آن را به موزه بارسلونا اهدا کرد. به ذهنم خطور کرد که زیبنده‌تر بود به علت تقارن عدد هشت با امام هشتم آن را به موزه آستان قدس اهدا می‌نمود. اما انتظاری هم از این‌ها نمی‌شود داشت.

روز قبلش با دکتر نوبهاری درباره برنده احتمالی کمی گپ خودمانی زده بودیم. دکتر اعتقاد داشت توپ طلا حق هالند است، که گویا در نهایت جایزه مولر را برد، اما بنده قویا معتقد بودم کریم بنزما بایستی برنده شود؛ چون جبهه اسلام همیشه پیروز است. امروز هم در راهرو دکتر را ملاقات کردم، هردو از نتیجه متأسف بودیم. از دکتر پرسیدم نظر مسی راجع به فلسطین چیست؟ [مثل بسیاری موضوعات دیگر] اطلاعی نداشت، ولی خاطرنشان کرد برویم خدا را شکر کنیم که کسی در آن مراسم دست خالی نرفت!

@Rasool_Concerns
🤣116👎72👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#دغدغه‌های_رسول

پنجشنبه، ۱۱ آبان ۱۴۰۱

آقای روح‌ورزی بعد از نماز تماس گرفت، قضیه آسانسور پریروز را پیگیری کرده بود. حقیقتا سرعت عمل حراست در اینجور موارد قابل تحسین است. مع‌الاسف مشخص شد مقصر یکی از اساتید دانشکده بوده. قرار شد بین ما دو نفر بماند. باید به کارمندی که دوربین‌ها را چک کرده بود هم پاداش بدهیم. وضعیت سرویس‌های بهداشتی هم چندان مناسب نیست. باید بیشتر برای نظافت آن‌ها هزینه شود. چون النظافة منِ الایمان. [مانند سرویس بهداشتی‌های مساجد تاجیکستان]


@Rasool_Concerns
😁60🤣5👎32👍1
#دغدغه‌های_رسول

جمعه، ۱۲ آبان ۱۴۰۲

امروز به صورت تلفنی با دکتر مقیمی [رئیس دانشگاه تهران] صحبت کردم. از نمایشگاهی که
[جلوی سردر دانشگاه تهران] برای حمایت از فلسطین راه انداخته‌اند، گفت. گویا خانم‌ها آنجا مقلوبه پخته‌اند و قابلمه‌ها را برگردانده‌اند. حس می‌کنم از بنری که ما نصب کرده‌ایم، برد بیشتری دارد.

به آقای ریاحی [رئیس اداره امور تغذیه] زنگ زدم. پرسیدم غذای فردا چیست؟ گفت خورشت کرفس و لوبیاپلو. پرسیدم می‌تواند برنج‌ها را هندی بگیرد و کرفس و لوبیایش هم مانده و بی‌کیفیت باشد؟ خورشت کرفس و لوبیاپلو در حالت عادی هم عامل اعتراض دانشجوهاست. خواست خدا بوده که روز سیزده آبان ما اینها را بدهیم. اگر بتوانیم کیفیت‌شان را بدتر کنیم، حتما اعتراض شکل می‌گیرد. به چندتا از بچه‌های انقلابی می‌سپاریم که ایده برعکس کردن ظرف‌ها را به نشانه اعتراض بین دانشجوها بیندازند. روزنامه هم که دست خودمان است. می‌گوییم سریع تیتر بزند که این حرکت در اعتراض به اسرائیل بوده. تا تکذیب شود، چند ساعتی طول می‌کشد و ما برد رسانه‌ای را کرده‌ایم. این‌طور ما هم مقلوبه داریم و [جلوی دانشگاه تهران] کم نمی‌آوریم.

ریاحی گفت خریدها انجام شده و برنج را هم خیس کرده‌اند و نمی‌شود کاری کرد. متأسفانه برنامه‌ریزی و بروکراسی مانع عمل انقلابی است. باید فکری کرد.

