#پارت_205
🥀محيا🥀
اب دهانم را چندين بار قورت دادم...ميخواستم با اين كار بغض درشتي كه به گلويم چنگ انداخته بود فرو بدهم اما نمي شد..
لعنتي نمي شد...
اگر ميماند حتما ميان حرف هايم و اعتراف دردناكي كه حامي امشب كمر همت بسته بود تا ان را از من بگيرد مي شكست و چشمانم پُر شده و به اشك مي نشست...
من دختر قوي اي نبودم
اگر هيچكس اين را نمي دانست خودم كه خوب اين را ميدانستم
هرچند در تمام اين سالها انقدر خود را فريب داده بودم كه اين مساله برايم تبديل به باور شده بود
هم باورِ خودم و هم اطرافيانم...
نگاهه سنگين حامي بر روي نيم رخم سنگيني ميكرد...
ديگر فرصتي براي تلف كردن نداشتم..
اگر خودم همه چيز را برايش توضيح ميدادم خيلي بهتر بود تا از كسِ ديگري و از جاي ديگر بشنود...
حداقل من اينطور فكر ميكردم...
نگاهش نكردم اما انگشتانم را محكم در هم پيچيدم تا اضطرابم را خنثي كنم
گلويم را صاف كردم و نطق دردناكم را شروع كردم:
- سيزده سالم بود،با مامان موقع ظهر بساط نهارو پهن ميكرديم
زندگي عيوني و فوق العاده اي نداشتيم اما كناره هم خوش بوديم...
من،مامان،ميلاد،مائده....
چند لحظه اي سكوت كردم و بعد از جمع كردن همه ي اعتماد به نفسم ادامه دادم:
- و بابا...
بابا هميشه بعد از اذان ظهر ميومد خونه نهارشو ميخورد و دوباره براي كار تو بازارچه فرش ميرفت...
حجره اي اونجا نداشت اما پيشِ يه حجره داره اسم و رسم دار كه قديميِ بازار بود و مرد منصفي هم بود كار ميكرد...
همه چيز خوب پيش ميرفت ما هم به همون پولِ كمي كه بابا در مي اورد قانع بوديم...
تا اينكه...
🥀محيا🥀
اب دهانم را چندين بار قورت دادم...ميخواستم با اين كار بغض درشتي كه به گلويم چنگ انداخته بود فرو بدهم اما نمي شد..
لعنتي نمي شد...
اگر ميماند حتما ميان حرف هايم و اعتراف دردناكي كه حامي امشب كمر همت بسته بود تا ان را از من بگيرد مي شكست و چشمانم پُر شده و به اشك مي نشست...
من دختر قوي اي نبودم
اگر هيچكس اين را نمي دانست خودم كه خوب اين را ميدانستم
هرچند در تمام اين سالها انقدر خود را فريب داده بودم كه اين مساله برايم تبديل به باور شده بود
هم باورِ خودم و هم اطرافيانم...
نگاهه سنگين حامي بر روي نيم رخم سنگيني ميكرد...
ديگر فرصتي براي تلف كردن نداشتم..
اگر خودم همه چيز را برايش توضيح ميدادم خيلي بهتر بود تا از كسِ ديگري و از جاي ديگر بشنود...
حداقل من اينطور فكر ميكردم...
نگاهش نكردم اما انگشتانم را محكم در هم پيچيدم تا اضطرابم را خنثي كنم
گلويم را صاف كردم و نطق دردناكم را شروع كردم:
- سيزده سالم بود،با مامان موقع ظهر بساط نهارو پهن ميكرديم
زندگي عيوني و فوق العاده اي نداشتيم اما كناره هم خوش بوديم...
من،مامان،ميلاد،مائده....
چند لحظه اي سكوت كردم و بعد از جمع كردن همه ي اعتماد به نفسم ادامه دادم:
- و بابا...
بابا هميشه بعد از اذان ظهر ميومد خونه نهارشو ميخورد و دوباره براي كار تو بازارچه فرش ميرفت...
حجره اي اونجا نداشت اما پيشِ يه حجره داره اسم و رسم دار كه قديميِ بازار بود و مرد منصفي هم بود كار ميكرد...
