در باب یک توهم؛ حقوق نجومی مدیران!
خیلی ها در دنیا تردید ندارند که هرچه می گذرد "فقرا فقیرتر و ثروتمندان ثروتمندتر می شوند"؛ در مملکتی آریایی اسلامی هم که ناله از زمین و زمان برای خودش نوعی سبک زندگی محسوب می شود، بدیهی است که این حرف خیلی خریدار داشته باشد. ادعایی که زیاد تکرار می شود اینست که وقتی در امریکا مدیرعامل تا بیش از 300 برابر یک کارگر متوسط دریافتی دارد، معلوم است که نابرابری در جهان رو به افزایش است.
از قرار این عدد بیش از 300 برابر (دقیقتر بگوییم 347 برابر) از گزارش های بزرگترین اتحادیه کارگری امریکا در آمده است. اما قضیه چیست؟ این محاسبات بر اساس دریافتی مدیران 500 ابرشرکت بزرگ امریکا و جهان (شرکت های "اس اند پی 500") است، یعنی کل این نتایج تنها بر اساس دریافتی 500 مدیر عامل است، در حالیکه فقط در امریکا بیش از 250 هزار مدیر عامل و شرکت مشغول به فعالیت اند!
اگر به جای این نمایش ها، قدری واقعی تر به قضیه نگاه کنیم و همه شرکت ها را در نظر بگیریم، معلوم می شود که تفاوت دریافتی یک مدیر عامل "متوسط" با یک کارگر "متوسط" بسیار کمتر از اینهاست، برای سال 2013 این عدد حدود 4 برابر است که فقط کمی! با آن سیصد برابر فاصله دارد.
اما در همان 500 شرکت هم ابهام کم نیست، گفته اند که اوایل دهه 1980 برای این شرکت ها نسبت حقوق مدیر عامل به کارگر حدود 42 بوده است و اکنون به بیش از سیصد رسیده است. این یعنی نابرابری به شدت افزایش یافته است! با این ادعا هم باید با احتیاط برخورد کرد؛ نخست آنکه ترکیب این 500 شرکت در "اس اند پی 500" با گذر زمان تغییر می کند؛ شرکت های سه دهه پیش همان هایی نیستند که امروز هم حضور دارند؛ چیزی در این شرکت ها طی این دوره تفاوتی اساسی کرده است: اندازه آنها.
در این فهرست شرکت های بزرگتر به تدریج جایگزین کوچکترها می شود؛ در پژوهشی نشان داده شد که این افزایش 6 برابری پرداختی به مدیران شرکت های بزرگ از 1980 تا 2003 را می توان با توجه به 6 برابر شدن ارزش شرکت ها توضیح داد: شرکت ها بسیار بزرگ شده اند، بردی جهانی پیدا کرده اند و طبیعی است که قابلیت های لازم برای اداره یک شرکت بزرگ جهانی بسیار متفاوت از قبل است، شرکتی 6 برابر بزرگتر شده است، عجیب است مدیر عامل ان 6 برابر بیشتر حقوق بگیرد؟
تمام حرف این است که بخشی از واقعیت را به جای همه آن نگیریم و زیاد بی روغن سرخ نکنیم؛ همین قضیه در ایران در مورد پرداختی به پزشکان و برخی حرفه های دیگر هم صادق است که درآمد بالای کسر کوچکی از آنها را نباید نماینده درآمد کل آنها گرفت، اما یک چیزی هم فراموش نکنیم، آنچه در بالا آمد برای شرکت انتفاعی و خصوصی صادق است، بسیاری از مدیران دولتی که از پول عمومی برای خودشان حقوق چند ده میلیونی می برند، بعید است کارشان نامی جز راهزنی داشته باشد، والله اعلم.
https://goo.gl/T4UsyE
کانال راهبرد
@RahbordChannel
خیلی ها در دنیا تردید ندارند که هرچه می گذرد "فقرا فقیرتر و ثروتمندان ثروتمندتر می شوند"؛ در مملکتی آریایی اسلامی هم که ناله از زمین و زمان برای خودش نوعی سبک زندگی محسوب می شود، بدیهی است که این حرف خیلی خریدار داشته باشد. ادعایی که زیاد تکرار می شود اینست که وقتی در امریکا مدیرعامل تا بیش از 300 برابر یک کارگر متوسط دریافتی دارد، معلوم است که نابرابری در جهان رو به افزایش است.
از قرار این عدد بیش از 300 برابر (دقیقتر بگوییم 347 برابر) از گزارش های بزرگترین اتحادیه کارگری امریکا در آمده است. اما قضیه چیست؟ این محاسبات بر اساس دریافتی مدیران 500 ابرشرکت بزرگ امریکا و جهان (شرکت های "اس اند پی 500") است، یعنی کل این نتایج تنها بر اساس دریافتی 500 مدیر عامل است، در حالیکه فقط در امریکا بیش از 250 هزار مدیر عامل و شرکت مشغول به فعالیت اند!
اگر به جای این نمایش ها، قدری واقعی تر به قضیه نگاه کنیم و همه شرکت ها را در نظر بگیریم، معلوم می شود که تفاوت دریافتی یک مدیر عامل "متوسط" با یک کارگر "متوسط" بسیار کمتر از اینهاست، برای سال 2013 این عدد حدود 4 برابر است که فقط کمی! با آن سیصد برابر فاصله دارد.
اما در همان 500 شرکت هم ابهام کم نیست، گفته اند که اوایل دهه 1980 برای این شرکت ها نسبت حقوق مدیر عامل به کارگر حدود 42 بوده است و اکنون به بیش از سیصد رسیده است. این یعنی نابرابری به شدت افزایش یافته است! با این ادعا هم باید با احتیاط برخورد کرد؛ نخست آنکه ترکیب این 500 شرکت در "اس اند پی 500" با گذر زمان تغییر می کند؛ شرکت های سه دهه پیش همان هایی نیستند که امروز هم حضور دارند؛ چیزی در این شرکت ها طی این دوره تفاوتی اساسی کرده است: اندازه آنها.
در این فهرست شرکت های بزرگتر به تدریج جایگزین کوچکترها می شود؛ در پژوهشی نشان داده شد که این افزایش 6 برابری پرداختی به مدیران شرکت های بزرگ از 1980 تا 2003 را می توان با توجه به 6 برابر شدن ارزش شرکت ها توضیح داد: شرکت ها بسیار بزرگ شده اند، بردی جهانی پیدا کرده اند و طبیعی است که قابلیت های لازم برای اداره یک شرکت بزرگ جهانی بسیار متفاوت از قبل است، شرکتی 6 برابر بزرگتر شده است، عجیب است مدیر عامل ان 6 برابر بیشتر حقوق بگیرد؟
تمام حرف این است که بخشی از واقعیت را به جای همه آن نگیریم و زیاد بی روغن سرخ نکنیم؛ همین قضیه در ایران در مورد پرداختی به پزشکان و برخی حرفه های دیگر هم صادق است که درآمد بالای کسر کوچکی از آنها را نباید نماینده درآمد کل آنها گرفت، اما یک چیزی هم فراموش نکنیم، آنچه در بالا آمد برای شرکت انتفاعی و خصوصی صادق است، بسیاری از مدیران دولتی که از پول عمومی برای خودشان حقوق چند ده میلیونی می برند، بعید است کارشان نامی جز راهزنی داشته باشد، والله اعلم.
https://goo.gl/T4UsyE
کانال راهبرد
@RahbordChannel
Khaleqi
در باب یک توهم؛ حقوق نجومی مدیران! | وبسایت شخصی امیرحسین خالقی
وب سایت شخصی امیر حسین خالقی ، خالقی ، راهبرد ، سیاست ، اقتصاد
پزشکی که کسب وکارش انقلاب بود!
می گویند محمد رضا شاه پهلوی نسبت به تصویرش در رسانه های غربی بسیار حساس بود و یکی از شکایت های همیشگی اش از فرنگی ها این بود که روزنامه ها شما هر چه بخواهند می نویسند و شما هم هیچ کاری نمی کنید. پاسخ آنها البته روشن بود که رسانه های ما آزاد اند و نمی توانیم به آنها چیزی تحمیل کنیم.
همان زمان ها ابوالحسن خان بنی صدر به این نتیجه رسید که بد نیست مبالغی خرج شود تا شاه و دودمان پهلوی در رسانه های غربی بد جلوه داده شود، صدها هزار دلار به حساب یک پزشک ایرانی مقیم هیوستون تگزاس واریز شد که کارش برنامه ریزی و به راه انداختن تظاهرات دانشجویی و ارتباط با رسانه های غربی بود، این پزشک کسی نبود جز ابراهیم یزدی.
او ارتباط خوبی با اهالی رسانه و سیاستمداران غربی برقرار کرده بود و تلاش می کرد با رساندن اخبار مربوط به وضعیت حقوق بشر و فساد در ایران، جامعه جهانی را نسبت به وضع ایران حساس کند. او به ویژه در سالهای اوج گیری اعتراض ها در دوره کارتر نقشی اساسی بازی کرد. ارتباطش با مسئول میز ایران در وزارت امور خارجه باعث شد امریکایی ها برای مصالحه با مخالفان و جلوگیری از برخورد تند با آنها روی شاه فشار بیاورند.
سرگذشت این پزشک جالب بود؛ سوسیالیسم آن هم از نوع خاورمیانه ای اش چیزی کم از طاعون نداشت، او هم به قول خودش مسلمان سوسیالیست بود و هنوز هم عکسش با فیدل کاسترو را در اینترنت می شود پیدا کرد، می گفت همان سال های دهه 1340 دیدیم انقلاب کوبا و الجزایر پیروز شده بود، شور انقلابی بر ما غلبه کرد و بلند شدیم رفتیم به الجزایر و چین تا برای مبارزه آموزش های چریکی ببینیم. حتی گفته بود که اول بار اصول و فن مبارزه و سازمان دهی مخفی را او یاد سازمان مجاهدین خلق داده است.
در این سالها رفقایش بنی صدر و قطب زاده و بازرگان و علی شریعتی بودند، آنها در سال های مبارزه ارتباط گسترده ای با عرفات و قذافی و جمال عبدالناصر و صدام تکریتی برقرار کرده بودند، رهبران ناسیونالیست های عرب مخالف شاه بودند و دریغی از حمایت از مخالفان او نداشتند. به وساطت علی شریعتی، یزدی و تعدادی دیگر از الجزایر به مصر رفتند و در قاهره تشکیلات راه انداختند و به مخالفان اصول نبرد چریکی را آموزش می دادند، در عددی حیرت آور که به اشتباه چاپی می ماند ادعا کرده بود که 3635 نفر در این دوره آموزش دیدند و مسلح به ایران برگشتند! بعید بود این لشگر چریک مسلح از دید ساواک دور بماند.
باری، او و رفقایش در لبنان، فلسطین، عراق، مصر فعالیت کردند و برخی کمک ها از جاهایی نظیر سازمان اطلاعات لیبی و مصر می رسید، اما گذشته از چریک بازی، در امریکا و بعدها فرانسه هم با قطب زاده و بنی صدر مثلثی را تشکیل داده بود و بازوی اصلی آیت الله خمینی در مبارزه علیه شاه به شمار می آمدند.
بعدها هم که انقلاب پیروز شد و پستی در دولت موقت پیدا کرد، در مورد نقش او در اعدام مقامات رژیم سابق حرف های ضد ونقیض کم نیست. مذاکره اش با سایرس ونس، وزیر امور خارجه امریکا، خبرساز شد، جالب بود در همانجا هم حرف های شاه را برای او تکرار می کرد که چرا اینقدر در مورد وضعیت ایران سیاه نمایی می کنید و مگر نمی فهمید وضع در ایران عوض شده است!
به تدریج از سیاست ایران کنار گذاشته شد و شاید باورش این بود که مصداق بارز این جمله است که انقلاب فرزندانش را می خورد. زندگی اش پایین و بالا زیاد داشت، بعید بود خیلی از دنیا و واقعیت های آن سر در بیاورد، از جنس سوسیالیست های رمانتیک خاورمیانه ای بود که بیشتر عاشق مبارزه اند. سرنوشت او، بنی صدر، قطب زاده و بازرگان غریب و عبرت آموز بود؛ فاعتبروا یا اولی الابصار.
https://goo.gl/ExEnph
کانال راهبرد
@RahbordChannel
می گویند محمد رضا شاه پهلوی نسبت به تصویرش در رسانه های غربی بسیار حساس بود و یکی از شکایت های همیشگی اش از فرنگی ها این بود که روزنامه ها شما هر چه بخواهند می نویسند و شما هم هیچ کاری نمی کنید. پاسخ آنها البته روشن بود که رسانه های ما آزاد اند و نمی توانیم به آنها چیزی تحمیل کنیم.
همان زمان ها ابوالحسن خان بنی صدر به این نتیجه رسید که بد نیست مبالغی خرج شود تا شاه و دودمان پهلوی در رسانه های غربی بد جلوه داده شود، صدها هزار دلار به حساب یک پزشک ایرانی مقیم هیوستون تگزاس واریز شد که کارش برنامه ریزی و به راه انداختن تظاهرات دانشجویی و ارتباط با رسانه های غربی بود، این پزشک کسی نبود جز ابراهیم یزدی.
