𝐑𝐚𝐧𝐝𝐨𝐦 𝐖𝐫𝐢𝐭𝐢𝐧𝐠𝐬🦋ᶜˡᵒˢᵉᵈ
262 subscribers
61 photos
1 video
1 file
85 links
𝐖𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐭𝐡𝐞 𝐜𝐡𝐨𝐜𝐨𝐥𝐚𝐭𝐞 𝐇𝐨𝐮𝐬𝐞🏠

𝐂𝐥𝐢𝐜𝐤 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐢𝐬 𝐥𝐢𝐧𝐤 𝐭𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐭 𝐰𝐢𝐭𝐡 𝐦𝐞📬 :
@chocolatehousebot
𝐂𝐡𝐨𝐜𝐨𝐥𝐚𝐭𝐞 𝐭𝐚𝐥𝐤𝐬:
https://t.me/+aNyz1XntxLcxN2Fk
Download Telegram
○𝐍𝐚𝐦𝐞: 𝐓𝐰𝐢𝐥𝐢𝐠𝐡𝐭³³
●𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫: 𝐇𝐚𝐧𝐮𝐥
○𝐂𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞: 𝐒𝐨𝐨𝐣𝐮𝐧_ 𝐭𝐚𝐞𝐠𝐲𝐮
●𝐆𝐞𝐧𝐫𝐞: 𝐦𝐲𝐬𝐭𝐞𝐫𝐲-𝐝𝐫𝐚𝐦𝐚-𝐫𝐨𝐦𝐚𝐧𝐜𝐞
-𝐎𝐦𝐞𝐠𝐚𝐯𝐞𝐫𝐬𝐞

𓏲 ִֶָ 𖤐˚. 𝐫𝐚𝐧𝐝𝐨𝐦_𝐰𝐫𝐢𝐭𝐢𝐧𝐠
❤‍🔥111
هایی^^🦋

لطفا دوستش داشته باشین🥺🩵
❤‍🔥58
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○𝐍𝐚𝐦𝐞: 𝐓𝐰𝐢𝐥𝐢𝐠𝐡𝐭³⁴
●𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫: 𝐇𝐚𝐧𝐮𝐥
○𝐂𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞: 𝐒𝐨𝐨𝐣𝐮𝐧_ 𝐭𝐚𝐞𝐠𝐲𝐮
●𝐆𝐞𝐧𝐫𝐞: 𝐦𝐲𝐬𝐭𝐞𝐫𝐲-𝐝𝐫𝐚𝐦𝐚-𝐫𝐨𝐦𝐚𝐧𝐜𝐞
-𝐎𝐦𝐞𝐠𝐚𝐯𝐞𝐫𝐬𝐞

𓏲 ִֶָ 𖤐˚. 𝐫𝐚𝐧𝐝𝐨𝐦_𝐰𝐫𝐢𝐭𝐢𝐧𝐠
❤‍🔥113
هایی^^🦋

لطفا دوستش داشته باشین🙈🩵
❤‍🔥61🐳1
خب من یه عادتی دارم از گذشته...
سمت نیمه‌ی پایانی که میریم یه نظر سنجی برای معیار سنجی داستان میذارم🙈
حالا هم این‌بار نوبت Twilight:)
حالا تو بهم بگو:
کدوم شخصیت برات باور پذیر تر و جالب تر بود؟ و بهم بگو کدوم ژانر از داستان بیشتر برات جالب بود و جذبت می‌کرد^^؟

ممنون مهربونیتون🩵🫂
❤‍🔥21
○𝐍𝐚𝐦𝐞: 𝐓𝐰𝐢𝐥𝐢𝐠𝐡𝐭³⁵
●𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫: 𝐇𝐚𝐧𝐮𝐥
○𝐂𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞: 𝐒𝐨𝐨𝐣𝐮𝐧_ 𝐭𝐚𝐞𝐠𝐲𝐮
●𝐆𝐞𝐧𝐫𝐞: 𝐦𝐲𝐬𝐭𝐞𝐫𝐲-𝐝𝐫𝐚𝐦𝐚-𝐫𝐨𝐦𝐚𝐧𝐜𝐞
-𝐎𝐦𝐞𝐠𝐚𝐯𝐞𝐫𝐬𝐞

𓏲 ִֶָ 𖤐˚. 𝐫𝐚𝐧𝐝𝐨𝐦_𝐰𝐫𝐢𝐭𝐢𝐧𝐠
❤‍🔥87
هایی^^🦋

لطفا دوستش داشته باشین🥺🩵
❤‍🔥52😭1
ما مثل باد و بارون بودیم، با هم بودیم؛ ولی شبیه هم نبودیم. من باد بودم، عاشق این بودم که قطره‌هاش رو توی بغلم بگیرم و بچرخونم و هر وری دلم می‌خواست پرت کنم؛ ولی اون شبیه بارون
بود، از این سربه هوایی من متنفر بود.


○𝐊𝐢𝐬𝐡 𝐚𝐧𝐝 𝐌𝐚𝐭𝐭𝐞
❤‍🔥45
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○𝐍𝐚𝐦𝐞: 𝐊𝐢𝐬𝐡 𝐚𝐧𝐝 𝐌𝐚𝐭𝐭𝐞
●𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫: 𝐇𝐚𝐧𝐮𝐥
○𝐂𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞: 𝐲𝐞𝐨𝐧𝐛𝐢𝐧
●𝐆𝐞𝐧𝐫𝐞: 𝐝𝐫𝐚𝐦𝐚-𝐫𝐨𝐦𝐚𝐧𝐜𝐞

𓏲 ִֶָ 𖤐˚. 𝐫𝐚𝐧𝐝𝐨𝐦_𝐰𝐫𝐢𝐭𝐢𝐧𝐠
❤‍🔥58🐳2
«183 Times»
"Greg Haines" @SinusMusic
توی سال 2003 ، برای اعتراف گرفتن از یک زندانیُ (مضنون به دست داشتن در حمله تروریستی 11 سپتامبر) 183 بار تا مرز خفگی مصنوعی با آب میبرن ولی زنده میذارنش
چند سال بعد وقتی برای بازرسی (جرایم درون زندان که توسط نگهبانان یا مسئولین زندان شکل گرفته) میان ، متوجه این موضوع میشن
هاینز با ساختن این قطعه سعی کرده تا 183 بار احساس مردن ، زنده شدن و این اشتیاق ناامیدانه به زندگی رو به شنونده منتقل کنه


موقع نوشتن این داستان یادم به این قطعه و داستانش افتاد گفتم برای شما هم بفرستم^^🦋

داستانشم بالا نوشتم🩵🫂
🐳35❤‍🔥1
درب کمدش رو بست و به دو پسری که منتظرش بودن نگاه کرد.
- شما برید، منم میام الان!
بومگیو دستاشو دور شونه‌های امگای کنارش حلقه کرد و خندید:
_ من و تِری پایین منتظرت میمونیم.
هیونینگ کوتاه لبخند زد و سری به تایید تکون داد.
سرِ حوصله یه لیوان نسکافه از فلاسک ریخت و کاپشن پفکی سفیدمش‌رو پوشید و گوشیش رو برداشت و سلانه سلانه، از پله‌ها پایین رفت.
توی پاگرد طبقه‌ی اول مردی رو دید که توی نگاه اول رنگ موهای نارنجیش توی چشم‌هاش برق می‌زد. با خودش زنزمه کرد:
- لابد از همراهای بیمارا ست.
نشسته بود روی پله‌ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستان هم عجیب به نظر برسه، از چشمای قرمز و پف کرده‌ش معلوم بود گریه کرده، صورتش هنوز هم خیس بود.
سرش رو هر از گاهی محکم می‌کوبید به دیواری که بهش تکیه کرده بود و با صدای گرفته و خش دارش، بی‌رمق زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد.
باید بی‌تفاوت از کنارش رد می شد و به راهش ادامه می داد؛ همون‌کاری که همیشه باید می‌کرد و همیشه، در برابرش ناتوان بود. هنوز عادت نکرده بود به درد مردم.
نزدیک‌تر رفت و با احتیاط گفت:
- حالتون خوبه؟!
سرشو بلند کرد و نگاه بی‌تفاوتی انداخت به پسر مو طلایی انداخت. یخ بندون بود توی چشماش؛ اونقدری هیونینگ برای لحظه‌ای به خودش لرزید.
لیوان نسکافه رو گرفت سمتش.
- میخورین آقا؟! نسکافه ست!.
دو قطره اشک از چشماش چکید پایین ولی با ذوق خندید.
+ نسکافه دوست داره، ولی این اواخر نمی‌خورد، می‌ترسید بچه‌مون رنگ پوستش قهوه‌ای بشه!
مرد مو نارنجی بلند زد زیر خنده؛ هیونبگگ هم سعی کرد بخنده، ولی اونقدرا هم اون لبخند کج و معوج روی لب‌هاش جالب به‌نظر نمی‌رسید. مرد، دوباره به حرف اومد:
+ همه چیز خوب بودا، خوشبخت بودیم! همسرم رو داشتم، یه خونه ی نقلی داشتم، بچه‌مونم داشت به دنیا می‌اومد، همه چیز داشتم... ولی امروز صبح که بلند شدم دیگه هیچی نداشتم!* صداش شروع به لرزیدن کرد* بهش گفتم پسر میخواما من،* لبخند زد* رفتیم سونوگرافی، بچه دختر بود. به شوخی گفته بودم ولی جدی گرفته بود، دیشب قبل خواب پرسید: حالا که پسر نیست دوستش نداری بچه مونو؟!
* دستش رو بالا آورد رو یک‌بار روی لب‌های رزون از بغضش کوبید* در دهنمو گِل بگیرن که به مسخره گفتم نه که دوستش ندارم، بعد زایمانت خودت و دخترتو جامیذارم توی بیمارستان و فرار می‌کنم خودم!
مرد سکوت کرد و به جایی از گوشه‌ی دیوار زل زد. دیگه نه میخندید و نه گریه می‌کرد.
+ چیزی نگفت، به خدا جدی نبود حرفام، فکر کردم میفهمه از سر شوخیه همه‌ش، ولی نفهمیده بود... ناشکری که نکردم، از سر خریت بود فقط!* بلند و کشدار آه کشید* صبح که بیدار شدم دیدم خون ریزی کرده توی خواب، درد داشته ولی صداش در نیومده، جفت از رحم جدا شده بود، تا برسونمشون بیمارستان هم سوبینم رو از دست رفته بود، هم بچه‌م..."
هیونیگ که به ‌خودش اومد، بی اختیار داشت همراهش گریه می کرد. مرد دستی به صورت خیسش کشید و سرش رو به دیوار پشت سرش تکیه‌داد.
+ میدونی آقای دکتر، یه حرفایی رو نباید زد، نه به شوخی، نه جدی... منِ خر آخه از کجا می‌دونستم دلش اونقدری از یه حرفم میشکنه که سر مرگ و زندگیشم باهام لج کنه و از درد بمیره ولی صدام نکنه! دکتر گفته بود حاملگی براش خطر داره... گفته بود نباید استرس بکشه... گفته بود اون امگاست و بارداری توی رحمش سخته براش ولی من... منِ خر، یادم رفته بود اون چقدر حساسه؛ چقدر ظریفه؛ چقدر نازکه آخه... میدونی؟ عین برگ گل هلو بود... ظریف، نازک و حساس.
سرشو دوباره کوبید به دیوار و پسر، بیشتر لیوان توی دستمش چنگ زد، به هق هق افتاده بود.
+ آخرین بار نشد بهش بگم چقدر دوستشون دارم، هم سوبینمو، هم دخترمونو... فکر می‌کردم حالا حالاها فرصت هست، ولی یهویی خیلی دیر شد، خیلی!
اونقدری زار زد که بی حال شد دوباره، کاری از دست هیونینگ و اشکاش برنمیومد.
حالا، نسکافه‌ی توی دستشم سرد شده بود دیگه.
بی سر و صدا عقب گرد کرد و از پله‌ها بالارفت و برگشت توی اتاق عمل و توی صفحه ی اول دفترچه ی یادداشت های روزانه‌ش نوشت:
برای گفتن یه حرفایی همیشه زوده،
خیلی زود. برای گفتن یه حرفایی هم همیشه دیره،خیلی دیر...


