مرز دو جهان!
هایتی فقیر، 60% سوخت مصرفی از چوب؛ دومینیکن ثروتمند، دسترسی به انواع انرژی، پرداخت یارانه برای حفظ جنگل ها
رتبه شاخص آزادی اقتصادی: اولی 159 دومی 76!
کانال راهبرد
@RahbordChannel
هایتی فقیر، 60% سوخت مصرفی از چوب؛ دومینیکن ثروتمند، دسترسی به انواع انرژی، پرداخت یارانه برای حفظ جنگل ها
رتبه شاخص آزادی اقتصادی: اولی 159 دومی 76!
کانال راهبرد
@RahbordChannel
بروید به جهنم!
داریوش همایون فقید می گفت بعد از قضایای انقلاب سفید، شاه شروع کرد به تحقیر منتقدان و روشنفکران و عادت داشت آنها را "عن تلکتوئل"! بنامد؛ حرفش این بود دقیقا چه می خواهید که در این طرح نبود؟ با حق رای زنان؛ برانداختن مناسبات ارباب و رعیتی؛ سهیم کردن کارگران در سود کارخانه ها و ... مخالفید؟ شما با کی هستید؟
این طور بود که شاه جوانبخت در دو سه گام، بعد از قضایای مصدق السلطنه و انقلاب سفید؛ بدل شد به یک خودکامه که به جای همه فکر می کرد و تصمیم می گرفت. ویلیام سالیوان اخرین سفیر یانکی ها در تهران از روز نخست دیدار با شاه یاد می کند که او را با تصویر مستبد و خونریزی که رسانه های غربی ساخته بودند بسیار متفاوت دید؛ دیدار او و شاه به مناسبت یک بازدید رسمی جایی نزدیک تهران اتفاق افتاد و مدتی در یک کانتینر با هم صحبت کرده بودند.
سالیوان می گفت در خلوت ما دو نفر، شاه بسیار ارام و خودمانی بود؛ ولی وقت رفتن و زمانی که شاه خواست برای حضور در مراسم رسمی بیرون برود؛ صاف ایستاد؛ لب هایش را به هم فشرد و صورتی جدی به خود گرفت و در را با قدرت باز کرد و به میان حاضران رفت. او می خواست تصویر قدرتمند شاهانه خود را میان مردمش حفظ کند، این البته حس تحقیر سالیوان را برانگیخته بود؛ ولی او چه می دانست حکومت و نوسازی در یک کشور محافظه کار خاورمیانه ای به چه معناست.
اکنون هم که به اوضاع نگاه می کنیم به نظر اوضاع خیلی فرق نکرده است، در مملکتی بلاخیز در حوالی خاورمیانه همچنان نابخردی بیداد می کند؛ دموکراسی و غیره هم تا اطلاع ثانوی باد هواست؛ نیروهای ضدتوسعه آنقدر قدرتمند اند که امیدی به آینده نیست. آش آنقدر شور است که حتی امثال من هوادار دولت حداقلی هم شاید به این باور رسیده باشیم که یک دولت مقتدر که نیروهای ضدتوسعه را در هم بشکند از نان شب هم ضروری تر است، چیزی در مایه های ژنرال السیسی که بساط ادم خواران اخوانی را به هم بریزد؛ دقیقا کسی که به تمامی مخالفان بگوید: بروید به جهنم!
https://goo.gl/LFB5ao
کانال راهبرد
@RahbordChannel
داریوش همایون فقید می گفت بعد از قضایای انقلاب سفید، شاه شروع کرد به تحقیر منتقدان و روشنفکران و عادت داشت آنها را "عن تلکتوئل"! بنامد؛ حرفش این بود دقیقا چه می خواهید که در این طرح نبود؟ با حق رای زنان؛ برانداختن مناسبات ارباب و رعیتی؛ سهیم کردن کارگران در سود کارخانه ها و ... مخالفید؟ شما با کی هستید؟
این طور بود که شاه جوانبخت در دو سه گام، بعد از قضایای مصدق السلطنه و انقلاب سفید؛ بدل شد به یک خودکامه که به جای همه فکر می کرد و تصمیم می گرفت. ویلیام سالیوان اخرین سفیر یانکی ها در تهران از روز نخست دیدار با شاه یاد می کند که او را با تصویر مستبد و خونریزی که رسانه های غربی ساخته بودند بسیار متفاوت دید؛ دیدار او و شاه به مناسبت یک بازدید رسمی جایی نزدیک تهران اتفاق افتاد و مدتی در یک کانتینر با هم صحبت کرده بودند.
سالیوان می گفت در خلوت ما دو نفر، شاه بسیار ارام و خودمانی بود؛ ولی وقت رفتن و زمانی که شاه خواست برای حضور در مراسم رسمی بیرون برود؛ صاف ایستاد؛ لب هایش را به هم فشرد و صورتی جدی به خود گرفت و در را با قدرت باز کرد و به میان حاضران رفت. او می خواست تصویر قدرتمند شاهانه خود را میان مردمش حفظ کند، این البته حس تحقیر سالیوان را برانگیخته بود؛ ولی او چه می دانست حکومت و نوسازی در یک کشور محافظه کار خاورمیانه ای به چه معناست.
اکنون هم که به اوضاع نگاه می کنیم به نظر اوضاع خیلی فرق نکرده است، در مملکتی بلاخیز در حوالی خاورمیانه همچنان نابخردی بیداد می کند؛ دموکراسی و غیره هم تا اطلاع ثانوی باد هواست؛ نیروهای ضدتوسعه آنقدر قدرتمند اند که امیدی به آینده نیست. آش آنقدر شور است که حتی امثال من هوادار دولت حداقلی هم شاید به این باور رسیده باشیم که یک دولت مقتدر که نیروهای ضدتوسعه را در هم بشکند از نان شب هم ضروری تر است، چیزی در مایه های ژنرال السیسی که بساط ادم خواران اخوانی را به هم بریزد؛ دقیقا کسی که به تمامی مخالفان بگوید: بروید به جهنم!
https://goo.gl/LFB5ao
کانال راهبرد
@RahbordChannel
Khaleqi
بروید به جهنم! | وبسایت شخصی امیرحسین خالقی
وب سایت شخصی امیر حسین خالقی ، خالقی ، راهبرد ، سیاست ، اقتصاد
بدون آزادی در اقتصاد، پیشرفت اجتماعی را فراموش کنید!
محور افقی (امتیاز آزادی اقتصادی) و محور عمودی (امتیاز پیشرفت اجتماعی) برای کشورهای مختلف جهان.
کانال راهبرد
@RahbordChannel
محور افقی (امتیاز آزادی اقتصادی) و محور عمودی (امتیاز پیشرفت اجتماعی) برای کشورهای مختلف جهان.
کانال راهبرد
@RahbordChannel
خروجی بالقوه اقتصاد یک کشور چقدر است؟
شاخصی وجود دارد به نام "شکاف خروجی اقتصاد" ("شکاف جی دی پی") که به زبان ساده می گوید خروجی فعلی اقتصاد تا چه اندازه با حدی که می توانست باشد، فاصله دارد؛ این عدد به صورت درصدی از خروجی اقتصاد بیان می شود و می تواند مثبت یا منفی باشد.
اگر این عدد منفی باشد، یعنی کشور نتوانسته است به اندازه ظرفیت اقتصاد شغل فراهم کند و خروجی داشته باشد، اگر مثبت باشد به آن معناست که کشور از حد ظرفیت خود فراتر رفته است؛ اما گذشته از تمام معایبی که شاخص های کلان مانند خروجی اقتصاد (جی دی پی) دارد و در تفسیر آنها باید با احتیاط عمل کرد؛ مثبت این شاخص به معنای مطلوب بودن اوضاع نیست!
مثبت بودن شکاف خروجی به این معناست که در اقتصاد کشور تقاضای کل بسیار بیشتر از عرضه است و نیروی کار باید بیشتر از حد ظرفیت اش کار کند تا آن تقاضا را برآورده کنند، به بیان دیگر هزینه های نیروی کار افزایش می یابد؛ این را کنار تقاضای بالای محصولات و خدمات بگذاریم، معنایش این است که با یک اقتصاد تورمی روبه رو هستیم. در منفی بودن هم عکس این حالت به وجود می آید؛ اقتصاد به دلیل وجود نبود تقاضای کافی با رکود روبه رو است و بنگاه ها در سطح بهینه خود کار نمی کنند.
حواسمان باشد در مملکت آریایی اسلامی که با بالا رفتن قیمت نفت، خروجی اسمی اقتصاد تغییر زیادی می کند؛ از این شکاف مثبت و آمارها نتایج رادیکال نگیریم؛ اقتصاد را باید مثل یک فیلم نگاه کرد، نه یک عکس، آن چه در کوتاه مدت به نظر دستاورد بزرگی است؛ شاید در "بلندمدت" چیزی جز فاجعه نباشد، والله اعلم.
https://goo.gl/uBCsvw
کانال راهبرد
@RahbordChannel
شاخصی وجود دارد به نام "شکاف خروجی اقتصاد" ("شکاف جی دی پی") که به زبان ساده می گوید خروجی فعلی اقتصاد تا چه اندازه با حدی که می توانست باشد، فاصله دارد؛ این عدد به صورت درصدی از خروجی اقتصاد بیان می شود و می تواند مثبت یا منفی باشد.
اگر این عدد منفی باشد، یعنی کشور نتوانسته است به اندازه ظرفیت اقتصاد شغل فراهم کند و خروجی داشته باشد، اگر مثبت باشد به آن معناست که کشور از حد ظرفیت خود فراتر رفته است؛ اما گذشته از تمام معایبی که شاخص های کلان مانند خروجی اقتصاد (جی دی پی) دارد و در تفسیر آنها باید با احتیاط عمل کرد؛ مثبت این شاخص به معنای مطلوب بودن اوضاع نیست!
مثبت بودن شکاف خروجی به این معناست که در اقتصاد کشور تقاضای کل بسیار بیشتر از عرضه است و نیروی کار باید بیشتر از حد ظرفیت اش کار کند تا آن تقاضا را برآورده کنند، به بیان دیگر هزینه های نیروی کار افزایش می یابد؛ این را کنار تقاضای بالای محصولات و خدمات بگذاریم، معنایش این است که با یک اقتصاد تورمی روبه رو هستیم. در منفی بودن هم عکس این حالت به وجود می آید؛ اقتصاد به دلیل وجود نبود تقاضای کافی با رکود روبه رو است و بنگاه ها در سطح بهینه خود کار نمی کنند.
حواسمان باشد در مملکت آریایی اسلامی که با بالا رفتن قیمت نفت، خروجی اسمی اقتصاد تغییر زیادی می کند؛ از این شکاف مثبت و آمارها نتایج رادیکال نگیریم؛ اقتصاد را باید مثل یک فیلم نگاه کرد، نه یک عکس، آن چه در کوتاه مدت به نظر دستاورد بزرگی است؛ شاید در "بلندمدت" چیزی جز فاجعه نباشد، والله اعلم.
https://goo.gl/uBCsvw
کانال راهبرد
@RahbordChannel
وبسایت شخصی امیرحسین خالقی
خروجی بالقوه اقتصاد یک کشور چقدر است؟ - وبسایت شخصی امیرحسین خالقی
شاخصی وجود دارد به نام “شکاف خروجی اقتصاد” (“شکاف جی دی پی”) که به زبان ساده می گوید خروجی فعلی اقتصاد تا چه اندازه با حدی که می توانست باشد، فاصله دارد؛ این عدد به صورت درصدی از خروجی اقتصاد بیان می شود و می تواند مثبت یا منفی باشد. اگر این عدد منفی […]
راهنمای گام به گام "فاشیسم"
1- سنت پرستی: در هر جنبش فاشیستی می توان متفکرانی سنت گرا را یافت، آنها خواهان برگشت به گذشته و زنده کردن آن اند؛ فاشیسم یک ایدئولوژی ارتجاعی است و عناصر "معنوی" و "دوران خوب گذشته" در آن پررنگ است.
