اولین باری که بعد از کلی وقت دیدمش، وقتی یک جورهایی هنوز دلخور بودیم و سرسنگین به چشمهای مشکی رنگش نگاه کردم و گفتم:
- سوبین، اگه یه روزی بفهمی من یه مریضی خیلی سخت دارم چیکار میکنی؟
اخم کرد و پرسید:
+یعنی چی؟
دوباره گفتم:
- یعنی همین دیگه، فکر کن من الان بیمارم، مریضیم هم خیلی سخت و حتی... کشنده ست.
فنجان چایش رو گذاشت روی میز و زل زد در چشمهایم. با لحنی نگران پرسید:
+ هیونگ، یعنی چی این حرفا؟ طوری شده؟!
لبخند زدم.
-بابا فقط دارم یه سوال می پرسم.
بعد فنجان چایم رو زیر نگاه ادامه دار و غمگینش سر کشیدم و دیگه به موضوع ادامه ندادم.
مصنوعی و بلند خندیدم!
آن روز تا آخرین لحظهی با هم بودنمون تمام حواسش به من و حرفهایی که میزدم بود. البته فکرش درگیر بود و گاهی می گفت:
+ بخشید، حواسم نبود، دوباره بگو.
هر بار هم که خطابش می کردم با
"جانم؟ جانم؟" جواب می داد و حتی لحظهای دستم رو رها نمی کرد.
وقتی داشتیم دیدار آن روز رو به پایان می بردیم گفتم:
- من امروز فقط یه سوال پرسیدم، منظوری نداشتم، حالم هم خوبه، چرا جوری رفتار میکردی انگار این اخرین باره که منو میبینی؟
به چشمهام زل و حینی که پشت دستم رو با انگشت شصتش به آرومی نوازش میکرد گفت:
+ میدونم. اگرم مریض بودی هرگز به من نمی گفتی. امروز که داشتم میومدم پیشت، سه نفرو دیدم با هم بودن، یکی شون جدا شد داشت از خیابون رد میشد، یه موتور زد بهش. سالم موند، ولی می تونست نمونه.
*بیشتر نگاهم کرد*
+ اگه الان که از هم جدا شدیم، موقع رد شدن از خیابون، یه ماشین...
*دستم رو محکمتر فشرد*
+ نمی خوام حسرت بخورم.
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. random_writing
𝐆𝐨𝐨𝐝 𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭!🌘
- سوبین، اگه یه روزی بفهمی من یه مریضی خیلی سخت دارم چیکار میکنی؟
اخم کرد و پرسید:
+یعنی چی؟
دوباره گفتم:
- یعنی همین دیگه، فکر کن من الان بیمارم، مریضیم هم خیلی سخت و حتی... کشنده ست.
فنجان چایش رو گذاشت روی میز و زل زد در چشمهایم. با لحنی نگران پرسید:
+ هیونگ، یعنی چی این حرفا؟ طوری شده؟!
لبخند زدم.
-بابا فقط دارم یه سوال می پرسم.
بعد فنجان چایم رو زیر نگاه ادامه دار و غمگینش سر کشیدم و دیگه به موضوع ادامه ندادم.
مصنوعی و بلند خندیدم!
آن روز تا آخرین لحظهی با هم بودنمون تمام حواسش به من و حرفهایی که میزدم بود. البته فکرش درگیر بود و گاهی می گفت:
+ بخشید، حواسم نبود، دوباره بگو.
هر بار هم که خطابش می کردم با
"جانم؟ جانم؟" جواب می داد و حتی لحظهای دستم رو رها نمی کرد.
وقتی داشتیم دیدار آن روز رو به پایان می بردیم گفتم:
- من امروز فقط یه سوال پرسیدم، منظوری نداشتم، حالم هم خوبه، چرا جوری رفتار میکردی انگار این اخرین باره که منو میبینی؟
به چشمهام زل و حینی که پشت دستم رو با انگشت شصتش به آرومی نوازش میکرد گفت:
+ میدونم. اگرم مریض بودی هرگز به من نمی گفتی. امروز که داشتم میومدم پیشت، سه نفرو دیدم با هم بودن، یکی شون جدا شد داشت از خیابون رد میشد، یه موتور زد بهش. سالم موند، ولی می تونست نمونه.
