☆صدای دریا... آبی مواج... تنی که میرقصید.
بادی که میان تار موهایش پریشان میلغزید و او را تحسین میکرد... چرا باران نمیبارید و تصویر را به رویایی ابدی بدل نمیکرد؟
آسمان، فراموش کردی برای این زیبایی گریستن را آغاز کنی؟
دریا با موجهایش بر تنش بوسه میزد و هرلحظه بیشتر تنش را در آعوش میکشید؛ اما او، هنوز هم میرقصد...
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. @random_writingh
بادی که میان تار موهایش پریشان میلغزید و او را تحسین میکرد... چرا باران نمیبارید و تصویر را به رویایی ابدی بدل نمیکرد؟
آسمان، فراموش کردی برای این زیبایی گریستن را آغاز کنی؟
دریا با موجهایش بر تنش بوسه میزد و هرلحظه بیشتر تنش را در آعوش میکشید؛ اما او، هنوز هم میرقصد...
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. @random_writingh
❤🔥28
میشه یه نفر بهم بگه چه جوری میشه که... اینجوری میشه؟😭
حقیقتا دیگه قلبم برنمیتابه این حجم از زیبایی رو🥺🧡
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. @random_writing
حقیقتا دیگه قلبم برنمیتابه این حجم از زیبایی رو🥺🧡
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. @random_writing
❤🔥28
چه خوب که بیرون امدم از آن غم کده
هوا را ببین ، نسیم بهاری چه زیبا پوستم را لمس میکند و آخ از بوی بابونه ها ...
هر چقدر میخواهم بی تفاوت باشم؛ اما باز هم او صحنه آخر نگاهم را برای خود میکند...
پسری که نیمه نشسته بابونه ها را لمس میکند و باد چه ماهرانه موهایش را در قاب دوربین ام به رقص میکشاند ...
و چلیک ...
رویش برمیگردد و من به این که خنده یک نفر چقدر شوق زندگی را در خود دارد فکر میکنم؛ جوابش را با لبخندی که مسبب اش خود اوست میدهم و من خوشحالم ... خوشحالم برای داشتنش.
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. @random_writing
هوا را ببین ، نسیم بهاری چه زیبا پوستم را لمس میکند و آخ از بوی بابونه ها ...
هر چقدر میخواهم بی تفاوت باشم؛ اما باز هم او صحنه آخر نگاهم را برای خود میکند...
پسری که نیمه نشسته بابونه ها را لمس میکند و باد چه ماهرانه موهایش را در قاب دوربین ام به رقص میکشاند ...
و چلیک ...
رویش برمیگردد و من به این که خنده یک نفر چقدر شوق زندگی را در خود دارد فکر میکنم؛ جوابش را با لبخندی که مسبب اش خود اوست میدهم و من خوشحالم ... خوشحالم برای داشتنش.
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. @random_writing
❤🔥25🌚3
اینم پارت دوم منتظر نظراتتون هستم^^
لطفا کلی بهش عشق بدید:)🧡
لطفا کلی بهش عشق بدید:)🧡
❤🔥14
تاج را بر سر گذاشت و جلوی آینه ایستاد.
صدای بلند ساعت چوبی اتاقش در سرش زنگ میزد.
تیک...تاک...تیک...تاک
در آینه به دنبال خودش میگشت. همان پسری که چشمانش میخندید و نگاهش پر فروغ بود؛ پسری که چشمان سیاهش منزلگاه رقصهای شبانهی ستارگان بود؛ پسری که حضورش رنگ میآورد و صدایش شادی.
چرا این پسری که در آیینه میدید شبیه به خودش نبود؟
از کی بود که اینگونه نگاه و قلبش بیفروغ شده بود؟
تیک...تاک...تیک...تاک...
نگاهش به آسمان رسید. تاج سنگین را زمین گذاشت و به سمت تراس زندان مجللش رفت.
خورشید در حال غروب بود و به نظر میرسید با یک خودکشی آگاهانه در حال ترک این زمین پست بود
به آرامی زیر لب زمزمه کرد:
-تیک...تاک...تیک...تاک...
به دستش نگاه کرد. سرش را به دیوار سنگی پشت سرش تکییه داد و پوزخند عمیقی زد؛ او و خورشید با هم هماهنگ بودند.
خون سرخی از دستش به پایین میلغزید و جویباری از خونش بر روی سنگهای مرمرین قصر ساخته بود
لبخند زد؛ طولی نکشید که مرگ، تن سردش را به آغوش کشید و دنیا چشمانش را به روی پسرک ریز نقشش بست و ساعت هنوز صدا میداد.
تیک...تاک...تیک...تاک...
𝐆𝐨𝐨𝐝 𝐝𝐚𝐲!🌒
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. @random_writing
صدای بلند ساعت چوبی اتاقش در سرش زنگ میزد.
تیک...تاک...تیک...تاک
در آینه به دنبال خودش میگشت. همان پسری که چشمانش میخندید و نگاهش پر فروغ بود؛ پسری که چشمان سیاهش منزلگاه رقصهای شبانهی ستارگان بود؛ پسری که حضورش رنگ میآورد و صدایش شادی.
چرا این پسری که در آیینه میدید شبیه به خودش نبود؟
از کی بود که اینگونه نگاه و قلبش بیفروغ شده بود؟
تیک...تاک...تیک...تاک...
نگاهش به آسمان رسید. تاج سنگین را زمین گذاشت و به سمت تراس زندان مجللش رفت.
خورشید در حال غروب بود و به نظر میرسید با یک خودکشی آگاهانه در حال ترک این زمین پست بود
به آرامی زیر لب زمزمه کرد:
-تیک...تاک...تیک...تاک...
به دستش نگاه کرد. سرش را به دیوار سنگی پشت سرش تکییه داد و پوزخند عمیقی زد؛ او و خورشید با هم هماهنگ بودند.
خون سرخی از دستش به پایین میلغزید و جویباری از خونش بر روی سنگهای مرمرین قصر ساخته بود
لبخند زد؛ طولی نکشید که مرگ، تن سردش را به آغوش کشید و دنیا چشمانش را به روی پسرک ریز نقشش بست و ساعت هنوز صدا میداد.
تیک...تاک...تیک...تاک...
𝐆𝐨𝐨𝐝 𝐝𝐚𝐲!🌒
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. @random_writing
❤🔥30