𓏲 ִֶָ 𖤐˚. random_writing🩵

"بر اساس داستان واقعی"
❤‍🔥39🗿1
○𝐍𝐚𝐦𝐞: 𝐓𝐰𝐢𝐥𝐢𝐠𝐡𝐭³⁶
●𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫: 𝐇𝐚𝐧𝐮𝐥
○𝐂𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞: 𝐒𝐨𝐨𝐣𝐮𝐧_ 𝐭𝐚𝐞𝐠𝐲𝐮
●𝐆𝐞𝐧𝐫𝐞: 𝐦𝐲𝐬𝐭𝐞𝐫𝐲-𝐝𝐫𝐚𝐦𝐚-𝐫𝐨𝐦𝐚𝐧𝐜𝐞
-𝐎𝐦𝐞𝐠𝐚𝐯𝐞𝐫𝐬𝐞

𓏲 ִֶָ 𖤐˚. 𝐫𝐚𝐧𝐝𝐨𝐦_𝐰𝐫𝐢𝐭𝐢𝐧𝐠
❤‍🔥90
هایی^^🦋

لطفا دوستش داشته باشین🥺🩵
🐳25❤‍🔥5
افراد باارزش زندگی‌تان می‌توانند با انجام کاری، زندگی شما را به جهنم تبدیل کنند. این کار ممکن است به هر طریقی باشد؛ چه از طریق آزار روحی، چه جسمی و چه روانی.
بله، مهم‌ترین فرد می‌تواند این کار را انجام دهد. چون او شما را به خوبی می‌شناسد، از ترس‌ها و نقاط ضعف شما آگاه است و می‌داند که بدون او نمی‌توانید زندگی کنید.
در صورتی که او از شما جدا شود، می‌دانید که می‌توانید
بدون او زندگی کنید. اما گاهی شرایط بدتر می‌شود.


● 𝐅𝐨𝐫𝐠𝐨𝐭𝐭𝐞𝐧

𓏲 ִֶָ 𖤐˚. random_writing
❤‍🔥42
خلاصه:
سه سال از دوستی "یونجون" و "سوبین" می‌گذرد. آن‌ها زوجی خوشحال و دوست‌داشتنی بودند و همه آن‌ها را تحسین می‌کردند.
اما حالا این رابطه به پایان رسیده و "یونجون" را شکسته کرده . "یونجون" تا به حال این‌قدر دل‌شکسته نشده بود.
به‌علاوه، "سوبین" مردیست ثروتمند که هر چیزی را که بخواهد به دست می‌آورد، در حالی که "یونجون" فقیر بود و حتی از روشن کردن شیر آب به مدت ۳ ثانیه هم می‌ترسید.
مردم می‌گفتند که "یونجون" خوش‌شانس است که "سوبین" به او کمک می‌کند. اما حالا "یونجون" از لحاظ مالی، روحی و روانی در هم شکسته است.
"سوبین" او را ترک کرد و شاید او را فراموش کرده باشد. شاید ادامه داده و کسی را پیدا کرده که او را خوشحال‌تر از "یونجون" می‌کند.
برای "یونجون" حرکت به جلو سخت بود؛ هر روز دوستانش به در اتاق او می‌آمدند و از او می‌خواستند که غذا بخورد، ولی جواب او همیشه منفی بود.
اما با گذر زمان، "یونجون" به زندگی خودش بازگشت، ولی هنوز "سوبین" را فراموش نکرده . او هنوز دلتنگ اوست و تنها یک سوال در ذهنش می‌چرخد: "چرا من را ترک کردی سوبین؟" چراااا؟
اما زندگی "یونجون" تغییر بزرگی کرد. یک روز صبح، هنگامی بیدار شد احساس گیجی کرد و سرش سبک بود. حالت تهوع داشت.
چند بار استفراغ کرد و بیشتر از حد معمول غذا خورد. با دیدن این وضعیت، دوستش "بومگیو" یک تست بارداری آورد. "یونجون" اما نمی‌دانست چرا دوستش آن را آورده و انکار کرد.
اما بعد از ۵ دقیقه، وقتی جواب تست را دید، متوجه شد که زندگی‌اش تغییر کرده است. او باید تنهایی از این شرایط مراقبت کند، بدون کمک یک شریک.
دو خط، تست مثبت بود؛ او باردار بود.
و "سوبین" پدر فرزندش بود.
چه اتفاقی می‌افتد؟ آیا او قادر خواهد بود همه چیز را به تنهایی انجام دهد؟ یا سرنوشت چیزی برای او در نظر دارد؟

فراموش شده "𝐅𝐨𝐫𝐠𝐨𝐭𝐭𝐞𝐧"
❤‍🔥52🐳1