او ارتباط خوبی با اهالی رسانه و سیاستمداران غربی برقرار کرده بود و تلاش می کرد با رساندن اخبار مربوط به وضعیت حقوق بشر و فساد در ایران، جامعه جهانی را نسبت به وضع ایران حساس کند. او به ویژه در سالهای اوج گیری اعتراض ها در دوره کارتر نقشی اساسی بازی کرد. ارتباطش با مسئول میز ایران در وزارت امور خارجه باعث شد امریکایی ها برای مصالحه با مخالفان و جلوگیری از برخورد تند با آنها روی شاه فشار بیاورند.
سرگذشت این پزشک جالب بود؛ سوسیالیسم آن هم از نوع خاورمیانه ای اش چیزی کم از طاعون نداشت، او هم به قول خودش مسلمان سوسیالیست بود و هنوز هم عکسش با فیدل کاسترو را در اینترنت می شود پیدا کرد، می گفت همان سال های دهه 1340 دیدیم انقلاب کوبا و الجزایر پیروز شده بود، شور انقلابی بر ما غلبه کرد و بلند شدیم رفتیم به الجزایر و چین تا برای مبارزه آموزش های چریکی ببینیم. حتی گفته بود که اول بار اصول و فن مبارزه و سازمان دهی مخفی را او یاد سازمان مجاهدین خلق داده است.
در این سالها رفقایش بنی صدر و قطب زاده و بازرگان و علی شریعتی بودند، آنها در سال های مبارزه ارتباط گسترده ای با عرفات و قذافی و جمال عبدالناصر و صدام تکریتی برقرار کرده بودند، رهبران ناسیونالیست های عرب مخالف شاه بودند و دریغی از حمایت از مخالفان او نداشتند. به وساطت علی شریعتی، یزدی و تعدادی دیگر از الجزایر به مصر رفتند و در قاهره تشکیلات راه انداختند و به مخالفان اصول نبرد چریکی را آموزش می دادند، در عددی حیرت آور که به اشتباه چاپی می ماند ادعا کرده بود که 3635 نفر در این دوره آموزش دیدند و مسلح به ایران برگشتند! بعید بود این لشگر چریک مسلح از دید ساواک دور بماند.
باری، او و رفقایش در لبنان، فلسطین، عراق، مصر فعالیت کردند و برخی کمک ها از جاهایی نظیر سازمان اطلاعات لیبی و مصر می رسید، اما گذشته از چریک بازی، در امریکا و بعدها فرانسه هم با قطب زاده و بنی صدر مثلثی را تشکیل داده بود و بازوی اصلی آیت الله خمینی در مبارزه علیه شاه به شمار می آمدند.
بعدها هم که انقلاب پیروز شد و پستی در دولت موقت پیدا کرد، در مورد نقش او در اعدام مقامات رژیم سابق حرف های ضد ونقیض کم نیست. مذاکره اش با سایرس ونس، وزیر امور خارجه امریکا، خبرساز شد، جالب بود در همانجا هم حرف های شاه را برای او تکرار می کرد که چرا اینقدر در مورد وضعیت ایران سیاه نمایی می کنید و مگر نمی فهمید وضع در ایران عوض شده است!
به تدریج از سیاست ایران کنار گذاشته شد و شاید باورش این بود که مصداق بارز این جمله است که انقلاب فرزندانش را می خورد. زندگی اش پایین و بالا زیاد داشت، بعید بود خیلی از دنیا و واقعیت های آن سر در بیاورد، از جنس سوسیالیست های رمانتیک خاورمیانه ای بود که بیشتر عاشق مبارزه اند. سرنوشت او، بنی صدر، قطب زاده و بازرگان غریب و عبرت آموز بود؛ فاعتبروا یا اولی الابصار.
https://goo.gl/ExEnph
کانال راهبرد
@RahbordChannel
Khaleqi
پزشکی که کسب وکارش انقلاب بود! | وبسایت شخصی امیرحسین خالقی
وب سایت شخصی امیر حسین خالقی ، خالقی ، راهبرد ، سیاست ، اقتصاد
آب در آسیاب سیاست
فون میزس بزرگ، اقتصاددان نامدار مکتب اتریش، معتقد بود فقط کسانی که در دم و دستگاه دولت مشغولند فکر میکنند «پست و جایگاه جدید درست کردن»، «تصویب قانون و مقررات تازه» و «زیاد کردن تعداد کارکنان دولت» کار مثبت و مفیدی است. مرد فرزانه منظورش این بود که این به اصطلاح «تحولها» و «اصلاحات ساختاری» بعید است در عمل کمکی به بهبود اوضاع کند.
دولت هرچقدر کمتر در اقتصاد مداخله کند، حضورش کمتر باشد و شرایط را برای نقشآفرینی کنشگران واقعی اقتصاد فراهم کند، به صواب نزدیکتر است. افزودن بر شاخ و برگ دولت و «تخصصی کردن مداخله» مصداق همان گفته معروف میلتون فریدمن است که راه حلهای دولتی اغلب از خود مسالهای که قرار است حل کنند بدترند.
در این یادداشت دنیای اقتصاد استدلال کرده ام یکی از این راه حل های اخیر یعنی اضافه کردن یک وزارت خانه بازرگانی جدید به مجموعه موجود جز بزرگ کردن دم و دستگاه دولت و بیشتر کردن عمق تخریب اقتصاد حاصلی ندارد؛ لازم نیست دولتها دست اهالی کسب و کار را بگیرند، همین که پای آنها را رها کنند هم کافی است. والله اعلم
https://goo.gl/PPt4yd
کانال راهبرد
@RahbordChannel
فون میزس بزرگ، اقتصاددان نامدار مکتب اتریش، معتقد بود فقط کسانی که در دم و دستگاه دولت مشغولند فکر میکنند «پست و جایگاه جدید درست کردن»، «تصویب قانون و مقررات تازه» و «زیاد کردن تعداد کارکنان دولت» کار مثبت و مفیدی است. مرد فرزانه منظورش این بود که این به اصطلاح «تحولها» و «اصلاحات ساختاری» بعید است در عمل کمکی به بهبود اوضاع کند.
دولت هرچقدر کمتر در اقتصاد مداخله کند، حضورش کمتر باشد و شرایط را برای نقشآفرینی کنشگران واقعی اقتصاد فراهم کند، به صواب نزدیکتر است. افزودن بر شاخ و برگ دولت و «تخصصی کردن مداخله» مصداق همان گفته معروف میلتون فریدمن است که راه حلهای دولتی اغلب از خود مسالهای که قرار است حل کنند بدترند.
در این یادداشت دنیای اقتصاد استدلال کرده ام یکی از این راه حل های اخیر یعنی اضافه کردن یک وزارت خانه بازرگانی جدید به مجموعه موجود جز بزرگ کردن دم و دستگاه دولت و بیشتر کردن عمق تخریب اقتصاد حاصلی ندارد؛ لازم نیست دولتها دست اهالی کسب و کار را بگیرند، همین که پای آنها را رها کنند هم کافی است. والله اعلم
https://goo.gl/PPt4yd
کانال راهبرد
@RahbordChannel
روزنامه دنیای اقتصاد
آب در آسیاب سیاست
امیرحسین خالقی
دکترای سیاستگذاری دانشگاه تهران
فون میزس بزرگ، اقتصاددان نامدار مکتب اتریش، معتقد بود فقط کسانی که در دم و دستگاه دولت مشغولند فکر میکنند «پست و جایگاه جدید درست کردن»، «تصویب قانون و مقررات تازه» و «زیاد کردن تعداد کارکنان دولت»…
دکترای سیاستگذاری دانشگاه تهران
فون میزس بزرگ، اقتصاددان نامدار مکتب اتریش، معتقد بود فقط کسانی که در دم و دستگاه دولت مشغولند فکر میکنند «پست و جایگاه جدید درست کردن»، «تصویب قانون و مقررات تازه» و «زیاد کردن تعداد کارکنان دولت»…
چه باید کرد؟
کشورهای که فضای رقابت برای اقتصاد را مهیا کرده اند، از نظر اجتماعی هم پیشرو ترند.
کانال راهبرد
@RahbordChannel
کشورهای که فضای رقابت برای اقتصاد را مهیا کرده اند، از نظر اجتماعی هم پیشرو ترند.
کانال راهبرد
@RahbordChannel
آزادسازی یا چپاول؛ دو تجربه متفاوت
رندان معتقدند در روسیه بعد از فروپاشی شوروی، به بهانه خصوصی سازی بنگاه های دولتی و حرکت به سوی بازار آزاد در عمل همه ثروت کشور به حراج گذاشته شد، در همان سال های بحرانی دهه 1990 یک "بخش خصوصی" بسیار بی رحم (موسوم به الیگارش ها) ظهور کرد که از هیچ فرصتی برای سودجویی و چپاول منابع روسیه نمی گذشتند.
اهل زد و بند بودند و با ارتباط با سیاستمداران و اهالی قدرت توانستند سهام بسیاری از شرکت های سودآور حوزه انرژی و معادن را از آن خود کنند، روسیه بعد از امپراتوری سرخ بحران زده تر از این بود که بشود از شفافیت و قانون مداری و مانند آن سخن گفت. در عرض چند سال کار به آنجا رسید که حتی به دولت ورشکسته یلتسین وام می دادند و به عنوان ضمانت سهام مالکیت شرکت های دولتی را دریافت می کردند! (طرح وام در برابر سهام) حتی بسیاری از رسانه ها را هم در اختیار گرفته بودند و توپ تکانشان نمی داد.
تفنگچی و بزن بهادر هم استخدام کرده بودند و به نوعی قشون خصوصی در اختیار داشتند، چیزی که بیشتر شبیه رقابت باندهای مافیا در فیلم پدرخوانده بود. با توجه به ثروت و نفوذ بالا در انتخاب مقامات سیاسی هم دخالت می کردند و البته در میان مردم هم به شدت نامحبوب بودند. خصوصی سازی که در آغاز برای رقابتی تر کردن اقتصاد دنبال شده بود، شرایطی پدید آورد که در عمل حاصلی جز محدود کردن رقابت نداشت.
پوتین هم به پیشنهاد یکی از همین الیگارش های قدرتمند، بوریس برزفسکی، برای جانشینی یلتسین پیشنهاد شد، ولی به تدریج با مانورهای سیاسی هوشمندانه یک به یک آنها را از صحنه سیاست و اقتصاد روسیه کنار زد، اموالشان گرفته شد، به زندان افتادند یا از کشور فراری شدند، جانشین آنها البته نظامی ها و امنیتی چی های نزدیک به پوتین بودند و بعدها هرچند به برکت پول گاز و منابع طبیعی اوضاع از دهه 1990 بسیار بهتر شد، ولی بعید است بتوان ادعا کرد روسیه هم به آن قضیه "نفرین منابع طبیعی" دچار نشده باشد.
از آن سو در لهستان که از کشورهای بلوک شرق بود، سیاست متفاوت دنبال شد. به جای خصوصی کردن گسترده تمام شرکت های دولتی نظیر آنچه در روسیه انجام شد، آنها بر روی بستر سازی برای ورود شرکت های جدید تمرکز کردند و اجازه دادند تا بازیگران جدید بتوانند فعالیت داشته باشند. پس از آن بود که خصوصی سازی تدریجی و واگذاری سهام شرکت های دولتی را آغاز کردند، بدین ترتیب تازه واردان به جای مقاومت در برابر اصلاحات به نوعی حامی آن نیز به شمار می آمدند و از آن سو از ایجاد گروه های ذینفع و قدرت گیری محافل خاص سد راه تغییر جلوگیری شد.
جان کلام این است که بدون نهادهای قدرتمند مانند مالکیت خصوصی و بسترهای حقوقی و قانونی (حکومت قانون) نمی توان از اقتصاد بازار آزاد سخن گفت، وقتی که از آزاد سازی و مقررات زدایی صحبت می کنیم، این بسترهای قانونی و نهادی را در نظر داریم، هواداران اقتصاد بازار هم می دانند که دنیا با قصه های جن و پری تفاوت دارد، والله اعلم.
https://goo.gl/MvCafG
کانال راهبرد
@RahbordChannel
رندان معتقدند در روسیه بعد از فروپاشی شوروی، به بهانه خصوصی سازی بنگاه های دولتی و حرکت به سوی بازار آزاد در عمل همه ثروت کشور به حراج گذاشته شد، در همان سال های بحرانی دهه 1990 یک "بخش خصوصی" بسیار بی رحم (موسوم به الیگارش ها) ظهور کرد که از هیچ فرصتی برای سودجویی و چپاول منابع روسیه نمی گذشتند.
اهل زد و بند بودند و با ارتباط با سیاستمداران و اهالی قدرت توانستند سهام بسیاری از شرکت های سودآور حوزه انرژی و معادن را از آن خود کنند، روسیه بعد از امپراتوری سرخ بحران زده تر از این بود که بشود از شفافیت و قانون مداری و مانند آن سخن گفت. در عرض چند سال کار به آنجا رسید که حتی به دولت ورشکسته یلتسین وام می دادند و به عنوان ضمانت سهام مالکیت شرکت های دولتی را دریافت می کردند! (طرح وام در برابر سهام) حتی بسیاری از رسانه ها را هم در اختیار گرفته بودند و توپ تکانشان نمی داد.
تفنگچی و بزن بهادر هم استخدام کرده بودند و به نوعی قشون خصوصی در اختیار داشتند، چیزی که بیشتر شبیه رقابت باندهای مافیا در فیلم پدرخوانده بود. با توجه به ثروت و نفوذ بالا در انتخاب مقامات سیاسی هم دخالت می کردند و البته در میان مردم هم به شدت نامحبوب بودند. خصوصی سازی که در آغاز برای رقابتی تر کردن اقتصاد دنبال شده بود، شرایطی پدید آورد که در عمل حاصلی جز محدود کردن رقابت نداشت.
پوتین هم به پیشنهاد یکی از همین الیگارش های قدرتمند، بوریس برزفسکی، برای جانشینی یلتسین پیشنهاد شد، ولی به تدریج با مانورهای سیاسی هوشمندانه یک به یک آنها را از صحنه سیاست و اقتصاد روسیه کنار زد، اموالشان گرفته شد، به زندان افتادند یا از کشور فراری شدند، جانشین آنها البته نظامی ها و امنیتی چی های نزدیک به پوتین بودند و بعدها هرچند به برکت پول گاز و منابع طبیعی اوضاع از دهه 1990 بسیار بهتر شد، ولی بعید است بتوان ادعا کرد روسیه هم به آن قضیه "نفرین منابع طبیعی" دچار نشده باشد.
از آن سو در لهستان که از کشورهای بلوک شرق بود، سیاست متفاوت دنبال شد. به جای خصوصی کردن گسترده تمام شرکت های دولتی نظیر آنچه در روسیه انجام شد، آنها بر روی بستر سازی برای ورود شرکت های جدید تمرکز کردند و اجازه دادند تا بازیگران جدید بتوانند فعالیت داشته باشند. پس از آن بود که خصوصی سازی تدریجی و واگذاری سهام شرکت های دولتی را آغاز کردند، بدین ترتیب تازه واردان به جای مقاومت در برابر اصلاحات به نوعی حامی آن نیز به شمار می آمدند و از آن سو از ایجاد گروه های ذینفع و قدرت گیری محافل خاص سد راه تغییر جلوگیری شد.
جان کلام این است که بدون نهادهای قدرتمند مانند مالکیت خصوصی و بسترهای حقوقی و قانونی (حکومت قانون) نمی توان از اقتصاد بازار آزاد سخن گفت، وقتی که از آزاد سازی و مقررات زدایی صحبت می کنیم، این بسترهای قانونی و نهادی را در نظر داریم، هواداران اقتصاد بازار هم می دانند که دنیا با قصه های جن و پری تفاوت دارد، والله اعلم.
https://goo.gl/MvCafG
کانال راهبرد
@RahbordChannel
Khaleqi
آزادسازی یا چپاول؛ دو تجربه متفاوت | وبسایت شخصی امیرحسین خالقی
وب سایت شخصی امیر حسین خالقی ، خالقی ، راهبرد ، سیاست ، اقتصاد
اقتصاد سیاسی خصوصی سازی
معمار اصلی اصلاحات روسیه، یگور گایدار، زمانی گفته بود بازار به خودی خود مشخص نمیکند که چه کسانی قرار است از خروجی اقتصاد نفع ببرند؛ بازار را میتوان در ساختارهای اجتماعی متفاوتی به کار گرفت و همه چیز بستگی به توزیع قدرت سیاسی و مالکیت دارد.
آنچه میتوان از مرور تجربه روسیه هم آموخت جز این نیست که تا وقتی که نتوان قدرت سیاسی را از مالکیت جدا کرد، نمیتوان امیدوار بود که حتی بازار به مفهوم درست آن به وجود بیاید و تولید ثروت به پیشرفت جامعه بینجامد. در واقع حکومت قانون و مالکیت خصوصی و دولت محدود بخشی جداییناپذیر از اقتصاد بازار آزاد است. در روسیه با سابقه بیش از 70 سال حکومت حزب سرخ چنین شرایطی وجود نداشت.
الگوی سه بخشی (دولت، بخش خصوصی و جامعه مدنی) بانک جهانی به ما میآموزد که در نبود جامعه مدنی قدرتمند، غریب نیست که تجربه روسیه دوباره تکرار شود؛ تا زمانی که نهادها و تشکلهای مردمی و رسانههای فراگیر در این فرآیند مشارکت نداشته باشند و نور به راهروهای تاریک سیاست نتابانند، تکثیر نورچشمیها، فساد گسترده و خصولتی شدن ناگزیر خواهد بود.
امید بستن به خیرخواهی این یا آن سیاستمدار هم خطاست، مدتهاست آموختهایم که فساد پدیدهای ساختاری است و نمیتوان آن را به سوء نیت این یا آن گروه سیاسی تقلیل داد، وقتی منطق سیاسی حاکم شود، بدیهی است که بهایش کارآیی کمتر اقتصاد خواهد بود. اما راه چاره چیست؟ بانک جهانی برای حرکت در جهت استقرار "حکومت قانون" سه محور اصلی را پیشنهاد داده است که به کار مملکت آریایی اسلامی ما هم می آید: "ایجاد اراده سیاسی برای بهبود میان گروههای ذینفع قدرتمند"، "مشارکت دادن و درگیر کردن گروههای مختلف شهروندان" و "ارتباط گسترده و تعامل با دیگر کشورهای جهان".
برای آنکه تصویری از وضعیت «حکومت قانون» در ایران در مقایسه با دیگر کشورها داشته باشیم، بد نیست به یک شاخص معتبر جهانی به همین نام اشاره کنیم که به نظر میرسد برای ارزیابی قابلیت توسعه کشورها شاخصی بهتر از آن نداریم؛ شاخص حکومت قانون نشان میدهد که ایران در میان 113 کشور جهان در رتبه هشتاد و ششم قرار دارد، این بدان معناست که راه درازی در پیش داریم؛ راستی تا 1404 زمان زیادی باقی نمانده است!
لینک یادداشت دنیای اقتصاد:
https://goo.gl/uSogxK
کانال راهبرد
@RahbordChannel
معمار اصلی اصلاحات روسیه، یگور گایدار، زمانی گفته بود بازار به خودی خود مشخص نمیکند که چه کسانی قرار است از خروجی اقتصاد نفع ببرند؛ بازار را میتوان در ساختارهای اجتماعی متفاوتی به کار گرفت و همه چیز بستگی به توزیع قدرت سیاسی و مالکیت دارد.
آنچه میتوان از مرور تجربه روسیه هم آموخت جز این نیست که تا وقتی که نتوان قدرت سیاسی را از مالکیت جدا کرد، نمیتوان امیدوار بود که حتی بازار به مفهوم درست آن به وجود بیاید و تولید ثروت به پیشرفت جامعه بینجامد. در واقع حکومت قانون و مالکیت خصوصی و دولت محدود بخشی جداییناپذیر از اقتصاد بازار آزاد است. در روسیه با سابقه بیش از 70 سال حکومت حزب سرخ چنین شرایطی وجود نداشت.
الگوی سه بخشی (دولت، بخش خصوصی و جامعه مدنی) بانک جهانی به ما میآموزد که در نبود جامعه مدنی قدرتمند، غریب نیست که تجربه روسیه دوباره تکرار شود؛ تا زمانی که نهادها و تشکلهای مردمی و رسانههای فراگیر در این فرآیند مشارکت نداشته باشند و نور به راهروهای تاریک سیاست نتابانند، تکثیر نورچشمیها، فساد گسترده و خصولتی شدن ناگزیر خواهد بود.
امید بستن به خیرخواهی این یا آن سیاستمدار هم خطاست، مدتهاست آموختهایم که فساد پدیدهای ساختاری است و نمیتوان آن را به سوء نیت این یا آن گروه سیاسی تقلیل داد، وقتی منطق سیاسی حاکم شود، بدیهی است که بهایش کارآیی کمتر اقتصاد خواهد بود. اما راه چاره چیست؟ بانک جهانی برای حرکت در جهت استقرار "حکومت قانون" سه محور اصلی را پیشنهاد داده است که به کار مملکت آریایی اسلامی ما هم می آید: "ایجاد اراده سیاسی برای بهبود میان گروههای ذینفع قدرتمند"، "مشارکت دادن و درگیر کردن گروههای مختلف شهروندان" و "ارتباط گسترده و تعامل با دیگر کشورهای جهان".
برای آنکه تصویری از وضعیت «حکومت قانون» در ایران در مقایسه با دیگر کشورها داشته باشیم، بد نیست به یک شاخص معتبر جهانی به همین نام اشاره کنیم که به نظر میرسد برای ارزیابی قابلیت توسعه کشورها شاخصی بهتر از آن نداریم؛ شاخص حکومت قانون نشان میدهد که ایران در میان 113 کشور جهان در رتبه هشتاد و ششم قرار دارد، این بدان معناست که راه درازی در پیش داریم؛ راستی تا 1404 زمان زیادی باقی نمانده است!
لینک یادداشت دنیای اقتصاد:
https://goo.gl/uSogxK
کانال راهبرد
@RahbordChannel
یک پرش بلند به جلو!
چینی ها در سال های پایانی دهه 1950 در کشاکش رقابت با برادر بزرگ (شوروی) تصمیم گرفتند هرچه سریعتر کشور را صنعتی کنند، مائو که از خورشچف دلی خوش نداشت و آنچه در شوروی رخ می داد را مبتنی بر سوسیالیسم اصیل نمی دانست تصمیم گرفت در مدتی کوتاه کارستان کند و به امریکا و بریتانیا نشان دهد بدون بازار آزاد هم می شود "به سبک چینی" صنعتی شد. برنامه "پرش بلند به جلو" با تاکید بر کشاورزی و فولادسازی آغاز شد.
واحد های جمعی متشکل از چند هزار خانوار روستایی به نام کمون شکل گرفت، در این کمون ها همه چیز اشتراکی بود، دارایی شخصی افراد معنایی نداشت و همه چیز افراد اعم از دام و احشام و خوراکی و اسباب خانه به کمون اهدا می شد. هر روز صبح رهبران کمون تقسیم کار می کردند و کار سخت تا پایان روز و گاه شب ها ادامه داشت. هدف این بود تولید فولاد چین در کمتر از 5 سال از بریتانیا هم بیشتر شود، چیزی نزدیک به 12 میلیون تن فولاد در سال!
کسی هم حق پخت و پز برای خودش نداشت، همه چیز در آشپرخانه کمون آماده می شد و همه با هم یک غذا می خوردند که البته رایگان بود. توصیف ناظران از آن صحنه های غذا خوردن غریب است "هرکس چنان می خورد که انگار فردایی وجود ندارد!".
برای صنعتی سازی به جای متمرکز کردن افراد در کارخانه های بزرگ فرمان داده شد در همین کمون ها فولاد تولید شود، به همین منظور فولادسازها به کمون ها منتقل شدند و کوره های ذوب به راه افتاد. برای سوخت کوره ها از زغال سنگ تا درب خانه و چوب تابوت هرچه در دسترس بود استفاده می شد و اگر سنگ آهن در دسترس نبود انواع وسیله های فولاد از قاشق و چنگال و قابلمه تا دوچرخه و هر چیز دیگر را در کوره ها می ریختند.
اعضای بسیاری از کمون ها چیزی از فولادسازی نمی دانستند و با آن فناوری ابتدایی و مهارت کم نتیجه درخشان نبود، اغلب فولاد نامرغوب و کربن داری حاصل می شد که به هر کاری می آمد جز استفاده صنعتی. با به کارگیری دهقانان در فولادسازی، نیرو شاغل در بخش کشاورزی هم کاهش یافت و کمبود مواد غذایی و قحطی رخ داد.
دهقانان حتی داس و خیش و اسباب زراعت خود را هم برای تولید فولاد ذوب کرده بودند، گرسنگی افراد را وادار کرد حتی به جنگل ها برای غذا حمله ببرند و بیشتر پرندگان چین در این دوره خورده شدند. در تمام ان دوره پرمصیبت چین همچنان صادرکننده غلات بود، ولی مردم در روستاها چیزی برای خوردن نداشتند!
اگر این را با حوادث طبیعی و البته دیگر شاهکارهای! مائو نظیر طرح ریشه کن کردن گنجشک ها و حشرات کنار هم بگذاریم، غریب نبود که چند میلیون نفر (تا 45 میلیون هم گفته اند) در دوران این ماجراجویی ها از بین رفتند و در همین زمان کشتار و تصفیه عناصر ضدخلقی! هم با شدت در جریان بود.
این آشوب از 1958 تا 1962 در جریان بود و یکی از نمونه های مشهور مهندسی اجتماعی به حساب می آید، شکست این برنامه و طرح انقلاب فرهنگی که بعدها اجرا شد یکی از دلایل اصلی اصلاحات بنیادین چین در دوران پس از مائو به شمار می آید، حاصل البته قابل پیش بینی بود؛ هر طرح تحولی که فردیت انسان ها و آزادی و مالکیت آنها را ندیده بگیرد، حتی با توفیق اولیه هم امکان ندارد، تاکید می کنم امکان ندارد، بتواند ماندگار شود، والله اعلم.
https://goo.gl/ur2qCV
کانال راهبرد
@RahbordChannel
چینی ها در سال های پایانی دهه 1950 در کشاکش رقابت با برادر بزرگ (شوروی) تصمیم گرفتند هرچه سریعتر کشور را صنعتی کنند، مائو که از خورشچف دلی خوش نداشت و آنچه در شوروی رخ می داد را مبتنی بر سوسیالیسم اصیل نمی دانست تصمیم گرفت در مدتی کوتاه کارستان کند و به امریکا و بریتانیا نشان دهد بدون بازار آزاد هم می شود "به سبک چینی" صنعتی شد. برنامه "پرش بلند به جلو" با تاکید بر کشاورزی و فولادسازی آغاز شد.
