ما رو نه ولی این تفکر «همهی دنیا نه، فقط من آره» خودتونو در انتها میکشه.
و من عاشق اون لحظهای هستم که یکی کاری که ازش توقع نداشتم رو میکنه و کل تصورات خوبم رو به هم میریزه و دیگه از دایرهی امنیتم خارج میشه و من میتونم با فراغ بال با آدمای معدودتری معاشرت کنم. :)))
بعد از یکی دو سال دیروز دوباره رانندگی کردم و رقیق شدم از این همه لذت که توی گاز دادن، دنده عوض كردن و نیم کلاژ وجود داره. :)))
من در حین چک کردن پاسخنامه: درست، درست، درست، درست، اوه مای گاد، درست، درست، همه رو درست زدم. لنتی تو خدای این مبحثی چرا موندی ایران؟
پاسخنامه بعد از این اظهار جسارت من: غلط، غلط، غلط، نزده ولی اگر میزدی هم غلط میزدی، غلط، غلط، این سوال حذف شده ولی تو چیکار داری؟ غلط، غلط. غلط.
پاسخنامه بعد از این اظهار جسارت من: غلط، غلط، غلط، نزده ولی اگر میزدی هم غلط میزدی، غلط، غلط، این سوال حذف شده ولی تو چیکار داری؟ غلط، غلط. غلط.
Forwarded from اینجا جوین نده، نیستم دیگه
دارم رنگای مورد علاقهم رو میزنم به در و دیوار زندگیم. اگر چشمتون رو میزنه ممنون میشم برید کنار که یه وقت رنگی هم نشید.
میشنوم صداشو، هی داره میگه:
بابا جان؛ بندهی من!
«با درد صبر کن که دوا میفرستمت!»
بابا جان؛ بندهی من!
«با درد صبر کن که دوا میفرستمت!»
انسانها گاهاً عادت دارن که حرف خودشون رو بذارن توی دهن طرف مقابل.
کاش بفهمید که آدما همیشه منتظر شما نمیمونن. یکم که ببینن وجودشون نادیده گرفته میشه، یکم که بیاهمیتی از حد بگذره، یکم که امنیتشون در معرض خطر قرار بگیره و غرورشون له بشه، همه چیز رو میذارن و میرن سراغ اونی که متوجهشون باشه، اونی که حواسش باشه و مراقب حال خوبشون باشه.
حتی اگر این رفتن فیزیکی رخ نده.
حتی اگر این رفتن فیزیکی رخ نده.
بالاخره باید به روی آدما بیاریم که دروغاشون رو میفهمیم یا نباید؟
میگم حالا که دستت رو دستگیرهی دره، یا بازش کن و برای همیشه برو، یا قفلش کن و تا ابد پیشم بمون. این نصفه نیمه بودنت اصلا قشنگ نیست.
هی این فاصلهی بینمون گندهتر و گندهتر میشه. انقدری که یه روز، دیگه نتونم توی دستام نگهش دارم و میدونم که در نهایت، یه جا مجبور میشم رهاش کنم و ازش رد شم.
روزی پنجاه بار به خودت بگو:
«زندگانی به مراد همه کس نتوان کرد»
«زندگانی به مراد همه کس نتوان کرد»