📖 کتاب جهان – فصل اول: سرآغاز سرزمینها
چپتر دوم: افسانههای مادر و پرتالهای خاموش
پس از آنکه چهار سرزمین از دل لرزهٔ بزرگ زاده شدند، زمین برای مدتی طولانی آرام گرفت. اما آرامش او، نه از سر خستگی، که از سر انتظار بود.
چون مادران، شبها برای کودکانشان از چیزی میگفتند که هیچکس ندیده بود، اما همه حسش میکردند: جهانهای دیگر.
یکی از آن افسانهها، تمدن زیر زمین بود. میگویند در ژرفای زیر کارسیث، شهری وجود دارد که خورشید هیچوقت به آن نتابیده. نه با نور، که با فسفر و جادو روشن است. مردمانش هرگز به سطح نیامدند، چون یادشان رفته بود که سطحی وجود دارد. برخی میگویند آنها همان دورفهای گمشدهاند. برخی دیگر میگویند چیز دیگری هستند. چیزی که خاک را دوست دارد، نه سنگ را. و هر چند سال یک بار، وقتی زمین میلرزد، از ته چاهها میتوان آواز خواندنشان را شنید.
اما افسانهای دیگر، از بالا میگوید. تمدن درون ابرها را هیچکس با چشم ندیده، ولی بازرگانان پیر سوگند میخورند که گاهی، درست هنگام طلوع آفتاب در اریندیل، سایههایی بر ابرها میافتد که از هیچ کوهی بلندتر نیست. میگویند آنها مردمانی بالدارند که از نسل نخستین پرندگان جادوییاند. و هر سده یک بار، یکی از آنها به زمین میآید تا یک انسان را با خود ببرد. نه به زور، که با عشق.
و باز افسانهای دیگر از کشورهای کشفنشده، آن سوی دریاهای یخزده و بیابانهای بیپایان. جایی که نه نقشهای هست و نه راهی. فقط نشانههایی از کاروانهایی که رفتند و برنگشتند.
اما شگفتانگیزترین افسانه، افسانهٔ پرتالها بود.
مادربزرگها میگفتند: «روزی روزگاری، آسمان سوراخ بود. سوراخهایی که به جای دیگر ختم میشد. به جهانی که در آن آب از آتش سنگینتر است، یا درختان حرف میزنند، یا مردگان فراموش نمیکنند.»
با نابودی شیاطین، همهٔ پرتالها بسته شد. نه، خراب نشدند، فقط خوابیدند. حالا گاهی، در شبهای خاصی از سال، یکی از آنها به مدت یک چشم به هم زدن باز میشود. کافی است در آن لحظه نزدیک باشی. اما هیچکس نمیداند چه روزی، چه ساعتی، و کدام پرتال.
و مادربزرگها همیشه این جمله را زمزمه میکردند:
«هر پرتال، یک هدیه دارد و یک نفرین. اینکه کدام را میگیری، به خودت بستگی دارد.»
اما گذشته از افسانهها، واقعیتی در جهان هست که هیچکس نمیتواند انکار کند: همه در اینجا زندگی میکنند.
جهان فقط خانهٔ انسانها نیست. دورفها در کوهستانهای لونووار آهنگری میکنند. گابلینها در غارهای اریندیل کمین زدهاند. الفهای جنگلی در ولموریا با اژدهایان صلح کردهاند. و شیاطین... بله، باز هم شیاطین. در سردترین نقطهٔ کارسیث، جایی که هیچ جادوگری نمیرود، ردپایی از آنها باقی مانده.
نژادها نه در صلح کامل، نه در جنگ کامل زندگی میکنند. گاهی با هم تجارت میکنند، گاهی یکدیگر را میکشند. مثل همیشه. مثل همه جای تاریخ.
و تازه...
در میان همهٔ اینها، سه سال پیش، هاچینها آمدند. نه از راه پرتال، نه از تمدن زیر زمین، بلکه از درون خود انسانها. شش راه، شش قدرت، و هزاران سوال بیپاسخ.
مادران دیگر آن افسانهها را برای کودکانشان نمیگویند. حالا قصهٔ هاچینهاست که بر زبانها افتاده. اما پیرمردهای کتابخانه زمزمه میکنند که حقیقت هنوز زیر خاک است. و برای یافتنش، باید یک پرتال پیدا کرد... یا یکی از هفت شعله را بیدار کرد.
بیتی از یادمانهای کهن:
«جهان، پوستاندازی میکند هر هزار سال.
ما در پوست اندازی آخرین نفس میکشیم.
نفس بعدی از آن توست، ای تازهوارد.»
پایان چپتر دوم از فصل یکم.
چپتر دوم: افسانههای مادر و پرتالهای خاموش
پس از آنکه چهار سرزمین از دل لرزهٔ بزرگ زاده شدند، زمین برای مدتی طولانی آرام گرفت. اما آرامش او، نه از سر خستگی، که از سر انتظار بود.
چون مادران، شبها برای کودکانشان از چیزی میگفتند که هیچکس ندیده بود، اما همه حسش میکردند: جهانهای دیگر.
یکی از آن افسانهها، تمدن زیر زمین بود. میگویند در ژرفای زیر کارسیث، شهری وجود دارد که خورشید هیچوقت به آن نتابیده. نه با نور، که با فسفر و جادو روشن است. مردمانش هرگز به سطح نیامدند، چون یادشان رفته بود که سطحی وجود دارد. برخی میگویند آنها همان دورفهای گمشدهاند. برخی دیگر میگویند چیز دیگری هستند. چیزی که خاک را دوست دارد، نه سنگ را. و هر چند سال یک بار، وقتی زمین میلرزد، از ته چاهها میتوان آواز خواندنشان را شنید.
اما افسانهای دیگر، از بالا میگوید. تمدن درون ابرها را هیچکس با چشم ندیده، ولی بازرگانان پیر سوگند میخورند که گاهی، درست هنگام طلوع آفتاب در اریندیل، سایههایی بر ابرها میافتد که از هیچ کوهی بلندتر نیست. میگویند آنها مردمانی بالدارند که از نسل نخستین پرندگان جادوییاند. و هر سده یک بار، یکی از آنها به زمین میآید تا یک انسان را با خود ببرد. نه به زور، که با عشق.
و باز افسانهای دیگر از کشورهای کشفنشده، آن سوی دریاهای یخزده و بیابانهای بیپایان. جایی که نه نقشهای هست و نه راهی. فقط نشانههایی از کاروانهایی که رفتند و برنگشتند.
اما شگفتانگیزترین افسانه، افسانهٔ پرتالها بود.
مادربزرگها میگفتند: «روزی روزگاری، آسمان سوراخ بود. سوراخهایی که به جای دیگر ختم میشد. به جهانی که در آن آب از آتش سنگینتر است، یا درختان حرف میزنند، یا مردگان فراموش نمیکنند.»
با نابودی شیاطین، همهٔ پرتالها بسته شد. نه، خراب نشدند، فقط خوابیدند. حالا گاهی، در شبهای خاصی از سال، یکی از آنها به مدت یک چشم به هم زدن باز میشود. کافی است در آن لحظه نزدیک باشی. اما هیچکس نمیداند چه روزی، چه ساعتی، و کدام پرتال.
و مادربزرگها همیشه این جمله را زمزمه میکردند:
«هر پرتال، یک هدیه دارد و یک نفرین. اینکه کدام را میگیری، به خودت بستگی دارد.»
اما گذشته از افسانهها، واقعیتی در جهان هست که هیچکس نمیتواند انکار کند: همه در اینجا زندگی میکنند.
جهان فقط خانهٔ انسانها نیست. دورفها در کوهستانهای لونووار آهنگری میکنند. گابلینها در غارهای اریندیل کمین زدهاند. الفهای جنگلی در ولموریا با اژدهایان صلح کردهاند. و شیاطین... بله، باز هم شیاطین. در سردترین نقطهٔ کارسیث، جایی که هیچ جادوگری نمیرود، ردپایی از آنها باقی مانده.
نژادها نه در صلح کامل، نه در جنگ کامل زندگی میکنند. گاهی با هم تجارت میکنند، گاهی یکدیگر را میکشند. مثل همیشه. مثل همه جای تاریخ.
و تازه...
در میان همهٔ اینها، سه سال پیش، هاچینها آمدند. نه از راه پرتال، نه از تمدن زیر زمین، بلکه از درون خود انسانها. شش راه، شش قدرت، و هزاران سوال بیپاسخ.
مادران دیگر آن افسانهها را برای کودکانشان نمیگویند. حالا قصهٔ هاچینهاست که بر زبانها افتاده. اما پیرمردهای کتابخانه زمزمه میکنند که حقیقت هنوز زیر خاک است. و برای یافتنش، باید یک پرتال پیدا کرد... یا یکی از هفت شعله را بیدار کرد.
بیتی از یادمانهای کهن:
«جهان، پوستاندازی میکند هر هزار سال.
ما در پوست اندازی آخرین نفس میکشیم.
نفس بعدی از آن توست، ای تازهوارد.»
پایان چپتر دوم از فصل یکم.
❤4⚡1
بعد گذشتن و ادامه پیدا کردن پادشاه ها رو معرفی میکنم واسه تورنومنت و این چیزا
⚜Realm of Shifting Paths⚜
Photo
❄️ امپراتور یخزده: هیمورا کایزان (Himura Kizan)
نامش از دو واژه گرفته شده: «هیمورا» به معنای «دهکدهٔ یخزده» و «کیزان» به معنای «کوهستان سرد». اما مردم کارسیث او را با لقب دیگری میشناسند: چشمسپید.
کوتاهقد است، لاغر، با انگشتانی بلند که همیشه دستکش سفید پوشیده. چشمانش آبیِ کمرنگ، آنقدر روشن که در برف گم میشوند. هرگز کسی او را در حال خندیدن ندیده. هرگز کسی صدایش را بلند نشنیده.
نوزده ساله بود که تاج را از دستان پدر در حال مرگش گرفت. بیست و چهار ساعت بعد، سه ژنرال شورشی را شخصاً به زنجیر کشید و در میدان مرکزی شهر یخ زد. نه با جادو، نه با هاچین، فقط با برنامه. همانطور که کسی نقش شطرنج را میچیند.
او اهل تکنولوژی است. هر اتاق از کاخش پر از نقشه، لوله، چرخدنده و ابزارهای اندازهگیری است. اتاق خوابش را به آزمایشگاه تبدیل کرده. ازدواج نکرده. میگویند با ماشینها راحتتر از آدمها حرف میزند.
قدرتش در هفت شعلهٔ قهرمان نیست. قدرت او در ذهن است. میتواند بیست قدم جلوتر از زمان را ببیند. اما همین ذهن، وسواسش را هم ساخته: نمیتواند چیزی را ناقص ببیند. یک خط کج روی کاغذ، یک پیچ شل در ماشین، یک کلمهٔ اضافی در نامه... همه چیز باید دقیقاً سر جای خودش باشد. اگر نباشد، تا درستش نکند، آرام نمیگیرد.
میگویند یک بار یک سفیر خارجی کفشش را بدون اجازه درآورد و روی فرش گذاشت. امپراتور تا سه روز بعد، با کسی حرف نزد. فقط به آن نقطه از فرش نگاه میکرد.
او یکی از قویترین هاچینبازهای جهان است. حالتش بوتسوری تکینا است، اما کسی او را در حال مبارزه ندیده. نیازی نبوده. شاید چون هر که بخواهد با او بجنگد، قبل از شروع شکست خورده.
نامش از دو واژه گرفته شده: «هیمورا» به معنای «دهکدهٔ یخزده» و «کیزان» به معنای «کوهستان سرد». اما مردم کارسیث او را با لقب دیگری میشناسند: چشمسپید.
کوتاهقد است، لاغر، با انگشتانی بلند که همیشه دستکش سفید پوشیده. چشمانش آبیِ کمرنگ، آنقدر روشن که در برف گم میشوند. هرگز کسی او را در حال خندیدن ندیده. هرگز کسی صدایش را بلند نشنیده.
نوزده ساله بود که تاج را از دستان پدر در حال مرگش گرفت. بیست و چهار ساعت بعد، سه ژنرال شورشی را شخصاً به زنجیر کشید و در میدان مرکزی شهر یخ زد. نه با جادو، نه با هاچین، فقط با برنامه. همانطور که کسی نقش شطرنج را میچیند.
او اهل تکنولوژی است. هر اتاق از کاخش پر از نقشه، لوله، چرخدنده و ابزارهای اندازهگیری است. اتاق خوابش را به آزمایشگاه تبدیل کرده. ازدواج نکرده. میگویند با ماشینها راحتتر از آدمها حرف میزند.
قدرتش در هفت شعلهٔ قهرمان نیست. قدرت او در ذهن است. میتواند بیست قدم جلوتر از زمان را ببیند. اما همین ذهن، وسواسش را هم ساخته: نمیتواند چیزی را ناقص ببیند. یک خط کج روی کاغذ، یک پیچ شل در ماشین، یک کلمهٔ اضافی در نامه... همه چیز باید دقیقاً سر جای خودش باشد. اگر نباشد، تا درستش نکند، آرام نمیگیرد.
میگویند یک بار یک سفیر خارجی کفشش را بدون اجازه درآورد و روی فرش گذاشت. امپراتور تا سه روز بعد، با کسی حرف نزد. فقط به آن نقطه از فرش نگاه میکرد.
او یکی از قویترین هاچینبازهای جهان است. حالتش بوتسوری تکینا است، اما کسی او را در حال مبارزه ندیده. نیازی نبوده. شاید چون هر که بخواهد با او بجنگد، قبل از شروع شکست خورده.
⚜Realm of Shifting Paths⚜
Photo
⛰️پادشاه کوهستان: تاتسومی گانریو (Tatsumi Ganryu)
«تاتسومی» یعنی «اژدهای برخاسته» و «گانریو» یعنی «چشم سنگی».
لقبش: مشت سربسته.
برعکس امپراتور کارسیث، گانریو غولپیکر است. شانه هایش پهن، دستانش پر از زخم کهنه. صورتش نه بر اثر پیری که بر اثر هزاران نبرد، چروک خورده. ریش سیاهی دارد که تا سینه می رسد و همیشه بوی دود و فلز میدهد.