2- رد باورهای مدرن: عصر روشنگری و خرد سرآغاز انحطاط انسان تلقی می شود؛ فاشیسم دشمن عقلانیت است!
3- تبلیغ "عملگرایی": اندیشه و تامل چیزی جز وقت کشی و لاس زدن با کلمات نیست، باید دنبال مردان عمل بود و عملگرایی همیشه تقدیس می شود.
4- خائن معرفی کردن مخالفان: نقادی و چون و چرا کردن نشانه خودسری و پشت کردن به آرمان های جمعی است؛ مخالفت و نقد ارزش های مدرن به شمار می آیند و به همین دلیل تحقیر می شوند.
5- ترس از تمایز: تفاوت "ما" و "دیگری" در فاشیسم بسیار پررنگ است؛ نسبت به غیرخودی ها بدبینی وجود دارد و نژادپرستی تبلیغ می شود.
6- تمرکز روی ناکامی اجتماعی: فاشیسم تلاش می کند طبقه متوسط ناکام را که زیر فشار اقتصادی است و خود را تحقیر شده می بیند جذب کند.
7- تئوری توطئه: هواداران باید حس کنند همیشه در محاصره دشمن اند، تئوری توطئه و بیگانه هراسی در فاشیسم بسیار رایج است.
8- دشمن قوی و ضعیف: دشمن را باید گاهی ضعیف نمایاند و گاه قوی نشان داد، دشمن فاشیست ها هم زمان بسیار قوی و بسیار ضعیف است. دشمنی نه آنقدر ضعیف که هیچ رگی را نجنباند، نه آنقدر قوی که فکر هماوردی با او هم به ذهن نیاید.
9- صلح طلبی به معنای وا دادن در برابر دشمن: زندگی را باید در راه مبارزه فدا کرد؛ زنده ماندن به هر قیمتی ارزشی ندارد.
10- تحقیر ضعیفان: در هر ایدئولوژی ارتجاعی از جمله فاشیسم؛ ستایش قدرت و قدرتمندان بسیار پررنگ است.
11- تقدیس افراطی قهرمانگرایی: در فاشیسم قهرمان گرایی بسیار تبلیغ می شود، کیش پرستش مرگ و فدا کردن خود برای آرمان بسیار پررنگ است
12- ضدیت با زنان و ستایش سلحشوری و مردانگی: فاشیسم زنان را ضعیف می داند و تحقیر می کند، آنها فقط به تولید مثل و زاییدن مردان جنگاور می آیند؛ فاشیسم رفتار و سبک های نامتعارف جنسی را تحمل نمی کند.
13- عوام گرایی و پوپولیسم: به ویژه در دوره اینترنت و رسانه های همگانی، نظر و واکنش های احساسی برخی از گروه ها به عنوان صدای همه مرد نشان داده می شود.
14- زبان ساده و عامیانه: تمام کتاب های درسی در دوران نازی ها و فاشیست ها از زبانی ساده و عامیانه استفاده می کردند، از پیچیدگی پرهیز می شود تا مجالی برای تخیل و نقد به وجود نیاید.
https://goo.gl/bfhx1r
کانال راهبرد
@RahbordChannel
1- سنت پرستی: در هر جنبش فاشیستی می توان متفکرانی سنت گرا را یافت، آنها خواهان برگشت به گذشته و زنده کردن آن اند؛ فاشیسم یک ایدئولوژی ارتجاعی است و عناصر "معنوی" و "دوران خوب گذشته" در آن پررنگ است.
2- رد باورهای مدرن: عصر روشنگری و خرد سرآغاز انحطاط انسان تلقی می شود؛ فاشیسم دشمن عقلانیت است!
3- تبلیغ "عملگرایی": اندیشه و تامل چیزی جز وقت کشی و لاس زدن با کلمات نیست، باید دنبال مردان عمل بود و عملگرایی همیشه تقدیس می شود.
4- خائن معرفی کردن مخالفان: نقادی و چون و چرا کردن نشانه خودسری و پشت کردن به آرمان های جمعی است؛ مخالفت و نقد ارزش های مدرن به شمار می آیند و به همین دلیل تحقیر می شوند.
5- ترس از تمایز: تفاوت "ما" و "دیگری" در فاشیسم بسیار پررنگ است؛ نسبت به غیرخودی ها بدبینی وجود دارد و نژادپرستی تبلیغ می شود.
6- تمرکز روی ناکامی اجتماعی: فاشیسم تلاش می کند طبقه متوسط ناکام را که زیر فشار اقتصادی است و خود را تحقیر شده می بیند جذب کند.
7- تئوری توطئه: هواداران باید حس کنند همیشه در محاصره دشمن اند، تئوری توطئه و بیگانه هراسی در فاشیسم بسیار رایج است.
8- دشمن قوی و ضعیف: دشمن را باید گاهی ضعیف نمایاند و گاه قوی نشان داد، دشمن فاشیست ها هم زمان بسیار قوی و بسیار ضعیف است. دشمنی نه آنقدر ضعیف که هیچ رگی را نجنباند، نه آنقدر قوی که فکر هماوردی با او هم به ذهن نیاید.
9- صلح طلبی به معنای وا دادن در برابر دشمن: زندگی را باید در راه مبارزه فدا کرد؛ زنده ماندن به هر قیمتی ارزشی ندارد.
10- تحقیر ضعیفان: در هر ایدئولوژی ارتجاعی از جمله فاشیسم؛ ستایش قدرت و قدرتمندان بسیار پررنگ است.
11- تقدیس افراطی قهرمانگرایی: در فاشیسم قهرمان گرایی بسیار تبلیغ می شود، کیش پرستش مرگ و فدا کردن خود برای آرمان بسیار پررنگ است
12- ضدیت با زنان و ستایش سلحشوری و مردانگی: فاشیسم زنان را ضعیف می داند و تحقیر می کند، آنها فقط به تولید مثل و زاییدن مردان جنگاور می آیند؛ فاشیسم رفتار و سبک های نامتعارف جنسی را تحمل نمی کند.
13- عوام گرایی و پوپولیسم: به ویژه در دوره اینترنت و رسانه های همگانی، نظر و واکنش های احساسی برخی از گروه ها به عنوان صدای همه مرد نشان داده می شود.
14- زبان ساده و عامیانه: تمام کتاب های درسی در دوران نازی ها و فاشیست ها از زبانی ساده و عامیانه استفاده می کردند، از پیچیدگی پرهیز می شود تا مجالی برای تخیل و نقد به وجود نیاید.
https://goo.gl/bfhx1r
کانال راهبرد
@RahbordChannel
Open Culture
Umberto Eco’s List of the 14 Common Features of Fascism
Creative Commons image by Rob Bogaerts, via the National Archives in Holland One of the key questions facing both journalists and loyal oppositions these days is how do we stay honest as euphemisms and trivializations take over the discourse?
در باب سوء تفاهم های رایج "یک کلمه"!
بزرگواری گفته بود اقتصاد ایران سرمایه داری نیست، در واقع بیشتر شبیه جنگل است! حرف او این بود درست است که در کشورهای سرمایه داری (بازار آزاد) هم مقررات و تبصره زیاد نیست، کسی مزاحم اهالی کسب و کار نمی شود و "آزادی" بالایی وجود دارد، ولی این را نباید با "آزادی" ( بخوانید عشقی بودن) در کشوری وسط صحرای خاورمیانه یکی گرفت.
این تجربه رایجی است که وقتی از "آزادی اقتصادی" صحبت می شود، خیلی ها تصور کنند قرار است در قفس ها! را باز کنیم، دست سرمایه دار زالو صفت را باز بگذاریم و همین اندک محدودیت های موجود را هم برداریم تا مردم همدیگر را بدرند و قوی ها ضعفا را غارت کنند! می دانیم حوالی ما در بسیاری موارد قانون و مقررات باد هواست و اهل بخیه به ویژه اگر ژن خوبی داشته باشند؛ در انجام هر کاری که دلشان بخواهد "آزاد" اند. اما شوخی است فکر کنیم "آزادی" در اقتصاد مملکت را می توان از کشورهایی با اقتصاد بازار قیاس گرفت.
اجازه دهید بگوییم منظورمان از "آزادی" چیست. حضرت فون هایک می فرماید که آزادی در درجه اول "آزادی از اجبار دیگران" است، در این معنا افراد پیش و بیش از آنکه دستشان باز باشد تا آنچه می خواهند را انجام دهند، نیاز دارند تا از شر آزار دیگران در امان بمانند و کسی نتواند اختیار آنها را در تعیین سرنوشت شان محدود کند. این یعنی نیاز به قانون های بی طرفانه ای است که برای همه یکسان اجرا شود. آزادی بدون "قانون" شوخی بزرگی است.
قانون بی طرفانه هم به معنای "فرموده فلانی" نیست؛ قرار نیست هدفی ویژه را برای گروه خاصی دنبال کند، بلکه تنها محدودیت هایی کلی را به وجود می آورد و تنها جلوی چیزهایی را می گیرد که همه آنها را زیانبار تلقی می کنند و به خاطر سلیقه دست و پای افراد را نمی بندد. قانون های واقعی با "روا نیست" شروع می شوند تا "باید" و البته تعدادشان نمی تواند زیاد باشد.
قوانین راهنمایی و رانندگی در بزرگراه را در نظر بگیریم، به رانندگان نمی گویند کجا بروند و دقیقا چه کنند؛ ولی رفتارها را پیش بینی پذیر می کنند. بیش از آنکه هدف شان محدود کردن افراد باشد، دنبال فراهم کردن بیشترین قلمرو عمل با حفظ ایمنی خود فرد و دیگران اند. آنها را اشخاصی به سلیقه خود تعیین نکرده اند و البته سودمندی آنها برای خود افراد هم روشن است و از این رو پذیرفتنی اند.
اگر بخشی از افراد هم قانون ها را رعایت نکنند، سودمندی آنها برای دیگران هم کاهش می یابد، از این رو باید آنها را به طور یکسان برای همه به کار گرفت. برابری واقعی، برابری در مقابل قانون است. اما برابری مقابل قانون به معنای نتایج برابر نیست، ولی ضمانت می کند که منافع یک گروه بر دیگران برتری داده نشده است و قاعده بازی برای افراد فارغ از جایگاه اجتماعی و جنسیت و نژاد و ... یکی است.
وقتی از آزادی اقتصادی صحبت می کنیم، پیش نیاز ان وجود قانون های خوب است، این به معنای افزودن بر انبوه تبصره ها و مقررات نیست، بلکه برعکس کاستن آنها به حداقل ممکن و تلاش برای حفظ آزادی عمل افراد است. دولت خوب، دولتی نیست که "سیاستگذاری اقتصادی" موثر می کند، بلکه دولتی است که موانع را از جلوی پای اهالی اقتصاد بر می دارد و آنها را آزاد می گذارد تا خود کارشان را تدبیر کنند. دولت خوب "پر قانون" نیست، دولتی است که همان حداقل قانون های لازم را به خوبی اجرا می کند و افراد را "آزاد" می گذارد.
https://goo.gl/ToDSYn
کانال راهبرد
@RahbordChannel
بزرگواری گفته بود اقتصاد ایران سرمایه داری نیست، در واقع بیشتر شبیه جنگل است! حرف او این بود درست است که در کشورهای سرمایه داری (بازار آزاد) هم مقررات و تبصره زیاد نیست، کسی مزاحم اهالی کسب و کار نمی شود و "آزادی" بالایی وجود دارد، ولی این را نباید با "آزادی" ( بخوانید عشقی بودن) در کشوری وسط صحرای خاورمیانه یکی گرفت.
این تجربه رایجی است که وقتی از "آزادی اقتصادی" صحبت می شود، خیلی ها تصور کنند قرار است در قفس ها! را باز کنیم، دست سرمایه دار زالو صفت را باز بگذاریم و همین اندک محدودیت های موجود را هم برداریم تا مردم همدیگر را بدرند و قوی ها ضعفا را غارت کنند! می دانیم حوالی ما در بسیاری موارد قانون و مقررات باد هواست و اهل بخیه به ویژه اگر ژن خوبی داشته باشند؛ در انجام هر کاری که دلشان بخواهد "آزاد" اند. اما شوخی است فکر کنیم "آزادی" در اقتصاد مملکت را می توان از کشورهایی با اقتصاد بازار قیاس گرفت.
اجازه دهید بگوییم منظورمان از "آزادی" چیست. حضرت فون هایک می فرماید که آزادی در درجه اول "آزادی از اجبار دیگران" است، در این معنا افراد پیش و بیش از آنکه دستشان باز باشد تا آنچه می خواهند را انجام دهند، نیاز دارند تا از شر آزار دیگران در امان بمانند و کسی نتواند اختیار آنها را در تعیین سرنوشت شان محدود کند. این یعنی نیاز به قانون های بی طرفانه ای است که برای همه یکسان اجرا شود. آزادی بدون "قانون" شوخی بزرگی است.
قانون بی طرفانه هم به معنای "فرموده فلانی" نیست؛ قرار نیست هدفی ویژه را برای گروه خاصی دنبال کند، بلکه تنها محدودیت هایی کلی را به وجود می آورد و تنها جلوی چیزهایی را می گیرد که همه آنها را زیانبار تلقی می کنند و به خاطر سلیقه دست و پای افراد را نمی بندد. قانون های واقعی با "روا نیست" شروع می شوند تا "باید" و البته تعدادشان نمی تواند زیاد باشد.
قوانین راهنمایی و رانندگی در بزرگراه را در نظر بگیریم، به رانندگان نمی گویند کجا بروند و دقیقا چه کنند؛ ولی رفتارها را پیش بینی پذیر می کنند. بیش از آنکه هدف شان محدود کردن افراد باشد، دنبال فراهم کردن بیشترین قلمرو عمل با حفظ ایمنی خود فرد و دیگران اند. آنها را اشخاصی به سلیقه خود تعیین نکرده اند و البته سودمندی آنها برای خود افراد هم روشن است و از این رو پذیرفتنی اند.
اگر بخشی از افراد هم قانون ها را رعایت نکنند، سودمندی آنها برای دیگران هم کاهش می یابد، از این رو باید آنها را به طور یکسان برای همه به کار گرفت. برابری واقعی، برابری در مقابل قانون است. اما برابری مقابل قانون به معنای نتایج برابر نیست، ولی ضمانت می کند که منافع یک گروه بر دیگران برتری داده نشده است و قاعده بازی برای افراد فارغ از جایگاه اجتماعی و جنسیت و نژاد و ... یکی است.
وقتی از آزادی اقتصادی صحبت می کنیم، پیش نیاز ان وجود قانون های خوب است، این به معنای افزودن بر انبوه تبصره ها و مقررات نیست، بلکه برعکس کاستن آنها به حداقل ممکن و تلاش برای حفظ آزادی عمل افراد است. دولت خوب، دولتی نیست که "سیاستگذاری اقتصادی" موثر می کند، بلکه دولتی است که موانع را از جلوی پای اهالی اقتصاد بر می دارد و آنها را آزاد می گذارد تا خود کارشان را تدبیر کنند. دولت خوب "پر قانون" نیست، دولتی است که همان حداقل قانون های لازم را به خوبی اجرا می کند و افراد را "آزاد" می گذارد.
https://goo.gl/ToDSYn
کانال راهبرد
@RahbordChannel
Khaleqi
در باب سوء تفاهم های رایج “یک کلمه”! | وبسایت شخصی امیرحسین خالقی
وب سایت شخصی امیر حسین خالقی ، خالقی ، راهبرد ، سیاست ، اقتصاد
تهران، از دوبی سبقت گرفت!
تهران از میان 140 شهر رتبه 127 مناسب بودن برای زندگی را دارد، با این حال بیشترین بهبود را در 5 سال اخیر داشته است.
کانال راهبرد
@RahbordChannel
تهران از میان 140 شهر رتبه 127 مناسب بودن برای زندگی را دارد، با این حال بیشترین بهبود را در 5 سال اخیر داشته است.
کانال راهبرد
@RahbordChannel
در باب بهره کشی
بسیار شنیده می شود که شرایط کار در بسیاری از کشورهای فقیر غیرانسانی است؛ کودکان مجبور به کار می شوند و دستمزدها پایین است؛ هواداران دل نازک حقوق کارگر این را به ذات پلید سرمایه دار از خدا بی خبر ربط می دهند که به خاطر منفعت شخصی انسان ها را استثمار می کنند. هیاهویی مشابه برای قضیه اخیر چسب هل هم بلند شده است.
روشن نیست دنبال منفعت شخصی بودن چه ایرادی دارد، کارگران هم محض رضای خدا کار نمی کنند؛ آنها هم ترجیح می دهند بین چند گزینه آنکه بیشتر به نفعشان است را بر گزینند و دریافتی بیشتری داشته باشند، در بسیاری از کشورهای فقیر کار کودکان نه به خاطر زیاده خواهی سرمایه دار، بلکه یک ضرورت برای زنده ماندن است، کودکان اگر در کارخانه ها "بهره کشی" نشوند، مجبورند در مزارع با شرایطی کار کنند که بعید است خیلی بهتر از کارگاه ها باشد، وانگهی دریافتی آنها هم به مراتب کمتر است.
در پژوهشی در 11 کشور فقیر جهان سوم در سالهای دهه نخست این قرن نشان داده شده که دستمزد پرداختی در همین "بهره کش خانه ها" به مراتب بالاتر از بقیه بخش هاست، در هندوراس که نیمی از جمعیت زیر 2 دلار در روز زندگی می کردند؛ دستمزد کارگران استثمار شده به 13.1 دلار در روز می رسید! در کامبوج، هایتی و نیکاراگوئه هم این پرداختی بیش از دو برابر متوسط درآمد سرانه ملی بود.
راه حل بهبود اوضاع کارگران هم مقررات سفت و سخت تر نیست؛ از دشواری های اجرا و فساد زا بودن قانون ها که بگذریم، دست و پای کارفرما را بستن در نهایت به زیان کارگران خواهد بود؛ بسیاری از افرادی که می توانستند استخدام شوند و دستمزدی داشته باشند، به دلیل دشواری استخدام همین فرصت را هم از دست می دهند. در اقتصادی که بیکاری معضلی اساسی است، این کار کم از مصیبت ندارد.
"بهبود شرایط کار" هم در بسیاری موارد معنایی جز صرف هزینه های بیشتر ندارد و افزایش بیش از حد آن می تواند جایگاه رقابتی شرکت را به خطر بیندازد و حتی همین تعداد کارگران موجود هم کارشان را از دست بدهند. وانگهی این را هم در نظر داشته باشیم که سود کارفرما لزوما زیان کارگر نیست، بسیاری از مدیران می دانند که اگر نیروی کارشان را راضی نگاه ندارند؛ زیان های بسیار بزرگتری برایشان به بار خواهد آمد.
اما چاره چیست؟ همین فقره اخیر چسب هل را در نظر بگیرید؛ به یمن "گسترش کاربرد شبکه های اجتماعی" و "گردش آزاد و غیردولتی اطلاعات" (که هر دو را باید از برکات سرمایه داری دانست) یک فشار اجتماعی ایجاد شد و شرکت مذکور باید برای رهایی از بحران پاسخی مناسب پیدا کند و از خود اعاده حیثیت کند.
اینجا مشتریان او را وادار می کنند که "انسانی تر" برخورد کند و گرنه محصولش روی دستش می ماند؛ سندیکاهای مستقل کارگری و بازرسی های وزارت کار بعید است در شرایط فعلی می توانستند اوضاع را خیلی به نفع کارگران جابه جا کنند. تازه سر بزرگ قضیه زیر لحاف است و برای دیگر شرکت ها هم مصیبت تازه شروع شده است که اگر غیرمتعارف رفتار کنند، با آنها نیز همین معامله می شود و گرفتار می شوند.
در ممالک توسعه یافته مفهومی وجود دارد به نام تجارت منصفانه (فر ترید) که مشتری پول بیشتری می دهد، مشروط بر اینکه کارفرما اطمینان دهد که شرایط خوبی برای کارگران فراهم کرده است، بد نیست این را کسانی در ایران هم دنبال کنند؛ نمی دانم چقدر از معترضان فعلی حاضرند پولی که به زحمت در آورده اند را صرف کنند که بقیه شرایط "انسانی" تری داشته باشند، والله اعلم.
https://goo.gl/Lr5aAk
کانال راهبرد
@RahbordChannel
بسیار شنیده می شود که شرایط کار در بسیاری از کشورهای فقیر غیرانسانی است؛ کودکان مجبور به کار می شوند و دستمزدها پایین است؛ هواداران دل نازک حقوق کارگر این را به ذات پلید سرمایه دار از خدا بی خبر ربط می دهند که به خاطر منفعت شخصی انسان ها را استثمار می کنند. هیاهویی مشابه برای قضیه اخیر چسب هل هم بلند شده است.
روشن نیست دنبال منفعت شخصی بودن چه ایرادی دارد، کارگران هم محض رضای خدا کار نمی کنند؛ آنها هم ترجیح می دهند بین چند گزینه آنکه بیشتر به نفعشان است را بر گزینند و دریافتی بیشتری داشته باشند، در بسیاری از کشورهای فقیر کار کودکان نه به خاطر زیاده خواهی سرمایه دار، بلکه یک ضرورت برای زنده ماندن است، کودکان اگر در کارخانه ها "بهره کشی" نشوند، مجبورند در مزارع با شرایطی کار کنند که بعید است خیلی بهتر از کارگاه ها باشد، وانگهی دریافتی آنها هم به مراتب کمتر است.
در پژوهشی در 11 کشور فقیر جهان سوم در سالهای دهه نخست این قرن نشان داده شده که دستمزد پرداختی در همین "بهره کش خانه ها" به مراتب بالاتر از بقیه بخش هاست، در هندوراس که نیمی از جمعیت زیر 2 دلار در روز زندگی می کردند؛ دستمزد کارگران استثمار شده به 13.1 دلار در روز می رسید! در کامبوج، هایتی و نیکاراگوئه هم این پرداختی بیش از دو برابر متوسط درآمد سرانه ملی بود.
راه حل بهبود اوضاع کارگران هم مقررات سفت و سخت تر نیست؛ از دشواری های اجرا و فساد زا بودن قانون ها که بگذریم، دست و پای کارفرما را بستن در نهایت به زیان کارگران خواهد بود؛ بسیاری از افرادی که می توانستند استخدام شوند و دستمزدی داشته باشند، به دلیل دشواری استخدام همین فرصت را هم از دست می دهند. در اقتصادی که بیکاری معضلی اساسی است، این کار کم از مصیبت ندارد.
"بهبود شرایط کار" هم در بسیاری موارد معنایی جز صرف هزینه های بیشتر ندارد و افزایش بیش از حد آن می تواند جایگاه رقابتی شرکت را به خطر بیندازد و حتی همین تعداد کارگران موجود هم کارشان را از دست بدهند. وانگهی این را هم در نظر داشته باشیم که سود کارفرما لزوما زیان کارگر نیست، بسیاری از مدیران می دانند که اگر نیروی کارشان را راضی نگاه ندارند؛ زیان های بسیار بزرگتری برایشان به بار خواهد آمد.
اما چاره چیست؟ همین فقره اخیر چسب هل را در نظر بگیرید؛ به یمن "گسترش کاربرد شبکه های اجتماعی" و "گردش آزاد و غیردولتی اطلاعات" (که هر دو را باید از برکات سرمایه داری دانست) یک فشار اجتماعی ایجاد شد و شرکت مذکور باید برای رهایی از بحران پاسخی مناسب پیدا کند و از خود اعاده حیثیت کند.
اینجا مشتریان او را وادار می کنند که "انسانی تر" برخورد کند و گرنه محصولش روی دستش می ماند؛ سندیکاهای مستقل کارگری و بازرسی های وزارت کار بعید است در شرایط فعلی می توانستند اوضاع را خیلی به نفع کارگران جابه جا کنند. تازه سر بزرگ قضیه زیر لحاف است و برای دیگر شرکت ها هم مصیبت تازه شروع شده است که اگر غیرمتعارف رفتار کنند، با آنها نیز همین معامله می شود و گرفتار می شوند.
در ممالک توسعه یافته مفهومی وجود دارد به نام تجارت منصفانه (فر ترید) که مشتری پول بیشتری می دهد، مشروط بر اینکه کارفرما اطمینان دهد که شرایط خوبی برای کارگران فراهم کرده است، بد نیست این را کسانی در ایران هم دنبال کنند؛ نمی دانم چقدر از معترضان فعلی حاضرند پولی که به زحمت در آورده اند را صرف کنند که بقیه شرایط "انسانی" تری داشته باشند، والله اعلم.
https://goo.gl/Lr5aAk
کانال راهبرد
@RahbordChannel
Khaleqi
در باب بهره کشی | وبسایت شخصی امیرحسین خالقی
وب سایت شخصی امیر حسین خالقی ، خالقی ، راهبرد ، سیاست ، اقتصاد
فساد چیز غریبی است؟
الگوی توسعه کره جنوبی از آن نمونه هایی است که در مملکت آریایی اسلامی کم هوادار ندارد، کسانی گفته اند از همان سال های درخشان توسعه ایران در دهه 1340 کره ای ها تصمیم گرفته بودند راه صنعتی سازی را به تقلید از کشور ما دنبال کنند؛ ساختار قدرت متمرکز؛ موقعیت مکانی آنها و ارتباط خوبشان با غرب هم کمک کرد که اکنون این کشور حرفی برای گفتن داشته باشد.
آنها علاوه بر محصولات صنعتی، حتی محصولات فرهنگی مانند جومونگ! هم به کشور ما صادر می کنند. همسایه "مقتدر" آنها هم که نیازی به معرفی ندارد؛ یک قلعه سلطانی که پیشوای بزرگوار آن به قیمت قحطی مردم موشک هوا می کند و هر از چندی مشت محکم به دهان امپریالیسم می زند!
قضیه توسعه کره جنوبی از آنجا که نقش دولت در آن از آغاز بسیار پررنگ بوده است و هدایت و "ریل گذاری" مسیر رشد صنایع را همکاری های بخش خصوصی و دولت پیش برده است، برای بسیاری مسیر عملی تری به حساب می آید. اقتصاد دان کره ای معروف؛ ها جون چانگ؛ هم شواهدی آورده و نظریه پردازی های کرده که قرار نیست همه راه های توسعه از بازار آزاد بگذرد، بلکه باید دست مرئی دولت با دست نامرئی بازار با هم کار را پیش ببرند. می دانیم اهالی قدرت که فوبیای "سپردن همه چیز به دست بازار" را دارند چقدر از این نظرات استقبال می کنند.
اما و اگرها درباره اثربخشی مداخله کم نیست، اما بحث ما چیز دیگری است. حرف این است که مداخله دولتی در اقتصاد، فارغ از کارساز بودن آن، فساد همراه خواهد آورد و حتی در نمونه به اصطلاح موفق، نظیر کره جنوبی، باز فساد مسئله جدی است؛ کره در اخرین گزارش برداشت ارز فساد رتبه نه چندان درخشان 52 از 176 کشور جهان را دارد، اگر از سال 2000 به این طرف رتبه اش را بررسی کنیم می بینیم که وصف "فساد تاریخی کره جنوبی" خیلی بیراه نیست.
سال 2015 نخست وزیر به اتهام درگیری در فساد استعفا داد، از قرار یک سرمایه دار کره بعد از خودکشی نام کسانی که از او پول گرفته بودند را فاش کرده بود و نخست وزیر یکی از آنها بود، فساد مربوط به نیروگاه های هسته ای و همچنین الماس های وزیر امور خارجه و تجارت در سال 2012 و یکی دو جین موارد دیگر نشان می دهد که فساد سیاسی - اقتصادی در کره جنوبی مسئله کوچکی نیست.
اما این فسادها خیلی غریب است؟ هرگاه دولتی ها به بهانه های ظاهرا موجه راه به اقتصاد بیابند، فساد هم پیامد آن است؛ این را اضافه کنید به شرایطی که کشوری از مواهب پترودلار هم برخوردار باشد. اما راه حل مبارزه با فساد روشن است: هیچ راهی، تاکید می کنم هیچ راهی، به جز اقتصاد رقابتی و بازار برای کاهش فساد وجود ندارد؛ اگر خواهان "حمایت جدی دولت" و "نقش آفرینی موثر دولت در اقتصاد" هستید؛ البته بد نیست، ولی حواستان باشد این با کاهش فساد خیلی سازگاری ندارد، والله اعلم.
کانال راهبرد
@RahbordChannel
الگوی توسعه کره جنوبی از آن نمونه هایی است که در مملکت آریایی اسلامی کم هوادار ندارد، کسانی گفته اند از همان سال های درخشان توسعه ایران در دهه 1340 کره ای ها تصمیم گرفته بودند راه صنعتی سازی را به تقلید از کشور ما دنبال کنند؛ ساختار قدرت متمرکز؛ موقعیت مکانی آنها و ارتباط خوبشان با غرب هم کمک کرد که اکنون این کشور حرفی برای گفتن داشته باشد.
آنها علاوه بر محصولات صنعتی، حتی محصولات فرهنگی مانند جومونگ! هم به کشور ما صادر می کنند. همسایه "مقتدر" آنها هم که نیازی به معرفی ندارد؛ یک قلعه سلطانی که پیشوای بزرگوار آن به قیمت قحطی مردم موشک هوا می کند و هر از چندی مشت محکم به دهان امپریالیسم می زند!
قضیه توسعه کره جنوبی از آنجا که نقش دولت در آن از آغاز بسیار پررنگ بوده است و هدایت و "ریل گذاری" مسیر رشد صنایع را همکاری های بخش خصوصی و دولت پیش برده است، برای بسیاری مسیر عملی تری به حساب می آید. اقتصاد دان کره ای معروف؛ ها جون چانگ؛ هم شواهدی آورده و نظریه پردازی های کرده که قرار نیست همه راه های توسعه از بازار آزاد بگذرد، بلکه باید دست مرئی دولت با دست نامرئی بازار با هم کار را پیش ببرند. می دانیم اهالی قدرت که فوبیای "سپردن همه چیز به دست بازار" را دارند چقدر از این نظرات استقبال می کنند.
اما و اگرها درباره اثربخشی مداخله کم نیست، اما بحث ما چیز دیگری است. حرف این است که مداخله دولتی در اقتصاد، فارغ از کارساز بودن آن، فساد همراه خواهد آورد و حتی در نمونه به اصطلاح موفق، نظیر کره جنوبی، باز فساد مسئله جدی است؛ کره در اخرین گزارش برداشت ارز فساد رتبه نه چندان درخشان 52 از 176 کشور جهان را دارد، اگر از سال 2000 به این طرف رتبه اش را بررسی کنیم می بینیم که وصف "فساد تاریخی کره جنوبی" خیلی بیراه نیست.
سال 2015 نخست وزیر به اتهام درگیری در فساد استعفا داد، از قرار یک سرمایه دار کره بعد از خودکشی نام کسانی که از او پول گرفته بودند را فاش کرده بود و نخست وزیر یکی از آنها بود، فساد مربوط به نیروگاه های هسته ای و همچنین الماس های وزیر امور خارجه و تجارت در سال 2012 و یکی دو جین موارد دیگر نشان می دهد که فساد سیاسی - اقتصادی در کره جنوبی مسئله کوچکی نیست.
اما این فسادها خیلی غریب است؟ هرگاه دولتی ها به بهانه های ظاهرا موجه راه به اقتصاد بیابند، فساد هم پیامد آن است؛ این را اضافه کنید به شرایطی که کشوری از مواهب پترودلار هم برخوردار باشد. اما راه حل مبارزه با فساد روشن است: هیچ راهی، تاکید می کنم هیچ راهی، به جز اقتصاد رقابتی و بازار برای کاهش فساد وجود ندارد؛ اگر خواهان "حمایت جدی دولت" و "نقش آفرینی موثر دولت در اقتصاد" هستید؛ البته بد نیست، ولی حواستان باشد این با کاهش فساد خیلی سازگاری ندارد، والله اعلم.
کانال راهبرد
@RahbordChannel
رتبه ای درخشان برای ایران!
اوضاع عالی است، طی 6 سال اخیر جز یک بار در صدر بوده ایم (شاخص بازل؛ فهرست کشورهای با ریسک پول شویی بالا!)
کانال راهبرد
@RahbordChannel
اوضاع عالی است، طی 6 سال اخیر جز یک بار در صدر بوده ایم (شاخص بازل؛ فهرست کشورهای با ریسک پول شویی بالا!)
کانال راهبرد
@RahbordChannel
سرنوشت متفاوت دو همسایه
تفاوت درآمد سرانه پرو و بولیوی؛ یکی اقتصادی آزاد و دیگری غیرآزاد است (رتبه پرو و بولیوی در شاخص آزادی اقتصادی از 180 کشور به ترتیب 43 و 168).
کانال راهبرد
@RahbordChannel
تفاوت درآمد سرانه پرو و بولیوی؛ یکی اقتصادی آزاد و دیگری غیرآزاد است (رتبه پرو و بولیوی در شاخص آزادی اقتصادی از 180 کشور به ترتیب 43 و 168).
کانال راهبرد
@RahbordChannel
دلیل فساد خاورمیانه؟
نقشه بالا "آزادی اقتصادی" کشورهای خاورمیانه و نقشه پایین "فساد" آنها را نشان می دهد؛ در کل اقتصادهای آزادتر، سالم تر به نظر می رسند؛ غریب است؟
کانال راهبرد
@RahbordChannel
نقشه بالا "آزادی اقتصادی" کشورهای خاورمیانه و نقشه پایین "فساد" آنها را نشان می دهد؛ در کل اقتصادهای آزادتر، سالم تر به نظر می رسند؛ غریب است؟
کانال راهبرد
@RahbordChannel
در باب یک توهم؛ حقوق نجومی مدیران!
خیلی ها در دنیا تردید ندارند که هرچه می گذرد "فقرا فقیرتر و ثروتمندان ثروتمندتر می شوند"؛ در مملکتی آریایی اسلامی هم که ناله از زمین و زمان برای خودش نوعی سبک زندگی محسوب می شود، بدیهی است که این حرف خیلی خریدار داشته باشد. ادعایی که زیاد تکرار می شود اینست که وقتی در امریکا مدیرعامل تا بیش از 300 برابر یک کارگر متوسط دریافتی دارد، معلوم است که نابرابری در جهان رو به افزایش است.
از قرار این عدد بیش از 300 برابر (دقیقتر بگوییم 347 برابر) از گزارش های بزرگترین اتحادیه کارگری امریکا در آمده است. اما قضیه چیست؟ این محاسبات بر اساس دریافتی مدیران 500 ابرشرکت بزرگ امریکا و جهان (شرکت های "اس اند پی 500") است، یعنی کل این نتایج تنها بر اساس دریافتی 500 مدیر عامل است، در حالیکه فقط در امریکا بیش از 250 هزار مدیر عامل و شرکت مشغول به فعالیت اند!
اگر به جای این نمایش ها، قدری واقعی تر به قضیه نگاه کنیم و همه شرکت ها را در نظر بگیریم، معلوم می شود که تفاوت دریافتی یک مدیر عامل "متوسط" با یک کارگر "متوسط" بسیار کمتر از اینهاست، برای سال 2013 این عدد حدود 4 برابر است که فقط کمی! با آن سیصد برابر فاصله دارد.
اما در همان 500 شرکت هم ابهام کم نیست، گفته اند که اوایل دهه 1980 برای این شرکت ها نسبت حقوق مدیر عامل به کارگر حدود 42 بوده است و اکنون به بیش از سیصد رسیده است. این یعنی نابرابری به شدت افزایش یافته است! با این ادعا هم باید با احتیاط برخورد کرد؛ نخست آنکه ترکیب این 500 شرکت در "اس اند پی 500" با گذر زمان تغییر می کند؛ شرکت های سه دهه پیش همان هایی نیستند که امروز هم حضور دارند؛ چیزی در این شرکت ها طی این دوره تفاوتی اساسی کرده است: اندازه آنها.
در این فهرست شرکت های بزرگتر به تدریج جایگزین کوچکترها می شود؛ در پژوهشی نشان داده شد که این افزایش 6 برابری پرداختی به مدیران شرکت های بزرگ از 1980 تا 2003 را می توان با توجه به 6 برابر شدن ارزش شرکت ها توضیح داد: شرکت ها بسیار بزرگ شده اند، بردی جهانی پیدا کرده اند و طبیعی است که قابلیت های لازم برای اداره یک شرکت بزرگ جهانی بسیار متفاوت از قبل است، شرکتی 6 برابر بزرگتر شده است، عجیب است مدیر عامل ان 6 برابر بیشتر حقوق بگیرد؟
تمام حرف این است که بخشی از واقعیت را به جای همه آن نگیریم و زیاد بی روغن سرخ نکنیم؛ همین قضیه در ایران در مورد پرداختی به پزشکان و برخی حرفه های دیگر هم صادق است که درآمد بالای کسر کوچکی از آنها را نباید نماینده درآمد کل آنها گرفت، اما یک چیزی هم فراموش نکنیم، آنچه در بالا آمد برای شرکت انتفاعی و خصوصی صادق است، بسیاری از مدیران دولتی که از پول عمومی برای خودشان حقوق چند ده میلیونی می برند، بعید است کارشان نامی جز راهزنی داشته باشد، والله اعلم.
https://goo.gl/T4UsyE
کانال راهبرد
@RahbordChannel
خیلی ها در دنیا تردید ندارند که هرچه می گذرد "فقرا فقیرتر و ثروتمندان ثروتمندتر می شوند"؛ در مملکتی آریایی اسلامی هم که ناله از زمین و زمان برای خودش نوعی سبک زندگی محسوب می شود، بدیهی است که این حرف خیلی خریدار داشته باشد. ادعایی که زیاد تکرار می شود اینست که وقتی در امریکا مدیرعامل تا بیش از 300 برابر یک کارگر متوسط دریافتی دارد، معلوم است که نابرابری در جهان رو به افزایش است.
از قرار این عدد بیش از 300 برابر (دقیقتر بگوییم 347 برابر) از گزارش های بزرگترین اتحادیه کارگری امریکا در آمده است. اما قضیه چیست؟ این محاسبات بر اساس دریافتی مدیران 500 ابرشرکت بزرگ امریکا و جهان (شرکت های "اس اند پی 500") است، یعنی کل این نتایج تنها بر اساس دریافتی 500 مدیر عامل است، در حالیکه فقط در امریکا بیش از 250 هزار مدیر عامل و شرکت مشغول به فعالیت اند!
اگر به جای این نمایش ها، قدری واقعی تر به قضیه نگاه کنیم و همه شرکت ها را در نظر بگیریم، معلوم می شود که تفاوت دریافتی یک مدیر عامل "متوسط" با یک کارگر "متوسط" بسیار کمتر از اینهاست، برای سال 2013 این عدد حدود 4 برابر است که فقط کمی! با آن سیصد برابر فاصله دارد.
اما در همان 500 شرکت هم ابهام کم نیست، گفته اند که اوایل دهه 1980 برای این شرکت ها نسبت حقوق مدیر عامل به کارگر حدود 42 بوده است و اکنون به بیش از سیصد رسیده است. این یعنی نابرابری به شدت افزایش یافته است! با این ادعا هم باید با احتیاط برخورد کرد؛ نخست آنکه ترکیب این 500 شرکت در "اس اند پی 500" با گذر زمان تغییر می کند؛ شرکت های سه دهه پیش همان هایی نیستند که امروز هم حضور دارند؛ چیزی در این شرکت ها طی این دوره تفاوتی اساسی کرده است: اندازه آنها.
در این فهرست شرکت های بزرگتر به تدریج جایگزین کوچکترها می شود؛ در پژوهشی نشان داده شد که این افزایش 6 برابری پرداختی به مدیران شرکت های بزرگ از 1980 تا 2003 را می توان با توجه به 6 برابر شدن ارزش شرکت ها توضیح داد: شرکت ها بسیار بزرگ شده اند، بردی جهانی پیدا کرده اند و طبیعی است که قابلیت های لازم برای اداره یک شرکت بزرگ جهانی بسیار متفاوت از قبل است، شرکتی 6 برابر بزرگتر شده است، عجیب است مدیر عامل ان 6 برابر بیشتر حقوق بگیرد؟
تمام حرف این است که بخشی از واقعیت را به جای همه آن نگیریم و زیاد بی روغن سرخ نکنیم؛ همین قضیه در ایران در مورد پرداختی به پزشکان و برخی حرفه های دیگر هم صادق است که درآمد بالای کسر کوچکی از آنها را نباید نماینده درآمد کل آنها گرفت، اما یک چیزی هم فراموش نکنیم، آنچه در بالا آمد برای شرکت انتفاعی و خصوصی صادق است، بسیاری از مدیران دولتی که از پول عمومی برای خودشان حقوق چند ده میلیونی می برند، بعید است کارشان نامی جز راهزنی داشته باشد، والله اعلم.
https://goo.gl/T4UsyE
کانال راهبرد
@RahbordChannel
Khaleqi
در باب یک توهم؛ حقوق نجومی مدیران! | وبسایت شخصی امیرحسین خالقی
وب سایت شخصی امیر حسین خالقی ، خالقی ، راهبرد ، سیاست ، اقتصاد
پزشکی که کسب وکارش انقلاب بود!
می گویند محمد رضا شاه پهلوی نسبت به تصویرش در رسانه های غربی بسیار حساس بود و یکی از شکایت های همیشگی اش از فرنگی ها این بود که روزنامه ها شما هر چه بخواهند می نویسند و شما هم هیچ کاری نمی کنید. پاسخ آنها البته روشن بود که رسانه های ما آزاد اند و نمی توانیم به آنها چیزی تحمیل کنیم.
همان زمان ها ابوالحسن خان بنی صدر به این نتیجه رسید که بد نیست مبالغی خرج شود تا شاه و دودمان پهلوی در رسانه های غربی بد جلوه داده شود، صدها هزار دلار به حساب یک پزشک ایرانی مقیم هیوستون تگزاس واریز شد که کارش برنامه ریزی و به راه انداختن تظاهرات دانشجویی و ارتباط با رسانه های غربی بود، این پزشک کسی نبود جز ابراهیم یزدی.
او ارتباط خوبی با اهالی رسانه و سیاستمداران غربی برقرار کرده بود و تلاش می کرد با رساندن اخبار مربوط به وضعیت حقوق بشر و فساد در ایران، جامعه جهانی را نسبت به وضع ایران حساس کند. او به ویژه در سالهای اوج گیری اعتراض ها در دوره کارتر نقشی اساسی بازی کرد. ارتباطش با مسئول میز ایران در وزارت امور خارجه باعث شد امریکایی ها برای مصالحه با مخالفان و جلوگیری از برخورد تند با آنها روی شاه فشار بیاورند.
سرگذشت این پزشک جالب بود؛ سوسیالیسم آن هم از نوع خاورمیانه ای اش چیزی کم از طاعون نداشت، او هم به قول خودش مسلمان سوسیالیست بود و هنوز هم عکسش با فیدل کاسترو را در اینترنت می شود پیدا کرد، می گفت همان سال های دهه 1340 دیدیم انقلاب کوبا و الجزایر پیروز شده بود، شور انقلابی بر ما غلبه کرد و بلند شدیم رفتیم به الجزایر و چین تا برای مبارزه آموزش های چریکی ببینیم. حتی گفته بود که اول بار اصول و فن مبارزه و سازمان دهی مخفی را او یاد سازمان مجاهدین خلق داده است.
در این سالها رفقایش بنی صدر و قطب زاده و بازرگان و علی شریعتی بودند، آنها در سال های مبارزه ارتباط گسترده ای با عرفات و قذافی و جمال عبدالناصر و صدام تکریتی برقرار کرده بودند، رهبران ناسیونالیست های عرب مخالف شاه بودند و دریغی از حمایت از مخالفان او نداشتند. به وساطت علی شریعتی، یزدی و تعدادی دیگر از الجزایر به مصر رفتند و در قاهره تشکیلات راه انداختند و به مخالفان اصول نبرد چریکی را آموزش می دادند، در عددی حیرت آور که به اشتباه چاپی می ماند ادعا کرده بود که 3635 نفر در این دوره آموزش دیدند و مسلح به ایران برگشتند! بعید بود این لشگر چریک مسلح از دید ساواک دور بماند.
باری، او و رفقایش در لبنان، فلسطین، عراق، مصر فعالیت کردند و برخی کمک ها از جاهایی نظیر سازمان اطلاعات لیبی و مصر می رسید، اما گذشته از چریک بازی، در امریکا و بعدها فرانسه هم با قطب زاده و بنی صدر مثلثی را تشکیل داده بود و بازوی اصلی آیت الله خمینی در مبارزه علیه شاه به شمار می آمدند.
بعدها هم که انقلاب پیروز شد و پستی در دولت موقت پیدا کرد، در مورد نقش او در اعدام مقامات رژیم سابق حرف های ضد ونقیض کم نیست. مذاکره اش با سایرس ونس، وزیر امور خارجه امریکا، خبرساز شد، جالب بود در همانجا هم حرف های شاه را برای او تکرار می کرد که چرا اینقدر در مورد وضعیت ایران سیاه نمایی می کنید و مگر نمی فهمید وضع در ایران عوض شده است!
به تدریج از سیاست ایران کنار گذاشته شد و شاید باورش این بود که مصداق بارز این جمله است که انقلاب فرزندانش را می خورد. زندگی اش پایین و بالا زیاد داشت، بعید بود خیلی از دنیا و واقعیت های آن سر در بیاورد، از جنس سوسیالیست های رمانتیک خاورمیانه ای بود که بیشتر عاشق مبارزه اند. سرنوشت او، بنی صدر، قطب زاده و بازرگان غریب و عبرت آموز بود؛ فاعتبروا یا اولی الابصار.
https://goo.gl/ExEnph
کانال راهبرد
@RahbordChannel
می گویند محمد رضا شاه پهلوی نسبت به تصویرش در رسانه های غربی بسیار حساس بود و یکی از شکایت های همیشگی اش از فرنگی ها این بود که روزنامه ها شما هر چه بخواهند می نویسند و شما هم هیچ کاری نمی کنید. پاسخ آنها البته روشن بود که رسانه های ما آزاد اند و نمی توانیم به آنها چیزی تحمیل کنیم.
همان زمان ها ابوالحسن خان بنی صدر به این نتیجه رسید که بد نیست مبالغی خرج شود تا شاه و دودمان پهلوی در رسانه های غربی بد جلوه داده شود، صدها هزار دلار به حساب یک پزشک ایرانی مقیم هیوستون تگزاس واریز شد که کارش برنامه ریزی و به راه انداختن تظاهرات دانشجویی و ارتباط با رسانه های غربی بود، این پزشک کسی نبود جز ابراهیم یزدی.
او ارتباط خوبی با اهالی رسانه و سیاستمداران غربی برقرار کرده بود و تلاش می کرد با رساندن اخبار مربوط به وضعیت حقوق بشر و فساد در ایران، جامعه جهانی را نسبت به وضع ایران حساس کند. او به ویژه در سالهای اوج گیری اعتراض ها در دوره کارتر نقشی اساسی بازی کرد. ارتباطش با مسئول میز ایران در وزارت امور خارجه باعث شد امریکایی ها برای مصالحه با مخالفان و جلوگیری از برخورد تند با آنها روی شاه فشار بیاورند.
سرگذشت این پزشک جالب بود؛ سوسیالیسم آن هم از نوع خاورمیانه ای اش چیزی کم از طاعون نداشت، او هم به قول خودش مسلمان سوسیالیست بود و هنوز هم عکسش با فیدل کاسترو را در اینترنت می شود پیدا کرد، می گفت همان سال های دهه 1340 دیدیم انقلاب کوبا و الجزایر پیروز شده بود، شور انقلابی بر ما غلبه کرد و بلند شدیم رفتیم به الجزایر و چین تا برای مبارزه آموزش های چریکی ببینیم. حتی گفته بود که اول بار اصول و فن مبارزه و سازمان دهی مخفی را او یاد سازمان مجاهدین خلق داده است.
در این سالها رفقایش بنی صدر و قطب زاده و بازرگان و علی شریعتی بودند، آنها در سال های مبارزه ارتباط گسترده ای با عرفات و قذافی و جمال عبدالناصر و صدام تکریتی برقرار کرده بودند، رهبران ناسیونالیست های عرب مخالف شاه بودند و دریغی از حمایت از مخالفان او نداشتند. به وساطت علی شریعتی، یزدی و تعدادی دیگر از الجزایر به مصر رفتند و در قاهره تشکیلات راه انداختند و به مخالفان اصول نبرد چریکی را آموزش می دادند، در عددی حیرت آور که به اشتباه چاپی می ماند ادعا کرده بود که 3635 نفر در این دوره آموزش دیدند و مسلح به ایران برگشتند! بعید بود این لشگر چریک مسلح از دید ساواک دور بماند.
باری، او و رفقایش در لبنان، فلسطین، عراق، مصر فعالیت کردند و برخی کمک ها از جاهایی نظیر سازمان اطلاعات لیبی و مصر می رسید، اما گذشته از چریک بازی، در امریکا و بعدها فرانسه هم با قطب زاده و بنی صدر مثلثی را تشکیل داده بود و بازوی اصلی آیت الله خمینی در مبارزه علیه شاه به شمار می آمدند.
بعدها هم که انقلاب پیروز شد و پستی در دولت موقت پیدا کرد، در مورد نقش او در اعدام مقامات رژیم سابق حرف های ضد ونقیض کم نیست. مذاکره اش با سایرس ونس، وزیر امور خارجه امریکا، خبرساز شد، جالب بود در همانجا هم حرف های شاه را برای او تکرار می کرد که چرا اینقدر در مورد وضعیت ایران سیاه نمایی می کنید و مگر نمی فهمید وضع در ایران عوض شده است!
به تدریج از سیاست ایران کنار گذاشته شد و شاید باورش این بود که مصداق بارز این جمله است که انقلاب فرزندانش را می خورد. زندگی اش پایین و بالا زیاد داشت، بعید بود خیلی از دنیا و واقعیت های آن سر در بیاورد، از جنس سوسیالیست های رمانتیک خاورمیانه ای بود که بیشتر عاشق مبارزه اند. سرنوشت او، بنی صدر، قطب زاده و بازرگان غریب و عبرت آموز بود؛ فاعتبروا یا اولی الابصار.
https://goo.gl/ExEnph
کانال راهبرد
@RahbordChannel
Khaleqi
پزشکی که کسب وکارش انقلاب بود! | وبسایت شخصی امیرحسین خالقی
وب سایت شخصی امیر حسین خالقی ، خالقی ، راهبرد ، سیاست ، اقتصاد
آب در آسیاب سیاست
فون میزس بزرگ، اقتصاددان نامدار مکتب اتریش، معتقد بود فقط کسانی که در دم و دستگاه دولت مشغولند فکر میکنند «پست و جایگاه جدید درست کردن»، «تصویب قانون و مقررات تازه» و «زیاد کردن تعداد کارکنان دولت» کار مثبت و مفیدی است. مرد فرزانه منظورش این بود که این به اصطلاح «تحولها» و «اصلاحات ساختاری» بعید است در عمل کمکی به بهبود اوضاع کند.
دولت هرچقدر کمتر در اقتصاد مداخله کند، حضورش کمتر باشد و شرایط را برای نقشآفرینی کنشگران واقعی اقتصاد فراهم کند، به صواب نزدیکتر است. افزودن بر شاخ و برگ دولت و «تخصصی کردن مداخله» مصداق همان گفته معروف میلتون فریدمن است که راه حلهای دولتی اغلب از خود مسالهای که قرار است حل کنند بدترند.
در این یادداشت دنیای اقتصاد استدلال کرده ام یکی از این راه حل های اخیر یعنی اضافه کردن یک وزارت خانه بازرگانی جدید به مجموعه موجود جز بزرگ کردن دم و دستگاه دولت و بیشتر کردن عمق تخریب اقتصاد حاصلی ندارد؛ لازم نیست دولتها دست اهالی کسب و کار را بگیرند، همین که پای آنها را رها کنند هم کافی است. والله اعلم
https://goo.gl/PPt4yd
کانال راهبرد
@RahbordChannel
فون میزس بزرگ، اقتصاددان نامدار مکتب اتریش، معتقد بود فقط کسانی که در دم و دستگاه دولت مشغولند فکر میکنند «پست و جایگاه جدید درست کردن»، «تصویب قانون و مقررات تازه» و «زیاد کردن تعداد کارکنان دولت» کار مثبت و مفیدی است. مرد فرزانه منظورش این بود که این به اصطلاح «تحولها» و «اصلاحات ساختاری» بعید است در عمل کمکی به بهبود اوضاع کند.
دولت هرچقدر کمتر در اقتصاد مداخله کند، حضورش کمتر باشد و شرایط را برای نقشآفرینی کنشگران واقعی اقتصاد فراهم کند، به صواب نزدیکتر است. افزودن بر شاخ و برگ دولت و «تخصصی کردن مداخله» مصداق همان گفته معروف میلتون فریدمن است که راه حلهای دولتی اغلب از خود مسالهای که قرار است حل کنند بدترند.
در این یادداشت دنیای اقتصاد استدلال کرده ام یکی از این راه حل های اخیر یعنی اضافه کردن یک وزارت خانه بازرگانی جدید به مجموعه موجود جز بزرگ کردن دم و دستگاه دولت و بیشتر کردن عمق تخریب اقتصاد حاصلی ندارد؛ لازم نیست دولتها دست اهالی کسب و کار را بگیرند، همین که پای آنها را رها کنند هم کافی است. والله اعلم
https://goo.gl/PPt4yd
کانال راهبرد
@RahbordChannel
روزنامه دنیای اقتصاد
آب در آسیاب سیاست
امیرحسین خالقی
دکترای سیاستگذاری دانشگاه تهران
فون میزس بزرگ، اقتصاددان نامدار مکتب اتریش، معتقد بود فقط کسانی که در دم و دستگاه دولت مشغولند فکر میکنند «پست و جایگاه جدید درست کردن»، «تصویب قانون و مقررات تازه» و «زیاد کردن تعداد کارکنان دولت»…
دکترای سیاستگذاری دانشگاه تهران
فون میزس بزرگ، اقتصاددان نامدار مکتب اتریش، معتقد بود فقط کسانی که در دم و دستگاه دولت مشغولند فکر میکنند «پست و جایگاه جدید درست کردن»، «تصویب قانون و مقررات تازه» و «زیاد کردن تعداد کارکنان دولت»…
چه باید کرد؟
کشورهای که فضای رقابت برای اقتصاد را مهیا کرده اند، از نظر اجتماعی هم پیشرو ترند.
کانال راهبرد
@RahbordChannel
کشورهای که فضای رقابت برای اقتصاد را مهیا کرده اند، از نظر اجتماعی هم پیشرو ترند.
کانال راهبرد
@RahbordChannel
آزادسازی یا چپاول؛ دو تجربه متفاوت
رندان معتقدند در روسیه بعد از فروپاشی شوروی، به بهانه خصوصی سازی بنگاه های دولتی و حرکت به سوی بازار آزاد در عمل همه ثروت کشور به حراج گذاشته شد، در همان سال های بحرانی دهه 1990 یک "بخش خصوصی" بسیار بی رحم (موسوم به الیگارش ها) ظهور کرد که از هیچ فرصتی برای سودجویی و چپاول منابع روسیه نمی گذشتند.
اهل زد و بند بودند و با ارتباط با سیاستمداران و اهالی قدرت توانستند سهام بسیاری از شرکت های سودآور حوزه انرژی و معادن را از آن خود کنند، روسیه بعد از امپراتوری سرخ بحران زده تر از این بود که بشود از شفافیت و قانون مداری و مانند آن سخن گفت. در عرض چند سال کار به آنجا رسید که حتی به دولت ورشکسته یلتسین وام می دادند و به عنوان ضمانت سهام مالکیت شرکت های دولتی را دریافت می کردند! (طرح وام در برابر سهام) حتی بسیاری از رسانه ها را هم در اختیار گرفته بودند و توپ تکانشان نمی داد.
تفنگچی و بزن بهادر هم استخدام کرده بودند و به نوعی قشون خصوصی در اختیار داشتند، چیزی که بیشتر شبیه رقابت باندهای مافیا در فیلم پدرخوانده بود. با توجه به ثروت و نفوذ بالا در انتخاب مقامات سیاسی هم دخالت می کردند و البته در میان مردم هم به شدت نامحبوب بودند. خصوصی سازی که در آغاز برای رقابتی تر کردن اقتصاد دنبال شده بود، شرایطی پدید آورد که در عمل حاصلی جز محدود کردن رقابت نداشت.
پوتین هم به پیشنهاد یکی از همین الیگارش های قدرتمند، بوریس برزفسکی، برای جانشینی یلتسین پیشنهاد شد، ولی به تدریج با مانورهای سیاسی هوشمندانه یک به یک آنها را از صحنه سیاست و اقتصاد روسیه کنار زد، اموالشان گرفته شد، به زندان افتادند یا از کشور فراری شدند، جانشین آنها البته نظامی ها و امنیتی چی های نزدیک به پوتین بودند و بعدها هرچند به برکت پول گاز و منابع طبیعی اوضاع از دهه 1990 بسیار بهتر شد، ولی بعید است بتوان ادعا کرد روسیه هم به آن قضیه "نفرین منابع طبیعی" دچار نشده باشد.
از آن سو در لهستان که از کشورهای بلوک شرق بود، سیاست متفاوت دنبال شد. به جای خصوصی کردن گسترده تمام شرکت های دولتی نظیر آنچه در روسیه انجام شد، آنها بر روی بستر سازی برای ورود شرکت های جدید تمرکز کردند و اجازه دادند تا بازیگران جدید بتوانند فعالیت داشته باشند. پس از آن بود که خصوصی سازی تدریجی و واگذاری سهام شرکت های دولتی را آغاز کردند، بدین ترتیب تازه واردان به جای مقاومت در برابر اصلاحات به نوعی حامی آن نیز به شمار می آمدند و از آن سو از ایجاد گروه های ذینفع و قدرت گیری محافل خاص سد راه تغییر جلوگیری شد.
جان کلام این است که بدون نهادهای قدرتمند مانند مالکیت خصوصی و بسترهای حقوقی و قانونی (حکومت قانون) نمی توان از اقتصاد بازار آزاد سخن گفت، وقتی که از آزاد سازی و مقررات زدایی صحبت می کنیم، این بسترهای قانونی و نهادی را در نظر داریم، هواداران اقتصاد بازار هم می دانند که دنیا با قصه های جن و پری تفاوت دارد، والله اعلم.
https://goo.gl/MvCafG
کانال راهبرد
@RahbordChannel
رندان معتقدند در روسیه بعد از فروپاشی شوروی، به بهانه خصوصی سازی بنگاه های دولتی و حرکت به سوی بازار آزاد در عمل همه ثروت کشور به حراج گذاشته شد، در همان سال های بحرانی دهه 1990 یک "بخش خصوصی" بسیار بی رحم (موسوم به الیگارش ها) ظهور کرد که از هیچ فرصتی برای سودجویی و چپاول منابع روسیه نمی گذشتند.
اهل زد و بند بودند و با ارتباط با سیاستمداران و اهالی قدرت توانستند سهام بسیاری از شرکت های سودآور حوزه انرژی و معادن را از آن خود کنند، روسیه بعد از امپراتوری سرخ بحران زده تر از این بود که بشود از شفافیت و قانون مداری و مانند آن سخن گفت. در عرض چند سال کار به آنجا رسید که حتی به دولت ورشکسته یلتسین وام می دادند و به عنوان ضمانت سهام مالکیت شرکت های دولتی را دریافت می کردند! (طرح وام در برابر سهام) حتی بسیاری از رسانه ها را هم در اختیار گرفته بودند و توپ تکانشان نمی داد.
تفنگچی و بزن بهادر هم استخدام کرده بودند و به نوعی قشون خصوصی در اختیار داشتند، چیزی که بیشتر شبیه رقابت باندهای مافیا در فیلم پدرخوانده بود. با توجه به ثروت و نفوذ بالا در انتخاب مقامات سیاسی هم دخالت می کردند و البته در میان مردم هم به شدت نامحبوب بودند. خصوصی سازی که در آغاز برای رقابتی تر کردن اقتصاد دنبال شده بود، شرایطی پدید آورد که در عمل حاصلی جز محدود کردن رقابت نداشت.
پوتین هم به پیشنهاد یکی از همین الیگارش های قدرتمند، بوریس برزفسکی، برای جانشینی یلتسین پیشنهاد شد، ولی به تدریج با مانورهای سیاسی هوشمندانه یک به یک آنها را از صحنه سیاست و اقتصاد روسیه کنار زد، اموالشان گرفته شد، به زندان افتادند یا از کشور فراری شدند، جانشین آنها البته نظامی ها و امنیتی چی های نزدیک به پوتین بودند و بعدها هرچند به برکت پول گاز و منابع طبیعی اوضاع از دهه 1990 بسیار بهتر شد، ولی بعید است بتوان ادعا کرد روسیه هم به آن قضیه "نفرین منابع طبیعی" دچار نشده باشد.
از آن سو در لهستان که از کشورهای بلوک شرق بود، سیاست متفاوت دنبال شد. به جای خصوصی کردن گسترده تمام شرکت های دولتی نظیر آنچه در روسیه انجام شد، آنها بر روی بستر سازی برای ورود شرکت های جدید تمرکز کردند و اجازه دادند تا بازیگران جدید بتوانند فعالیت داشته باشند. پس از آن بود که خصوصی سازی تدریجی و واگذاری سهام شرکت های دولتی را آغاز کردند، بدین ترتیب تازه واردان به جای مقاومت در برابر اصلاحات به نوعی حامی آن نیز به شمار می آمدند و از آن سو از ایجاد گروه های ذینفع و قدرت گیری محافل خاص سد راه تغییر جلوگیری شد.
جان کلام این است که بدون نهادهای قدرتمند مانند مالکیت خصوصی و بسترهای حقوقی و قانونی (حکومت قانون) نمی توان از اقتصاد بازار آزاد سخن گفت، وقتی که از آزاد سازی و مقررات زدایی صحبت می کنیم، این بسترهای قانونی و نهادی را در نظر داریم، هواداران اقتصاد بازار هم می دانند که دنیا با قصه های جن و پری تفاوت دارد، والله اعلم.
https://goo.gl/MvCafG
کانال راهبرد
@RahbordChannel
Khaleqi
آزادسازی یا چپاول؛ دو تجربه متفاوت | وبسایت شخصی امیرحسین خالقی
وب سایت شخصی امیر حسین خالقی ، خالقی ، راهبرد ، سیاست ، اقتصاد
اقتصاد سیاسی خصوصی سازی
معمار اصلی اصلاحات روسیه، یگور گایدار، زمانی گفته بود بازار به خودی خود مشخص نمیکند که چه کسانی قرار است از خروجی اقتصاد نفع ببرند؛ بازار را میتوان در ساختارهای اجتماعی متفاوتی به کار گرفت و همه چیز بستگی به توزیع قدرت سیاسی و مالکیت دارد.
آنچه میتوان از مرور تجربه روسیه هم آموخت جز این نیست که تا وقتی که نتوان قدرت سیاسی را از مالکیت جدا کرد، نمیتوان امیدوار بود که حتی بازار به مفهوم درست آن به وجود بیاید و تولید ثروت به پیشرفت جامعه بینجامد. در واقع حکومت قانون و مالکیت خصوصی و دولت محدود بخشی جداییناپذیر از اقتصاد بازار آزاد است. در روسیه با سابقه بیش از 70 سال حکومت حزب سرخ چنین شرایطی وجود نداشت.
الگوی سه بخشی (دولت، بخش خصوصی و جامعه مدنی) بانک جهانی به ما میآموزد که در نبود جامعه مدنی قدرتمند، غریب نیست که تجربه روسیه دوباره تکرار شود؛ تا زمانی که نهادها و تشکلهای مردمی و رسانههای فراگیر در این فرآیند مشارکت نداشته باشند و نور به راهروهای تاریک سیاست نتابانند، تکثیر نورچشمیها، فساد گسترده و خصولتی شدن ناگزیر خواهد بود.
امید بستن به خیرخواهی این یا آن سیاستمدار هم خطاست، مدتهاست آموختهایم که فساد پدیدهای ساختاری است و نمیتوان آن را به سوء نیت این یا آن گروه سیاسی تقلیل داد، وقتی منطق سیاسی حاکم شود، بدیهی است که بهایش کارآیی کمتر اقتصاد خواهد بود. اما راه چاره چیست؟ بانک جهانی برای حرکت در جهت استقرار "حکومت قانون" سه محور اصلی را پیشنهاد داده است که به کار مملکت آریایی اسلامی ما هم می آید: "ایجاد اراده سیاسی برای بهبود میان گروههای ذینفع قدرتمند"، "مشارکت دادن و درگیر کردن گروههای مختلف شهروندان" و "ارتباط گسترده و تعامل با دیگر کشورهای جهان".
برای آنکه تصویری از وضعیت «حکومت قانون» در ایران در مقایسه با دیگر کشورها داشته باشیم، بد نیست به یک شاخص معتبر جهانی به همین نام اشاره کنیم که به نظر میرسد برای ارزیابی قابلیت توسعه کشورها شاخصی بهتر از آن نداریم؛ شاخص حکومت قانون نشان میدهد که ایران در میان 113 کشور جهان در رتبه هشتاد و ششم قرار دارد، این بدان معناست که راه درازی در پیش داریم؛ راستی تا 1404 زمان زیادی باقی نمانده است!
لینک یادداشت دنیای اقتصاد:
https://goo.gl/uSogxK
کانال راهبرد
@RahbordChannel
معمار اصلی اصلاحات روسیه، یگور گایدار، زمانی گفته بود بازار به خودی خود مشخص نمیکند که چه کسانی قرار است از خروجی اقتصاد نفع ببرند؛ بازار را میتوان در ساختارهای اجتماعی متفاوتی به کار گرفت و همه چیز بستگی به توزیع قدرت سیاسی و مالکیت دارد.
آنچه میتوان از مرور تجربه روسیه هم آموخت جز این نیست که تا وقتی که نتوان قدرت سیاسی را از مالکیت جدا کرد، نمیتوان امیدوار بود که حتی بازار به مفهوم درست آن به وجود بیاید و تولید ثروت به پیشرفت جامعه بینجامد. در واقع حکومت قانون و مالکیت خصوصی و دولت محدود بخشی جداییناپذیر از اقتصاد بازار آزاد است. در روسیه با سابقه بیش از 70 سال حکومت حزب سرخ چنین شرایطی وجود نداشت.
الگوی سه بخشی (دولت، بخش خصوصی و جامعه مدنی) بانک جهانی به ما میآموزد که در نبود جامعه مدنی قدرتمند، غریب نیست که تجربه روسیه دوباره تکرار شود؛ تا زمانی که نهادها و تشکلهای مردمی و رسانههای فراگیر در این فرآیند مشارکت نداشته باشند و نور به راهروهای تاریک سیاست نتابانند، تکثیر نورچشمیها، فساد گسترده و خصولتی شدن ناگزیر خواهد بود.
امید بستن به خیرخواهی این یا آن سیاستمدار هم خطاست، مدتهاست آموختهایم که فساد پدیدهای ساختاری است و نمیتوان آن را به سوء نیت این یا آن گروه سیاسی تقلیل داد، وقتی منطق سیاسی حاکم شود، بدیهی است که بهایش کارآیی کمتر اقتصاد خواهد بود. اما راه چاره چیست؟ بانک جهانی برای حرکت در جهت استقرار "حکومت قانون" سه محور اصلی را پیشنهاد داده است که به کار مملکت آریایی اسلامی ما هم می آید: "ایجاد اراده سیاسی برای بهبود میان گروههای ذینفع قدرتمند"، "مشارکت دادن و درگیر کردن گروههای مختلف شهروندان" و "ارتباط گسترده و تعامل با دیگر کشورهای جهان".
برای آنکه تصویری از وضعیت «حکومت قانون» در ایران در مقایسه با دیگر کشورها داشته باشیم، بد نیست به یک شاخص معتبر جهانی به همین نام اشاره کنیم که به نظر میرسد برای ارزیابی قابلیت توسعه کشورها شاخصی بهتر از آن نداریم؛ شاخص حکومت قانون نشان میدهد که ایران در میان 113 کشور جهان در رتبه هشتاد و ششم قرار دارد، این بدان معناست که راه درازی در پیش داریم؛ راستی تا 1404 زمان زیادی باقی نمانده است!
لینک یادداشت دنیای اقتصاد:
https://goo.gl/uSogxK
کانال راهبرد
@RahbordChannel
یک پرش بلند به جلو!
چینی ها در سال های پایانی دهه 1950 در کشاکش رقابت با برادر بزرگ (شوروی) تصمیم گرفتند هرچه سریعتر کشور را صنعتی کنند، مائو که از خورشچف دلی خوش نداشت و آنچه در شوروی رخ می داد را مبتنی بر سوسیالیسم اصیل نمی دانست تصمیم گرفت در مدتی کوتاه کارستان کند و به امریکا و بریتانیا نشان دهد بدون بازار آزاد هم می شود "به سبک چینی" صنعتی شد. برنامه "پرش بلند به جلو" با تاکید بر کشاورزی و فولادسازی آغاز شد.
واحد های جمعی متشکل از چند هزار خانوار روستایی به نام کمون شکل گرفت، در این کمون ها همه چیز اشتراکی بود، دارایی شخصی افراد معنایی نداشت و همه چیز افراد اعم از دام و احشام و خوراکی و اسباب خانه به کمون اهدا می شد. هر روز صبح رهبران کمون تقسیم کار می کردند و کار سخت تا پایان روز و گاه شب ها ادامه داشت. هدف این بود تولید فولاد چین در کمتر از 5 سال از بریتانیا هم بیشتر شود، چیزی نزدیک به 12 میلیون تن فولاد در سال!
کسی هم حق پخت و پز برای خودش نداشت، همه چیز در آشپرخانه کمون آماده می شد و همه با هم یک غذا می خوردند که البته رایگان بود. توصیف ناظران از آن صحنه های غذا خوردن غریب است "هرکس چنان می خورد که انگار فردایی وجود ندارد!".
برای صنعتی سازی به جای متمرکز کردن افراد در کارخانه های بزرگ فرمان داده شد در همین کمون ها فولاد تولید شود، به همین منظور فولادسازها به کمون ها منتقل شدند و کوره های ذوب به راه افتاد. برای سوخت کوره ها از زغال سنگ تا درب خانه و چوب تابوت هرچه در دسترس بود استفاده می شد و اگر سنگ آهن در دسترس نبود انواع وسیله های فولاد از قاشق و چنگال و قابلمه تا دوچرخه و هر چیز دیگر را در کوره ها می ریختند.
اعضای بسیاری از کمون ها چیزی از فولادسازی نمی دانستند و با آن فناوری ابتدایی و مهارت کم نتیجه درخشان نبود، اغلب فولاد نامرغوب و کربن داری حاصل می شد که به هر کاری می آمد جز استفاده صنعتی. با به کارگیری دهقانان در فولادسازی، نیرو شاغل در بخش کشاورزی هم کاهش یافت و کمبود مواد غذایی و قحطی رخ داد.