همه چيز خوب پيش ميرفت ما هم به همون پولِ كمي كه بابا در مي اورد قانع بوديم...
تا اينكه...
🌺یک دقیقه برای ازدواجتان زمان بگذارید👇
💠 ارزش هوش هیجانی
همهٔ ما در مورد ضریب هوشی (IQ) شنیده ایم، اما مهمتر از آن ضریب هوش هیجانی و یا عاطفی (EQ) است.
تیم #دکتر_جان_گاتمن از طریق پژوهش های متعدد شان، متوجه شده اند که زوجین شاد نه ثروتمندتر، نه باهوش تر و نه به لحاظ روانشناختی داناترند. عاملی که آنها را کنار هم شادمان نگاه می دارد، پویایی است که به لحاظ عاطفی در رابطهٔ آنها وجود دارد به نحوی که اجازه نمی دهد احساسات منفی میان آنها بر احساسات مثبت غلبه کند. ما به این ازدواج می گوییم «ازدواج به لحاظ عاطفی هوشمندانه». و شما می توانید با تمرینات خودآگاهی و آگاهی از افکار و اقداماتتان و همچنین آگاهی ارادی از احساسات و نیازهای شریک عاطفی تان به چنین وضعیتی دست یابید.
تمام زوجین دارای تعاملات منفی اند، اما رشد هوش هیجانی می تواند به اندازه ای تعاملات مثبت ایجاد کند که بر منفی ها غلبه کنند. این نسبت طلایی ۵ به ۱ است، بله زوجین شاد و سازگار به ازای هر تجربهٔ منفی در رابطهٔ شان ۵ تجربهٔ مثبت خلق می کنند.
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
💠 ارزش هوش هیجانی
همهٔ ما در مورد ضریب هوشی (IQ) شنیده ایم، اما مهمتر از آن ضریب هوش هیجانی و یا عاطفی (EQ) است.
تیم #دکتر_جان_گاتمن از طریق پژوهش های متعدد شان، متوجه شده اند که زوجین شاد نه ثروتمندتر، نه باهوش تر و نه به لحاظ روانشناختی داناترند. عاملی که آنها را کنار هم شادمان نگاه می دارد، پویایی است که به لحاظ عاطفی در رابطهٔ آنها وجود دارد به نحوی که اجازه نمی دهد احساسات منفی میان آنها بر احساسات مثبت غلبه کند. ما به این ازدواج می گوییم «ازدواج به لحاظ عاطفی هوشمندانه». و شما می توانید با تمرینات خودآگاهی و آگاهی از افکار و اقداماتتان و همچنین آگاهی ارادی از احساسات و نیازهای شریک عاطفی تان به چنین وضعیتی دست یابید.
تمام زوجین دارای تعاملات منفی اند، اما رشد هوش هیجانی می تواند به اندازه ای تعاملات مثبت ایجاد کند که بر منفی ها غلبه کنند. این نسبت طلایی ۵ به ۱ است، بله زوجین شاد و سازگار به ازای هر تجربهٔ منفی در رابطهٔ شان ۵ تجربهٔ مثبت خلق می کنند.
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
❣ یک دقیقه مطالعه
یکی از دوستانِ کاناداییم، یه قانونِ جالب واسه خودش داشت!
قانونش این بود که:
با وجودِ داشتن همسر، دو بچه و زندگی مستقل و کارِ پر مسئولیت ماهی «یک شب» باید خونه پدر و مادرش باشه!
میگفت که کارهای بچههارو انجام میدم و میرم خودم تنهایی، مثل دورانِ بچگی و نوجوانی ... چندین ساله این قانون رو دارم، هم خودم و هم همسرم!
میگفت: خیلی وقتها هم کار خاصی
نمیکنیم! پدرم تلویزیون نگاه میکنه
و من کتاب میخونم، مادرم تعریف میکنه، من گوش میدم، من حرف میزنم و مـادرم یا پدرم چرت میزنند و شب میخوابیم... صبح صبحانهای میخوریم، بعد برمیگـردم به زندگی!
دیروز روی فیسبوکش دیدم یه "عکس" گذاشته بود و یه نوشته که متوجه شدم مادرش چند ماه پیش فوت شده. براش پیام دادم که بابتِ درگذشت مادرت متاسفم و همیشـه ماهی یک شبی رو که گفتـه بودی به یاد دارم...
جوابی داده، تشکری کرده و نوشته که: «مادرم توی خاطراتِ محدودش از اون شبها به عنوانِ بهترین ساعتهای سالها و ماههای گذشته اش یاد کرده»
و اضافه کرد که:
اگه راستش رو بخوای "بیشتر" از مادرم برای خودم خوشحالم که از این «فرصت و شانس»
نهایتِ استفاده رو بردهام...!!
❣قوانینِ خوب رو دوست دارم... برای خودتون؛ دلتون؛ حالتون و خانوادتون قانون های قشنگ بذارید؛ بعدا حسرت قانون های گذاشته نشده رو نداشته باشید!
👤 از خاطراتِ مهندس آوانسیان
➖➖➖➖➖➖➖➖🍃
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
یکی از دوستانِ کاناداییم، یه قانونِ جالب واسه خودش داشت!
قانونش این بود که:
با وجودِ داشتن همسر، دو بچه و زندگی مستقل و کارِ پر مسئولیت ماهی «یک شب» باید خونه پدر و مادرش باشه!
میگفت که کارهای بچههارو انجام میدم و میرم خودم تنهایی، مثل دورانِ بچگی و نوجوانی ... چندین ساله این قانون رو دارم، هم خودم و هم همسرم!
میگفت: خیلی وقتها هم کار خاصی
نمیکنیم! پدرم تلویزیون نگاه میکنه
و من کتاب میخونم، مادرم تعریف میکنه، من گوش میدم، من حرف میزنم و مـادرم یا پدرم چرت میزنند و شب میخوابیم... صبح صبحانهای میخوریم، بعد برمیگـردم به زندگی!
دیروز روی فیسبوکش دیدم یه "عکس" گذاشته بود و یه نوشته که متوجه شدم مادرش چند ماه پیش فوت شده. براش پیام دادم که بابتِ درگذشت مادرت متاسفم و همیشـه ماهی یک شبی رو که گفتـه بودی به یاد دارم...
جوابی داده، تشکری کرده و نوشته که: «مادرم توی خاطراتِ محدودش از اون شبها به عنوانِ بهترین ساعتهای سالها و ماههای گذشته اش یاد کرده»
و اضافه کرد که:
اگه راستش رو بخوای "بیشتر" از مادرم برای خودم خوشحالم که از این «فرصت و شانس»
نهایتِ استفاده رو بردهام...!!
❣قوانینِ خوب رو دوست دارم... برای خودتون؛ دلتون؛ حالتون و خانوادتون قانون های قشنگ بذارید؛ بعدا حسرت قانون های گذاشته نشده رو نداشته باشید!
👤 از خاطراتِ مهندس آوانسیان
➖➖➖➖➖➖➖➖🍃
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
درد تخمک گذاری چیست؟
➖➖➖➖➖🍃➖➖
⭕️درد تخمکگذاری میتواند از تیرکشیدن خفیف تا درد شدید متغیر باشد و معمولاً از چند دقیقه تا چند ساعت طول بکشد.
⭕️این درد معمولاً در ماه در یکی از قسمتهای شکم حس میشود و ممکن است هر ماه متفاوت باشد؛ بنابراین، به این بستگی دارد که کدام تخمدان در طی چرخه در حال آزاد کردن تخمک است.
✅در برخی موارد، مقدار کمی خونریزی واژینال یا ترشح ممکن است وجود داشته باشد. برخی زنان دچار تهوع میشوند؛ مخصوصاً اگر درد خیلی شدید باشد
➖➖➖➖➖➖🍃➖➖
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
➖➖➖➖➖🍃➖➖
⭕️درد تخمکگذاری میتواند از تیرکشیدن خفیف تا درد شدید متغیر باشد و معمولاً از چند دقیقه تا چند ساعت طول بکشد.
⭕️این درد معمولاً در ماه در یکی از قسمتهای شکم حس میشود و ممکن است هر ماه متفاوت باشد؛ بنابراین، به این بستگی دارد که کدام تخمدان در طی چرخه در حال آزاد کردن تخمک است.
✅در برخی موارد، مقدار کمی خونریزی واژینال یا ترشح ممکن است وجود داشته باشد. برخی زنان دچار تهوع میشوند؛ مخصوصاً اگر درد خیلی شدید باشد
➖➖➖➖➖➖🍃➖➖
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
غذاهايي که بايد يک هفته قبل از شروع پریود شدن مصرف کنيد
➖➖➖➖➖🍃➖➖
⭕️يک هفته قبل از شروع پریود ، بهتر است از اسفناج (ميتوانيد آن را بخارپز کرده و با ماست ميل کنيد که بسيار هم خوشمزه است)، تمشک و گردو استفاده کنيد.
⭕️همچنين از زعفران، رازيانه، ترخون، ترهفرنگي، موسير، فلفلسياه، دارچين و پوست پرتقال بيشتري در موقع طبخ غذاها استفاده کنيد.
➖➖➖➖➖➖🍃➖➖
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
➖➖➖➖➖🍃➖➖
⭕️يک هفته قبل از شروع پریود ، بهتر است از اسفناج (ميتوانيد آن را بخارپز کرده و با ماست ميل کنيد که بسيار هم خوشمزه است)، تمشک و گردو استفاده کنيد.
⭕️همچنين از زعفران، رازيانه، ترخون، ترهفرنگي، موسير، فلفلسياه، دارچين و پوست پرتقال بيشتري در موقع طبخ غذاها استفاده کنيد.
➖➖➖➖➖➖🍃➖➖
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خدایا
مراقب دستان ما باش
که جز بسوی تو باز نگردد
مراقب قلب ما باش
که فقط خانه محبت تو باشد
کمکمان کن
تابا مردم مهربان باشیم
شبتون بخیر🦋
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
مراقب دستان ما باش
که جز بسوی تو باز نگردد
مراقب قلب ما باش
که فقط خانه محبت تو باشد
کمکمان کن
تابا مردم مهربان باشیم
شبتون بخیر🦋
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صبح، باشکوهترین لحظه زندگیست،
یک نفس عمیق بکشید،
و با امید به "خــدا" گامهایتان را محکم و استوار بردارید
و بهترین روز زندگیتان را بسازید.
سلام
روزتون بخیر 🍃🌻
یک نفس عمیق بکشید،
و با امید به "خــدا" گامهایتان را محکم و استوار بردارید
و بهترین روز زندگیتان را بسازید.
سلام
روزتون بخیر 🍃🌻
🍒#هنگامیکه کودکتان گلدانی را شکسته است نگویید:”تو گلدان را شکستی؟” بلکه بگویید:” اا؟ نگاه کن، گلدان شکسته است.”
🍒#اگر شما از همان اول به کودکتان اتهام وارد کنید او حالت تدافعی به خود گرفته و حتماً به شما دروغ خواهد گفت.
🍒#کودکان نوپا اغلب خرابکاریهای خود را انکار میکنند تا چیزی را که میخواهند برای خود به دست آورند.
#دکتر_هلاکویی
🍒#اگر شما از همان اول به کودکتان اتهام وارد کنید او حالت تدافعی به خود گرفته و حتماً به شما دروغ خواهد گفت.
🍒#کودکان نوپا اغلب خرابکاریهای خود را انکار میکنند تا چیزی را که میخواهند برای خود به دست آورند.
#دکتر_هلاکویی
🍇#بيشتر كودكان بد غذا اگر رها شوند بعد از دو هفته خوش غذا ميشوند.
🍇# كافيست به كودكتان هله هوله قبل از غذا ندهيد.
🍇# هر غذايي كه دوست دارد هر چند تكراري براي او درست كنيد و او را مجبور به خوردن نكنيد.
🍇#كودك را مجبور به خوردن هيچ چيز جز دارو نبايد كرد.
🍇#از زماني كه كودك توانايي خوردن با دست را دارد (حدود ده ماهگي) بايد به او اجازه داد خودش غذا بخورد.
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
🍇# كافيست به كودكتان هله هوله قبل از غذا ندهيد.
🍇# هر غذايي كه دوست دارد هر چند تكراري براي او درست كنيد و او را مجبور به خوردن نكنيد.
🍇#كودك را مجبور به خوردن هيچ چيز جز دارو نبايد كرد.
🍇#از زماني كه كودك توانايي خوردن با دست را دارد (حدود ده ماهگي) بايد به او اجازه داد خودش غذا بخورد.
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
❣️طریقه مواجهه با کنجکاوی جنسی در کودک، معطوف کردن ذهن و حواس بچه به بازی و سرگرمیهای دیگری غیر از اینکار است.
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌼🎈🌼🎈🌼🎈🌼
#کارتون #بره_ناقلا
کارتون زیبای بره ناقلا 😍
« فصل اول - قسمت بیست و سوم
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
#کارتون #بره_ناقلا
کارتون زیبای بره ناقلا 😍
« فصل اول - قسمت بیست و سوم
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#خوراک_سبزیجات_عالی_با_
بادمجان و کدو و گوجه فرنگی🍅🍆
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
بادمجان و کدو و گوجه فرنگی🍅🍆
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
#پارت_206
يه روز بابا خوشحال اومد خونه...
خيلي ذوق زده بود
ميگفت ادمي جديدا از تهران اومده تو بازار كه حاضره باهاش شريك بشه تا حجره ي يكي از هم صنفاشون رو باهم بخرن و اون طرف هم قبول كرده با پولِ كمي كه بابا داشته اونو هم شريك كنه...
پس اندازِ بابا كم نبود ولي براي خريد يه حجره تو بازاره فرش فروشي واقعا ناچيز بود
من هنوز خيلي بچه بودم و عقلم قد نميداد اما هيچ وقت مخالفت هاي مامان يادم نميره...
خيلي سعي كرد بابارو از اين فكر بيرون بياره و منصرفش كنه ولي بابا انگار تو يه عالمه ديگه سير ميكرد
اصلا حرفا و اصراراي مامان رو نمي شنيد...
مامان مشكوك بود به اين جريان
پس اندازه بابا واقعا براي شراكت تو همچين كاري و خريدنِ اون حجره كم و ناچيز بود و اينكه كسي بخواد اونو شريك كنه جاي تعجب داشت...
شرط عجيبِ ديگه اي كه شريكِ بابا براش گذاشت اين بود كه تا نخريدنِ اون حجره كسي نبايد از شراكت اونا بويي ببره و
وقتيم پدره ساده ي من علتو جويا ميشه ميگه دشمن داره و نمي خواد خريدِ حجره رو كسي بفهمه...
اهي كشيدم و پوزخندي به نگاهه مبهوته حامي زدم و ادامه دادم:
- علي رغم پافشاري هاي مامان،بابا كاره خودشو ميكنه و تمومه پس انداز و دار و ندارمون رو براي خريدِ حجره ميده به اون ادم...
يك هفته ميگذره!
بابا تو اين يك هفته منتظره خبري،زنگي هرچيزي از شريكش ميمونه ولي فايده اي نداره...
بالاخره طاقتش تموم ميشه و ميره تو بازار سراغش...
ميبينه اون مغازه رو با همه دبدبه و كبكبش خريده و راه انداخته!
ولي وقتي بابارو ميبينه اعتنايي نميكنه و وقتي بابا حرف از شراكت به ميون مياره...
بغضم را كه هرلحظه بيشتر به گلويم چنگ مي انداخت به زحمت فرو دادم و چشمانم را بستم تا جلوي جوشش اشك را در ان بگيرم و ادامه دادم:
- با حقارت اونو از حجره ميندازه بيرون...
اهي كشيدم و نگاهه محزونم را به غنچه هاي گل سرخ زيرِ چراغِ الوان دوختم و گفتم:
- بابا برگشت سره كارِ قبلش تو همون حجره و دوباره پيشِ حاجي مشغول شد...
ولي پدره من شكسته بود...
اينو خيلي راحت از سكوتش تو خونه و دود كردنِ اون سيگارِ لعنتيِ بهمن ميشد فهميد...
يه روز بابا خوشحال اومد خونه...
خيلي ذوق زده بود
ميگفت ادمي جديدا از تهران اومده تو بازار كه حاضره باهاش شريك بشه تا حجره ي يكي از هم صنفاشون رو باهم بخرن و اون طرف هم قبول كرده با پولِ كمي كه بابا داشته اونو هم شريك كنه...
پس اندازِ بابا كم نبود ولي براي خريد يه حجره تو بازاره فرش فروشي واقعا ناچيز بود
من هنوز خيلي بچه بودم و عقلم قد نميداد اما هيچ وقت مخالفت هاي مامان يادم نميره...
خيلي سعي كرد بابارو از اين فكر بيرون بياره و منصرفش كنه ولي بابا انگار تو يه عالمه ديگه سير ميكرد
اصلا حرفا و اصراراي مامان رو نمي شنيد...
مامان مشكوك بود به اين جريان
پس اندازه بابا واقعا براي شراكت تو همچين كاري و خريدنِ اون حجره كم و ناچيز بود و اينكه كسي بخواد اونو شريك كنه جاي تعجب داشت...
شرط عجيبِ ديگه اي كه شريكِ بابا براش گذاشت اين بود كه تا نخريدنِ اون حجره كسي نبايد از شراكت اونا بويي ببره و
وقتيم پدره ساده ي من علتو جويا ميشه ميگه دشمن داره و نمي خواد خريدِ حجره رو كسي بفهمه...
اهي كشيدم و پوزخندي به نگاهه مبهوته حامي زدم و ادامه دادم:
- علي رغم پافشاري هاي مامان،بابا كاره خودشو ميكنه و تمومه پس انداز و دار و ندارمون رو براي خريدِ حجره ميده به اون ادم...
يك هفته ميگذره!
بابا تو اين يك هفته منتظره خبري،زنگي هرچيزي از شريكش ميمونه ولي فايده اي نداره...
بالاخره طاقتش تموم ميشه و ميره تو بازار سراغش...
ميبينه اون مغازه رو با همه دبدبه و كبكبش خريده و راه انداخته!
ولي وقتي بابارو ميبينه اعتنايي نميكنه و وقتي بابا حرف از شراكت به ميون مياره...
بغضم را كه هرلحظه بيشتر به گلويم چنگ مي انداخت به زحمت فرو دادم و چشمانم را بستم تا جلوي جوشش اشك را در ان بگيرم و ادامه دادم:
- با حقارت اونو از حجره ميندازه بيرون...
اهي كشيدم و نگاهه محزونم را به غنچه هاي گل سرخ زيرِ چراغِ الوان دوختم و گفتم:
- بابا برگشت سره كارِ قبلش تو همون حجره و دوباره پيشِ حاجي مشغول شد...
ولي پدره من شكسته بود...
اينو خيلي راحت از سكوتش تو خونه و دود كردنِ اون سيگارِ لعنتيِ بهمن ميشد فهميد...
#پارت_207
كلافه به صورتم دستي كشيدم و با لحني كه از كينه و نفرت خش دار و دو رگه شده بود گفتم:
- اما قائله به همين جا ختم نشد...
شايد پدرِ من تو اون بازار حجره اي نداشت صاحب ملك نبود اما جزوِ قديمياي اونجا محسوب ميشد و همه بهش اعتماد داشتن...
طولي نكشيد كه همه از جريان كلاهبرداري اون مردك باخبر شدن و خيلي زود تردِش كردن...
كسي تو بازار چشم ديدنش رو نداشت و حتي باهاش خريد و فروش هم نمي كردن
اون به حدي تو بازار بي اعتبار،بي ابرو و منفور شده بود كه راهي نداشت جز اينكه جمع كنه و از اونجا بره...
كه همين كارو هم كرد...
بساطشو جمع كرد و حجره رو براي فروش گذاشت...
اما قبل از اينكه كامل از اونجا بره يعني درست صبح همون روزي كه حجره رو فروخت...
نگاهي به صورت سرد و بي حس حامي انداختم
صورتش گوياي چيزي نبود و هيچ حسي در ان ديده نمي شد
نه ترحم،نه دلسوزي و نه هيچ چيزِ ديگري...