در جوانی آهنگر بود. پدرش را گابلین ها کشتند. مادرش را سرما. برای سالها، هیچکس اسمش را نمیدانست. همان «پسر آهنگر» بود که برای مزدوری به هر شهری سفر میکرد. تا اینکه یک روز، در عمیقترین غار لونووار، چیزی را پیدا کرد که هیچ کس دیگر پیدا نکرده بود. بعد از آن روز، دیگر پسر آهنگر نبود. پادشاه شد.
او قوانین را دوست ندارد. نه به این معنا که هرجومرج میخواهد، بلکه چون معتقد است عدالت را نمیشود در کاغذ نوشت. خودش قاضی است، خودش جلاد. اما هیچ کس تا حالا از قضاوتش گله نکرده.
ضعف او غرور است. نه غرور احمقانه، بلکه نوعی که میگوید: «من این کوهستان را با دست خالی گرفتم، حرف کسی را نمی شنوم.» سفیران خارجی شکایت دارند که با آنها مثل بچه رفتار میکند. شاید حق هم داشته باشند.
اما... زیر همان مشت سربسته، قلب نرمی دارد. شب ها، برای بچههای یتیم قصه میگوید. خودش نان میپزد. خودش کفش گمشدهٔ یک پیرزن را تعمیر میکند. فقط کسی این را نمی بیند که دشمنش باشد.
هاچینش شوبیتکینا است. دفاع مطلق. شاید به همین دلیل زنده مانده در جایی که بقیه مردند.
«تاتسومی» یعنی «اژدهای برخاسته» و «گانریو» یعنی «چشم سنگی».
لقبش: مشت سربسته.
برعکس امپراتور کارسیث، گانریو غولپیکر است. شانه هایش پهن، دستانش پر از زخم کهنه. صورتش نه بر اثر پیری که بر اثر هزاران نبرد، چروک خورده. ریش سیاهی دارد که تا سینه می رسد و همیشه بوی دود و فلز میدهد.
در جوانی آهنگر بود. پدرش را گابلین ها کشتند. مادرش را سرما. برای سالها، هیچکس اسمش را نمیدانست. همان «پسر آهنگر» بود که برای مزدوری به هر شهری سفر میکرد. تا اینکه یک روز، در عمیقترین غار لونووار، چیزی را پیدا کرد که هیچ کس دیگر پیدا نکرده بود. بعد از آن روز، دیگر پسر آهنگر نبود. پادشاه شد.
او قوانین را دوست ندارد. نه به این معنا که هرجومرج میخواهد، بلکه چون معتقد است عدالت را نمیشود در کاغذ نوشت. خودش قاضی است، خودش جلاد. اما هیچ کس تا حالا از قضاوتش گله نکرده.
ضعف او غرور است. نه غرور احمقانه، بلکه نوعی که میگوید: «من این کوهستان را با دست خالی گرفتم، حرف کسی را نمی شنوم.» سفیران خارجی شکایت دارند که با آنها مثل بچه رفتار میکند. شاید حق هم داشته باشند.
اما... زیر همان مشت سربسته، قلب نرمی دارد. شب ها، برای بچههای یتیم قصه میگوید. خودش نان میپزد. خودش کفش گمشدهٔ یک پیرزن را تعمیر میکند. فقط کسی این را نمی بیند که دشمنش باشد.
هاچینش شوبیتکینا است. دفاع مطلق. شاید به همین دلیل زنده مانده در جایی که بقیه مردند.
⚡1
⚜Realm of Shifting Paths⚜
Photo
🏜️سلطان شن های روان: هاتوری ریزاتو (Hattori Rizato)
«هاتوری» یعنی «پرندهٔ جنگل» و «ریزاتو» یعنی «سفیر حقیقت».
اما لقبی که خودش دوست دارد: تاجر بزرگ.
پوستی تیره و چشمانی طلایی دارد که همیشه در حال ارزیابیاند. شاید چون تمام زندگیاش را در بازارها گذرانده. پدرش یک تاجر دوره گرد بود و او از هفت سالگی همراه کاروان ها به هر چهار سرزمین سفر کرده. هیچ کس به اندازهٔ ریزاتو راه ها را نمیشناسد. هیچکس به اندازهٔ او نمیداند چه کالایی در کجا کمیاب است.
تاج را نخواست. اما مردم اریندیل، بعد از مرگ پادشاه قبلی در توفان شن، او را به زور به کاخ بردند. گفتند: «کسی که از بیابان سر درمیآورد، میتواند از کشور هم سر دربیاورد.»