واحد های جمعی متشکل از چند هزار خانوار روستایی به نام کمون شکل گرفت، در این کمون ها همه چیز اشتراکی بود، دارایی شخصی افراد معنایی نداشت و همه چیز افراد اعم از دام و احشام و خوراکی و اسباب خانه به کمون اهدا می شد. هر روز صبح رهبران کمون تقسیم کار می کردند و کار سخت تا پایان روز و گاه شب ها ادامه داشت. هدف این بود تولید فولاد چین در کمتر از 5 سال از بریتانیا هم بیشتر شود، چیزی نزدیک به 12 میلیون تن فولاد در سال!
کسی هم حق پخت و پز برای خودش نداشت، همه چیز در آشپرخانه کمون آماده می شد و همه با هم یک غذا می خوردند که البته رایگان بود. توصیف ناظران از آن صحنه های غذا خوردن غریب است "هرکس چنان می خورد که انگار فردایی وجود ندارد!".
برای صنعتی سازی به جای متمرکز کردن افراد در کارخانه های بزرگ فرمان داده شد در همین کمون ها فولاد تولید شود، به همین منظور فولادسازها به کمون ها منتقل شدند و کوره های ذوب به راه افتاد. برای سوخت کوره ها از زغال سنگ تا درب خانه و چوب تابوت هرچه در دسترس بود استفاده می شد و اگر سنگ آهن در دسترس نبود انواع وسیله های فولاد از قاشق و چنگال و قابلمه تا دوچرخه و هر چیز دیگر را در کوره ها می ریختند.
اعضای بسیاری از کمون ها چیزی از فولادسازی نمی دانستند و با آن فناوری ابتدایی و مهارت کم نتیجه درخشان نبود، اغلب فولاد نامرغوب و کربن داری حاصل می شد که به هر کاری می آمد جز استفاده صنعتی. با به کارگیری دهقانان در فولادسازی، نیرو شاغل در بخش کشاورزی هم کاهش یافت و کمبود مواد غذایی و قحطی رخ داد.
دهقانان حتی داس و خیش و اسباب زراعت خود را هم برای تولید فولاد ذوب کرده بودند، گرسنگی افراد را وادار کرد حتی به جنگل ها برای غذا حمله ببرند و بیشتر پرندگان چین در این دوره خورده شدند. در تمام ان دوره پرمصیبت چین همچنان صادرکننده غلات بود، ولی مردم در روستاها چیزی برای خوردن نداشتند!
اگر این را با حوادث طبیعی و البته دیگر شاهکارهای! مائو نظیر طرح ریشه کن کردن گنجشک ها و حشرات کنار هم بگذاریم، غریب نبود که چند میلیون نفر (تا 45 میلیون هم گفته اند) در دوران این ماجراجویی ها از بین رفتند و در همین زمان کشتار و تصفیه عناصر ضدخلقی! هم با شدت در جریان بود.
این آشوب از 1958 تا 1962 در جریان بود و یکی از نمونه های مشهور مهندسی اجتماعی به حساب می آید، شکست این برنامه و طرح انقلاب فرهنگی که بعدها اجرا شد یکی از دلایل اصلی اصلاحات بنیادین چین در دوران پس از مائو به شمار می آید، حاصل البته قابل پیش بینی بود؛ هر طرح تحولی که فردیت انسان ها و آزادی و مالکیت آنها را ندیده بگیرد، حتی با توفیق اولیه هم امکان ندارد، تاکید می کنم امکان ندارد، بتواند ماندگار شود، والله اعلم.
https://goo.gl/ur2qCV
کانال راهبرد
@RahbordChannel
Khaleqi
یک پرش بلند به جلو! | وبسایت شخصی امیرحسین خالقی
وب سایت شخصی امیر حسین خالقی ، خالقی ، راهبرد ، سیاست ، اقتصاد
در باب دولتی که می خواست همه را سرکار بگذارد!
پیشوای چینی ها، مائوتسه تونگ، معتقد بود بیکاری واقعیت زشت سرمایه داری است، او به این افتخار می کرد که در سوسیالیسم بیکاری وجود ندارد! راه حل های جالبی هم داشت: از میانه های دهه 1950 میلیون ها جوان شهری را برای یادگیری از دهقانان به روستاها فرستادند، استدلالشان هم این بود آنها هم آموزش ایدئولوژیک می بینند و برای مبارزه آماده شوند و هم به طور موقت مشغول می شوند تا سرفرصت برایشان فکری شود.
از این طرف تمام کارخانه ها، بیمارستان و فروشگاه ها و اداره های دولتی را مجبور کردند که تا می توانند استخدام کنند و ملاحظه اقتصادی نداشته باشند، می توان حدس زد که در چنین حال هوایی انتظار کیفیت و خدمت رسانی مناسب شوخی است و البته جذب همه جوانان حتی با فشار سیاسی از بالا هم ممکن نبود. این سیاست به طور رسمی حدود دو دهه ادامه داشت، با این حال این سیاست ها هم مشکل بیکاری را حل نکرد، از همان دهه 1970 لشکر بیکاران مصیبت بزرگی برای چینی ها بود.
زمانی حدود 20 میلیون جوان بیکار شهری از روستا برگشته (حدود 10 درصد جمعیت شهری) در چین وجود داشتند که البته همه چشم انتظار استخدام دولتی بودند، این بمب های نارضایتی حتی تهدیدی برای ثبات سیاسی چین به شمار می رفتند، گفته می شد در اواخر دهه 1970 در 21 استان اعتراض هایی مانند بستن مسیرهای راه آهن و محاصره سازمان های دولتی صورت دادند.
پذیرش این شکست تلخ برای مقامات چینی آسان نبود، هرچه باشد خوبیت نداشت به نادرستی حرف پیشوای بزرگ اعتراف می کردند. اوایل با واژه ها بازی می کردند، می گفتند که این جوانان بیکار نیستند، بلکه "منتظرالاستخدام" اند، ولی دیدند سنبه پرزورتر از این حرفهاست. سرانجام برخی چهره های ذی نفوذ که دیدند کار شاید از دست در برود؛ پیشنهاد دادند که دولت فخیمه "خود اشتغالی" را به رسمیت بشناسد.
این “خوداشتغالی” هم البته نام دیگری برای کسب و کارهای خصوصی بود، که در قاموس حزب حاکم چین از کفر بدتر بود، ولی ضرورت سیاسی آنها را مجبور به پذیرش آن کرد. آنچه پیشوای بزرگ همیشه نقد و سرزنش می کرد، بخش ضروری از سیاست های اقتصادی چینی ها شد!
برای درمان تخیل و خیال اندیشی بعید است دارویی بهتر از مواجهه با واقعیت وجود داشته باشد، والله اعلم.
https://goo.gl/2YVNPN
کانال راهبرد
@RahbordChannel
پیشوای چینی ها، مائوتسه تونگ، معتقد بود بیکاری واقعیت زشت سرمایه داری است، او به این افتخار می کرد که در سوسیالیسم بیکاری وجود ندارد! راه حل های جالبی هم داشت: از میانه های دهه 1950 میلیون ها جوان شهری را برای یادگیری از دهقانان به روستاها فرستادند، استدلالشان هم این بود آنها هم آموزش ایدئولوژیک می بینند و برای مبارزه آماده شوند و هم به طور موقت مشغول می شوند تا سرفرصت برایشان فکری شود.
از این طرف تمام کارخانه ها، بیمارستان و فروشگاه ها و اداره های دولتی را مجبور کردند که تا می توانند استخدام کنند و ملاحظه اقتصادی نداشته باشند، می توان حدس زد که در چنین حال هوایی انتظار کیفیت و خدمت رسانی مناسب شوخی است و البته جذب همه جوانان حتی با فشار سیاسی از بالا هم ممکن نبود. این سیاست به طور رسمی حدود دو دهه ادامه داشت، با این حال این سیاست ها هم مشکل بیکاری را حل نکرد، از همان دهه 1970 لشکر بیکاران مصیبت بزرگی برای چینی ها بود.
زمانی حدود 20 میلیون جوان بیکار شهری از روستا برگشته (حدود 10 درصد جمعیت شهری) در چین وجود داشتند که البته همه چشم انتظار استخدام دولتی بودند، این بمب های نارضایتی حتی تهدیدی برای ثبات سیاسی چین به شمار می رفتند، گفته می شد در اواخر دهه 1970 در 21 استان اعتراض هایی مانند بستن مسیرهای راه آهن و محاصره سازمان های دولتی صورت دادند.
پذیرش این شکست تلخ برای مقامات چینی آسان نبود، هرچه باشد خوبیت نداشت به نادرستی حرف پیشوای بزرگ اعتراف می کردند. اوایل با واژه ها بازی می کردند، می گفتند که این جوانان بیکار نیستند، بلکه "منتظرالاستخدام" اند، ولی دیدند سنبه پرزورتر از این حرفهاست. سرانجام برخی چهره های ذی نفوذ که دیدند کار شاید از دست در برود؛ پیشنهاد دادند که دولت فخیمه "خود اشتغالی" را به رسمیت بشناسد.
این “خوداشتغالی” هم البته نام دیگری برای کسب و کارهای خصوصی بود، که در قاموس حزب حاکم چین از کفر بدتر بود، ولی ضرورت سیاسی آنها را مجبور به پذیرش آن کرد. آنچه پیشوای بزرگ همیشه نقد و سرزنش می کرد، بخش ضروری از سیاست های اقتصادی چینی ها شد!
برای درمان تخیل و خیال اندیشی بعید است دارویی بهتر از مواجهه با واقعیت وجود داشته باشد، والله اعلم.
https://goo.gl/2YVNPN
کانال راهبرد
@RahbordChannel
Khaleqi
در باب دولتی که می خواست همه را سرکار بگذارد! | وبسایت شخصی امیرحسین خالقی
وب سایت شخصی امیر حسین خالقی ، خالقی ، راهبرد ، سیاست ، اقتصاد
هزار کشته امروز، بهتر از یک میلیون کشته فرداست!
زمستان سال 1356 که تازه شعله های انقلاب روشن شده بود، انقلابیون تظاهراتی در قم و تهران و چند شهر دیگر برگزار کردند. اشرف پهلوی که با شنیدن اخبار نگران شده بود با پرویز ثابتی، رئیس اداره امنیت داخلی ساواک، تماس می گیرد و به او می گوید از نعمت نصیری رئیس احمقت که چیزی در نمی آید، تو بگو ببینم در مملکت چه خبر است؟ ثابتی پاسخ می دهد این را از برادرتان بپرسید که دست و پایمان را بسته است، این طور که اعلیحضرت پیش می رود باید فردا مسلسل و تانک به خیابان بیاوریم!
اشرف با عصبانیت به او می گوید شماها جز به زور به چیز دیگری فکر نمی کنید، برایتان کشتن مردم از آب خوردن هم آسان تر است! ثابتی هم جواب می دهد کسی نمی خواهد مردم را بکشد، نمی خواهیم بگذاریم کار به جایی برسد که چاره ای جز کشتن نداشته باشیم. پرویز ثابتی منتقد اصلی سیاست فضای باز سیاسی بود که شاه در دوران اخر حکومتش پی گرفته بود. اجازه دهید کمی جلوتر برویم.
صدام حسین که دشمنی او با ایران بر کسی پوشیده نبود، در زمان اقامت آیت الله خمینی در عراق یک بار تلفنی از شاه درخواست کرده بود که بزرگترین رهبر مخالف او را به قتل برساند، جواب البته منفی بود. بعدها وقتی ایت الله خمینی به فرانسه رفت و اعتراض ها در ایران بالا گرفته بود، از طرف دربار تصمیم گرفته شد ملکه فرح دیبا برای کمک گرفتن از برخی روحانیون سرشناس به عراق برود، در این سفر سید حسین نصر هم او را همراهی می کرد، در همین حال صدام هم برای دیدار با ملکه ابراز تمایل کرد و به دیدار او آمد، پس از احوال پرسی های اولیه به عربی گفت که می خواهد با ملکه خصوصی صحبت کند.
صدام هم که در کشوری با اکثریت شیعه حکومت می کرد، هرچند با حکومت ایران رابطه گرمی نداشت، از به قدرت رسیدن مخالفان اسلامگرای شاه احساس نگرانی می کرد. بنا شد سید حسین نصر حرف های او را ترجمه کند، مرد تکریتی رو به مترجم کرد و به آرامی گفت به علیاحضرت ملکه بگویید به برادرم شاه ایران بگوید که در بیرون آوردن تانک و تفنگ هایش و استفاده از آنها علیه انقلابیون تردید نکند، امروز هزار ایرانی کشته شوند، بهتر از این است که فردا یک میلیون ادم بمیرند!
آن مرد تکریتی و همزادش معمر قذافی در به کار بردن این توصیه بربرانه درنگ نکردند، در ظاهر موفق هم بودند، اگر حمله خارجی صورت نمی گرفت، هیچ بعید نبود همچنان هم بر سر تاج و تخت شان باشند. داستان کره شمالی هم چندان متفاوت نیست. هرچند استبداد و دیکتاتوری بی رحمانه همه چیز را نابود می کند، دستکم انگار در حفظ حکومت کارساز است، والله اعلم.
https://goo.gl/syc5tM
کانال راهبرد
@RahbordChannel
زمستان سال 1356 که تازه شعله های انقلاب روشن شده بود، انقلابیون تظاهراتی در قم و تهران و چند شهر دیگر برگزار کردند. اشرف پهلوی که با شنیدن اخبار نگران شده بود با پرویز ثابتی، رئیس اداره امنیت داخلی ساواک، تماس می گیرد و به او می گوید از نعمت نصیری رئیس احمقت که چیزی در نمی آید، تو بگو ببینم در مملکت چه خبر است؟ ثابتی پاسخ می دهد این را از برادرتان بپرسید که دست و پایمان را بسته است، این طور که اعلیحضرت پیش می رود باید فردا مسلسل و تانک به خیابان بیاوریم!
اشرف با عصبانیت به او می گوید شماها جز به زور به چیز دیگری فکر نمی کنید، برایتان کشتن مردم از آب خوردن هم آسان تر است! ثابتی هم جواب می دهد کسی نمی خواهد مردم را بکشد، نمی خواهیم بگذاریم کار به جایی برسد که چاره ای جز کشتن نداشته باشیم. پرویز ثابتی منتقد اصلی سیاست فضای باز سیاسی بود که شاه در دوران اخر حکومتش پی گرفته بود. اجازه دهید کمی جلوتر برویم.
صدام حسین که دشمنی او با ایران بر کسی پوشیده نبود، در زمان اقامت آیت الله خمینی در عراق یک بار تلفنی از شاه درخواست کرده بود که بزرگترین رهبر مخالف او را به قتل برساند، جواب البته منفی بود. بعدها وقتی ایت الله خمینی به فرانسه رفت و اعتراض ها در ایران بالا گرفته بود، از طرف دربار تصمیم گرفته شد ملکه فرح دیبا برای کمک گرفتن از برخی روحانیون سرشناس به عراق برود، در این سفر سید حسین نصر هم او را همراهی می کرد، در همین حال صدام هم برای دیدار با ملکه ابراز تمایل کرد و به دیدار او آمد، پس از احوال پرسی های اولیه به عربی گفت که می خواهد با ملکه خصوصی صحبت کند.
صدام هم که در کشوری با اکثریت شیعه حکومت می کرد، هرچند با حکومت ایران رابطه گرمی نداشت، از به قدرت رسیدن مخالفان اسلامگرای شاه احساس نگرانی می کرد. بنا شد سید حسین نصر حرف های او را ترجمه کند، مرد تکریتی رو به مترجم کرد و به آرامی گفت به علیاحضرت ملکه بگویید به برادرم شاه ایران بگوید که در بیرون آوردن تانک و تفنگ هایش و استفاده از آنها علیه انقلابیون تردید نکند، امروز هزار ایرانی کشته شوند، بهتر از این است که فردا یک میلیون ادم بمیرند!
آن مرد تکریتی و همزادش معمر قذافی در به کار بردن این توصیه بربرانه درنگ نکردند، در ظاهر موفق هم بودند، اگر حمله خارجی صورت نمی گرفت، هیچ بعید نبود همچنان هم بر سر تاج و تخت شان باشند. داستان کره شمالی هم چندان متفاوت نیست. هرچند استبداد و دیکتاتوری بی رحمانه همه چیز را نابود می کند، دستکم انگار در حفظ حکومت کارساز است، والله اعلم.
https://goo.gl/syc5tM
کانال راهبرد
@RahbordChannel
Khaleqi
هزار کشته امروز، بهتر از یک میلیون کشته فرداست! | وبسایت شخصی امیرحسین خالقی
وب سایت شخصی امیر حسین خالقی ، خالقی ، راهبرد ، سیاست ، اقتصاد
نقشه توسعه یافتگی جهان
از نظر شاخص های توسعه پایدار کشورها کجا قرار دارند؟ (هر چه روشن تر، توسعه یافته تر)
رتبه ایران 89 از 157 کشور جهان
کانال راهبرد
@RahbordChannel
از نظر شاخص های توسعه پایدار کشورها کجا قرار دارند؟ (هر چه روشن تر، توسعه یافته تر)
رتبه ایران 89 از 157 کشور جهان
کانال راهبرد
@RahbordChannel
برگی از تاریخ: ما به سپتامبر پرحادثه عادت داریم
بعد از جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل در 1967 که کنترل کرانه باختری رود اردن از دست دولت اردن خارج شد، فداییون فلسطینی پایگاه هایشان را به داخل مرزهای اردن منتقل کردند تا حمله به مناطق اشغال شده توسط اسرائیل را از همانجا پیش ببرند؛ یک سال بعد جنگی هم در شهر مرزی کرامه در گرفت که ائتلاف سازمان آزادی بخش فلسطین و اردنی در آن پیروز شدند.
این پیروزی به فلسطینی ها اعتبار و قدرت زیادی بخشید؛ بعد از مدتی فلسطینی های مقیم اردن سر ناسازگاری برداشتند و به فکر افتادند که پادشاهی هاشمی اردن را هم سرنگون کنند، دولت در دولت تشکیل داده بودند و قانون و مقررات دولت اردن را هم جدی نمی گرفتند؛ حتی دو بار هم تلاش کردند تا ملک حسین اردن را ترور کنند.
ملک حسین ابتدا با آنها مدارا می کرد؛ اخراج آنها از اردن میان دیگر کشورهای عربی صورت خوشی نداشت، تا اینکه قضیه هواپیماربایی سپتامبر 1970 پیش آمد، فلسطینی ها طی 3 روز سه هواپیمای اروپایی را ربودند و آنها را مجبور به فرود در یک فرودگاه نزدیک زرقا در خاک اردن کردند؛ این فرودگاه پایگاه قدیمی نیروهای انگلیسی به شمار می آمد.
فلسطینی ها گروگان های غیر یهودی را آزاد و هواپیما را جلوی دوربین خبرگزاری های بین المللی منفجر کردند، استفاده از خاک اردن برای این کار تهدید جدی پادشاهی اردن به حساب می آمد؛ صبر ملک حسین سر آمد و ارتش اردن وارد میدان شد، کمپ های پناهندگان فلسطینی در دو شهر عمان و اربد محاصره شد و همان زمان از سوریه هم نیرویی به هواداری از فلسطین به سمت اربد به راه افتاد.
ارتش اردن از زمین و هوا با حمایت اسرائیل سوری ها را عقب راند، با فشار دولت های عرب آتش بس برقرار شد، ولی کار تمام نشد و چند ماه بعد دوباره ارتش اردن با فلسطینی ها درگیر شد و کار به اخراج آن به لبنان کشید، همان زمان ها بود که سازمان سپتامبر سیاه شکل گرفت که بعدها نخست وزیر اردن را هم ترور کرد. در این درگیری ها حدود 4000 نفر فلسطینی و سوری و 537 نفر اردنی هم کشته شدند. این نبرد در بهبود تصویر ملک حسین نزد اردنی ها بسیار موثر بود و هویت ملی آنها را تقویت کرد
اما قضیه خیلی بی ارتباط به ایران هم نیست، ملک حسین در زمستان سال 1979(1357) به ایران آمد، او که شاه ایران را به نوعی الگوی خود تلقی می کرد به او پیشنهاد کرد به حرف سفرای انگلیس و یانکی گوش نکند، بلکه درست همانند او در سپتامبر سیاه عمل کند و ارتش را وارد میدان کند و طومار مخالفان را در هم بپیچد. حتی اگر شاه تمایل ندارد، ملک حسین خود می تواند فرماندهی را بر عهده بگیرد؛ شاه پیشنهاد او را رد کرد و ملک حسین به اردن بازگشت، او هم فهمید که کار محمد رضا شاه تمام است.
https://goo.gl/e6PgwJ
کانال راهبرد
@RahbordChannel
بعد از جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل در 1967 که کنترل کرانه باختری رود اردن از دست دولت اردن خارج شد، فداییون فلسطینی پایگاه هایشان را به داخل مرزهای اردن منتقل کردند تا حمله به مناطق اشغال شده توسط اسرائیل را از همانجا پیش ببرند؛ یک سال بعد جنگی هم در شهر مرزی کرامه در گرفت که ائتلاف سازمان آزادی بخش فلسطین و اردنی در آن پیروز شدند.
این پیروزی به فلسطینی ها اعتبار و قدرت زیادی بخشید؛ بعد از مدتی فلسطینی های مقیم اردن سر ناسازگاری برداشتند و به فکر افتادند که پادشاهی هاشمی اردن را هم سرنگون کنند، دولت در دولت تشکیل داده بودند و قانون و مقررات دولت اردن را هم جدی نمی گرفتند؛ حتی دو بار هم تلاش کردند تا ملک حسین اردن را ترور کنند.
ملک حسین ابتدا با آنها مدارا می کرد؛ اخراج آنها از اردن میان دیگر کشورهای عربی صورت خوشی نداشت، تا اینکه قضیه هواپیماربایی سپتامبر 1970 پیش آمد، فلسطینی ها طی 3 روز سه هواپیمای اروپایی را ربودند و آنها را مجبور به فرود در یک فرودگاه نزدیک زرقا در خاک اردن کردند؛ این فرودگاه پایگاه قدیمی نیروهای انگلیسی به شمار می آمد.
فلسطینی ها گروگان های غیر یهودی را آزاد و هواپیما را جلوی دوربین خبرگزاری های بین المللی منفجر کردند، استفاده از خاک اردن برای این کار تهدید جدی پادشاهی اردن به حساب می آمد؛ صبر ملک حسین سر آمد و ارتش اردن وارد میدان شد، کمپ های پناهندگان فلسطینی در دو شهر عمان و اربد محاصره شد و همان زمان از سوریه هم نیرویی به هواداری از فلسطین به سمت اربد به راه افتاد.
ارتش اردن از زمین و هوا با حمایت اسرائیل سوری ها را عقب راند، با فشار دولت های عرب آتش بس برقرار شد، ولی کار تمام نشد و چند ماه بعد دوباره ارتش اردن با فلسطینی ها درگیر شد و کار به اخراج آن به لبنان کشید، همان زمان ها بود که سازمان سپتامبر سیاه شکل گرفت که بعدها نخست وزیر اردن را هم ترور کرد. در این درگیری ها حدود 4000 نفر فلسطینی و سوری و 537 نفر اردنی هم کشته شدند. این نبرد در بهبود تصویر ملک حسین نزد اردنی ها بسیار موثر بود و هویت ملی آنها را تقویت کرد
اما قضیه خیلی بی ارتباط به ایران هم نیست، ملک حسین در زمستان سال 1979(1357) به ایران آمد، او که شاه ایران را به نوعی الگوی خود تلقی می کرد به او پیشنهاد کرد به حرف سفرای انگلیس و یانکی گوش نکند، بلکه درست همانند او در سپتامبر سیاه عمل کند و ارتش را وارد میدان کند و طومار مخالفان را در هم بپیچد. حتی اگر شاه تمایل ندارد، ملک حسین خود می تواند فرماندهی را بر عهده بگیرد؛ شاه پیشنهاد او را رد کرد و ملک حسین به اردن بازگشت، او هم فهمید که کار محمد رضا شاه تمام است.
https://goo.gl/e6PgwJ
کانال راهبرد
@RahbordChannel
وبسایت شخصی امیرحسین خالقی
برگی از تاریخ: ما به سپتامبر پرحادثه عادت داریم - وبسایت شخصی امیرحسین خالقی
بعد از جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل در ۱۹۶۷ که کنترل کرانه باختری رود اردن از دست دولت اردن خارج شد، فداییون فلسطینی پایگاه هایشان را به داخل مرزهای اردن منتقل کردند تا حمله به مناطق اشغال شده توسط اسرائیل را از همانجا پیش ببرند؛ یک سال بعد جنگی هم در شهر…
اقتصاددان، چریک، سیاستمدار!
خیلی از کسانی که در مورد اقتصاد برای عموم مردم می نویسند و صحبت می کنند (از جمله نگارنده این سطور) همیشه با این اتهام روبه رو می شوند که گرایش سیاسی شان را در تحلیل ها وارد می کنند، حتی نزد بسیاری از صاحبنظران اقتصاد واژه «سیاسی» کم از ناسزا ندارد و «غیرسیاسی بودن» را پیش نیاز قضاوت درست تلقی میکنند.