دهقانان حتی داس و خیش و اسباب زراعت خود را هم برای تولید فولاد ذوب کرده بودند، گرسنگی افراد را وادار کرد حتی به جنگل ها برای غذا حمله ببرند و بیشتر پرندگان چین در این دوره خورده شدند. در تمام ان دوره پرمصیبت چین همچنان صادرکننده غلات بود، ولی مردم در روستاها چیزی برای خوردن نداشتند!
اگر این را با حوادث طبیعی و البته دیگر شاهکارهای! مائو نظیر طرح ریشه کن کردن گنجشک ها و حشرات کنار هم بگذاریم، غریب نبود که چند میلیون نفر (تا 45 میلیون هم گفته اند) در دوران این ماجراجویی ها از بین رفتند و در همین زمان کشتار و تصفیه عناصر ضدخلقی! هم با شدت در جریان بود.
این آشوب از 1958 تا 1962 در جریان بود و یکی از نمونه های مشهور مهندسی اجتماعی به حساب می آید، شکست این برنامه و طرح انقلاب فرهنگی که بعدها اجرا شد یکی از دلایل اصلی اصلاحات بنیادین چین در دوران پس از مائو به شمار می آید، حاصل البته قابل پیش بینی بود؛ هر طرح تحولی که فردیت انسان ها و آزادی و مالکیت آنها را ندیده بگیرد، حتی با توفیق اولیه هم امکان ندارد، تاکید می کنم امکان ندارد، بتواند ماندگار شود، والله اعلم.
https://goo.gl/ur2qCV
کانال راهبرد
@RahbordChannel
چینی ها در سال های پایانی دهه 1950 در کشاکش رقابت با برادر بزرگ (شوروی) تصمیم گرفتند هرچه سریعتر کشور را صنعتی کنند، مائو که از خورشچف دلی خوش نداشت و آنچه در شوروی رخ می داد را مبتنی بر سوسیالیسم اصیل نمی دانست تصمیم گرفت در مدتی کوتاه کارستان کند و به امریکا و بریتانیا نشان دهد بدون بازار آزاد هم می شود "به سبک چینی" صنعتی شد. برنامه "پرش بلند به جلو" با تاکید بر کشاورزی و فولادسازی آغاز شد.
واحد های جمعی متشکل از چند هزار خانوار روستایی به نام کمون شکل گرفت، در این کمون ها همه چیز اشتراکی بود، دارایی شخصی افراد معنایی نداشت و همه چیز افراد اعم از دام و احشام و خوراکی و اسباب خانه به کمون اهدا می شد. هر روز صبح رهبران کمون تقسیم کار می کردند و کار سخت تا پایان روز و گاه شب ها ادامه داشت. هدف این بود تولید فولاد چین در کمتر از 5 سال از بریتانیا هم بیشتر شود، چیزی نزدیک به 12 میلیون تن فولاد در سال!
کسی هم حق پخت و پز برای خودش نداشت، همه چیز در آشپرخانه کمون آماده می شد و همه با هم یک غذا می خوردند که البته رایگان بود. توصیف ناظران از آن صحنه های غذا خوردن غریب است "هرکس چنان می خورد که انگار فردایی وجود ندارد!".
برای صنعتی سازی به جای متمرکز کردن افراد در کارخانه های بزرگ فرمان داده شد در همین کمون ها فولاد تولید شود، به همین منظور فولادسازها به کمون ها منتقل شدند و کوره های ذوب به راه افتاد. برای سوخت کوره ها از زغال سنگ تا درب خانه و چوب تابوت هرچه در دسترس بود استفاده می شد و اگر سنگ آهن در دسترس نبود انواع وسیله های فولاد از قاشق و چنگال و قابلمه تا دوچرخه و هر چیز دیگر را در کوره ها می ریختند.
اعضای بسیاری از کمون ها چیزی از فولادسازی نمی دانستند و با آن فناوری ابتدایی و مهارت کم نتیجه درخشان نبود، اغلب فولاد نامرغوب و کربن داری حاصل می شد که به هر کاری می آمد جز استفاده صنعتی. با به کارگیری دهقانان در فولادسازی، نیرو شاغل در بخش کشاورزی هم کاهش یافت و کمبود مواد غذایی و قحطی رخ داد.
دهقانان حتی داس و خیش و اسباب زراعت خود را هم برای تولید فولاد ذوب کرده بودند، گرسنگی افراد را وادار کرد حتی به جنگل ها برای غذا حمله ببرند و بیشتر پرندگان چین در این دوره خورده شدند. در تمام ان دوره پرمصیبت چین همچنان صادرکننده غلات بود، ولی مردم در روستاها چیزی برای خوردن نداشتند!
اگر این را با حوادث طبیعی و البته دیگر شاهکارهای! مائو نظیر طرح ریشه کن کردن گنجشک ها و حشرات کنار هم بگذاریم، غریب نبود که چند میلیون نفر (تا 45 میلیون هم گفته اند) در دوران این ماجراجویی ها از بین رفتند و در همین زمان کشتار و تصفیه عناصر ضدخلقی! هم با شدت در جریان بود.
این آشوب از 1958 تا 1962 در جریان بود و یکی از نمونه های مشهور مهندسی اجتماعی به حساب می آید، شکست این برنامه و طرح انقلاب فرهنگی که بعدها اجرا شد یکی از دلایل اصلی اصلاحات بنیادین چین در دوران پس از مائو به شمار می آید، حاصل البته قابل پیش بینی بود؛ هر طرح تحولی که فردیت انسان ها و آزادی و مالکیت آنها را ندیده بگیرد، حتی با توفیق اولیه هم امکان ندارد، تاکید می کنم امکان ندارد، بتواند ماندگار شود، والله اعلم.
https://goo.gl/ur2qCV
کانال راهبرد
@RahbordChannel
Khaleqi
یک پرش بلند به جلو! | وبسایت شخصی امیرحسین خالقی
وب سایت شخصی امیر حسین خالقی ، خالقی ، راهبرد ، سیاست ، اقتصاد
در باب دولتی که می خواست همه را سرکار بگذارد!
پیشوای چینی ها، مائوتسه تونگ، معتقد بود بیکاری واقعیت زشت سرمایه داری است، او به این افتخار می کرد که در سوسیالیسم بیکاری وجود ندارد! راه حل های جالبی هم داشت: از میانه های دهه 1950 میلیون ها جوان شهری را برای یادگیری از دهقانان به روستاها فرستادند، استدلالشان هم این بود آنها هم آموزش ایدئولوژیک می بینند و برای مبارزه آماده شوند و هم به طور موقت مشغول می شوند تا سرفرصت برایشان فکری شود.
از این طرف تمام کارخانه ها، بیمارستان و فروشگاه ها و اداره های دولتی را مجبور کردند که تا می توانند استخدام کنند و ملاحظه اقتصادی نداشته باشند، می توان حدس زد که در چنین حال هوایی انتظار کیفیت و خدمت رسانی مناسب شوخی است و البته جذب همه جوانان حتی با فشار سیاسی از بالا هم ممکن نبود. این سیاست به طور رسمی حدود دو دهه ادامه داشت، با این حال این سیاست ها هم مشکل بیکاری را حل نکرد، از همان دهه 1970 لشکر بیکاران مصیبت بزرگی برای چینی ها بود.
زمانی حدود 20 میلیون جوان بیکار شهری از روستا برگشته (حدود 10 درصد جمعیت شهری) در چین وجود داشتند که البته همه چشم انتظار استخدام دولتی بودند، این بمب های نارضایتی حتی تهدیدی برای ثبات سیاسی چین به شمار می رفتند، گفته می شد در اواخر دهه 1970 در 21 استان اعتراض هایی مانند بستن مسیرهای راه آهن و محاصره سازمان های دولتی صورت دادند.
پذیرش این شکست تلخ برای مقامات چینی آسان نبود، هرچه باشد خوبیت نداشت به نادرستی حرف پیشوای بزرگ اعتراف می کردند. اوایل با واژه ها بازی می کردند، می گفتند که این جوانان بیکار نیستند، بلکه "منتظرالاستخدام" اند، ولی دیدند سنبه پرزورتر از این حرفهاست. سرانجام برخی چهره های ذی نفوذ که دیدند کار شاید از دست در برود؛ پیشنهاد دادند که دولت فخیمه "خود اشتغالی" را به رسمیت بشناسد.
این “خوداشتغالی” هم البته نام دیگری برای کسب و کارهای خصوصی بود، که در قاموس حزب حاکم چین از کفر بدتر بود، ولی ضرورت سیاسی آنها را مجبور به پذیرش آن کرد. آنچه پیشوای بزرگ همیشه نقد و سرزنش می کرد، بخش ضروری از سیاست های اقتصادی چینی ها شد!
برای درمان تخیل و خیال اندیشی بعید است دارویی بهتر از مواجهه با واقعیت وجود داشته باشد، والله اعلم.
https://goo.gl/2YVNPN
کانال راهبرد
@RahbordChannel
پیشوای چینی ها، مائوتسه تونگ، معتقد بود بیکاری واقعیت زشت سرمایه داری است، او به این افتخار می کرد که در سوسیالیسم بیکاری وجود ندارد! راه حل های جالبی هم داشت: از میانه های دهه 1950 میلیون ها جوان شهری را برای یادگیری از دهقانان به روستاها فرستادند، استدلالشان هم این بود آنها هم آموزش ایدئولوژیک می بینند و برای مبارزه آماده شوند و هم به طور موقت مشغول می شوند تا سرفرصت برایشان فکری شود.
از این طرف تمام کارخانه ها، بیمارستان و فروشگاه ها و اداره های دولتی را مجبور کردند که تا می توانند استخدام کنند و ملاحظه اقتصادی نداشته باشند، می توان حدس زد که در چنین حال هوایی انتظار کیفیت و خدمت رسانی مناسب شوخی است و البته جذب همه جوانان حتی با فشار سیاسی از بالا هم ممکن نبود. این سیاست به طور رسمی حدود دو دهه ادامه داشت، با این حال این سیاست ها هم مشکل بیکاری را حل نکرد، از همان دهه 1970 لشکر بیکاران مصیبت بزرگی برای چینی ها بود.
زمانی حدود 20 میلیون جوان بیکار شهری از روستا برگشته (حدود 10 درصد جمعیت شهری) در چین وجود داشتند که البته همه چشم انتظار استخدام دولتی بودند، این بمب های نارضایتی حتی تهدیدی برای ثبات سیاسی چین به شمار می رفتند، گفته می شد در اواخر دهه 1970 در 21 استان اعتراض هایی مانند بستن مسیرهای راه آهن و محاصره سازمان های دولتی صورت دادند.
پذیرش این شکست تلخ برای مقامات چینی آسان نبود، هرچه باشد خوبیت نداشت به نادرستی حرف پیشوای بزرگ اعتراف می کردند. اوایل با واژه ها بازی می کردند، می گفتند که این جوانان بیکار نیستند، بلکه "منتظرالاستخدام" اند، ولی دیدند سنبه پرزورتر از این حرفهاست. سرانجام برخی چهره های ذی نفوذ که دیدند کار شاید از دست در برود؛ پیشنهاد دادند که دولت فخیمه "خود اشتغالی" را به رسمیت بشناسد.
این “خوداشتغالی” هم البته نام دیگری برای کسب و کارهای خصوصی بود، که در قاموس حزب حاکم چین از کفر بدتر بود، ولی ضرورت سیاسی آنها را مجبور به پذیرش آن کرد. آنچه پیشوای بزرگ همیشه نقد و سرزنش می کرد، بخش ضروری از سیاست های اقتصادی چینی ها شد!
برای درمان تخیل و خیال اندیشی بعید است دارویی بهتر از مواجهه با واقعیت وجود داشته باشد، والله اعلم.
https://goo.gl/2YVNPN
کانال راهبرد
@RahbordChannel
Khaleqi
در باب دولتی که می خواست همه را سرکار بگذارد! | وبسایت شخصی امیرحسین خالقی
وب سایت شخصی امیر حسین خالقی ، خالقی ، راهبرد ، سیاست ، اقتصاد