اینجا جوین نده، نیستم دیگه
172 subscribers
664 photos
30 videos
36 links
‌اینجا دیگه فعالیتی نخواهم داشت،
Pulp.
کانال جدیدم: @Caramelachn
استیکرا: @MyStPacks
Download Telegram
اما خب، می‌خوام منطقمو خاموش کنم چونکه اگر روشن باشه و طرف ازم بپرسه خب بنظرت این عصبانیت از کجا نشأت می‌گیره و من بگم آدما، احتمالاً حرف بعدیش اینه که چرا باید به آدما اجازه بدی عصبانیت کنن و این جمله چیزیه که خودم بارها از خودم پرسیدم و اینکه جوابش رو نتونستم پیدا کنم، عصبی‌ترم کرده. پس ترجیح می‌دم غیرمنطقی باشم و اگر ازم پرسید، سرش داد بزنم که اگر خودم می‌دونستم شک نکن الآن اینجا نبودم.
[ بپا ندی باخت دختر جون! ]
یجورایی خسته‌م از جنگیدن دیگه. جنگیدن واسه حال خوبم، واسه لبخند، واسه دوش آب سرد. حالشو ندارم دوباره بگردم حال خوبمو پیدا کنم. حال ندارم بگردم دنبال خودم ببینم کجا رفته. حال خوبی که هی باید واسه داشتنش بجنگم، همون بهتر نداشته باشمش. دنیا که نمی‌شه با جنگ پیش بره همینجور. یه روز خسته‌ت می‌کنه دیگه بالاخره.
حوصله‌ام خیلی سر رفته بود، پس خودم را از پنجره پرت کردم بیرون.
این حال خوب، یک پایش می‌لنگد.
به راف می‌گم بابا جان حالا انقدر نگرانم نباش. دستمو می‌گیره، می‌آره بالا، کبودیا و زخما رو نشونم می‌ده، لرزششو به رخم می‌کشه، می‌گه اینجوری ازم می‌خوای نگرانت نباشم؟ :)))
راف کیه حالا؟ شما نمی‌شناسینش‌. منم نمی‌شناسمش.
اینجا جوین نده، نیستم دیگه
Oscar & The Wolf – Back To Black (Film Black Version Feat. Tsar B)
شما از دقیقه‌ی ۳:۱۹ تا ۴:۰۵ فقط صدای مکس و دختره را می‌شنوید. اما من صدای مکس و دختره و الهه را با هم می‌شنوم که مرثیه‌سرایی می‌کنند با هم انگار.
« لقد خلقنا الانسان فی کَبَدٍ »
و ما انسان را در سختی آفریدیم.


۳ - بلد
اگر با حرف زدن مشکلی حل می‌شد که الآن تمام مشکلات من حل شده بودن نازنین!
واقعاً کاش انقدر بی‌کار بودم که می‌تونستم بشینم تا صبح اینجا غصه بخورم و غر بزنم و برای صدمین بار بزنم آهنگ پلی شه. اما خب تست‌های ریاضی و فیزیک بشدت انتظار منو می‌کشن و من در حال حاضر حتی نمی‌تونم با خیال راحت ناراحت باشم.
رفتم خودم رو تو آینه دیدم و متوجه شدم که فقط دستام نیستن که کبودن. بلکه زیر چشمام هم آه.
آقای بینگ! ای بابا.
هیچ‌وقت نمی‌خواستم از خواب بیدار شوم و به واقعیت‌ برگردم‌.
ولی الآن بهترم.

آخه می‌دونید چیه؟ من خودمم می‌دونم که حالم نمی‌تونه مدت زیادی بد بمونه‌. از آخرین باری که حالم مدت زیادی بد موند و من خودم رو رها کردم خیلی وقته که می‌گذره. دیشبم یواشکی در گوش کیمیا گفتم. « من ذاتاً جنگجو زاده شدم انگار. » یعنی اینجوری نیستم که همینجوری کشکی کشکی به حال خوب یا حال بد یا هر تغییری که نظم رو از روزام بگیره عادت کنم.
من برای حال خوبم می‌جنگم.