در یک معنای کلی، هر اظهار نظر اقتصاددانان در فضای عمومی، چه بخواهند و چه نخواهند، پیامد و معنایی سیاسی خواهد داشت. از این رو دستکم اقتصاددانانی که از فضای مجلههای تخصصی و پژوهشی فاصله میگیرند، افزون بر جامعه علمی و دانشگاهی برای مخاطبان عام مینویسند، دانسته و نادانسته مشغول به کار سیاسیاند. بحث مضمون و محتوای پیامها و نوشتهها هم نیست، تحلیل علمی اقتصاد به محض آنکه پایش به رسانههای جمعی عمومی مانند تلویزیون، رادیو، روزنامه و سایت کشیده شد، در واقع به نوعی تحلیل سیاسی هم تبدیل شده است.
اما اگر از سیاست گریزی نیست، پس اقتصاددان هم به اهل سیاست بپیوندد و وارد دالانهای تودرتوی قدرت شود و در بازی سیاست و چانهزنیها نقش آفرینی کند؟ پاسخ یک نه بزرگ است، درست است که شاید از بیماری گریزی نیست؛ ولی این به آن معنا نیست که باید با سهل انگاری خود را به دامان بیماری انداخت.
ما باید از این توهم «غیرسیاسی بودن» بیرون بیاییم، دستکم خود اهالی اقتصاد باید آگاه باشند، در اظهار نظرها در فضای عمومی اقتصاددان «بیطرف» وجود ندارد، به واقع فضیلتی هم در این «بیطرفی» نیست، این «بیطرفی» نه ممکن است نه مطلوب. با این حال باید بدانند کار آنها با سیاستمداران یکی نیست؛ بنا نیست بهطور مستقیم در حفظ قدرت یک طرف و پایین کشیدن طرف دیگر وارد شوند، بنا نیست بلندگوی این یا آن مقام و گروه سیاسی شوند.
او کسی است که خود میداند بی طرف نیست و سوگیریاش را هم انکار نمیکند؛ ولی آنچه را که میداند با شواهد و استدلال عرضه میکند و از برچسبها نمیهراسد. وجیهالمله و محبوبالقلوب شدن میان مردم در حوالی ما کار دشواری نیست؛ ولی کار اقتصاددان مسوول این است که در میان بدفهمیها و سوء تفاهمها آنچه را درست میداند، مطرح کند و پای آن بایستد، محافظهکاری زیاد کمکی به بهبود اوضاع انسانها نمیکند.
اقتصاددانان مسوولیت اجتماعی دارند و عافیتطلبی زیاد، مصیبت کمی نیست؛ ولی نباید از آن سوی بام هم افتاد. از یاد نبریم که برخلاف باور بسیاری از هواداران اندیشه چپ، کار آنها در نگاه نخست توصیف جهان است، نه تغییر آن. سخن گفتن از آرمانهایی مانند برابری و حمایت از فقرا و مستضعفان البته بد نیست و شاید گوینده را محبوب دل بسیاری کند؛ ولی نباید باعث شود که اهل اقتصاد ارتباط خود را با واقعیت از دست بدهند و دنیا را کارتون تصورکنند.
اقتصاددان فعال حقوق بشر و مبلغ اخلاق نیست، ناظر تیزبینی است که در پی بهبود زندگی تعداد بیشتری از آدمیان است. او چریک نیست و قرار نیست زیاد عملگرا باشد و زمین و زمان را بهصورت عملی تغییر دهد. اقتصاددان، تنها و تنها یک اقتصاددان است.
https://goo.gl/29KXAF
کانال راهبرد
@RahbordChannel
خیلی از کسانی که در مورد اقتصاد برای عموم مردم می نویسند و صحبت می کنند (از جمله نگارنده این سطور) همیشه با این اتهام روبه رو می شوند که گرایش سیاسی شان را در تحلیل ها وارد می کنند، حتی نزد بسیاری از صاحبنظران اقتصاد واژه «سیاسی» کم از ناسزا ندارد و «غیرسیاسی بودن» را پیش نیاز قضاوت درست تلقی میکنند.
در یک معنای کلی، هر اظهار نظر اقتصاددانان در فضای عمومی، چه بخواهند و چه نخواهند، پیامد و معنایی سیاسی خواهد داشت. از این رو دستکم اقتصاددانانی که از فضای مجلههای تخصصی و پژوهشی فاصله میگیرند، افزون بر جامعه علمی و دانشگاهی برای مخاطبان عام مینویسند، دانسته و نادانسته مشغول به کار سیاسیاند. بحث مضمون و محتوای پیامها و نوشتهها هم نیست، تحلیل علمی اقتصاد به محض آنکه پایش به رسانههای جمعی عمومی مانند تلویزیون، رادیو، روزنامه و سایت کشیده شد، در واقع به نوعی تحلیل سیاسی هم تبدیل شده است.
اما اگر از سیاست گریزی نیست، پس اقتصاددان هم به اهل سیاست بپیوندد و وارد دالانهای تودرتوی قدرت شود و در بازی سیاست و چانهزنیها نقش آفرینی کند؟ پاسخ یک نه بزرگ است، درست است که شاید از بیماری گریزی نیست؛ ولی این به آن معنا نیست که باید با سهل انگاری خود را به دامان بیماری انداخت.
ما باید از این توهم «غیرسیاسی بودن» بیرون بیاییم، دستکم خود اهالی اقتصاد باید آگاه باشند، در اظهار نظرها در فضای عمومی اقتصاددان «بیطرف» وجود ندارد، به واقع فضیلتی هم در این «بیطرفی» نیست، این «بیطرفی» نه ممکن است نه مطلوب. با این حال باید بدانند کار آنها با سیاستمداران یکی نیست؛ بنا نیست بهطور مستقیم در حفظ قدرت یک طرف و پایین کشیدن طرف دیگر وارد شوند، بنا نیست بلندگوی این یا آن مقام و گروه سیاسی شوند.
او کسی است که خود میداند بی طرف نیست و سوگیریاش را هم انکار نمیکند؛ ولی آنچه را که میداند با شواهد و استدلال عرضه میکند و از برچسبها نمیهراسد. وجیهالمله و محبوبالقلوب شدن میان مردم در حوالی ما کار دشواری نیست؛ ولی کار اقتصاددان مسوول این است که در میان بدفهمیها و سوء تفاهمها آنچه را درست میداند، مطرح کند و پای آن بایستد، محافظهکاری زیاد کمکی به بهبود اوضاع انسانها نمیکند.
اقتصاددانان مسوولیت اجتماعی دارند و عافیتطلبی زیاد، مصیبت کمی نیست؛ ولی نباید از آن سوی بام هم افتاد. از یاد نبریم که برخلاف باور بسیاری از هواداران اندیشه چپ، کار آنها در نگاه نخست توصیف جهان است، نه تغییر آن. سخن گفتن از آرمانهایی مانند برابری و حمایت از فقرا و مستضعفان البته بد نیست و شاید گوینده را محبوب دل بسیاری کند؛ ولی نباید باعث شود که اهل اقتصاد ارتباط خود را با واقعیت از دست بدهند و دنیا را کارتون تصورکنند.
اقتصاددان فعال حقوق بشر و مبلغ اخلاق نیست، ناظر تیزبینی است که در پی بهبود زندگی تعداد بیشتری از آدمیان است. او چریک نیست و قرار نیست زیاد عملگرا باشد و زمین و زمان را بهصورت عملی تغییر دهد. اقتصاددان، تنها و تنها یک اقتصاددان است.
https://goo.gl/29KXAF
کانال راهبرد
@RahbordChannel
روزنامه دنیای اقتصاد
مصیبت عافیتطلبی
امیرحسین خالقی
دکترای سیاستگذاری عمومی دانشگاه تهران
چند قرن پیش ماکیاولی گفته بود، هوشمندی شهریار را باید با مشاوران و رایزنان او سنجید، اگر آنها کارآمد و وفادار باشند، خود او را هم میتوان خردمند دانست؛ زیرا توانسته است توانمندی ایشان را بازشناسد…
دکترای سیاستگذاری عمومی دانشگاه تهران
چند قرن پیش ماکیاولی گفته بود، هوشمندی شهریار را باید با مشاوران و رایزنان او سنجید، اگر آنها کارآمد و وفادار باشند، خود او را هم میتوان خردمند دانست؛ زیرا توانسته است توانمندی ایشان را بازشناسد…
پیشنهادی برای درمان تندروی و بی ترمز بودن
پس از مرگ مائو، پیشوای چین، آن همه مصیبت که دیدگاه های مترقی! او به بار آورده بود، عده ای زیادی را در حزب به فکر تغییر مسیر انداخت. آنها فهمیده بودند با شعار و ایدئولوژی کار پیش نمی رود و حکایت دنیا واقعی مثل قصه جن و پری نیست؛ دبیرکل حزب و خیلی های دیگر صریح می گفتند که قرار بود ما سوسیالیست ها از غربی های سرمایه دار جلو بزنیم؛ پس چرا اوضاع این است؟ خوشبختانه سکان به دست آدم های واقع گرا افتاده بود که هرچند همچنان دل در گرو سوسیالیسم داشتند، انقدر انعطاف داشتند که واقعیت ها را هم ببینند و از آن درس بگیرند.
معاون نخست وزیر وقت چین، وانگ ژن، دو سال پس از مرگ مائو اواخر سال 1978 برای بازدیدی به لندن رفت؛ مرد چینی از دیدن سطح توسعه اقتصادی و اجتماعی بریتانیا تعجب کرد، دانش او از ان کشور از نوشته های مارکس فراتر نمی رفت؛ انتظار داشت بیغوله و فقر و استثمار را ببیند و زاغه نشین های که در کثافت دست و پا می زنند، اما فهمید حقوق خود او در حدود یک ششم دستمزد یک رفتگر در لندن است! چند روزی در آن دیار گشت و در آخر در گزارشش نوشت:
بریتانیایی ها خیلی خوب از پس کار بر آمده اند؛ کالا در همه جا فراوان است و کمبودی به چشم نمی خورد؛ آن سه نابرابری که مارکس از برانداختن آنها صحبت می کرد (نابرابری میان شهر و روستا، میان صنعت و کشاورزی و میان کار فکری و فیزیکی) تقریبا از بین رفته است و روی عدالت اجتماعی و رفاه هم خیلی تاکید می شود، اگر بریتانیا را حزب کمونیست اداره می کرد، حتی می توانست الگوی ما برای یک جامعه کمونیستی و برابر باشد!
سفر مقامات چینی به کشورهای غربی و دیدن تجربه آنها زیاد تکرار شد و البته روحیه عملگرا امثال دنگ شیائوپینگ بسیار به باز شدن چین به روی دنیا کمک کرد. برخلاف تصور غالب رشد اقتصادی چین حاصل برنامه ریزی و حضور جدی دولت نبود؛ بسیاری از نتایج خوب به دست آمده بر خلاف برنامه ریزی های دولت چین و حزب به دست آمد؛ حسن آنها این بود که خیلی جلوی نیروی های بازار نایستادند و علی رغم تضاد ایدئولوژیک آن را پذیرفتند؛ آنها دنبال یک جامعه سوسیالیستی بهتر بودند، ولی سر از یک کشور با اقتصاد بازار در آوردند.
برای مملکت آریایی اسلامی ما هم که از نابخردی و تنگ نظری و تندروی کم ندارد، بد نیست از چینی ها الگو بگیرد. یک راه خوب برای درمان تندروی سفرهای متعدد به ممالک پیشرفته دنیاست، بد نیست آدم های اثرگذار در سرنوشت مملکت تا می توانند دنیای پیشرفته را ببینند، اندیشه های اجنبی در بسیاری دوره ها از جمله مشروطه در ارتقای اگاهی ایرانی ها موثر بوده است و اکنون البته اینترنت کمک بزرگی است، ولی جای دیدن خود اصل جنس را نمی گیرد.
آن همه سفر نیویورک و اروپا به مرور حتی پرزیدنت مهرورز را هم معتدل تر کرد و این اواخر زیاد بی روغن سرخ نمی کرد، یک پیشنهاد خوب اینست که اهالی قدرت به جای سفرهای استانی، سراغ سفرهای کشوری بروند؛ شاید دیدن ثروتمندان دنیا بهتر از دیدن محرومان وطنی کمک به بهبود اوضاع کند، والله اعلم.
https://goo.gl/dzQA76
کانال راهبرد
@RAhbordChannel
پس از مرگ مائو، پیشوای چین، آن همه مصیبت که دیدگاه های مترقی! او به بار آورده بود، عده ای زیادی را در حزب به فکر تغییر مسیر انداخت. آنها فهمیده بودند با شعار و ایدئولوژی کار پیش نمی رود و حکایت دنیا واقعی مثل قصه جن و پری نیست؛ دبیرکل حزب و خیلی های دیگر صریح می گفتند که قرار بود ما سوسیالیست ها از غربی های سرمایه دار جلو بزنیم؛ پس چرا اوضاع این است؟ خوشبختانه سکان به دست آدم های واقع گرا افتاده بود که هرچند همچنان دل در گرو سوسیالیسم داشتند، انقدر انعطاف داشتند که واقعیت ها را هم ببینند و از آن درس بگیرند.
معاون نخست وزیر وقت چین، وانگ ژن، دو سال پس از مرگ مائو اواخر سال 1978 برای بازدیدی به لندن رفت؛ مرد چینی از دیدن سطح توسعه اقتصادی و اجتماعی بریتانیا تعجب کرد، دانش او از ان کشور از نوشته های مارکس فراتر نمی رفت؛ انتظار داشت بیغوله و فقر و استثمار را ببیند و زاغه نشین های که در کثافت دست و پا می زنند، اما فهمید حقوق خود او در حدود یک ششم دستمزد یک رفتگر در لندن است! چند روزی در آن دیار گشت و در آخر در گزارشش نوشت:
بریتانیایی ها خیلی خوب از پس کار بر آمده اند؛ کالا در همه جا فراوان است و کمبودی به چشم نمی خورد؛ آن سه نابرابری که مارکس از برانداختن آنها صحبت می کرد (نابرابری میان شهر و روستا، میان صنعت و کشاورزی و میان کار فکری و فیزیکی) تقریبا از بین رفته است و روی عدالت اجتماعی و رفاه هم خیلی تاکید می شود، اگر بریتانیا را حزب کمونیست اداره می کرد، حتی می توانست الگوی ما برای یک جامعه کمونیستی و برابر باشد!
سفر مقامات چینی به کشورهای غربی و دیدن تجربه آنها زیاد تکرار شد و البته روحیه عملگرا امثال دنگ شیائوپینگ بسیار به باز شدن چین به روی دنیا کمک کرد. برخلاف تصور غالب رشد اقتصادی چین حاصل برنامه ریزی و حضور جدی دولت نبود؛ بسیاری از نتایج خوب به دست آمده بر خلاف برنامه ریزی های دولت چین و حزب به دست آمد؛ حسن آنها این بود که خیلی جلوی نیروی های بازار نایستادند و علی رغم تضاد ایدئولوژیک آن را پذیرفتند؛ آنها دنبال یک جامعه سوسیالیستی بهتر بودند، ولی سر از یک کشور با اقتصاد بازار در آوردند.
برای مملکت آریایی اسلامی ما هم که از نابخردی و تنگ نظری و تندروی کم ندارد، بد نیست از چینی ها الگو بگیرد. یک راه خوب برای درمان تندروی سفرهای متعدد به ممالک پیشرفته دنیاست، بد نیست آدم های اثرگذار در سرنوشت مملکت تا می توانند دنیای پیشرفته را ببینند، اندیشه های اجنبی در بسیاری دوره ها از جمله مشروطه در ارتقای اگاهی ایرانی ها موثر بوده است و اکنون البته اینترنت کمک بزرگی است، ولی جای دیدن خود اصل جنس را نمی گیرد.
آن همه سفر نیویورک و اروپا به مرور حتی پرزیدنت مهرورز را هم معتدل تر کرد و این اواخر زیاد بی روغن سرخ نمی کرد، یک پیشنهاد خوب اینست که اهالی قدرت به جای سفرهای استانی، سراغ سفرهای کشوری بروند؛ شاید دیدن ثروتمندان دنیا بهتر از دیدن محرومان وطنی کمک به بهبود اوضاع کند، والله اعلم.
https://goo.gl/dzQA76
کانال راهبرد
@RAhbordChannel
Khaleqi
پیشنهادی برای درمان تندروی و بی ترمز بودن | وبسایت شخصی امیرحسین خالقی
وب سایت شخصی امیر حسین خالقی ، خالقی ، راهبرد ، سیاست ، اقتصاد
الگویی دیگر برای پوپولیسم مصدقی
در سال 1317 مکزیکی ها اولین کشوری بودند که سراغ ملی کردن نفت رفتند، درست 12 سال پیش از آنکه این قضیه برای ایران رخ بدهد، در آنجا بر خلاف ایران بیشتر شرکت های امریکایی فعال بودند، آنها به وضع بد کارگران بی توجه بودند و دولت ها را زیاد جدی نمی گرفتند. شور ملی گرایی بالا گرفته بود و رئیس جمهور لازارو کاردناس شرکت های خارجی را از کشورش بیرون انداخت، بر او همان رفت که بر سر مصدق و ایران رفت و کشورهای اجنبی حتی از خرید یک قطره نفت مکزیک خودداری کردند.
سی سال طول کشید تا نفت مکزیک به مسیر برگردد، انگار راه حل بهتر این بود که شرکت های تولید کننده و کشورهای صاحب نفت به توافق برسند، هرچند مکزیکی ها از مقاومت دلیرانه خود به جایی نرسیدند، بقیه کشورها از نتایج آن بهره مند شدند. یک نمونه خوب در ونزوئلا بود، کشوری که بعد از قضیه مکزیک اهمیت زیادی یافت و در 1325 بیش از 80 درصد نفت اروپا از نیمکره غربی و به ویژه ونزوئلا تامین می شد. در 1327 تقاضای نفت در امریکا از عرضه داخلی آن پیشی گرفت و یانکی ها هم وارد کننده این ماده خام شدند و ونزوئلا اهمیت بیشتری یافت،
ونزوئلا پیش از نفت عمدتا قهوه و کاکائو صادر می کرد، ولی بعد به یک کشور تک محصولی وابسته به نفت تبدیل شده بود. اواسط جنگ جهانی دوم دولت خواست کنترل بیشتری بر نفت اعمال کند و امریکایی ها با درس گرفتن از بحران مکزیک راه تشویق و حمایت پیش گرفتند، نماینده دولت ونزوئلا، خوان پرز آلفونزو، یک زمین شناس و اقتصاددان قابل بود و بازار نفت را به خوبی می شناخت.
با درایت و تلاش او موافقت نامه ای امضا شد که بعدها همه شرکت ها امریکایی هم ان را به کار گرفتند؛ مجموع دریافتی دولت ونزوئلا بابت مالیات و حق الامتیاز و مانند آن تقریبا با شرکت تولید کننده خارجی برابر شد، طرف امریکایی (شرکت کرئول وابسته به استاندارد اویل نیوجرسی) از ترس تجربه مکزیک آن را با کمال میل پذیرفت، شرکت شل هم ابتدا چندان راضی نبود، ولی با درخواست معاون وزارت خارجه امریکا از دولت انگلیس برای آوردن فشار بر این شرکت به راه آمد.
این قراردادها را 50 50 نامیدند که تجارت نفت را دگرگون کرد؛ مسئله پایمال شدن غرور ملی را رفع کرد و برای سرمایه گذاری هم مشکلی ایجاد نمی کرد. ظرف 2 سال نیروی کار شرکت امریکایی تا 90 درصد ونزوئلایی شدند و مشکل نارضایتی کارکنان و مانند آن هم برطرف شد آنها فکر می کردند برای خودشان کار می کنند، دریافتی دولت 6 برابر شد و می توانست روی صنعتی که دیگر آن را مال خودش می دانست سرمایه گذاری کند.
آلفونزو هوشمند یک متمم هم به قرارداد افزود که به جای دریافت حق الامتیاز به دلار 25 درصد آن به صورت جنسی پرداخت شود، یعنی حدود 36 میلیون بشکه نفت که بعد دولت آن را در بازار آزاد می فروخت، این کار انحصار فروش نفت توسط شرکت های تولید کننده را شکست. بعدها هم ونزوئلا خواهان دریافت تمام حق الامتیاز به نفت شد، بعد از آن بود که قیمت ها علنی شد و آن را نیروهای بازار تعیین می کردند. این قراردادها با چند سال تاخیر به خاورمیانه هم رسید و البته فشار یانکی ها بر انگلستان هم در پذیرش آن موثر بود.
در ایران مصدق السلطنه راهی دیگر رفت، در وطن پرستی اش تردید نبود، ولی از جایی به بعد عنان کار از دستش خارج شد، وقتی برای پیشبرد کار سراغ پوپولیسم می روی، از جایی به بعد دیگر دیگر چاره ای جز عوامانه رفتار کردن نداری. قراردادهای قبلی نفت ایران هم هوشمندانه بود، ولی تندروی او باعث شد که مواردی مانند سود حاصل از سرمایه گذاری های شرکت نفت ایران و انگلیس عملا ندیده گرفته شود (آن شرکت بیش از 7 برابر دارایی هایش در ایران در کل دنیا سرمایه گذاری کرده بود که البته همه با پول حاصل از نفت ایران بود)، دکتر مصدق فقید هم ایران را دوست داشت، حیف که بد دوست داشت.
https://goo.gl/2SdHo6
کانال راهبرد
@RahbordChannel
در سال 1317 مکزیکی ها اولین کشوری بودند که سراغ ملی کردن نفت رفتند، درست 12 سال پیش از آنکه این قضیه برای ایران رخ بدهد، در آنجا بر خلاف ایران بیشتر شرکت های امریکایی فعال بودند، آنها به وضع بد کارگران بی توجه بودند و دولت ها را زیاد جدی نمی گرفتند. شور ملی گرایی بالا گرفته بود و رئیس جمهور لازارو کاردناس شرکت های خارجی را از کشورش بیرون انداخت، بر او همان رفت که بر سر مصدق و ایران رفت و کشورهای اجنبی حتی از خرید یک قطره نفت مکزیک خودداری کردند.
سی سال طول کشید تا نفت مکزیک به مسیر برگردد، انگار راه حل بهتر این بود که شرکت های تولید کننده و کشورهای صاحب نفت به توافق برسند، هرچند مکزیکی ها از مقاومت دلیرانه خود به جایی نرسیدند، بقیه کشورها از نتایج آن بهره مند شدند. یک نمونه خوب در ونزوئلا بود، کشوری که بعد از قضیه مکزیک اهمیت زیادی یافت و در 1325 بیش از 80 درصد نفت اروپا از نیمکره غربی و به ویژه ونزوئلا تامین می شد. در 1327 تقاضای نفت در امریکا از عرضه داخلی آن پیشی گرفت و یانکی ها هم وارد کننده این ماده خام شدند و ونزوئلا اهمیت بیشتری یافت،
ونزوئلا پیش از نفت عمدتا قهوه و کاکائو صادر می کرد، ولی بعد به یک کشور تک محصولی وابسته به نفت تبدیل شده بود. اواسط جنگ جهانی دوم دولت خواست کنترل بیشتری بر نفت اعمال کند و امریکایی ها با درس گرفتن از بحران مکزیک راه تشویق و حمایت پیش گرفتند، نماینده دولت ونزوئلا، خوان پرز آلفونزو، یک زمین شناس و اقتصاددان قابل بود و بازار نفت را به خوبی می شناخت.
با درایت و تلاش او موافقت نامه ای امضا شد که بعدها همه شرکت ها امریکایی هم ان را به کار گرفتند؛ مجموع دریافتی دولت ونزوئلا بابت مالیات و حق الامتیاز و مانند آن تقریبا با شرکت تولید کننده خارجی برابر شد، طرف امریکایی (شرکت کرئول وابسته به استاندارد اویل نیوجرسی) از ترس تجربه مکزیک آن را با کمال میل پذیرفت، شرکت شل هم ابتدا چندان راضی نبود، ولی با درخواست معاون وزارت خارجه امریکا از دولت انگلیس برای آوردن فشار بر این شرکت به راه آمد.
این قراردادها را 50 50 نامیدند که تجارت نفت را دگرگون کرد؛ مسئله پایمال شدن غرور ملی را رفع کرد و برای سرمایه گذاری هم مشکلی ایجاد نمی کرد. ظرف 2 سال نیروی کار شرکت امریکایی تا 90 درصد ونزوئلایی شدند و مشکل نارضایتی کارکنان و مانند آن هم برطرف شد آنها فکر می کردند برای خودشان کار می کنند، دریافتی دولت 6 برابر شد و می توانست روی صنعتی که دیگر آن را مال خودش می دانست سرمایه گذاری کند.
آلفونزو هوشمند یک متمم هم به قرارداد افزود که به جای دریافت حق الامتیاز به دلار 25 درصد آن به صورت جنسی پرداخت شود، یعنی حدود 36 میلیون بشکه نفت که بعد دولت آن را در بازار آزاد می فروخت، این کار انحصار فروش نفت توسط شرکت های تولید کننده را شکست. بعدها هم ونزوئلا خواهان دریافت تمام حق الامتیاز به نفت شد، بعد از آن بود که قیمت ها علنی شد و آن را نیروهای بازار تعیین می کردند. این قراردادها با چند سال تاخیر به خاورمیانه هم رسید و البته فشار یانکی ها بر انگلستان هم در پذیرش آن موثر بود.
در ایران مصدق السلطنه راهی دیگر رفت، در وطن پرستی اش تردید نبود، ولی از جایی به بعد عنان کار از دستش خارج شد، وقتی برای پیشبرد کار سراغ پوپولیسم می روی، از جایی به بعد دیگر دیگر چاره ای جز عوامانه رفتار کردن نداری. قراردادهای قبلی نفت ایران هم هوشمندانه بود، ولی تندروی او باعث شد که مواردی مانند سود حاصل از سرمایه گذاری های شرکت نفت ایران و انگلیس عملا ندیده گرفته شود (آن شرکت بیش از 7 برابر دارایی هایش در ایران در کل دنیا سرمایه گذاری کرده بود که البته همه با پول حاصل از نفت ایران بود)، دکتر مصدق فقید هم ایران را دوست داشت، حیف که بد دوست داشت.
https://goo.gl/2SdHo6
کانال راهبرد
@RahbordChannel
Khaleqi
الگویی دیگر برای پوپولیسم مصدقی | وبسایت شخصی امیرحسین خالقی
وب سایت شخصی امیر حسین خالقی ، خالقی ، راهبرد ، سیاست ، اقتصاد
نقشه ثروت (نه درآمد) سرانه مردم جهان
به ترتیب از ثروت زیاد به کم: قرمز، زرد، سبز، آبی
کانال راهبرد
@RahbordChannel
به ترتیب از ثروت زیاد به کم: قرمز، زرد، سبز، آبی
کانال راهبرد
@RahbordChannel
زمانی که الگوی کره جنوبی بودیم!
علینقی عالیخانی، وزیر اقتصاد سالهای دهه 1340، تعبیر جالبی از استادان خود داشت که سیاستگذاری اقتصادی در دنیای واقعی مثل این است که بخواهی بیمار را با کارد آشپزخانه روی میز ناهارخوری جراحی کنی! شرایط شبیه اتاق عمل نیست و ابزار و وسایل مناسب هم در دسترس نداری. اشارهاش به این بود که نمیتوان تئوریهای کتابهای درسی را به همان صورت خام به کار گرفت و تدبیر امور مملکتی بلاخیز همچون ایران پیچیدگیهای سیاسی بسیاری دارد.
دهه 1340 با استانداردهای کشوری در صحاری خاورمیانه از دهه های درخشان اقتصاد ایران به حساب می آید، قیمت نفت هنوز آن افزایش خیره کننده سال های دهه 50 را ندارد، شاه در سطح جهان چهره ای موجه قلمداد می شود و به دنبال اینست که کشور را صنعتی کند، بوروکرات های جوان عمدتا امریکا رفته را در بوروکراسی کشور به کار می گیرد. رشد اقتصادی دو رقمی برای چند سال و تورم پایین را در آن دوره شاهدیم، این همان سالهایی است که کرهجنوبی الگوی توسعهای خود را ایران در نظر میگیرد.
در این یادداشت دنیای اقتصاد به مرور کوتاه و کلی از تجربه آن دوران پرداخته ام که از قضا می توان برای امروز هم درس هایی از آن گرفت؛ این تجربه خوب با ورود بی حساب پترودلار در دهه 1350 به پایان رسید و بر کینگ او کینگز هم رفت آنچه که رفت، تجربه ایران یکی از نمونه های جالب شکست ایدئولوژی توسعه بود؛ شاهی که می خواست به جای همه فکر کند و تصمیم بگیرد و مملکت را از دروازه های تمدن بزرگ بگذراند، دیر فهمید که توسعه بیش و پیش از پترودلار نیازمند "انسان های توسعه یافته" و "فرهنگ توسعه محور" است، والله اعلم.
لینک یادداشت دنیای اقتصاد:
https://goo.gl/oGffyC
کانال راهبرد
@RahbordChannel
علینقی عالیخانی، وزیر اقتصاد سالهای دهه 1340، تعبیر جالبی از استادان خود داشت که سیاستگذاری اقتصادی در دنیای واقعی مثل این است که بخواهی بیمار را با کارد آشپزخانه روی میز ناهارخوری جراحی کنی! شرایط شبیه اتاق عمل نیست و ابزار و وسایل مناسب هم در دسترس نداری. اشارهاش به این بود که نمیتوان تئوریهای کتابهای درسی را به همان صورت خام به کار گرفت و تدبیر امور مملکتی بلاخیز همچون ایران پیچیدگیهای سیاسی بسیاری دارد.
دهه 1340 با استانداردهای کشوری در صحاری خاورمیانه از دهه های درخشان اقتصاد ایران به حساب می آید، قیمت نفت هنوز آن افزایش خیره کننده سال های دهه 50 را ندارد، شاه در سطح جهان چهره ای موجه قلمداد می شود و به دنبال اینست که کشور را صنعتی کند، بوروکرات های جوان عمدتا امریکا رفته را در بوروکراسی کشور به کار می گیرد. رشد اقتصادی دو رقمی برای چند سال و تورم پایین را در آن دوره شاهدیم، این همان سالهایی است که کرهجنوبی الگوی توسعهای خود را ایران در نظر میگیرد.
در این یادداشت دنیای اقتصاد به مرور کوتاه و کلی از تجربه آن دوران پرداخته ام که از قضا می توان برای امروز هم درس هایی از آن گرفت؛ این تجربه خوب با ورود بی حساب پترودلار در دهه 1350 به پایان رسید و بر کینگ او کینگز هم رفت آنچه که رفت، تجربه ایران یکی از نمونه های جالب شکست ایدئولوژی توسعه بود؛ شاهی که می خواست به جای همه فکر کند و تصمیم بگیرد و مملکت را از دروازه های تمدن بزرگ بگذراند، دیر فهمید که توسعه بیش و پیش از پترودلار نیازمند "انسان های توسعه یافته" و "فرهنگ توسعه محور" است، والله اعلم.
لینک یادداشت دنیای اقتصاد:
https://goo.gl/oGffyC
کانال راهبرد
@RahbordChannel
روزنامه دنیای اقتصاد
هماهنگی فوقالعاده تیم اقتصادی
امیرحسین خالقی
دکترای سیاستگذاری دانشگاه تهران
علینقی عالیخانی، وزیر اقتصاد سالهای دهه 1340، تعبیر جالبی از استادان خود داشت که سیاستگذاری اقتصادی در دنیای واقعی مثل این است که بخواهی بیمار را با کارد آشپزخانه روی میز ناهارخوری جراحی کنی! شرایط…
دکترای سیاستگذاری دانشگاه تهران
علینقی عالیخانی، وزیر اقتصاد سالهای دهه 1340، تعبیر جالبی از استادان خود داشت که سیاستگذاری اقتصادی در دنیای واقعی مثل این است که بخواهی بیمار را با کارد آشپزخانه روی میز ناهارخوری جراحی کنی! شرایط…
امسال ایران کجای رقابت پذیری ایستاده است؟
فون میزس بزرگ، اقتصاددان نامدار مکتب اتریش، زمانی گفته بود اینکه بسیاری از افراد رقابت را با جنگ مقایسه میکنند، البته بهعنوان یک تمثیل بد نیست، ولی نباید آن را زیاد جدی گرفت؛ زیرا هرچند جنگ نابودی و ویرانی به همراه میآورد، میوه رقابت چیزی جز نوآوری و ساختن نیست. از آن سو کسانی از منتقدان گفتهاند که رقابت در اقتصاد بازار آزاد فرقی با قانون جنگل ندارد، در هر دو قدرتمندها پیروز میشوند و ضعیفترها از بین میروند و این «عادلانه» نیست.
پاسخ اهالی اقتصاد این بود که چنین تشبیهی به کلی نارواست و نشان از آن دارد که گوینده دانش اقتصادی بالایی ندارد، زیرا در یک اقتصاد بازار رقابتی، قدرتمند کسی است که بهتر بتواند نظر مشتری را به خود جلب کند و در تامین خواسته او موفقتر باشد، پیروزی و ماندگاری او از قضا عین «عدالت» است.
مجمع جهانی اقتصاد هر ساله شاخصی برای سنجش رقابت پذیری کشورها به دست می دهد، می توان دید که شدت گرفتن تحریمها از سال 2012 به بعد اثر منفی روی وضعیت رقابتپذیری ایران داشته است و به تدریج بعد از برجام 2015 روند بهبود را شاهد هستیم، به ویژه امسال رشد خوبی دیده میشود و امتیاز رقابتپذیری کشورمان به بیشترین حد خود در سالهای اخیر رسیده است.
از نتایج برمیآید که سه عامل مهمی که کار اهالی کسب و کار و اقتصاد را سخت کرده است به ترتیب «دشواریهای تامین مالی»، «بوروکراسی دولتی ناکارآمد» و «نبود ثبات در سیاستگذاریها» است. وضعیت کشورمان از نظر زیرساختها و پیشنیازهای توسعه اقتصادی و سرمایههای انسانی البته نامطلوب نیست، مشکل اساسی را باید در ساختار قانونی و حقوقی و مقررات و رویههای پرشمار جستوجو کرد.
در این یادداشت دنیای اقتصاد به نتایج گزارش سال 2017 رقابت پذیری پرداخته ام، جان کلام اینست که دست مرئی دولت در اقتصاد مجالی برای عمل دست نامرئی بازار نمیگذارد؛ حاصلی هم جز ناکارآمدی و فساد ندارد، باید اجازه داد قانونهای خوب جای صلاحدید و خردهفرمایشهای بوروکراتهای دولت را بگیرد و آن قانونهای حداقلی هم برای نظم دادن و عمل بهتر اهالی اقتصاد است. منشأ آن قانونها هم نظر دولتیها نیست، بلکه علم، خرد جمعی و تجربه اهل فن است. والله اعلم
https://goo.gl/zzqtoK
کانال راهبرد
@RahbordChannel
فون میزس بزرگ، اقتصاددان نامدار مکتب اتریش، زمانی گفته بود اینکه بسیاری از افراد رقابت را با جنگ مقایسه میکنند، البته بهعنوان یک تمثیل بد نیست، ولی نباید آن را زیاد جدی گرفت؛ زیرا هرچند جنگ نابودی و ویرانی به همراه میآورد، میوه رقابت چیزی جز نوآوری و ساختن نیست. از آن سو کسانی از منتقدان گفتهاند که رقابت در اقتصاد بازار آزاد فرقی با قانون جنگل ندارد، در هر دو قدرتمندها پیروز میشوند و ضعیفترها از بین میروند و این «عادلانه» نیست.
پاسخ اهالی اقتصاد این بود که چنین تشبیهی به کلی نارواست و نشان از آن دارد که گوینده دانش اقتصادی بالایی ندارد، زیرا در یک اقتصاد بازار رقابتی، قدرتمند کسی است که بهتر بتواند نظر مشتری را به خود جلب کند و در تامین خواسته او موفقتر باشد، پیروزی و ماندگاری او از قضا عین «عدالت» است.
مجمع جهانی اقتصاد هر ساله شاخصی برای سنجش رقابت پذیری کشورها به دست می دهد، می توان دید که شدت گرفتن تحریمها از سال 2012 به بعد اثر منفی روی وضعیت رقابتپذیری ایران داشته است و به تدریج بعد از برجام 2015 روند بهبود را شاهد هستیم، به ویژه امسال رشد خوبی دیده میشود و امتیاز رقابتپذیری کشورمان به بیشترین حد خود در سالهای اخیر رسیده است.
از نتایج برمیآید که سه عامل مهمی که کار اهالی کسب و کار و اقتصاد را سخت کرده است به ترتیب «دشواریهای تامین مالی»، «بوروکراسی دولتی ناکارآمد» و «نبود ثبات در سیاستگذاریها» است. وضعیت کشورمان از نظر زیرساختها و پیشنیازهای توسعه اقتصادی و سرمایههای انسانی البته نامطلوب نیست، مشکل اساسی را باید در ساختار قانونی و حقوقی و مقررات و رویههای پرشمار جستوجو کرد.
در این یادداشت دنیای اقتصاد به نتایج گزارش سال 2017 رقابت پذیری پرداخته ام، جان کلام اینست که دست مرئی دولت در اقتصاد مجالی برای عمل دست نامرئی بازار نمیگذارد؛ حاصلی هم جز ناکارآمدی و فساد ندارد، باید اجازه داد قانونهای خوب جای صلاحدید و خردهفرمایشهای بوروکراتهای دولت را بگیرد و آن قانونهای حداقلی هم برای نظم دادن و عمل بهتر اهالی اقتصاد است. منشأ آن قانونها هم نظر دولتیها نیست، بلکه علم، خرد جمعی و تجربه اهل فن است. والله اعلم
https://goo.gl/zzqtoK
کانال راهبرد
@RahbordChannel
روزنامه دنیای اقتصاد
فراز و فرودهای رقابت
<p>
<strong>امیرحسین خالقی
دکترای سیاستگذاری دانشگاه تهران</strong>
</p>
<p>
فون میزس بزرگ، اقتصاددان نامدار مکتب اتریش، زمانی گفته بود اینکه بسیاری از افراد رقابت را با جنگ مقایسه میکنند، البته بهعنوان یک تمثیل بد نیست، ولی نباید آن را زیاد جدی…
<strong>امیرحسین خالقی
دکترای سیاستگذاری دانشگاه تهران</strong>
</p>
<p>
فون میزس بزرگ، اقتصاددان نامدار مکتب اتریش، زمانی گفته بود اینکه بسیاری از افراد رقابت را با جنگ مقایسه میکنند، البته بهعنوان یک تمثیل بد نیست، ولی نباید آن را زیاد جدی…
فراز و فرودهای ایران در رقابت پذیری
رتبه ایران در میان دیگر کشورهای جهان در شاخص رقابت پذیری جهانی
کانال راهبرد
@RahbordChannel
رتبه ایران در میان دیگر کشورهای جهان در شاخص رقابت پذیری جهانی
کانال راهبرد
@RahbordChannel
امتیاز رقابت پذیری ایران
گذشته از بالا و پایین رفتن رتبه ها، امسال بیشترین امتیاز به نسبت سال های گذشته به دست آمده است. هنوز راه درازی داریم.
کانال راهبرد
@RahbordChannel
گذشته از بالا و پایین رفتن رتبه ها، امسال بیشترین امتیاز به نسبت سال های گذشته به دست آمده است. هنوز راه درازی داریم.
کانال راهبرد
@RahbordChannel