Life Goes On
BTS
مثل اکویی توی جنگل
دوباره این روز بر میگرده
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده
آره زندگی ادامه داره
مثل تیری توی آسمون آبی
یه روز دیگه هم میگذره
❤🔥22
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هایی^^🦋
این وانشات یکی از شوکولاتای خوشقلممونه بخونید و بهش کلی قلب بدید توی ناشناسش😍🩵
این وانشات یکی از شوکولاتای خوشقلممونه بخونید و بهش کلی قلب بدید توی ناشناسش😍🩵
❤🔥38
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اولین باری که بعد از کلی وقت دیدمش، وقتی یک جورهایی هنوز دلخور بودیم و سرسنگین به چشمهای مشکی رنگش نگاه کردم و گفتم:
- سوبین، اگه یه روزی بفهمی من یه مریضی خیلی سخت دارم چیکار میکنی؟
اخم کرد و پرسید:
+یعنی چی؟
دوباره گفتم:
- یعنی همین دیگه، فکر کن من الان بیمارم، مریضیم هم خیلی سخت و حتی... کشنده ست.
فنجان چایش رو گذاشت روی میز و زل زد در چشمهایم. با لحنی نگران پرسید:
+ هیونگ، یعنی چی این حرفا؟ طوری شده؟!
لبخند زدم.
-بابا فقط دارم یه سوال می پرسم.
بعد فنجان چایم رو زیر نگاه ادامه دار و غمگینش سر کشیدم و دیگه به موضوع ادامه ندادم.
مصنوعی و بلند خندیدم!
آن روز تا آخرین لحظهی با هم بودنمون تمام حواسش به من و حرفهایی که میزدم بود. البته فکرش درگیر بود و گاهی می گفت:
+ بخشید، حواسم نبود، دوباره بگو.
هر بار هم که خطابش می کردم با
"جانم؟ جانم؟" جواب می داد و حتی لحظهای دستم رو رها نمی کرد.
وقتی داشتیم دیدار آن روز رو به پایان می بردیم گفتم:
- من امروز فقط یه سوال پرسیدم، منظوری نداشتم، حالم هم خوبه، چرا جوری رفتار میکردی انگار این اخرین باره که منو میبینی؟
به چشمهام زل و حینی که پشت دستم رو با انگشت شصتش به آرومی نوازش میکرد گفت:
+ میدونم. اگرم مریض بودی هرگز به من نمی گفتی. امروز که داشتم میومدم پیشت، سه نفرو دیدم با هم بودن، یکی شون جدا شد داشت از خیابون رد میشد، یه موتور زد بهش. سالم موند، ولی می تونست نمونه.
*بیشتر نگاهم کرد*
+ اگه الان که از هم جدا شدیم، موقع رد شدن از خیابون، یه ماشین...
*دستم رو محکمتر فشرد*
+ نمی خوام حسرت بخورم.
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. random_writing
𝐆𝐨𝐨𝐝 𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭!🌘
- سوبین، اگه یه روزی بفهمی من یه مریضی خیلی سخت دارم چیکار میکنی؟
اخم کرد و پرسید:
+یعنی چی؟
دوباره گفتم:
- یعنی همین دیگه، فکر کن من الان بیمارم، مریضیم هم خیلی سخت و حتی... کشنده ست.
فنجان چایش رو گذاشت روی میز و زل زد در چشمهایم. با لحنی نگران پرسید:
+ هیونگ، یعنی چی این حرفا؟ طوری شده؟!
لبخند زدم.
-بابا فقط دارم یه سوال می پرسم.
بعد فنجان چایم رو زیر نگاه ادامه دار و غمگینش سر کشیدم و دیگه به موضوع ادامه ندادم.
مصنوعی و بلند خندیدم!
آن روز تا آخرین لحظهی با هم بودنمون تمام حواسش به من و حرفهایی که میزدم بود. البته فکرش درگیر بود و گاهی می گفت:
+ بخشید، حواسم نبود، دوباره بگو.
هر بار هم که خطابش می کردم با
"جانم؟ جانم؟" جواب می داد و حتی لحظهای دستم رو رها نمی کرد.
وقتی داشتیم دیدار آن روز رو به پایان می بردیم گفتم:
- من امروز فقط یه سوال پرسیدم، منظوری نداشتم، حالم هم خوبه، چرا جوری رفتار میکردی انگار این اخرین باره که منو میبینی؟
به چشمهام زل و حینی که پشت دستم رو با انگشت شصتش به آرومی نوازش میکرد گفت:
+ میدونم. اگرم مریض بودی هرگز به من نمی گفتی. امروز که داشتم میومدم پیشت، سه نفرو دیدم با هم بودن، یکی شون جدا شد داشت از خیابون رد میشد، یه موتور زد بهش. سالم موند، ولی می تونست نمونه.
*بیشتر نگاهم کرد*
+ اگه الان که از هم جدا شدیم، موقع رد شدن از خیابون، یه ماشین...
*دستم رو محکمتر فشرد*
+ نمی خوام حسرت بخورم.
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. random_writing
𝐆𝐨𝐨𝐝 𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭!🌘
❤🔥55
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM