دماغمو میکشم بالا. صداشو از پشت تلفن میشنوه. میگه: تو داری اهمیت میدی؛ این داره اذیتت میکنه! پس اهمیت نده!
لبخند میزنم. اینو از پشت تلفن نمیبینه دیگه!
لبخند میزنم. اینو از پشت تلفن نمیبینه دیگه!
پیروزی نصیب اونیه که بعد جنگها، یادش بمونه که چیجوریه باختن!😌
تا یه جایی رو که همه میآن. از یه جایی به بعد مهمه که کم نیاری و بازم بجنگی!
از صبح پیشش بودم که دلتنگیمونو رفع و رجوع کنیم. الان میبینم دوباره پیام داده: دلم برات تنگ شد برگرد.
بعضی رفاقتا مثل خونهی خود آدم میمونن اصلا! هر چقدرم که اوضاع خراب بشه و زندگی سخت، آدم کافیه فقط چند ساعت بره سراغشون و به آدم امنش اجازه بده حالشو انقدر خوب کنه که پیش خودش بگه: مگه میشه از این بالاترم بود اصلا؟🙇🏼♀
- آبیتر از آرام
آرامتر از آبی -
-🌊-
-دوم بهمن ماه نود و هشت-
آرامتر از آبی -
-🌊-
-دوم بهمن ماه نود و هشت-
بعضی وقتا واقعا از خدا به خاطر خیلی چیزایی که ازش میخواستم و بهم نداد ممنون میشم. حال خوب امروزمو مدیون همون نداشتههامم!
+ ببخشید من قبلا شما رو جایی ندیدم؟
- خیر.
+ میشه از این به بعد همه جا ببینم؟
- خیر.
+ میشه از این به بعد همه جا ببینم؟
وقتی از یکی از برنامههام عقب میمونم و نظم پیشساختهم دچار اختلال میشه، انقدر به هم میریزم و عصبانی میشم که بقیهی کارامم نمیتونم درست حسابی انجام بدم. چه وضعشه واقعا؟
Forwarded from اینجا جوین نده، نیستم دیگه (Lele)
این وسواس فکری مرا میکشد، آخر.
سر کلاس نشسته بودیم. داشت آنالیز ترکیبی درس میداد. داد زد:
توی حل مسئلهها یهو میبینی داره سخت میشه، داری بد بهش نگاه میکنی، از یه زاویه دیگه نگاه کن!
توی حل مسئلهها یهو میبینی داره سخت میشه، داری بد بهش نگاه میکنی، از یه زاویه دیگه نگاه کن!
از صُب داره به خودش میگه: اشکال نداره عوضش شب میری هیئت یه دل سیر گریه میکنی!
اصلا معلوم نیست چی تو این هیئتاس که چارتا دونه " یا زهرا (س) " میگی و چارتا قطره اشک میریزی و بعدش یهو میبینی انقدر سبک و خالی و روشن شدی که انگار تازه همین الآن به دنیا اومدی!شکر!👀
-🌊-
-هشت بهمن ماه نود و هشت-
-🌊-
-هشت بهمن ماه نود و هشت-
همان انسانهایی که سالها پیش که احمق بودم خودم را میکشتم تا شبیهشان شوم بلکه شاید دوستم داشته باشند، الان به این دلیل دوستم دارند که شبیه خود و آدمهای اطرافشان نیستم.
زیبا نیست؟
زیبا نیست؟
جای خالیت دیگه برام دردآور نیست. دیگه اذیتم نمیکنه. هر روز میبینمش. بهش سلام عرض میکنم و لبخند میزنم، یه لبخند گرم و غمگین. غمگین برای اینکه وای اگر بودی چقدر خوشگلتر بود اونجا. اما میدونی؟ دیگه مثل قدیما کل روزم رو نمیشینم کنارش. دیگه مثل قدیم نیست که بشینم هی با اشکام گرد و خاکاشو بگیرم و به عمقش فکر کنم. دیگه زخمام رو نمیشمرم. چون خوب شدن. چون خوب شدم. فقط براش دستمو تکون میدم و ازش دور میشم تا برم پی کاری که اون روز توی برنامهم قرار داره و برای رسیدن به رویاها و اهدافم تنظیم شده.
توی اون حفره که قبلا خونهی تو بود و چه جای قشنگی هم بود، بعد از تو، بعد از خرابی و این داستانا، چندتا گل کاشتم. قشنگش کردم. خوشبوش کردم. چون توام قشنگ بودی و قشنگ بود کنارت بودن، هر چند کوتاه، ولی عمیق. و من میخوام تا ابد تو رو همونجوری قشنگ که بودی به یاد بیارم. همونجوری قشنگ که بودیم. هر روز، به جای تو، به گلایی که با رفتنت تو وجودم کاشتی آب میدم. خیلی رشد کردن. خیلی قشنگ شدن و خوشبو کردن گلخونهی قلبمو! قلبمم قرمزتر شده. دیگه هر جایی ازش که برم یه ریشهای از تو اونجا هست. اون گلا حتی از قلبم هم زدن بیرون. اومدن تو سرم، تو چشمام، تو دستام. تو لبام وقتی لبخند میزنم. که اصلا دوست داشتن هم همینه تعریفش فک کنم. اینکه ریشه کردی توی جونم و جریان داری توی خونم.
فقط جای خودت این وسط خیلی خالیه. اما خب بیشتر از این کاری از دستم برنمیآد. خودتم میدونی. قبلا هم برای نگه داشتنت کاری از دستم برنیومد. حالا اشکال هم نداره. خودتو ناراحت نکن. فدای سرت. من عوضش خودمو پیدا کردم زیر دست و پاهای تو. که این، ارزششو داشت. پس نه که فکر کنی دلم برات تنگ نشده و توی این روزای جوونیم جات خالی نیست، خالیه اتفاقا. تا ابد هم خالیه و فقط کافیه بهش فکر کنم تا تمام وجودمو بگیره. اما دیگه برام دردآور نیست. برام یادآور یه خاطرهی شیرینه. یادآور چیزای قشنگ. همین.
ملکهی سابق فرمانرواییات - الهه.
توی اون حفره که قبلا خونهی تو بود و چه جای قشنگی هم بود، بعد از تو، بعد از خرابی و این داستانا، چندتا گل کاشتم. قشنگش کردم. خوشبوش کردم. چون توام قشنگ بودی و قشنگ بود کنارت بودن، هر چند کوتاه، ولی عمیق. و من میخوام تا ابد تو رو همونجوری قشنگ که بودی به یاد بیارم. همونجوری قشنگ که بودیم. هر روز، به جای تو، به گلایی که با رفتنت تو وجودم کاشتی آب میدم. خیلی رشد کردن. خیلی قشنگ شدن و خوشبو کردن گلخونهی قلبمو! قلبمم قرمزتر شده. دیگه هر جایی ازش که برم یه ریشهای از تو اونجا هست. اون گلا حتی از قلبم هم زدن بیرون. اومدن تو سرم، تو چشمام، تو دستام. تو لبام وقتی لبخند میزنم. که اصلا دوست داشتن هم همینه تعریفش فک کنم. اینکه ریشه کردی توی جونم و جریان داری توی خونم.
فقط جای خودت این وسط خیلی خالیه. اما خب بیشتر از این کاری از دستم برنمیآد. خودتم میدونی. قبلا هم برای نگه داشتنت کاری از دستم برنیومد. حالا اشکال هم نداره. خودتو ناراحت نکن. فدای سرت. من عوضش خودمو پیدا کردم زیر دست و پاهای تو. که این، ارزششو داشت. پس نه که فکر کنی دلم برات تنگ نشده و توی این روزای جوونیم جات خالی نیست، خالیه اتفاقا. تا ابد هم خالیه و فقط کافیه بهش فکر کنم تا تمام وجودمو بگیره. اما دیگه برام دردآور نیست. برام یادآور یه خاطرهی شیرینه. یادآور چیزای قشنگ. همین.
ملکهی سابق فرمانرواییات - الهه.