تاج را بر سر گذاشت و جلوی آینه ایستاد.
صدای بلند ساعت چوبی اتاقش در سرش زنگ میزد.
تیک...تاک...تیک...تاک
در آینه به دنبال خودش میگشت. همان پسری که چشمانش میخندید و نگاهش پر فروغ بود؛ پسری که چشمان سیاهش منزلگاه رقصهای شبانهی ستارگان بود؛ پسری که حضورش رنگ میآورد و صدایش شادی.
چرا این پسری که در آیینه میدید شبیه به خودش نبود؟
از کی بود که اینگونه نگاه و قلبش بیفروغ شده بود؟
تیک...تاک...تیک...تاک...
نگاهش به آسمان رسید. تاج سنگین را زمین گذاشت و به سمت تراس زندان مجللش رفت.
خورشید در حال غروب بود و به نظر میرسید با یک خودکشی آگاهانه در حال ترک این زمین پست بود
به آرامی زیر لب زمزمه کرد:
-تیک...تاک...تیک...تاک...
به دستش نگاه کرد. سرش را به دیوار سنگی پشت سرش تکییه داد و پوزخند عمیقی زد؛ او و خورشید با هم هماهنگ بودند.
خون سرخی از دستش به پایین میلغزید و جویباری از خونش بر روی سنگهای مرمرین قصر ساخته بود
لبخند زد؛ طولی نکشید که مرگ، تن سردش را به آغوش کشید و دنیا چشمانش را به روی پسرک ریز نقشش بست و ساعت هنوز صدا میداد.
تیک...تاک...تیک...تاک...
𝐆𝐨𝐨𝐝 𝐝𝐚𝐲!🌒
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. @random_writing
صدای بلند ساعت چوبی اتاقش در سرش زنگ میزد.
تیک...تاک...تیک...تاک
در آینه به دنبال خودش میگشت. همان پسری که چشمانش میخندید و نگاهش پر فروغ بود؛ پسری که چشمان سیاهش منزلگاه رقصهای شبانهی ستارگان بود؛ پسری که حضورش رنگ میآورد و صدایش شادی.
چرا این پسری که در آیینه میدید شبیه به خودش نبود؟
از کی بود که اینگونه نگاه و قلبش بیفروغ شده بود؟
تیک...تاک...تیک...تاک...
نگاهش به آسمان رسید. تاج سنگین را زمین گذاشت و به سمت تراس زندان مجللش رفت.
خورشید در حال غروب بود و به نظر میرسید با یک خودکشی آگاهانه در حال ترک این زمین پست بود
به آرامی زیر لب زمزمه کرد:
-تیک...تاک...تیک...تاک...
به دستش نگاه کرد. سرش را به دیوار سنگی پشت سرش تکییه داد و پوزخند عمیقی زد؛ او و خورشید با هم هماهنگ بودند.
خون سرخی از دستش به پایین میلغزید و جویباری از خونش بر روی سنگهای مرمرین قصر ساخته بود
لبخند زد؛ طولی نکشید که مرگ، تن سردش را به آغوش کشید و دنیا چشمانش را به روی پسرک ریز نقشش بست و ساعت هنوز صدا میداد.
تیک...تاک...تیک...تاک...
𝐆𝐨𝐨𝐝 𝐝𝐚𝐲!🌒
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. @random_writing
❤🔥30
+ میدونی به این موقع از روز چی میگن؟... گرگ و میش؛ یعنی وقتی که تو تصویر گرگ رو از میش تشخیص نمیدی... یعنی موقعی که میتونی شکار کنی هم گرگ رو و هم میش رو؛ فقط نباید به چشمهات اطمینان کنی. باید اونهارو ببندی و از هوشت استفاده کنی؛ حالا تو، توی بالاترین نقطهی زنجیره غذایی وایسادی...
○𝐓𝐰𝐢𝐥𝐢𝐠𝐡𝐭
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. random_writing
○𝐓𝐰𝐢𝐥𝐢𝐠𝐡𝐭
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. random_writing
❤🔥46
خلاصه:
یونجون یه امگای غالب و یه هکر کلاه سیاه که خودش رو جای کلاه سفیدا جا زده؛ به یک باره توی باند یه آلفا قدرتمند و خانوادهی مرموزش میاوفته. امگا سعی میکنه که خودش و دو برادر کوچیکش رو از وضعیت بد زندگیشون نجات بده؛ ولی بین اون همه طناب پوسیده، تصمیم گرفت با طناب سوبین توی چاه بره.
حالا طناب اون آلفای قوی، واقعا نجات دهندهی زندگیش میشد یا اون سایه، برای آخرینبار یونجون رو میبلعید؟
● 𝐓𝐰𝐢𝐥𝐢𝐠𝐡𝐭
یونجون یه امگای غالب و یه هکر کلاه سیاه که خودش رو جای کلاه سفیدا جا زده؛ به یک باره توی باند یه آلفا قدرتمند و خانوادهی مرموزش میاوفته. امگا سعی میکنه که خودش و دو برادر کوچیکش رو از وضعیت بد زندگیشون نجات بده؛ ولی بین اون همه طناب پوسیده، تصمیم گرفت با طناب سوبین توی چاه بره.
حالا طناب اون آلفای قوی، واقعا نجات دهندهی زندگیش میشد یا اون سایه، برای آخرینبار یونجون رو میبلعید؟
● 𝐓𝐰𝐢𝐥𝐢𝐠𝐡𝐭
❤🔥43
آسمان شب، با درخشش ستارگان، یک زمستان طولانی و تاریک را در آغوش گرفته بود. هیچ نوری جز نور ستارگان نمیتابید و هیچ صدایی جز زمزمه باد درختان نمیشنید. در این تاریکی بیپایان، هر ستاره مثل یک داستان درخشان بود که در آسمان معلق بود و قلبها را به خود جذب میکرد. اما در این تاریکی چشمانی پر از درد و غصه نیز وجود داشت، چشمانی که به دنبال نور و روشنایی بودند. این آسمان تاریک، همچون دلهای شکسته بود که در انتظار یک نجمه درخشان بودند تا زندگی را دوباره به زندگی بخشد.
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. 𝐫𝐚𝐧𝐝𝐨𝐦_𝐰𝐫𝐢𝐭𝐢𝐧𝐠
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. 𝐫𝐚𝐧𝐝𝐨𝐦_𝐰𝐫𝐢𝐭𝐢𝐧𝐠
🐳30❤🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM