Realm of Shifting Paths
75 subscribers
10 photos
1 file
4 links
اینجا خودت داستان خودتو میسازی....

اگه سوالی داشتید یا میخواستید عضو بشید به پیوی مالک مراجعه کنید...
Download Telegram
🌍 کتاب جهان – فصل یک و چپتر یک: سرآغاز سرزمین‌ها

روایتِ تولد چهارگوشهٔ هستی

پیش از آنکه نامی بر زمین باشد، پیش از آنکه انسانی گامی بردارد یا شیطانی بال بگشاید، این جهان خاموش و خالی بود. نه بادی می‌وزید، نه آبی جاری بود. فقط سکوتی سنگین، به سنگینی تمام نسل‌هایی که هنوز زاده نشده بودند.

اما هستی، همیشه تشنهٔ آواز است.

و روزی... زمین به خود لرزید.

از دل این لرزش، چهار نقطه برآمد. چهار جایی که نفس اول جهان از آنها کشیده شد. هر نقطه، نوید یک اقلیم بود. هر کدام، وعدهٔ یک تمدن. و هر کدام، رازی در دل پنهان کرد که هزاران سال بعد، هاچین‌ها را به خود فراخواند.

❄️ سرزمین نخست: کارسیث – جایی که خرد بر سرما چیره شد

می‌گویند وقتی زمین لرزید، شمالی‌ترین نقطه، نخستین جایی بود که ساکت شد. سکوتی سردتر از مرگ. آنقدر سرد که حتی زمان هم یخ زد. برای قرن‌ها، هیچ‌کس جرأت نکرد به آن سرزمین پا بگذارد، تا اینکه مردمانی از دور آمدند. نه با شمشیر، نه با جادو، بلکه با کتاب.

آنها فهمیدند که سرما را نمی‌شود شکست، اما می‌شود با آن ساخت.

پس زیر یخ‌ها، گلخانه زدند. روی برف‌ها، دانشگاه بنا کردند. و در دل کولاک، مغزهایشان را تیزتر از تیغهٔ شمشیر کردند. کارسیث زاده شد؛ سرزمینی که در آن نفس کشیدن سخت است، اما فکر کردن، شیرین‌ترین عادت.

بیتی از یادمان‌های کهن:
«هر که به کارسیث آید، یا دانش‌آموزد، یا در برف گم شود.»

اما کارسیث فقط سرد نیست. در جنوب شرقی آن، آتشفشانی نیمه‌فعال خروش دارد. جایی که یخ و آتش در هم می‌آمیزند و شگفتی می‌آفرینند. مردمان می‌گویند که زیر آن آتشفشان، یکی از هفت شعلهٔ قهرمان نهفته است... اما این را فقط پیرمردهای کتابخانه زمزمه می‌کنند.

⛰️ سرزمین دوم: لونووار – جایی که کوه‌ها حرف می‌زنند

می‌گویند دومین جایی که از لرزهٔ زمین آرام گرفت، میان کوه‌ها بود. کوه‌هایی به بلندای آرزوهای شکست‌خورده. آنجا زمین سنگ‌ها را به آسمان دوخت و آسمان در برابرشان سجده کرد.

لونووار به دنیا نیامد. ساخته نشد. لونووار از درون زمین فوران کرد – نه آتش که سنگ، نه دود که راز.

نخستین کسانی که به آنجا پا گذاشتند، دورف‌ها بودند. آنها دریافتند که دل این کوه‌ها پر از رگه‌هایی از فلزات نایاب و گیاهانی است که در هیچ جای دیگر نمی‌روید. کوهستان نفس می‌کشید. و دورف‌ها آموختند که با هر نفسش، چیزی تازه کشف کنند.

اما لونووار قهرمان‌نواز نیست. دانجن‌هایش بی‌شمارند و در هر غار، موجودی خفته که بیداریش به معنی مرگ است. با این حال، تاجران دوره‌گرد جان بر کف می‌گذارند و می‌آیند، چون می‌دانند: یک دست پر از سنگ لونووار، ده دست از طلای هر سرزمین دیگر می‌ارزد.

بیتی از یادمان‌های کهن:
«در لونووار، کوه سخن می‌گوید. اگر گوش کنی، راهنمایت می‌کند. اگر نه، دفنت می‌کند.»

گویند یکی از هفت شعله در ژرفای بزرگ‌ترین معدن لونووار پنهان است. شعله‌ای که اگر بیدار شود... اما نه، هنوز وقتش نرسیده.

🏜️ سرزمین سوم: اریندیل – جایی که آب، زر سرخ است

سومین نقطه از آن لرزهٔ بزرگ، جایی باز شد که خورشید هرگز چشم برنمی‌داشت. روزهایش شعله، شب‌هایش یخ. جایی که آب را باید از دل سنگ‌ها یافت، و الماس را بر روی ریگ‌ها.

اریندیل در آغاز فقط یک بیابان بود. تشنه، بی‌امان، بی‌رحم.

تا اینکه قومی از جنوب آمد. قومی که بلد بودند زیر زمین شهر بسازند. آنها دریافتند که اریندیل نه کم‌آب، که آب‌پنهان است. و به جای جنگیدن با خورشید، با آن ساختند.

در دل شب‌های سرد اریندیل است که حقیقت آشکار می‌شود: حیوانات جادویی از شن‌ها بیرون می‌زنند. شترهای مقدس که شیرشان زهر را می‌میراند، مارمولک‌هایی که فلسشان مرهم زخم‌های بی‌درمان است. و عقاب‌های دوسری که دیدنشان، نوید یک توفان شنی است... یا یک افسانه.

بیتی از یادمان‌های کهن:
«در اریندیل، هر قطره آب یک قصیده است. هر الماس، یک تراژدی.»

می‌گویند الماس‌های اریندیل فقط زینت نیستند. بعضی از آنها، آنقدر قدیمی‌اند که یادگار روزهای نخستین خلقتند. و شاید... یکی از هفت شعله، زیر بزرگ‌ترین تپهٔ شنی، درون یک الماس آبی، به خواب رفته باشد.

🌺 سرزمین چهارم: ولموریا – جایی که باران از عشق می‌بارد

اما چهارمین نقطه...

آه، چهارمین نقطه متفاوت بود.

وقتی زمین لرزید و جاهای دیگر ساکت شدند، ولموریا گریست. باران از آسمان فرو ریخت، نه برای غم، که برای شوق تولد. گویی خود هستی می‌خواست بگوید: «اینجا، قلب من است.»

ولموریا بخشنده به دنیا آمد. خاکش سیاه و چرب، هوايش مرطوب و نفس‌دار. هر دانه‌ای در آن می‌روید، هر موجودی در آن لانه می‌کند. پری‌های جنگلی، گورگورک‌های غول‌پیکر، گرگ‌های خزه‌پوش، و... اژدهایان.

بله، ولموریا خانهٔ اژدهایان است. آنها پیش از انسان در اینجا زندگی می‌کردند و حالا، پس از هزاران سال، هنوز خود را صاحب اصلی می‌دانند.
21
مردمان ولموریا صلح‌جو هستند، چون هر روز برای زنده ماندن می‌جنگند. با اژدها، با رطوبت، با روییدن بیش از حدِ جنگل. اما با این حال، مهربان‌ترین انسان‌ها را در ولموریا می‌توان یافت. شاید چون جایی که باران از عشق می‌بارد، دل‌ها هم از کینه خالی می‌شود.

بیتی از یادمان‌های کهن:
«ولموریا را به زور نگیر. او می‌دهد، اما می‌ستاند. هر چه بگیری، بهایش را می‌پردازی.»

و جالب اینجاست که در ولموریا، نه یک، که دو شعله از هفت شعلهٔ قهرمان پنهان شده. گویی قهرمان می‌دانست که این سرزمین، روزگاری سخت‌ترین نبردها را خواهد دید...

📜 پایان چپتر یک از فصل یکم: سخنی با رهگذر

چهار سرزمین، چهار داستان.
اما همهٔ این داستان‌ها، از یک لرزه زاده شدند.

هنوز افسانه‌های بیشتری هست: از تمدن زیر زمین که هرگز کسی زنده از آن بازنگشته. از تمدن درون ابرها که فقط در روزهایی که ماه کامل است، می‌توان رد پایی از آن دید. از کشورهای کشف‌نشده آن سوی پرتال‌هایی که هر هزار سال یک بار، به مدت یک شب، گشوده می‌شوند.

اینها را اما در فصول دیگر خواهی خواند. اگر زنده بمانی.

و بدان...

هر قدمی که برداری، سنگی از زمین برمی‌آوری.
هر سنگی، قصه‌ای دارد.
هر قصه‌ای، رازی.
و هر رازی...
...می‌تواند هاچین تو را بیدار کند.

پایان چپتر یکم از فصل یک
2
📖 کتاب جهان – فصل اول: سرآغاز سرزمین‌ها

چپتر دوم: افسانه‌های مادر و پرتال‌های خاموش

پس از آنکه چهار سرزمین از دل لرزهٔ بزرگ زاده شدند، زمین برای مدتی طولانی آرام گرفت. اما آرامش او، نه از سر خستگی، که از سر انتظار بود.

چون مادران، شب‌ها برای کودکانشان از چیزی می‌گفتند که هیچ‌کس ندیده بود، اما همه حسش می‌کردند: جهان‌های دیگر.

یکی از آن افسانه‌ها، تمدن زیر زمین بود. می‌گویند در ژرفای زیر کارسیث، شهری وجود دارد که خورشید هیچوقت به آن نتابیده. نه با نور، که با فسفر و جادو روشن است. مردمانش هرگز به سطح نیامدند، چون یادشان رفته بود که سطحی وجود دارد. برخی می‌گویند آنها همان دورف‌های گمشده‌اند. برخی دیگر می‌گویند چیز دیگری هستند. چیزی که خاک را دوست دارد، نه سنگ را. و هر چند سال یک بار، وقتی زمین می‌لرزد، از ته چاه‌ها می‌توان آواز خواندنشان را شنید.

اما افسانه‌ای دیگر، از بالا می‌گوید. تمدن درون ابرها را هیچ‌کس با چشم ندیده، ولی بازرگانان پیر سوگند می‌خورند که گاهی، درست هنگام طلوع آفتاب در اریندیل، سایه‌هایی بر ابرها می‌افتد که از هیچ کوهی بلندتر نیست. می‌گویند آن‌ها مردمانی بال‌دارند که از نسل نخستین پرندگان جادویی‌اند. و هر سده یک بار، یکی از آن‌ها به زمین می‌آید تا یک انسان را با خود ببرد. نه به زور، که با عشق.

و باز افسانه‌ای دیگر از کشورهای کشف‌نشده، آن سوی دریاهای یخ‌زده و بیابانهای بی‌پایان. جایی که نه نقشه‌ای هست و نه راهی. فقط نشانه‌هایی از کاروان‌هایی که رفتند و برنگشتند.

اما شگفت‌انگیزترین افسانه، افسانهٔ پرتال‌ها بود.

مادربزرگ‌ها می‌گفتند: «روزی روزگاری، آسمان سوراخ بود. سوراخ‌هایی که به جای دیگر ختم می‌شد. به جهانی که در آن آب از آتش سنگین‌تر است، یا درختان حرف می‌زنند، یا مردگان فراموش نمی‌کنند.»

با نابودی شیاطین، همهٔ پرتال‌ها بسته شد. نه، خراب نشدند، فقط خوابیدند. حالا گاهی، در شب‌های خاصی از سال، یکی از آنها به مدت یک چشم به هم زدن باز می‌شود. کافی است در آن لحظه نزدیک باشی. اما هیچ‌کس نمی‌داند چه روزی، چه ساعتی، و کدام پرتال.

و مادربزرگ‌ها همیشه این جمله را زمزمه می‌کردند:
«هر پرتال، یک هدیه دارد و یک نفرین. اینکه کدام را می‌گیری، به خودت بستگی دارد.»

اما گذشته از افسانه‌ها، واقعیتی در جهان هست که هیچ‌کس نمی‌تواند انکار کند: همه در اینجا زندگی می‌کنند.

جهان فقط خانهٔ انسان‌ها نیست. دورف‌ها در کوهستان‌های لونووار آهنگری می‌کنند. گابلین‌ها در غارهای اریندیل کمین زده‌اند. الف‌های جنگلی در ولموریا با اژدهایان صلح کرده‌اند. و شیاطین... بله، باز هم شیاطین. در سردترین نقطهٔ کارسیث، جایی که هیچ جادوگری نمی‌رود، ردپایی از آنها باقی مانده.

نژادها نه در صلح کامل، نه در جنگ کامل زندگی می‌کنند. گاهی با هم تجارت می‌کنند، گاهی یکدیگر را می‌کشند. مثل همیشه. مثل همه جای تاریخ.

و تازه...

در میان همهٔ اینها، سه سال پیش، هاچین‌ها آمدند. نه از راه پرتال، نه از تمدن زیر زمین، بلکه از درون خود انسان‌ها. شش راه، شش قدرت، و هزاران سوال بی‌پاسخ.

مادران دیگر آن افسانه‌ها را برای کودکانشان نمی‌گویند. حالا قصهٔ هاچین‌هاست که بر زبان‌ها افتاده. اما پیرمردهای کتابخانه زمزمه می‌کنند که حقیقت هنوز زیر خاک است. و برای یافتنش، باید یک پرتال پیدا کرد... یا یکی از هفت شعله را بیدار کرد.

بیتی از یادمان‌های کهن:
«جهان، پوست‌اندازی می‌کند هر هزار سال.
ما در پوست اندازی آخرین نفس می‌کشیم.
نفس بعدی از آن توست، ای تازه‌وارد.»

پایان چپتر دوم از فصل یکم.
41
بعد گذشتن و ادامه پیدا کردن پادشاه ها رو معرفی میکنم واسه تورنومنت و این چیزا
معرفی پادشاه ها👇:
Realm of Shifting Paths
Photo
❄️ امپراتور یخزده: هیمورا کایزان (Himura Kizan)

نامش از دو واژه گرفته شده: «هیمورا» به معنای «دهکدهٔ یخزده» و «کیزان» به معنای «کوهستان سرد». اما مردم کارسیث او را با لقب دیگری می‌شناسند: چشم‌سپید.

کوتاه‌قد است، لاغر، با انگشتانی بلند که همیشه دستکش سفید پوشیده. چشمانش آبیِ کمرنگ، آنقدر روشن که در برف گم می‌شوند. هرگز کسی او را در حال خندیدن ندیده. هرگز کسی صدایش را بلند نشنیده.

نوزده ساله بود که تاج را از دستان پدر در حال مرگش گرفت. بیست و چهار ساعت بعد، سه ژنرال شورشی را شخصاً به زنجیر کشید و در میدان مرکزی شهر یخ زد. نه با جادو، نه با هاچین، فقط با برنامه. همان‌طور که کسی نقش شطرنج را می‌چیند.

او اهل تکنولوژی است. هر اتاق از کاخش پر از نقشه، لوله، چرخ‌دنده و ابزارهای اندازه‌گیری است. اتاق خوابش را به آزمایشگاه تبدیل کرده. ازدواج نکرده. می‌گویند با ماشین‌ها راحت‌تر از آدم‌ها حرف می‌زند.

قدرتش در هفت شعلهٔ قهرمان نیست. قدرت او در ذهن است. می‌تواند بیست قدم جلوتر از زمان را ببیند. اما همین ذهن، وسواسش را هم ساخته: نمی‌تواند چیزی را ناقص ببیند. یک خط کج روی کاغذ، یک پیچ شل در ماشین، یک کلمهٔ اضافی در نامه... همه چیز باید دقیقاً سر جای خودش باشد. اگر نباشد، تا درستش نکند، آرام نمی‌گیرد.

می‌گویند یک بار یک سفیر خارجی کفشش را بدون اجازه درآورد و روی فرش گذاشت. امپراتور تا سه روز بعد، با کسی حرف نزد. فقط به آن نقطه از فرش نگاه می‌کرد.

او یکی از قوی‌ترین هاچین‌بازهای جهان است. حالتش بوتسوری تکینا است، اما کسی او را در حال مبارزه ندیده. نیازی نبوده. شاید چون هر که بخواهد با او بجنگد، قبل از شروع شکست خورده.
Realm of Shifting Paths
Photo
⛰️پادشاه کوهستان: تاتسومی گانریو (Tatsumi Ganryu)

«تاتسومی» یعنی «اژدهای برخاسته» و «گانریو» یعنی «چشم سنگی».
لقبش: مشت سربسته.

برعکس امپراتور کارسیث، گانریو غول‌پیکر است. شانه هایش پهن، دستانش پر از زخم کهنه. صورتش نه بر اثر پیری که بر اثر هزاران نبرد، چروک خورده. ریش سیاهی دارد که تا سینه می رسد و همیشه بوی دود و فلز می‌دهد.

در جوانی آهنگر بود. پدرش را گابلین ها کشتند. مادرش را سرما. برای سال‌ها، هیچکس اسمش را نمی‌دانست. همان «پسر آهنگر» بود که برای مزدوری به هر شهری سفر می‌کرد. تا اینکه یک روز، در عمیق‌ترین غار لونووار، چیزی را پیدا کرد که هیچ کس دیگر پیدا نکرده بود. بعد از آن روز، دیگر پسر آهنگر نبود. پادشاه شد.

او قوانین را دوست ندارد. نه به این معنا که هرج‌ومرج می‌خواهد، بلکه چون معتقد است عدالت را نمی‌شود در کاغذ نوشت. خودش قاضی است، خودش جلاد. اما هیچ کس تا حالا از قضاوتش گله نکرده.

ضعف او غرور است. نه غرور احمقانه، بلکه نوعی که می‌گوید: «من این کوهستان را با دست خالی گرفتم، حرف کسی را نمی شنوم.» سفیران خارجی شکایت دارند که با آن‌ها مثل بچه رفتار می‌کند. شاید حق هم داشته باشند.

اما... زیر همان مشت سربسته، قلب نرمی دارد. شب ها، برای بچه‌های یتیم قصه می‌گوید. خودش نان می‌پزد. خودش کفش گمشدهٔ یک پیرزن را تعمیر می‌کند. فقط کسی این را نمی بیند که دشمنش باشد.

هاچینش شوبیتکینا است. دفاع مطلق. شاید به همین دلیل زنده مانده در جایی که بقیه مردند.
1
Realm of Shifting Paths
Photo
🏜️سلطان شن های روان: هاتوری ریزاتو (Hattori Rizato)

«هاتوری» یعنی «پرندهٔ جنگل» و «ریزاتو» یعنی «سفیر حقیقت».
اما لقبی که خودش دوست دارد: تاجر بزرگ.

پوستی تیره و چشمانی طلایی دارد که همیشه در حال ارزیابی‌اند. شاید چون تمام زندگی‌اش را در بازارها گذرانده. پدرش یک تاجر دوره گرد بود و او از هفت سالگی همراه کاروان ها به هر چهار سرزمین سفر کرده. هیچ کس به اندازهٔ ریزاتو راه ها را نمی‌شناسد. هیچ‌کس به اندازهٔ او نمی‌داند چه کالایی در کجا کمیاب است.

تاج را نخواست. اما مردم اریندیل، بعد از مرگ پادشاه قبلی در توفان شن، او را به زور به کاخ بردند. گفتند: «کسی که از بیابان سر درمی‌آورد، می‌تواند از کشور هم سر دربیاورد.»

او پول را دوست دارد. نه طمع، که عشق. به قول خودش: «پول یعنی ارزش. هر چیزی که ارزش داشته باشد، پول دارد. هر چیزی که پول نداشته باشد، بی‌ارزش است.» در کاخش، حتی زیرلیوانی‌ها را از طلا ساخته. مهمان‌ها می‌گویند وسواس دارد. شاید راست بگویند.

اما همین مرد پول دوست، نصف درآمد کشور را صرف آب می‌کند. قنات‌های زیرزمینی ساخته، آب شیرین را به دورافتاده ترین روستاها رسانده. تا قبل از او، در اریندیل بچه‌ها از تشنگی می مردند. حالا... نه.

ضعفش اعتماد است. نه اینکه زود اعتماد کند، بلکه برعکس: هیچ کس را باور ندارد. همه را تاجر فرض می‌کند. همه چیز را معامله. حتی عشق. به همین دلیل ازدواج نکرده. می‌گوید: «هنوز کسی ارزش جهیزیه اش را پیدا نکرده.»

هاچینش تایوتو فینگ است. ترکیبی و همه‌کاره. در مبارزه، هیچ سبک ثابتی ندارد. دقیقاً مثل خودش... غیرقابل پیش‌بینی.
1
Realm of Shifting Paths
Photo
🌺ملکه باران‌های بی‌پایان: شینومورا آکِهه (Shinomura Akehe)

«شینومورا» یعنی «دهکدهٔ مرگ» و «آکهه» یعنی «پروانهٔ قرمز». انتخاب عجیبی برای یک ملکه، تا بدانی لقبش را: غم ماندگار.

بلندترین قد را میان چهار پادشاه دارد. موهای بلند مشکی، پوستی سفید با کک و مک، و لبانی که همیشه کمی خندان است. اما به چشمانش که نگاه کنی، می فهمی چرا اسمش «مرگ» است. چیزی در عمق نگاهش هست. خاموش، عمیق، تیره.

داستان ها می‌گویند: او شش خواهر و برادر داشت. همه را اژدها کشت. پدر و مادرش را هم. سیزده ساله بود که تنها ماند. اما زمین را رها نکرد. در جنگل ماند. با درخت مادر حرف زد. با اژدهای پیر صلح کرد. و بعد، مردم ولموریا خودشان آمدند و تاج را روی سرش گذاشتند.

او حرف نمی زند. اصلاً. نه اینکه لال باشد، بلکه انتخاب می‌کند که سکوت کند. با نگاه، با اشاره، با نامه. بعضی فکر می‌کنند دیوانه است. بعضی فکر می‌کنند موجود دیگری است در پوست انسان. حقیقت جای دیگریست.

ضعفش وابستگی است. وابسته به گذشته، به خاطرات، به چیزهایی که از دست داده. هنوز اتاق هر کدام از خواهر و برادرهایش را همان‌طور که بوده نگه داشته. سالی یک بار، در سالگرد مرگشان، تمام روز را در آن اتاق می‌نشیند. کسی جرأت ندارد به در بزند.

اما همین زن به ظاهر ضعیف، قوی‌ترین دفاع را در میان تمام پادشاهان دارد: عشق مردم. هیچ پادشاهی به اندازهٔ آکهه محبوب نیست. برای مردم ولموریا، او مادر دوم است. و هیچ ارتشی نمی تواند با یک مادر بجنگد.

هاچینش جوکافریمورو است. توهم و خلقت. شاید به همین دلیل می‌تواند با اژدها حرف بزند. شاید... شاید خود اژدها هم توهم نباشند؟
معرفی پادشاه ها به اتمام رسید👆🏻
برای ورود به رول به آیدی مالک پیام بدید
༺ཌ༈ 𝒱ℴ𝒾𝒹 ༈ད༻
Update soon...
1
Realm of Shifting Paths
Update soon...
📣هاچین ها توضیحات آپدیت شده اند و کامل تر و با توضیحات بهتر درست شدن
و بخش نهایی واسشون ساخته شده...
شش مسیر هاچین --- بازنویسی شده...
Realm of Shifting Paths
شش مسیر هاچین --- بازنویسی شده...
بوتسوری تکینا – مسیر یکم: جسم برتر

🔴ماهیت: کمال فیزیکی و تسلط بر نیروی تماس

کاربر این مسیر، بدنش را به سطحی می رساند که از مرزهای انسانی عبور کند. قدرت، سرعت، استقامت، واکنش های عصبی... همه چیز به اوج می‌رسد. اما این تنها بخشی از تواناییست.

توانایی اصلی: کاربر می‌تواند با هر تماس فیزیکی، انرژی را به جسم یا موجودی منتقل کند. این انرژی می‌تواند آن را منفجر کند، پرتاب کند، یا حتی تغییر شکل دهد. یک مشت ساده می‌تواند دروازه‌ای آهنین را به ورقه‌ای از فلز مذاب تبدیل کند.

محدودیت: برای انتقال انرژی به اجسام زنده، کاربر باید حداقل سه ثانیه تماس مستقیم داشته باشد. در مبارزه، سه ثانیه یعنی مرگ. به همین دلیل، کاربران این مسیر همیشه به دنبال خلق فرصت های تماس طولانی‌اند.

پیشرفت: در سطوح بالاتر، کاربر می‌تواند انرژی را از محیط جذب کند. از زمین، از هوا، حتی از حملات دشمن. و در اوج، می تواند ماهیت فیزیکی اشیاء را در اطرافش تضعیف کند. دیوارها مثل کاغذ می‌شوند، زره‌ها مثل پارچه.