*بیشتر نگاهم کرد*
+ اگه الان که از هم جدا شدیم، موقع رد شدن از خیابون، یه ماشین...
*دستم رو محکمتر فشرد*
+ نمی خوام حسرت بخورم.
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. random_writing
𝐆𝐨𝐨𝐝 𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭!🌘
❤🔥55
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
- حاضری؟
به چشمهای شیطنتبار و کشیدهاش نگاه کرد تا به خال زیر چشمش رسید و زمزمه کرد:
+ آره...
با تاکید سرش رو کج کرد و انگشت اشارهاش رو بالا آورد.
- فقط یادت باشه اولین چیزی که درباره ی هم دیگه تو ذهنمون اومد رو باید بگیم. بدون مکث، بدون فکر...
سرش رو با بیحوصلگی تکون داد و لب زد:
+ باشه تو شروع کن...
- من واست تو دانشکده اسم گذاشته بودم؛ بهت می گفتم یخچال طبیعی. چون خیلی سرد برخورد می کردی با همه...
با چشمهای ریز شده غر زد:
+ بدجنس... اولین بار که دیدمت خودخواه و مغرور به نظرم اومدی* صورتش رو کج کرد و با لودگی ادامه داد* کلی هم اون روزا پشت سرت حرف می زدم.
- یادته تو مهمونی وقتِ رفتن، کفشاتو زیر آب گرفته بودن و مجبور شدی کفشاتو خیس پا کنی؟* کوتاه خندید* اون کار من بود.
ابرویی بالا انداخت و گفت:
+ پس که اینطور... یادمه می گفتی برگه جریمه ماشینای دیگه رو میان میذارن رو شیشه ماشینت و کلی حرص میخوری، قبل از اینکه بفهمی واسه تو نیست؛ اونم کار منه دیگه.
پسر بزرگتر دهن باز کرد تا یکی دیگه از شیطنتهای انبوهش رو نشون بده که با حرف پسر بلند، قد دهن بست.
+من یه بار تو زندگیم عاشق شدم.
با صدا خندید و انگار که مچش رو گرفته باشه با انگشت نشونش داد.
-باختی خنگول. قرار بود درباره ی هم دیگه بگیم. این چه ربطی به من داره؟
+ همش به تو ربط داره هیونگ. باختنم، عاشق شدنم، دلباختنم و پا بند خندههات شدنم؛ همه و همش به تو ربط داره... کاش فقط کمی بیشتر دقت میکردی به چشمهای عاشقم.
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. random_writing
𝐆𝐨𝐨𝐝 𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭!🌘
به چشمهای شیطنتبار و کشیدهاش نگاه کرد تا به خال زیر چشمش رسید و زمزمه کرد:
+ آره...
با تاکید سرش رو کج کرد و انگشت اشارهاش رو بالا آورد.
- فقط یادت باشه اولین چیزی که درباره ی هم دیگه تو ذهنمون اومد رو باید بگیم. بدون مکث، بدون فکر...
سرش رو با بیحوصلگی تکون داد و لب زد:
+ باشه تو شروع کن...
- من واست تو دانشکده اسم گذاشته بودم؛ بهت می گفتم یخچال طبیعی. چون خیلی سرد برخورد می کردی با همه...
با چشمهای ریز شده غر زد:
+ بدجنس... اولین بار که دیدمت خودخواه و مغرور به نظرم اومدی* صورتش رو کج کرد و با لودگی ادامه داد* کلی هم اون روزا پشت سرت حرف می زدم.
- یادته تو مهمونی وقتِ رفتن، کفشاتو زیر آب گرفته بودن و مجبور شدی کفشاتو خیس پا کنی؟* کوتاه خندید* اون کار من بود.
ابرویی بالا انداخت و گفت:
+ پس که اینطور... یادمه می گفتی برگه جریمه ماشینای دیگه رو میان میذارن رو شیشه ماشینت و کلی حرص میخوری، قبل از اینکه بفهمی واسه تو نیست؛ اونم کار منه دیگه.
پسر بزرگتر دهن باز کرد تا یکی دیگه از شیطنتهای انبوهش رو نشون بده که با حرف پسر بلند، قد دهن بست.
+من یه بار تو زندگیم عاشق شدم.
با صدا خندید و انگار که مچش رو گرفته باشه با انگشت نشونش داد.
-باختی خنگول. قرار بود درباره ی هم دیگه بگیم. این چه ربطی به من داره؟
+ همش به تو ربط داره هیونگ. باختنم، عاشق شدنم، دلباختنم و پا بند خندههات شدنم؛ همه و همش به تو ربط داره... کاش فقط کمی بیشتر دقت میکردی به چشمهای عاشقم.
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. random_writing
𝐆𝐨𝐨𝐝 𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭!🌘
❤🔥49
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خب من یه عادتی دارم از گذشته...
سمت نیمهی پایانی که میریم یه نظر سنجی برای معیار سنجی داستان میذارم🙈
حالا هم اینبار نوبت Twilight:)
حالا تو بهم بگو:
کدوم شخصیت برات باور پذیر تر و جالب تر بود؟ و بهم بگو کدوم ژانر از داستان بیشتر برات جالب بود و جذبت میکرد^^؟
ممنون مهربونیتون🩵🫂
سمت نیمهی پایانی که میریم یه نظر سنجی برای معیار سنجی داستان میذارم🙈
حالا هم اینبار نوبت Twilight:)
حالا تو بهم بگو:
کدوم شخصیت برات باور پذیر تر و جالب تر بود؟ و بهم بگو کدوم ژانر از داستان بیشتر برات جالب بود و جذبت میکرد^^؟
ممنون مهربونیتون🩵🫂
❤🔥21
بهم بگو🐳
Anonymous Poll
45%
سوبین
50%
یونجون
22%
تهیون
15%
هیونیگ کای
24%
بومگیو
10%
مینگیو
16%
رئیس چوی
34%
عاشقانه
30%
جنایی
20%
Nabii🦋
❤🔥2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«183 Times»
"Greg Haines" @SinusMusic
توی سال 2003 ، برای اعتراف گرفتن از یک زندانیُ (مضنون به دست داشتن در حمله تروریستی 11 سپتامبر) 183 بار تا مرز خفگی مصنوعی با آب میبرن ولی زنده میذارنش
چند سال بعد وقتی برای بازرسی (جرایم درون زندان که توسط نگهبانان یا مسئولین زندان شکل گرفته) میان ، متوجه این موضوع میشن
هاینز با ساختن این قطعه سعی کرده تا 183 بار احساس مردن ، زنده شدن و این اشتیاق ناامیدانه به زندگی رو به شنونده منتقل کنه
موقع نوشتن این داستان یادم به این قطعه و داستانش افتاد گفتم برای شما هم بفرستم^^🦋
داستانشم بالا نوشتم🩵🫂
🐳35❤🔥1
درب کمدش رو بست و به دو پسری که منتظرش بودن نگاه کرد.
- شما برید، منم میام الان!
بومگیو دستاشو دور شونههای امگای کنارش حلقه کرد و خندید:
_ من و تِری پایین منتظرت میمونیم.
هیونینگ کوتاه لبخند زد و سری به تایید تکون داد.
سرِ حوصله یه لیوان نسکافه از فلاسک ریخت و کاپشن پفکی سفیدمشرو پوشید و گوشیش رو برداشت و سلانه سلانه، از پلهها پایین رفت.
توی پاگرد طبقهی اول مردی رو دید که توی نگاه اول رنگ موهای نارنجیش توی چشمهاش برق میزد. با خودش زنزمه کرد:
- لابد از همراهای بیمارا ست.
نشسته بود روی پلهها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستان هم عجیب به نظر برسه، از چشمای قرمز و پف کردهش معلوم بود گریه کرده، صورتش هنوز هم خیس بود.
سرش رو هر از گاهی محکم میکوبید به دیواری که بهش تکیه کرده بود و با صدای گرفته و خش دارش، بیرمق زیر لب چیزی زمزمه میکرد.
باید بیتفاوت از کنارش رد می شد و به راهش ادامه می داد؛ همونکاری که همیشه باید میکرد و همیشه، در برابرش ناتوان بود. هنوز عادت نکرده بود به درد مردم.
نزدیکتر رفت و با احتیاط گفت:
- حالتون خوبه؟!
سرشو بلند کرد و نگاه بیتفاوتی انداخت به پسر مو طلایی انداخت. یخ بندون بود توی چشماش؛ اونقدری هیونینگ برای لحظهای به خودش لرزید.
لیوان نسکافه رو گرفت سمتش.
- میخورین آقا؟! نسکافه ست!.
دو قطره اشک از چشماش چکید پایین ولی با ذوق خندید.
+ نسکافه دوست داره، ولی این اواخر نمیخورد، میترسید بچهمون رنگ پوستش قهوهای بشه!
مرد مو نارنجی بلند زد زیر خنده؛ هیونبگگ هم سعی کرد بخنده، ولی اونقدرا هم اون لبخند کج و معوج روی لبهاش جالب بهنظر نمیرسید. مرد، دوباره به حرف اومد:
+ همه چیز خوب بودا، خوشبخت بودیم! همسرم رو داشتم، یه خونه ی نقلی داشتم، بچهمونم داشت به دنیا میاومد، همه چیز داشتم... ولی امروز صبح که بلند شدم دیگه هیچی نداشتم!* صداش شروع به لرزیدن کرد* بهش گفتم پسر میخواما من،* لبخند زد* رفتیم سونوگرافی، بچه دختر بود. به شوخی گفته بودم ولی جدی گرفته بود، دیشب قبل خواب پرسید: حالا که پسر نیست دوستش نداری بچه مونو؟!
* دستش رو بالا آورد رو یکبار روی لبهای رزون از بغضش کوبید* در دهنمو گِل بگیرن که به مسخره گفتم نه که دوستش ندارم، بعد زایمانت خودت و دخترتو جامیذارم توی بیمارستان و فرار میکنم خودم!
مرد سکوت کرد و به جایی از گوشهی دیوار زل زد. دیگه نه میخندید و نه گریه میکرد.
+ چیزی نگفت، به خدا جدی نبود حرفام، فکر کردم میفهمه از سر شوخیه همهش، ولی نفهمیده بود... ناشکری که نکردم، از سر خریت بود فقط!* بلند و کشدار آه کشید* صبح که بیدار شدم دیدم خون ریزی کرده توی خواب، درد داشته ولی صداش در نیومده، جفت از رحم جدا شده بود، تا برسونمشون بیمارستان هم سوبینم رو از دست رفته بود، هم بچهم..."
هیونیگ که به خودش اومد، بی اختیار داشت همراهش گریه می کرد. مرد دستی به صورت خیسش کشید و سرش رو به دیوار پشت سرش تکیهداد.
+ میدونی آقای دکتر، یه حرفایی رو نباید زد، نه به شوخی، نه جدی... منِ خر آخه از کجا میدونستم دلش اونقدری از یه حرفم میشکنه که سر مرگ و زندگیشم باهام لج کنه و از درد بمیره ولی صدام نکنه! دکتر گفته بود حاملگی براش خطر داره... گفته بود نباید استرس بکشه... گفته بود اون امگاست و بارداری توی رحمش سخته براش ولی من... منِ خر، یادم رفته بود اون چقدر حساسه؛ چقدر ظریفه؛ چقدر نازکه آخه... میدونی؟ عین برگ گل هلو بود... ظریف، نازک و حساس.
سرشو دوباره کوبید به دیوار و پسر، بیشتر لیوان توی دستمش چنگ زد، به هق هق افتاده بود.
+ آخرین بار نشد بهش بگم چقدر دوستشون دارم، هم سوبینمو، هم دخترمونو... فکر میکردم حالا حالاها فرصت هست، ولی یهویی خیلی دیر شد، خیلی!
اونقدری زار زد که بی حال شد دوباره، کاری از دست هیونینگ و اشکاش برنمیومد.
حالا، نسکافهی توی دستشم سرد شده بود دیگه.
بی سر و صدا عقب گرد کرد و از پلهها بالارفت و برگشت توی اتاق عمل و توی صفحه ی اول دفترچه ی یادداشت های روزانهش نوشت:
برای گفتن یه حرفایی همیشه زوده،
خیلی زود. برای گفتن یه حرفایی هم همیشه دیره،خیلی دیر...
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. random_writing🩵
"بر اساس داستان واقعی"
- شما برید، منم میام الان!
بومگیو دستاشو دور شونههای امگای کنارش حلقه کرد و خندید:
_ من و تِری پایین منتظرت میمونیم.
هیونینگ کوتاه لبخند زد و سری به تایید تکون داد.
سرِ حوصله یه لیوان نسکافه از فلاسک ریخت و کاپشن پفکی سفیدمشرو پوشید و گوشیش رو برداشت و سلانه سلانه، از پلهها پایین رفت.
توی پاگرد طبقهی اول مردی رو دید که توی نگاه اول رنگ موهای نارنجیش توی چشمهاش برق میزد. با خودش زنزمه کرد:
- لابد از همراهای بیمارا ست.
نشسته بود روی پلهها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستان هم عجیب به نظر برسه، از چشمای قرمز و پف کردهش معلوم بود گریه کرده، صورتش هنوز هم خیس بود.
سرش رو هر از گاهی محکم میکوبید به دیواری که بهش تکیه کرده بود و با صدای گرفته و خش دارش، بیرمق زیر لب چیزی زمزمه میکرد.
باید بیتفاوت از کنارش رد می شد و به راهش ادامه می داد؛ همونکاری که همیشه باید میکرد و همیشه، در برابرش ناتوان بود. هنوز عادت نکرده بود به درد مردم.
نزدیکتر رفت و با احتیاط گفت:
- حالتون خوبه؟!
سرشو بلند کرد و نگاه بیتفاوتی انداخت به پسر مو طلایی انداخت. یخ بندون بود توی چشماش؛ اونقدری هیونینگ برای لحظهای به خودش لرزید.
لیوان نسکافه رو گرفت سمتش.
- میخورین آقا؟! نسکافه ست!.
دو قطره اشک از چشماش چکید پایین ولی با ذوق خندید.
+ نسکافه دوست داره، ولی این اواخر نمیخورد، میترسید بچهمون رنگ پوستش قهوهای بشه!
مرد مو نارنجی بلند زد زیر خنده؛ هیونبگگ هم سعی کرد بخنده، ولی اونقدرا هم اون لبخند کج و معوج روی لبهاش جالب بهنظر نمیرسید. مرد، دوباره به حرف اومد:
+ همه چیز خوب بودا، خوشبخت بودیم! همسرم رو داشتم، یه خونه ی نقلی داشتم، بچهمونم داشت به دنیا میاومد، همه چیز داشتم... ولی امروز صبح که بلند شدم دیگه هیچی نداشتم!* صداش شروع به لرزیدن کرد* بهش گفتم پسر میخواما من،* لبخند زد* رفتیم سونوگرافی، بچه دختر بود. به شوخی گفته بودم ولی جدی گرفته بود، دیشب قبل خواب پرسید: حالا که پسر نیست دوستش نداری بچه مونو؟!
* دستش رو بالا آورد رو یکبار روی لبهای رزون از بغضش کوبید* در دهنمو گِل بگیرن که به مسخره گفتم نه که دوستش ندارم، بعد زایمانت خودت و دخترتو جامیذارم توی بیمارستان و فرار میکنم خودم!
مرد سکوت کرد و به جایی از گوشهی دیوار زل زد. دیگه نه میخندید و نه گریه میکرد.
