کاش اندکی مثل تو بودم
با اینکه کوچکتر بودی اما هر زمان با تو حرف میزدم به این نتیجه میرسیدم که من فقط پا به بزرگ شدن گذاشتم ولی تو به پختگی رسیدی
افسوس !
اکنون تو را در آغوش ندارم و نفس هایت با نفس هایم برخوردی ندارند و من چه بد به اشتباهم باختم
داستان برای تو با اشتباه من تمام شد
اما
برای من انگار جور دیگری شروع شد
🍷
❤🔥28
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی میگم بومگیو یه خرس کوچولوئه که توی چشماش روح و زندگی داره و انگار خودتو توی چشماش میبینی منظورم اینه🐻
و وقتی میگم یونجون یه گربه کوچولوئه و نگاهش شیطنت داره منظورم اینه🐱
و وقتی میگم یونجون یه گربه کوچولوئه و نگاهش شیطنت داره منظورم اینه🐱
🐳40
بچه که هستیم از شب میترسیم؛ به خاطر تاریکی، به خاطر تنهایی…
بزرگ که میشیم ، باز هم از شب میترسیم؛ اما نه به خاطر تاریکی، یا تنهایی!
از خاطراتی میترسیم که تا چشمامون رو
میبندیم روی سرمون آوار میشن.
به گلومون میچسبن و راه نفسمون رو بند
میارن…
از فکر و خیال آدمهایی که روزهای زیادی دوستشون داشتیم و حالا هر شب یادشون جانمون رو میگیره.
از رفتنهای کشنده میترسیم…
از فراموش نکردنهای مرگ آور!!
ما اون موقع از همه چیز میترسیم و... حالا وقتشه که placebo داشته باشیم.
●𝑃𝑙𝑎𝑐𝑒𝑏𝑜
○𝑐𝑜𝑚𝑖𝑛𝑔 𝑠𝑜𝑜𝑛...
بزرگ که میشیم ، باز هم از شب میترسیم؛ اما نه به خاطر تاریکی، یا تنهایی!
از خاطراتی میترسیم که تا چشمامون رو
میبندیم روی سرمون آوار میشن.
به گلومون میچسبن و راه نفسمون رو بند
میارن…
از فکر و خیال آدمهایی که روزهای زیادی دوستشون داشتیم و حالا هر شب یادشون جانمون رو میگیره.
از رفتنهای کشنده میترسیم…
از فراموش نکردنهای مرگ آور!!
ما اون موقع از همه چیز میترسیم و... حالا وقتشه که placebo داشته باشیم.
●𝑃𝑙𝑎𝑐𝑒𝑏𝑜
○𝑐𝑜𝑚𝑖𝑛𝑔 𝑠𝑜𝑜𝑛...
🐳64❤🔥3
خلاصه:
توی سال 1943 کره، شبیه عروسی بود که بهجرم خونبس، به داماد ژاپنی فروخته شده بود. کشوری که توی خون استعمار میغلتید و از قلب جنگ جهانی دوم سر بیرون آورده بود.
ولی این عروس خون، در بطن خودش داستان پسری رو روایت میکرد که بیآزارترین و خاکستریترین موجودش بود. پسری که انتخاب شده بود تا زندگی خودش و اطرافیانش رو تغییر بده.
چوی سوبین، پسری 26 ساله که ناخودآگاه وارد بازی شده بود که با خون همراه بود و باید انتخاب میکرد مرگ و زندگی رو.
●𝑃𝑙𝑎𝑐𝑒𝑏𝑜
توی سال 1943 کره، شبیه عروسی بود که بهجرم خونبس، به داماد ژاپنی فروخته شده بود. کشوری که توی خون استعمار میغلتید و از قلب جنگ جهانی دوم سر بیرون آورده بود.
ولی این عروس خون، در بطن خودش داستان پسری رو روایت میکرد که بیآزارترین و خاکستریترین موجودش بود. پسری که انتخاب شده بود تا زندگی خودش و اطرافیانش رو تغییر بده.
چوی سوبین، پسری 26 ساله که ناخودآگاه وارد بازی شده بود که با خون همراه بود و باید انتخاب میکرد مرگ و زندگی رو.
●𝑃𝑙𝑎𝑐𝑒𝑏𝑜
❤🔥55