○𝐍𝐚𝐦𝐞: 𝐓𝐰𝐢𝐥𝐢𝐠𝐡𝐭⁴¹-𝐓𝐰𝐢𝐥𝐢𝐠𝐡𝐭⁴¹'⁵
●𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫: 𝐇𝐚𝐧𝐮𝐥
○𝐂𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞: 𝐒𝐨𝐨𝐣𝐮𝐧_ 𝐭𝐚𝐞𝐠𝐲𝐮
●𝐆𝐞𝐧𝐫𝐞: 𝐦𝐲𝐬𝐭𝐞𝐫𝐲-𝐝𝐫𝐚𝐦𝐚-𝐫𝐨𝐦𝐚𝐧𝐜𝐞
-𝐎𝐦𝐞𝐠𝐚𝐯𝐞𝐫𝐬𝐞
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. 𝐫𝐚𝐧𝐝𝐨𝐦_𝐰𝐫𝐢𝐭𝐢𝐧𝐠
●𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫: 𝐇𝐚𝐧𝐮𝐥
○𝐂𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞: 𝐒𝐨𝐨𝐣𝐮𝐧_ 𝐭𝐚𝐞𝐠𝐲𝐮
●𝐆𝐞𝐧𝐫𝐞: 𝐦𝐲𝐬𝐭𝐞𝐫𝐲-𝐝𝐫𝐚𝐦𝐚-𝐫𝐨𝐦𝐚𝐧𝐜𝐞
-𝐎𝐦𝐞𝐠𝐚𝐯𝐞𝐫𝐬𝐞
𓏲 ִֶָ 𖤐˚. 𝐫𝐚𝐧𝐝𝐨𝐦_𝐰𝐫𝐢𝐭𝐢𝐧𝐠
❤🔥83🗿1
خب خب...
نوبتی هم باشه نوبت حرف پایان داستانه💁🏻♀
بالاخره Twilight هم تموم شد🙆🏻♀
کلی باهاشون زندگی کردیم، کلی خندیدیم، کلی حرص خوردیم، کلی غر زدیم، کلی غصه خوردیم و برای هر لحظه از زندگی آدمهای توی داستان ما هم زندگی کردیم^^
من خیلی خوشحالم که تونستم داستانمو باهاتون به اشتراک بذارم؛ کلی باهاتون حرف بزنم، کلی با هم دوست بشیم و از هر لحظهاش لذت بردم:)
خیلی خیلی خوشحالترینم که تکتک بچههای چنلم همشون بچههای خوب و فوقالعادهای بودن هیچوقت با هم به مشکل نخوردیم توی تموم لحظات درکم کردین خیلی بدقولی کردم، خیلی وقتا باید آپ میشد و نشد و شما با صبوری و مهربونی همپای من و داستان اومدین🙈🩵
ممنون که همپام اومدین، ممنون که نظرهای قشنگتون رو بهم گفتین کنارم موندین تا داستانمون تموم بشه و قصهی آدمهای Twilight بالاخره به سرانجام برسه:)
ممنون ترینم ازتون خیلی زیاد^^🫂
به رسم همیشه که آخر کتابام میگم:
ماچ به کلههای قشنگتون🫂💋
نوبتی هم باشه نوبت حرف پایان داستانه💁🏻♀
بالاخره Twilight هم تموم شد🙆🏻♀
کلی باهاشون زندگی کردیم، کلی خندیدیم، کلی حرص خوردیم، کلی غر زدیم، کلی غصه خوردیم و برای هر لحظه از زندگی آدمهای توی داستان ما هم زندگی کردیم^^
من خیلی خوشحالم که تونستم داستانمو باهاتون به اشتراک بذارم؛ کلی باهاتون حرف بزنم، کلی با هم دوست بشیم و از هر لحظهاش لذت بردم:)
خیلی خیلی خوشحالترینم که تکتک بچههای چنلم همشون بچههای خوب و فوقالعادهای بودن هیچوقت با هم به مشکل نخوردیم توی تموم لحظات درکم کردین خیلی بدقولی کردم، خیلی وقتا باید آپ میشد و نشد و شما با صبوری و مهربونی همپای من و داستان اومدین🙈🩵
ممنون که همپام اومدین، ممنون که نظرهای قشنگتون رو بهم گفتین کنارم موندین تا داستانمون تموم بشه و قصهی آدمهای Twilight بالاخره به سرانجام برسه:)
ممنون ترینم ازتون خیلی زیاد^^🫂
به رسم همیشه که آخر کتابام میگم:
پایان سخن به که چه باشد
امید آنکه کند جلب رضایت
ماچ به کلههای قشنگتون🫂💋
❤🔥49🗿1
کاش اندکی مثل تو بودم
با اینکه کوچکتر بودی اما هر زمان با تو حرف میزدم به این نتیجه میرسیدم که من فقط پا به بزرگ شدن گذاشتم ولی تو به پختگی رسیدی
افسوس !
اکنون تو را در آغوش ندارم و نفس هایت با نفس هایم برخوردی ندارند و من چه بد به اشتباهم باختم
داستان برای تو با اشتباه من تمام شد
اما
برای من انگار جور دیگری شروع شد
🍷
❤🔥28
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی میگم بومگیو یه خرس کوچولوئه که توی چشماش روح و زندگی داره و انگار خودتو توی چشماش میبینی منظورم اینه🐻
و وقتی میگم یونجون یه گربه کوچولوئه و نگاهش شیطنت داره منظورم اینه🐱
و وقتی میگم یونجون یه گربه کوچولوئه و نگاهش شیطنت داره منظورم اینه🐱
🐳40
بچه که هستیم از شب میترسیم؛ به خاطر تاریکی، به خاطر تنهایی…
بزرگ که میشیم ، باز هم از شب میترسیم؛ اما نه به خاطر تاریکی، یا تنهایی!
از خاطراتی میترسیم که تا چشمامون رو
میبندیم روی سرمون آوار میشن.
به گلومون میچسبن و راه نفسمون رو بند
میارن…
از فکر و خیال آدمهایی که روزهای زیادی دوستشون داشتیم و حالا هر شب یادشون جانمون رو میگیره.
از رفتنهای کشنده میترسیم…
از فراموش نکردنهای مرگ آور!!
ما اون موقع از همه چیز میترسیم و... حالا وقتشه که placebo داشته باشیم.
●𝑃𝑙𝑎𝑐𝑒𝑏𝑜
○𝑐𝑜𝑚𝑖𝑛𝑔 𝑠𝑜𝑜𝑛...
بزرگ که میشیم ، باز هم از شب میترسیم؛ اما نه به خاطر تاریکی، یا تنهایی!
از خاطراتی میترسیم که تا چشمامون رو
میبندیم روی سرمون آوار میشن.
به گلومون میچسبن و راه نفسمون رو بند
میارن…
از فکر و خیال آدمهایی که روزهای زیادی دوستشون داشتیم و حالا هر شب یادشون جانمون رو میگیره.
از رفتنهای کشنده میترسیم…
از فراموش نکردنهای مرگ آور!!
ما اون موقع از همه چیز میترسیم و... حالا وقتشه که placebo داشته باشیم.
●𝑃𝑙𝑎𝑐𝑒𝑏𝑜
○𝑐𝑜𝑚𝑖𝑛𝑔 𝑠𝑜𝑜𝑛...
🐳64❤🔥3