@Rasool_Concerns
🤣156👎72👍1😁1
#دغدغه‌های_رسول

شنبه، ۱۳ آبان ۱۴۰۲

امروز یوم الله تسخیر لانه شیطان بود. صبح رفتم [خیابان] طالقانی، ولی هر چه گشتم جای پارک پیدا نکردم. برگشتم طرشت. اینجا هم جای پارک نبود. واقعا نبود پارکینگ دارد به انقلاب ضربه می‌زند! مردم حق دارند.

ناکامی امروز مرا به سال ۵۸ برد. امسال هم مثل آن سال از جاماندگان [خط امام] بودم. وقتی برگشتم دفتر، دیدم صاحب‌الزمانی [مسئول بسیج دانشجویی] روی پله‌های ورودی ریاست نشسته است. دلخور بود. انتظار داشت سید حسن [نصرالله] فرمان حمله دهد. حق داشت. جوان است و پرشور، ولی مشخص بود امامش را برای لحظاتی گم کرده است. توییت برادرم حاج آقا [حمید] رسایی را به او نشان دادم. آرام شد.

@Rasool_Concerns
😁59🤣31👎83👍3
#دغدغه‌های_رسول

یک‌شنبه، ۱۴ آبان ۱۴۰۲

دکتر مسیحی [مدیر امور بین‌الملل دانشگاه] را [سر نماز] در مسجد دیدم. صحبت سفر اخیرشان به چین شد. با مدیران امور بین‌الملل چند دانشگاه دیگر به کنفرانس و نمایشگاه سالانه آموزش بین‌المللی چین رفته بودند. سفر خوبی بوده و ارتباط‌های خوبی با دانشگاه‌های چینی شکل گرفته است. در شرایط تحریم فعلی به ارتباط‌های چینی زیاد نیاز داریم، هرچند چین هم در روز مبادا بهانه تحریم می‌آورد.

قبل از سفر به دکتر مسیحی سپرده بودم علاوه بر بحث‌های آموزشی و پژوهشی، مسائل فرهنگی را هم رصد کند و از روش‌های برادران چینی‌مان یاد بگیرد. مخصوصا کنترل‌شان روی دانشجوها، آن هم با این همه شباهتی که به همدیگر دارند. ما خودمان با این همه تفاوتی که بین چهره و لباس دانشجوها هست، باز هم کلی مشکل داریم. پارسال چندبار برای دانشجوهای پسر پیامک [حجاب] رفته بود.

یکی از عکس‌هایی که از این سفر منتشر شده، جالب نبود. دکتر مسیحی خیلی نزدیک خانم چینی ایستاده بود. شبهه تماس وجود دارد. تذکر دادم که در سفرهای بعدی بیشتر رعایت کند. هم‌چنین گفتم اگر امکانش هست فامیلی‌اش را عوض کند. جلوی باقی کشورها، وجهه [اسلامی] دانشگاه را خراب می‌کند و فکر می‌کنند ما به تکثر و این‌جور چیزها باور داریم. گفتم اگر ثبت احوال قبول نکرد، به مهندس روح‌ورزی بگوید که کارش را از دوستانش پیگیری کند. حتما می‌شود.

📷 عکس از روابط عمومی دانشگاه

@Rasool_Concerns
🤣104👍10👎5😁42👌1
#دغدغه‌های_رسول

دوشنبه، ۱۵ آبان ۱۴۰۲

قبل از ظهر از [دفتر] ریاست راه افتادم به سمت شمال [دانشگاه]. در راه بنر نمایشگاه کار را دیدم. یادم افتاد به بچه‌های شرکت [امن‌افزار] تذکر بدهم در نمایشگاه شرکت نکنند. هم شبهه سوءاستفاده از سمتم را دارد، هم برای خود شرکت خوب نیست زیاد توی چشم باشد. شر می‌شود.

به بنر که دقت کردم، دیدم آدم داخلش کروات دارد. خواستم به نوبهاری زنگ بزنم که به مسئولش تذکر بدهد. اما یادم آمد مال شریفخانی خودمان [معاون اداری-مالی دانشگاه] است. پشیمان شدم. از دوستان انتظار دیگری داشتم.

@Rasool_Concerns
🤣104😁11👎5👍32
#دغدغه‌های_رسول

سه‌شنبه، ۱۶ آبان ۱۴۰۲

بعد از ناهار چشم‌هایم سنگین شده بود. گفتم [در دانشگاه] قدمی بزنم که خوابم بپرد و چهارتا تذکر [حجاب] هم بدهم. ثواب دارد. دیدم دوباره توی دانشگاه غرفه زده‌اند. نمی‌دانستم چیست. تقوی هم چیزی نگفته بود. سرکی کشیدم. گویا گروه‌های دانشجویی بودند. هراسان شدم که دوباره فرزندان ورودی‌ام را [بعضی از این گروه‌ها] اغفال می‌کنند.

بیشتر که گشتم، دیدم بسیج چند غرفه زده و خودی نشان داده. خوشحال شدم. درست است که پارسال زیر پایم را خالی کردند و فشار آوردند که عوضم کنند، اما هرچه باشد خودی هستند و مملکت و دانشگاه برای اینهاست. من هم در حد توانم در این دو سال بهشان میدان دادم. حتی یکی از قدیمی‌هایشان را مشاور فرهنگی خودم کردم. آن هم بدون اعلام حکمش که سروصدا درست نشود. یکی دیگر از قدیمی‌هایشان هم گاهی در هیئت‌رئیسه می‌آمد و ارشادمان می‌کرد. روحانی صاحب‌کلامی بود. گویا در کوچه بغل دانشگاه مستقر است.

یک نمودار هم کشیده بودند. هرقدر دقت کردم، چیزی نفهمیدم. خواستم ببینم خودم کجای نمودار قرار می‌گیرم. ولی سر در نیاوردم. عکسش را گرفتم. باید به کمک نوبهاری رمزگشایی‌اش کنم.

@Rasool_Concerns
🤣96👍5👎53😁3
#دغدغه‌های_رسول

چهارشنبه، ۱۷ آبان ۱۴۰۲

امروز خیلی دمق بودم. دکتر نوبهاری برای ایراد گزارش [روزانه] آمد. ولی نفهمیدم کی آمد، کی رفت. سپس [حسین] حمزه [مدیر بودجه و توسعه منابع] آمد. چیزهایی درباره زمین‌های قدیمی دانشگاه گفت. گویا اسنادی پیدا کرده که ایستگاه BRT در طرح توسعه دانشگاه می‌افتاده و می‌تواند منبع درآمدی برای دانشگاه باشد. دقیق نفهمیدم، ولی جالب بود. وقتی رفت، دنبال حکمش گشتم، چون ذهنم یاری نکرد که سمت او چیست. پیدا نکردم. فکر کنم مدیر املاک و مستغلات بود.

مدیریت‌های دانشگاه خیلی زیاده شده. همین‌طور مدیریت تعریف کردیم تا همه را دور خودمان نگه داریم. مثلا دکتر ابراهیمی [مدیر پایش مرجعیت بین‌المللی] را هروقت می‌بینم، کلی باید فکر کنم تا یادم بیاد چه حکمی برایش زدیم. بعدش هم که یادم آمد، کلی باید فکر کنم که معنای سمتش را بفهمم. آخرش هم با خودم می‌گویم اصلا چرا این مدیریت را تعریف کرده‌ایم؟

@Rasool_Concerns
😁85🤣38👍5👎52
#دغدغه‌های_رسول

پنجشنبه، ۱۸ آبان ۱۴۰۲

امروز قرار ملاقاتی در یکی از شرکت‌های [کوچه] صادقی داشتم. دیر شده بود، خواستم از درب صنایع خارج شوم و سریع برسم، [کارمند] حراستی که آنجا بود اجازه نداد. پرسید اسم شما توی این لیست هست؟ گفتم کدام لیست؟ گفت همین لیستی که روی دیوار هست. گفتم من رئیس [دانشگاه] هستم. گفت من مأمورم و معذور، فقط کسانی که اسم‌شان در این لیست هست اجازه تردد از این در را دارند. پرسیدم چه کسی این قانون احمقانه را گذاشته؟ گفت نمی‌دانم.