یعنی در واقع همه‌ی آدما اگر می‌خوان زندگیشون یه معنی‌ای داشته باشه باید یه چیزی رو انتخاب کنن و برای اون بجنگن. یکی یه آدمو انتخاب می‌کنه، یکی هدفشو، یکی شغلشو، یکی گرفتن اَپلای کشور مورد علاقشو. من تو این مرحله از زندگیم «حال خوب خودم» رو انتخاب کردم. حالا شاید بعداً یه آدمو انتخاب کنم اما الآن انتخابم اینه چون بنظرم تنها چیزی اومد که ارزش جنگیدن داره. و خب همین حال خوب خودش چیزای زیادی رو شامل می‌شه‌. حالا نه لزوماً اون خوبی که تو خیابون از فرط هیجان لُکّه بدوم! نه. همین آرامش درونی‌ و امنیتی که حس می‌کنم توی روزام. همین که عامل خارجی‌ای نمی‌تونه حالمو بد کنه. همین که من روزامو کنترل می‌کنم. خودم اتفاقات رو کنترل می‌کنم و کنترل خودم رو دست اونا نمی‌دم. همین باعث تعادل می‌شه و من تو این تعادل می‌تونم توی همه‌ی زمینه‌ها خوب پیش برم. یعنی درسامو با حال خوب بهتر می‌خونم، درصدام بالاتره، روابطم با آدما بهتره، با خانواده بهتره، و حتی تایم عبادتم هم طولانی‌تر و قشنگ‌تره.

من برای خودم می‌جنگم. و برای همینه که می‌گم اصلاً حال بد در من مانا نیست.
دقیق یادمه. از عید بود که اینجوری شدم. اینجوری بود که تمام وقت روز رو صرف می‌کردم برای ساختن این شخصیت و این مود و امنیت روانی برای خودم. یکی از استادامون گفته بود «آدمی باید خودشو برای شرایطی که می‌دونه تو زندگی قراره توش قرار بگیره، بسازه. خود به خود ساخته نمی‌شه.» پس منم ساختم. هی نوشتم خط زدم. یه لیست نوشتم از آدما، اونایی که زیرآبی می‌رفتن یا حجم روشنیشون از تاریکیشون کمتر بود رو خط زدم، اونایی که حس خوب بهم می‌دادن رو هایلایت کردم. هایلایتای زرد، آبی، صورتی. تو شرایط مختلف کارایی مغز و قلبم رو سنجیدم و حساب خودم اومد دستم. واکنشام نسبت به محیط رو تغییر دادم و خلاصه که هزارتا بلا سر خودم آوردم که آروم باشم دیگه.
از اون موقع چند ماهی می‌گذره و من روز به روز به تجربیاتم افزوده می‌شه. دیگه روند بهبود یافتن و ترمیمم از یک ماه و یک هفته و یک روز، رسیده به چند ساعت. دیگه برای از دست دادن هر چیزی اونقدر سوگواری نمی‌کنم. دیگه کارمندای مغزم کار کشته شدن. زودتر پرونده‌های تو سرم رو مرتب می‌کنن. هواکشای سرم رو دادم قدرت مکششون رو بردن بالا که سریع‌تر تهویه کنن هوای اون بالا رو. دیگه قلق خودم دستم اومده، این که با چه کاری حالم خوب می‌شه و چه کاری حالمو بد می‌کنه.

و خب سمت چیزای تاریک نرفتم دیگه. اگرم الهه می‌خواست بره محکم زدم رو دستش گفتم خودم می‌برمت بهترین جاها، اونجا نرو، اونجا زخمی می‌شی.
حالا اون حال کدر دیروز تموم شده اما خب من یادم می‌مونه که بعد از نوشتن اون پیاما اینجا کیا اومدن طرفم و سعی کردن حالمو خوب کنن. تعدادشون به انگشتای یه دست هم نمی‌رسه اما خب تک تکشون از اون بامراما و الماسای روزگارن. :)))

اونام تو حال خوب الآنم تاثیر بسیار جزیلی دارن.
جزیل یعنی چی حالا؟ شما نمی‌دونید، منم نمی‌دونم.
و خب یکی دیگه از اتفاقای خوب این بودش که برای مامانم ترش‌ترین چیز روی کره‌ی زمین رو خریدم تا منو بابت رفتار دیروزم ببخشه. چون ترشی قشنگ‌ترین مزه‌س و مامانم هم قشنگ‌ترین موجوده و ارزششو داره! و اونم منو بخشید و گذاشت براش یک ساعت صحبت کنم.🌿