حرف تلخم را مزه مزه كردم و ادامه دادم:
- با پدرم تماس گرفت و خواست اونو ببينِ...
نگفته بود براي چي ولي همه ي ما فكر ميكرديم ميخواد پول بابارو پس بده و خيلي خوشحال بوديم...
گفتيم حتما از كارش پشيمون شده و حالا ميخواد جبران كنه...
ولي زهي خيال باطل...
قطره اشك درشتي از چشمم پايين چكيد و بر روي گونه ام سُر خورد...
بابا از خونه رفت..
منو مامان خيلي خوشحال بوديم...
از همه بيشتر از لبخنداي بابا كه بعد از يك سال رو لباش بود...
ولي طول عمر لبخنداش كوتاه بود خيلي كوتاه...
از جايم بلند شدم و وسط الاچيق ايستادم...
نفس عميقي كشيدم تا بغض كهنه ام كار دستم ندهد
پس از مكث چندثانيه اي به سمت حامي برگشته و در چشمانش خيره شدم و لب زدم:
- با مامان يه غذاي خوشمزه اماده كرديم...
از همون غذاهايي كه بابا عاشقش بود..
نزديك اذان ظهر بود بابا ديگه بايد برميگشت!
سفره رو پهن ميكرديم كه تلفن زنگ خورد...
كلافه به صورتم دستي كشيدم و با لحني كه از كينه و نفرت خش دار و دو رگه شده بود گفتم:
- اما قائله به همين جا ختم نشد...
شايد پدرِ من تو اون بازار حجره اي نداشت صاحب ملك نبود اما جزوِ قديمياي اونجا محسوب ميشد و همه بهش اعتماد داشتن...
طولي نكشيد كه همه از جريان كلاهبرداري اون مردك باخبر شدن و خيلي زود تردِش كردن...
كسي تو بازار چشم ديدنش رو نداشت و حتي باهاش خريد و فروش هم نمي كردن
اون به حدي تو بازار بي اعتبار،بي ابرو و منفور شده بود كه راهي نداشت جز اينكه جمع كنه و از اونجا بره...
كه همين كارو هم كرد...
بساطشو جمع كرد و حجره رو براي فروش گذاشت...
اما قبل از اينكه كامل از اونجا بره يعني درست صبح همون روزي كه حجره رو فروخت...
نگاهي به صورت سرد و بي حس حامي انداختم
صورتش گوياي چيزي نبود و هيچ حسي در ان ديده نمي شد
نه ترحم،نه دلسوزي و نه هيچ چيزِ ديگري...
حرف تلخم را مزه مزه كردم و ادامه دادم:
- با پدرم تماس گرفت و خواست اونو ببينِ...
نگفته بود براي چي ولي همه ي ما فكر ميكرديم ميخواد پول بابارو پس بده و خيلي خوشحال بوديم...
گفتيم حتما از كارش پشيمون شده و حالا ميخواد جبران كنه...
ولي زهي خيال باطل...
قطره اشك درشتي از چشمم پايين چكيد و بر روي گونه ام سُر خورد...
بابا از خونه رفت..
منو مامان خيلي خوشحال بوديم...
از همه بيشتر از لبخنداي بابا كه بعد از يك سال رو لباش بود...
ولي طول عمر لبخنداش كوتاه بود خيلي كوتاه...
از جايم بلند شدم و وسط الاچيق ايستادم...
نفس عميقي كشيدم تا بغض كهنه ام كار دستم ندهد
پس از مكث چندثانيه اي به سمت حامي برگشته و در چشمانش خيره شدم و لب زدم:
- با مامان يه غذاي خوشمزه اماده كرديم...
از همون غذاهايي كه بابا عاشقش بود..
نزديك اذان ظهر بود بابا ديگه بايد برميگشت!
سفره رو پهن ميكرديم كه تلفن زنگ خورد...
دلچسب ترین عصر دنیا را
با لحظههایی پراز شادی و زیبایی
بـراتـون آرزو میکنـم
عصرتون شڪـلاتـی😊🍩🍓
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
با لحظههایی پراز شادی و زیبایی
بـراتـون آرزو میکنـم
عصرتون شڪـلاتـی😊🍩🍓
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️