زنگ زدیم آقای رضایی آمد. پرسید اسم شما توی این لیست هست؟ گفتم همین لیستی که روی دیوار هست؟ گفت بله. گفتم خیر ظاهرا نیست. گفت ما مأموریم و معذور، شرمنده، نمی‌تونید تردد کنید. گفتم کی این قانون احمقانه را گذاشته؟ گفت خودتان چند ماه پیش دستور دادید. دقیق‌تر لیست روی دیوار را نگاه کردم و اسمم نبود. هر چه فکر کردم یادم نیامد چرا این قانون را گذاشتم. دیدم من خودم هم مأمور دولت هستم و معذور، نمی‌توانم از در خارج شوم، ناچار ترک موتور [رضایی] نشستم و [از درب انرژی] مرا رساند. متأسفانه جلسه تمام شده بود. خواستم از درب صنایع برگردم دانشگاه که باز هم اجازه ندادند. پیاده از در انرژی برگشتم و برای پدر و مادر کسی که این قانون را گذاشته فاتحه‌ای خواندم.

@Rasool_Concerns
🤣152👎65👍5😁5
#دغدغه‌های_رسول

جمعه، ۱۹ آبان ۱۴۰۲

امروز روز خلوتی بود، جمعه‌ روز کار نیست، روز انتظار است. کاست نوار سرود «رضا جانم» را در دستگاه ضبط صوت [سیدنی] گذاشتم و به کارهای روزمره پرداختم. یادش بخیر. اوایل انقلاب نوارفروشی جرم بود.

خلاصه بعد از ساعت‌ها انتظار، حوالی عصر به مراسم پرفیض دعای سمات در خیابان سی‌متری‌جی رفتم. کلبه‌ای دارند درویشی که چندسال است مراسم [دعای سمات] می‌گیرند. هنگام نام بردن اسامی دشمنانم بعد از نتانیاهو علیه‌العنه، نام رئیس‌جمهور امارات [محمد ابن زاید آل نهیان] را نیز زیر زبان گفتم. اما آنقدر تعداد بدخواهانم در داخل و خارج زیاده شده‌اند که فرصت نشد همه را بگویم.

مراسم با صرف آش [رشته] تمام شد. هنگام برگشت تلفن همراهم را نگاه کردم که پیام داده بود فردا هوا سرد می‌شود. باید لباس گرم و مناسب بردارم. امیدوارم فرزندانم هم خود را بپوشانند که هم سرما نخورند، هم در امنیت باشند. کاش روح‌ورزی عقلی می‌کرد و در روابط عمومی اطلاع می‌داد که فردا هوا سرد است و بچه‌ها خود را بپوشانند. این‌طوری خیالم راحت‌تر می‌شد.

@Rasool_Concerns
😁61🤣23👎65👍3
#دغدغه‌های_رسول

شنبه، ۲۰ آبان ۱۴۰۲

از ۲۵ روز پیش منتظر امروز بودم. [از حراست] گفته بودند کانال روزشمار جشن ورودی‌های ۱۴۰۲ کامپیوتر، تأسیس شده، ولی فقط گفته «جشن هنوز برگزار نشده است.» هرروز هم همین را تکرار می‌کرد. یادم نمی‌آید در زندگی این‌قدر دچار حس تعلیق شده باشم. تعلیقش از نبرد مختار و حرمله در بار هزارم دیدن مختارنامه هم بیشتر بود.

هرروز به امید خبر برگزاری جشن کانال‌شان را چک می‌کردم. دوست داشتم شاگردان جدیدم را ببینم. به هر حال باید سیستم عامل را با خودم برمی‌داشتند. امروز هم همان پیام همیشگی را گذاشتند. ولی آخر شب دیدم گفته‌اند که جشن برگزار شده. بدون هیچ اعلام قبلی. توی کانال که نگفتند هیچ، زنگ هم نزدند به عنوان استاد و پدرشان دعوتم کنند. ای کاش به جای چک کردن هرروز کانال، پرتابل معاون فرهنگی را چک می‌کردم.

خیلی دلم گرفت. ولی بعدش که عکس‌های جشن را دیدم، فهمیدم خیلی هم بد نشده. [دکتر] ربیعی [در جشن] حضور داشت و بهتر که نبودم. اوقات‌تلخی پیش می‌آمد. مرد مومن،[آزمایشگاه] بل را رها کردی بیایی اینجا سوهان روح ما شوی؟!

عکس‌های بعدی را که دیدم، خوشحال شدم که نبودم. آلات موسیقی در کار بوده و نمایش عاشقانه. اگر می‌بودم باید مجلس را ترک می‌کردم. آن وقت ممکن بود بچه‌ها خوشحالی‌شان از رفتنم را بروز دهند. بد می‌شد.

@Rasool_Concerns
😁72🤣268👎7👍5
#دغدغه‌های_رسول

یک‌شنبه، ۲۱ آبان ۱۴۰۲

امروز ساعت ۸ صبح به دانشگاه آمدم تا از نمایشگاه [کار] دیدن کنم. وقتی وارد سالن شدم، خودشان هم هنوز نیامده بودند.

بعد از ساعتی چرخ زدن [در دانشگاه] برگشتم و از غرفه‌ها دیدن کردم. کسی من را نشناخت. حق دارند. از خارج [دانشگاه] آمده‌اند و ناآشنا هستند. برای آنکه ریا نشود خودم را آقای رضایی نامی معرفی می‌کردم.

در یکی از غرفه‌ها هنگامی که خواستم رزومه پر کنم، دیدم کاری برایم نیست. به سراغ یک غرفه دیگر رفتم که آن هم رزومه کاری‌ام را قبول نکرد. دیگر غرفه‌ها هم وضعیت حجاب‌شان طوری بود که نمی‌توانم بگویم. خواستم خودم را معرفی کنم، ولی ممکن بود بدتر شود. بهشان گفتم اصلا من رزومه پر نمی‌کنم، کی ضرر می‌کنه؟

بدون حرف دیگری سالن را ترک کردم و با [تلفن] همراهم با روح‌ورزی تماس گرفتم و گفتم که حجاب‌بان‌ها را بفرستند تا شأن فرهنگی دانشگاه خدشه دار نشود. خودم هم به دنبال بقیه کارهایم رفتم. باید برای شُهرتم فکری بکنم.

@Rasool_Concerns
🤣131👎8👍53😁2👌1
#دغدغه‌های_رسول

دوشنبه، ۲۲ آبان ۱۴۰۲

یکی از اساتید دغدمه‌مند با [تلفن] همراهم تماس گرفت و درمورد شرایط [دانشگاه] ابراز نارضایتی کرد. منظورش را متوجه نشدم. چیزهایی درباره گربه‌های شریف می‌گفت. نفهمیدم شوخی می‌کند یا جدی [می‌گوید]. در راه مسجد دیدم یکی از دختران دانشجو دارد غذای سلف را به گربه می‌دهد. نفهمیدم از حیوان‌دوستی‌اش است یا نارضایتی‌اش از غذای سلف. حجابش هم مناسب نبود. نفهمیدم باید برای حجابش تذکر بدهم یا غذا دادنش به گربه.

سریع گذشتم که به نماز اول وقت برسم. کمی دیر رسیدم. در رکعت سوم [به جماعت] پیوستم. [در نماز] حواسم پیش گربه‌ها بود. نفهمیدم چهار رکعت خواندم یا سه رکعت. بعد از نماز [دکتر] نوبهاری را دیدم. مسئله را با او در میان گذاشتم. ایده‌ای به ذهنش رسید. گفت نقشه ایران شبیه گربه است و می‌توانیم از این همه گربه در راستای افزایش حس میهن‌پرستی دانشجوها استفاده کنیم. نفهمیدم با من شوخی دارد یا گربه‌ها. برای گربه‌ها هم باید فکری کنیم. در گروه [بله] هیئت‌رئیسه طرح مسئله کردم. نفهمیدم کار درستی بود یا نه.

@Rasool_Concerns
🤣127😁11👎84👍1💯1