+ چیزی نگفت، به خدا جدی نبود حرفام، فکر کردم میفهمه از سر شوخیه همهش، ولی نفهمیده بود... ناشکری که نکردم، از سر خریت بود فقط!* بلند و کشدار آه کشید* صبح که بیدار شدم دیدم خون ریزی کرده توی خواب، درد داشته ولی صداش در نیومده، جفت از رحم جدا شده بود، تا برسونمشون بیمارستان هم سوبینم رو از دست رفته بود، هم بچهم..."
هیونیگ که به خودش اومد، بی اختیار داشت همراهش گریه می کرد. مرد دستی به صورت خیسش کشید و سرش رو به دیوار پشت سرش تکیهداد.
+ میدونی آقای دکتر، یه حرفایی رو نباید زد، نه به شوخی، نه جدی... منِ خر آخه از کجا میدونستم دلش اونقدری از یه حرفم میشکنه که سر مرگ و زندگیشم باهام لج کنه و از درد بمیره ولی صدام نکنه! دکتر گفته بود حاملگی براش خطر داره... گفته بود نباید استرس بکشه... گفته بود اون امگاست و بارداری توی رحمش سخته براش ولی من... منِ خر، یادم رفته بود اون چقدر حساسه؛ چقدر ظریفه؛ چقدر نازکه آخه... میدونی؟ عین برگ گل هلو بود... ظریف، نازک و حساس.
سرشو دوباره کوبید به دیوار و پسر، بیشتر لیوان توی دستمش چنگ زد، به هق هق افتاده بود.
+ آخرین بار نشد بهش بگم چقدر دوستشون دارم، هم سوبینمو، هم دخترمونو... فکر میکردم حالا حالاها فرصت هست، ولی یهویی خیلی دیر شد، خیلی!
اونقدری زار زد که بی حال شد دوباره، کاری از دست هیونینگ و اشکاش برنمیومد.
حالا، نسکافهی توی دستشم سرد شده بود دیگه.
بی سر و صدا عقب گرد کرد و از پلهها بالارفت و برگشت توی اتاق عمل و توی صفحه ی اول دفترچه ی یادداشت های روزانهش نوشت:
برای گفتن یه حرفایی همیشه زوده،
خیلی زود. برای گفتن یه حرفایی هم همیشه دیره،خیلی دیر...
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. random_writing🩵
❤🔥39🗿1
○𝐍𝐚𝐦𝐞: 𝐓𝐰𝐢𝐥𝐢𝐠𝐡𝐭³⁶
●𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫: 𝐇𝐚𝐧𝐮𝐥
○𝐂𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞: 𝐒𝐨𝐨𝐣𝐮𝐧_ 𝐭𝐚𝐞𝐠𝐲𝐮
●𝐆𝐞𝐧𝐫𝐞: 𝐦𝐲𝐬𝐭𝐞𝐫𝐲-𝐝𝐫𝐚𝐦𝐚-𝐫𝐨𝐦𝐚𝐧𝐜𝐞
-𝐎𝐦𝐞𝐠𝐚𝐯𝐞𝐫𝐬𝐞
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. 𝐫𝐚𝐧𝐝𝐨𝐦_𝐰𝐫𝐢𝐭𝐢𝐧𝐠
●𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫: 𝐇𝐚𝐧𝐮𝐥
○𝐂𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞: 𝐒𝐨𝐨𝐣𝐮𝐧_ 𝐭𝐚𝐞𝐠𝐲𝐮
●𝐆𝐞𝐧𝐫𝐞: 𝐦𝐲𝐬𝐭𝐞𝐫𝐲-𝐝𝐫𝐚𝐦𝐚-𝐫𝐨𝐦𝐚𝐧𝐜𝐞
-𝐎𝐦𝐞𝐠𝐚𝐯𝐞𝐫𝐬𝐞
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. 𝐫𝐚𝐧𝐝𝐨𝐦_𝐰𝐫𝐢𝐭𝐢𝐧𝐠
❤🔥90