او پول را دوست دارد. نه طمع، که عشق. به قول خودش: «پول یعنی ارزش. هر چیزی که ارزش داشته باشد، پول دارد. هر چیزی که پول نداشته باشد، بیارزش است.» در کاخش، حتی زیرلیوانیها را از طلا ساخته. مهمانها میگویند وسواس دارد. شاید راست بگویند.
اما همین مرد پول دوست، نصف درآمد کشور را صرف آب میکند. قناتهای زیرزمینی ساخته، آب شیرین را به دورافتاده ترین روستاها رسانده. تا قبل از او، در اریندیل بچهها از تشنگی می مردند. حالا... نه.
ضعفش اعتماد است. نه اینکه زود اعتماد کند، بلکه برعکس: هیچ کس را باور ندارد. همه را تاجر فرض میکند. همه چیز را معامله. حتی عشق. به همین دلیل ازدواج نکرده. میگوید: «هنوز کسی ارزش جهیزیه اش را پیدا نکرده.»
هاچینش تایوتو فینگ است. ترکیبی و همهکاره. در مبارزه، هیچ سبک ثابتی ندارد. دقیقاً مثل خودش... غیرقابل پیشبینی.
«هاتوری» یعنی «پرندهٔ جنگل» و «ریزاتو» یعنی «سفیر حقیقت».
اما لقبی که خودش دوست دارد: تاجر بزرگ.
پوستی تیره و چشمانی طلایی دارد که همیشه در حال ارزیابیاند. شاید چون تمام زندگیاش را در بازارها گذرانده. پدرش یک تاجر دوره گرد بود و او از هفت سالگی همراه کاروان ها به هر چهار سرزمین سفر کرده. هیچ کس به اندازهٔ ریزاتو راه ها را نمیشناسد. هیچکس به اندازهٔ او نمیداند چه کالایی در کجا کمیاب است.
تاج را نخواست. اما مردم اریندیل، بعد از مرگ پادشاه قبلی در توفان شن، او را به زور به کاخ بردند. گفتند: «کسی که از بیابان سر درمیآورد، میتواند از کشور هم سر دربیاورد.»
او پول را دوست دارد. نه طمع، که عشق. به قول خودش: «پول یعنی ارزش. هر چیزی که ارزش داشته باشد، پول دارد. هر چیزی که پول نداشته باشد، بیارزش است.» در کاخش، حتی زیرلیوانیها را از طلا ساخته. مهمانها میگویند وسواس دارد. شاید راست بگویند.
اما همین مرد پول دوست، نصف درآمد کشور را صرف آب میکند. قناتهای زیرزمینی ساخته، آب شیرین را به دورافتاده ترین روستاها رسانده. تا قبل از او، در اریندیل بچهها از تشنگی می مردند. حالا... نه.
ضعفش اعتماد است. نه اینکه زود اعتماد کند، بلکه برعکس: هیچ کس را باور ندارد. همه را تاجر فرض میکند. همه چیز را معامله. حتی عشق. به همین دلیل ازدواج نکرده. میگوید: «هنوز کسی ارزش جهیزیه اش را پیدا نکرده.»
هاچینش تایوتو فینگ است. ترکیبی و همهکاره. در مبارزه، هیچ سبک ثابتی ندارد. دقیقاً مثل خودش... غیرقابل پیشبینی.
⚜Realm of Shifting Paths⚜
Photo
🌺ملکه بارانهای بیپایان: شینومورا آکِهه (Shinomura Akehe)
«شینومورا» یعنی «دهکدهٔ مرگ» و «آکهه» یعنی «پروانهٔ قرمز». انتخاب عجیبی برای یک ملکه، تا بدانی لقبش را: غم ماندگار.
بلندترین قد را میان چهار پادشاه دارد. موهای بلند مشکی، پوستی سفید با کک و مک، و لبانی که همیشه کمی خندان است. اما به چشمانش که نگاه کنی، می فهمی چرا اسمش «مرگ» است. چیزی در عمق نگاهش هست. خاموش، عمیق، تیره.
داستان ها میگویند: او شش خواهر و برادر داشت. همه را اژدها کشت. پدر و مادرش را هم. سیزده ساله بود که تنها ماند. اما زمین را رها نکرد. در جنگل ماند. با درخت مادر حرف زد. با اژدهای پیر صلح کرد. و بعد، مردم ولموریا خودشان آمدند و تاج را روی سرش گذاشتند.
او حرف نمی زند. اصلاً. نه اینکه لال باشد، بلکه انتخاب میکند که سکوت کند. با نگاه، با اشاره، با نامه. بعضی فکر میکنند دیوانه است. بعضی فکر میکنند موجود دیگری است در پوست انسان. حقیقت جای دیگریست.
ضعفش وابستگی است. وابسته به گذشته، به خاطرات، به چیزهایی که از دست داده. هنوز اتاق هر کدام از خواهر و برادرهایش را همانطور که بوده نگه داشته. سالی یک بار، در سالگرد مرگشان، تمام روز را در آن اتاق مینشیند. کسی جرأت ندارد به در بزند.
اما همین زن به ظاهر ضعیف، قویترین دفاع را در میان تمام پادشاهان دارد: عشق مردم. هیچ پادشاهی به اندازهٔ آکهه محبوب نیست. برای مردم ولموریا، او مادر دوم است. و هیچ ارتشی نمی تواند با یک مادر بجنگد.
هاچینش جوکافریمورو است. توهم و خلقت. شاید به همین دلیل میتواند با اژدها حرف بزند. شاید... شاید خود اژدها هم توهم نباشند؟
«شینومورا» یعنی «دهکدهٔ مرگ» و «آکهه» یعنی «پروانهٔ قرمز». انتخاب عجیبی برای یک ملکه، تا بدانی لقبش را: غم ماندگار.
بلندترین قد را میان چهار پادشاه دارد. موهای بلند مشکی، پوستی سفید با کک و مک، و لبانی که همیشه کمی خندان است. اما به چشمانش که نگاه کنی، می فهمی چرا اسمش «مرگ» است. چیزی در عمق نگاهش هست. خاموش، عمیق، تیره.
داستان ها میگویند: او شش خواهر و برادر داشت. همه را اژدها کشت. پدر و مادرش را هم. سیزده ساله بود که تنها ماند. اما زمین را رها نکرد. در جنگل ماند. با درخت مادر حرف زد. با اژدهای پیر صلح کرد. و بعد، مردم ولموریا خودشان آمدند و تاج را روی سرش گذاشتند.
او حرف نمی زند. اصلاً. نه اینکه لال باشد، بلکه انتخاب میکند که سکوت کند. با نگاه، با اشاره، با نامه. بعضی فکر میکنند دیوانه است. بعضی فکر میکنند موجود دیگری است در پوست انسان. حقیقت جای دیگریست.
ضعفش وابستگی است. وابسته به گذشته، به خاطرات، به چیزهایی که از دست داده. هنوز اتاق هر کدام از خواهر و برادرهایش را همانطور که بوده نگه داشته. سالی یک بار، در سالگرد مرگشان، تمام روز را در آن اتاق مینشیند. کسی جرأت ندارد به در بزند.
اما همین زن به ظاهر ضعیف، قویترین دفاع را در میان تمام پادشاهان دارد: عشق مردم. هیچ پادشاهی به اندازهٔ آکهه محبوب نیست. برای مردم ولموریا، او مادر دوم است. و هیچ ارتشی نمی تواند با یک مادر بجنگد.
هاچینش جوکافریمورو است. توهم و خلقت. شاید به همین دلیل میتواند با اژدها حرف بزند. شاید... شاید خود اژدها هم توهم نباشند؟
⚜Realm of Shifting Paths⚜
Update soon...
📣هاچین ها توضیحات آپدیت شده اند و کامل تر و با توضیحات بهتر درست شدن
و بخش نهایی واسشون ساخته شده...
و بخش نهایی واسشون ساخته شده...
⚜Realm of Shifting Paths⚜
⚜شش مسیر هاچین --- بازنویسی شده...
⚜ بوتسوری تکینا – مسیر یکم: جسم برتر
🔴ماهیت: کمال فیزیکی و تسلط بر نیروی تماس
کاربر این مسیر، بدنش را به سطحی می رساند که از مرزهای انسانی عبور کند. قدرت، سرعت، استقامت، واکنش های عصبی... همه چیز به اوج میرسد. اما این تنها بخشی از تواناییست.
توانایی اصلی: کاربر میتواند با هر تماس فیزیکی، انرژی را به جسم یا موجودی منتقل کند. این انرژی میتواند آن را منفجر کند، پرتاب کند، یا حتی تغییر شکل دهد. یک مشت ساده میتواند دروازهای آهنین را به ورقهای از فلز مذاب تبدیل کند.
محدودیت: برای انتقال انرژی به اجسام زنده، کاربر باید حداقل سه ثانیه تماس مستقیم داشته باشد. در مبارزه، سه ثانیه یعنی مرگ. به همین دلیل، کاربران این مسیر همیشه به دنبال خلق فرصت های تماس طولانیاند.
پیشرفت: در سطوح بالاتر، کاربر میتواند انرژی را از محیط جذب کند. از زمین، از هوا، حتی از حملات دشمن. و در اوج، می تواند ماهیت فیزیکی اشیاء را در اطرافش تضعیف کند. دیوارها مثل کاغذ میشوند، زرهها مثل پارچه.
🔴ماهیت: کمال فیزیکی و تسلط بر نیروی تماس
کاربر این مسیر، بدنش را به سطحی می رساند که از مرزهای انسانی عبور کند. قدرت، سرعت، استقامت، واکنش های عصبی... همه چیز به اوج میرسد. اما این تنها بخشی از تواناییست.
توانایی اصلی: کاربر میتواند با هر تماس فیزیکی، انرژی را به جسم یا موجودی منتقل کند. این انرژی میتواند آن را منفجر کند، پرتاب کند، یا حتی تغییر شکل دهد. یک مشت ساده میتواند دروازهای آهنین را به ورقهای از فلز مذاب تبدیل کند.
محدودیت: برای انتقال انرژی به اجسام زنده، کاربر باید حداقل سه ثانیه تماس مستقیم داشته باشد. در مبارزه، سه ثانیه یعنی مرگ. به همین دلیل، کاربران این مسیر همیشه به دنبال خلق فرصت های تماس طولانیاند.
پیشرفت: در سطوح بالاتر، کاربر میتواند انرژی را از محیط جذب کند. از زمین، از هوا، حتی از حملات دشمن. و در اوج، می تواند ماهیت فیزیکی اشیاء را در اطرافش تضعیف کند. دیوارها مثل کاغذ میشوند، زرهها مثل پارچه.
⚜Realm of Shifting Paths⚜
⚜شش مسیر هاچین --- بازنویسی شده...
⚜سکه ریوکو – مسیر دوم: تغییر شکل انرژی
🟡ماهیت: دستکاری و شکلدهی به انرژی خام
انرژی در جهان، جریان دارد. اما بیشتر انسانها نمی توانند آن را ببینند. کاربر سکه ریوکو، انرژی را می بیند و بعد لمس میکند و بعد شکل میدهد. مثل مجسمه سازی که با نور کار میکند.
توانایی اصلی: کاربر میتواند انرژی را به هر شکلی که تصور کند، دربیاورد. شمشیر نور، سپر بلورین، پرنده ای از شعله، حتی موجودات کوچکی که به فرمانش حرکت کنند. شکل ها محدودیتی ندارند، فقط به قدرت تخیل و ماهیت انرژی کاربر بستگی دارد.
محدودیت: هر شکلی که ساخته شود، برای ماندگاری به تمرکز نیاز دارد. اگر کاربر تمرکزش را از دست بدهد، شکل فرو می ریزد. همچنین ساخت اشکال پیچیده، انرژی زیادی مصرف میکند.
پیشرفت: در سطوح بالاتر، کاربر می تواند انرژی محیط را معکوس کند. هوای یک اتاق را به مه سمی، نور را به تاریکی، حتی گرمای بدن حریف را به سرما تبدیل کند. و در اوج، میتواند انرژی حریف را به چیز دیگری تبدیل کند. حملهٔ آتشین را به باد، سپر سنگی را به گرد و غبار.
🟡ماهیت: دستکاری و شکلدهی به انرژی خام
انرژی در جهان، جریان دارد. اما بیشتر انسانها نمی توانند آن را ببینند. کاربر سکه ریوکو، انرژی را می بیند و بعد لمس میکند و بعد شکل میدهد. مثل مجسمه سازی که با نور کار میکند.
توانایی اصلی: کاربر میتواند انرژی را به هر شکلی که تصور کند، دربیاورد. شمشیر نور، سپر بلورین، پرنده ای از شعله، حتی موجودات کوچکی که به فرمانش حرکت کنند. شکل ها محدودیتی ندارند، فقط به قدرت تخیل و ماهیت انرژی کاربر بستگی دارد.
محدودیت: هر شکلی که ساخته شود، برای ماندگاری به تمرکز نیاز دارد. اگر کاربر تمرکزش را از دست بدهد، شکل فرو می ریزد. همچنین ساخت اشکال پیچیده، انرژی زیادی مصرف میکند.
پیشرفت: در سطوح بالاتر، کاربر می تواند انرژی محیط را معکوس کند. هوای یک اتاق را به مه سمی، نور را به تاریکی، حتی گرمای بدن حریف را به سرما تبدیل کند. و در اوج، میتواند انرژی حریف را به چیز دیگری تبدیل کند. حملهٔ آتشین را به باد، سپر سنگی را به گرد و غبار.
⚜Realm of Shifting Paths⚜
⚜شش مسیر هاچین --- بازنویسی شده...
⚜جوکافریمورو – مسیر سوم: توهم و آفرینش
🟣ماهیت: خلق حقیقتهای جدید از هیچ
این مسیر، خطرناک ترین مسیر است. نه برای دشمن، که برای خود کاربر. چون مرز بین واقعیت و توهم را محو می کند. کاربر جوکافریمورو، نه انرژی را تغییر میدهد، نه بدن را قوی میکند. او چیزهای جدید خلق میکند.
توانایی اصلی: کاربر می تواند موجودات، اشیاء، یا حتی قوانین موقت را خلق کند. یک گرگ از تاریکی، یک پل از هیچ، یک قانون کوچک مثل «در این منطقه، هیچکس نمیتواند دروغ بگوید». این خلقت ها تا زمانی که کاربر اراده کند، باقی میمانند.
محدودیت: هر چیزی که خلق شود، بخشی از انرژی کاربر را مصرف میکند. خلق بیش از حد، کاربر را خالی میکند. و بدتر: اگر کاربر چیزی را خلق کند که از خودش قویتر باشد، آن چیز طغیان می کند...
پیشرفت: در سطوح بالاتر، کاربر میتواند حرکات و توانایی های دیگر هاچین ها را کپی کند. نه کامل، نه دقیق، اما نزدیک. و در اوج، میتواند محدودیت های خلقت را بشکند. خلق بدون هزینه. اما هر بار که این کار را بکند، تکهای از انسانیت خود را از دست میدهد.
🟣ماهیت: خلق حقیقتهای جدید از هیچ
این مسیر، خطرناک ترین مسیر است. نه برای دشمن، که برای خود کاربر. چون مرز بین واقعیت و توهم را محو می کند. کاربر جوکافریمورو، نه انرژی را تغییر میدهد، نه بدن را قوی میکند. او چیزهای جدید خلق میکند.
توانایی اصلی: کاربر می تواند موجودات، اشیاء، یا حتی قوانین موقت را خلق کند. یک گرگ از تاریکی، یک پل از هیچ، یک قانون کوچک مثل «در این منطقه، هیچکس نمیتواند دروغ بگوید». این خلقت ها تا زمانی که کاربر اراده کند، باقی میمانند.
محدودیت: هر چیزی که خلق شود، بخشی از انرژی کاربر را مصرف میکند. خلق بیش از حد، کاربر را خالی میکند. و بدتر: اگر کاربر چیزی را خلق کند که از خودش قویتر باشد، آن چیز طغیان می کند...
پیشرفت: در سطوح بالاتر، کاربر میتواند حرکات و توانایی های دیگر هاچین ها را کپی کند. نه کامل، نه دقیق، اما نزدیک. و در اوج، میتواند محدودیت های خلقت را بشکند. خلق بدون هزینه. اما هر بار که این کار را بکند، تکهای از انسانیت خود را از دست میدهد.
⚜Realm of Shifting Paths⚜
⚜شش مسیر هاچین --- بازنویسی شده...
⚜اوچیاگه – مسیر چهارم: پرتاب و تله
🟠ماهیت: تغییر فاصله و ماهیت
کاربر اوچیاگه، شبیه به یک کماندار است که تیرهایش را خودش طراحی میکند. اما تیرهای او انرژی اند، و کمانش اراده اش.
توانایی اصلی: کاربر میتواند انرژی را پرتاب کند و هم زمان ماهیت آن را معکوس کند در بعضی مواقع. یک پرتاب ساده می تواند تبدیل به لیزر، موج انفجاری، میدان گرانشی، یا حتی تله ای شود که ساعت ها بعد فعال میشود. تنوع بستگی به ماهیت قدرت شخصیت دارد.
محدودیت: کاربر نمی تواند بیش از هفت شیء را هم زمان کنترل کند. هر شیء انرژی خاص خود را دارد. بعد از هفت، کنترل از دست میرود.
پیشرفت: در سطوح بالاتر، کاربر میتواند اشیاء پرتاب شده را در فضا مخفی کند ولی محدود. حریف نمی بیند که چه چیزی به سمتش می آید. و در اوج، میتواند ماهیت هر چیزی را که پرتاب یا دفاع کند، معکوس کند. گرما را به سرما، یخ را به آتش، حتی کلمات را به ضربه.
🟠ماهیت: تغییر فاصله و ماهیت
کاربر اوچیاگه، شبیه به یک کماندار است که تیرهایش را خودش طراحی میکند. اما تیرهای او انرژی اند، و کمانش اراده اش.
توانایی اصلی: کاربر میتواند انرژی را پرتاب کند و هم زمان ماهیت آن را معکوس کند در بعضی مواقع. یک پرتاب ساده می تواند تبدیل به لیزر، موج انفجاری، میدان گرانشی، یا حتی تله ای شود که ساعت ها بعد فعال میشود. تنوع بستگی به ماهیت قدرت شخصیت دارد.
محدودیت: کاربر نمی تواند بیش از هفت شیء را هم زمان کنترل کند. هر شیء انرژی خاص خود را دارد. بعد از هفت، کنترل از دست میرود.
پیشرفت: در سطوح بالاتر، کاربر میتواند اشیاء پرتاب شده را در فضا مخفی کند ولی محدود. حریف نمی بیند که چه چیزی به سمتش می آید. و در اوج، میتواند ماهیت هر چیزی را که پرتاب یا دفاع کند، معکوس کند. گرما را به سرما، یخ را به آتش، حتی کلمات را به ضربه.