« الهی اَماتَ قَلبی عَظیمَ جِنایَتی »
خدایا بزرگی جنایتم به مرگ کشیده دلم را.
خدایا بزرگی جنایتم به مرگ کشیده دلم را.
Forwarded from اینجا جوین نده، نیستم دیگه
ولی کاش وقتی میگیم مهم نیست واقعاً نباشه.
ادعایی که روی روشن فکریتون دارین ازش خیلی دورتون کرده متاسفانه.
تا کی قراره تو خیابون با دیدن هر کی که از پشت شبیه توعه پرت شم تو دریای عمیق خاطرههامون جوری که حتی چشمامم خیس شه؟
تا کی قراره با رد شدن از جلوی هر کت شلوار فروشی ناخودآگاه اون لباسو تو تن تو تصور کنم؟
چقدر طول میکشه تا قلبم بپذیره که تو رفتی و دیگه نیستی و دیگه قرار هم نیست باشی؟
تا کی قراره با رد شدن از جلوی هر کت شلوار فروشی ناخودآگاه اون لباسو تو تن تو تصور کنم؟
چقدر طول میکشه تا قلبم بپذیره که تو رفتی و دیگه نیستی و دیگه قرار هم نیست باشی؟
واقعاً هر سری دارید میرید بیرون وقت میذارید شیش کیلو سایه و خط چشم و کرم و رژ میمالید به خودتون؟ بعد هر بار هم که برمیگردید خونه وقت میذارید همهی اونا رو پاک میکنید؟
بابا شما دیگه خیلی خفنید.
بابا شما دیگه خیلی خفنید.
ولی واقعاً این انصاف نیست که هر جا میرم یکی بوی تو رو بده.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای آدرینا. :)))✨
بهترین شوآفی که میتونم با چپدست بودنم بکنم اینه که قلبم به قلمم نزدیکتره.
چونکه صبح بدون تنظیم هیچ آلارمی، رأس ساعت ۷ بیدار شدم. برای خودم چای دارچینی دم کردم و تا اون حاضر شه تختهی ورزشم رو در آوردم و ورزش کردم. شصت تا دراز نشست رو کردم هفتاد تا و سه تا بارفیکس رو کردم پنج تا. ستهای بیست ثانیهای شنا ثابت رو کردم بیست و پنج ثانیهای و ستهای پنج تایی شنا مردونه رو کردم ده تایی. تو آینه به دونههای عرق روی پیشونیم نگاه کردم. به چندتا دسته تار مویی که از گوجه سبز بالای سرم اومدن بیرون و خیس و فر شدن. به ماهیچههای شکمم که حالتشون مشخص شده بود. به ماهیچههای بازوم که وقتی صاف وایمیستادم خودشونو نشون میدادن. به ترقوههام.
و چونکه صبحونه رو -به سان یک حیوان بارکش گرسنه- خوردم. چایی دارچینی با مربای توت فرنگیای که وقتی گازش میزدم دهنم مزهی بهشت میگرفت.
و بعد حمام! آه حمام!
خودمو تمیزِ تمیز شستم و دوش آب سرد گرفتم. دوش آب سردی که باهاش تمام خستگیای دیروز و پریروز و یه هفتهی گذشته و یه ماه گذشته و یه سال گذشته و هیجده سال گذشته رو از تنم در کردم و خودمو از تمام اتفاقات، آدما و احساسات تیره -یا شایدم روشن ولی اشتباه- گذشتهم شستم. وقتی موهام خوب بوی نرمکنندهی صورتیم رو گرفت اومدم بیرون. گوشوارههای باقیمونده از مامان بزرگم رو توی گوشام انداختم و گردنبندی که کیمیا بهم داده رو توی گردنم. گیرههای نقرهایم رو به موهام زدم و رژ مورد علاقهم رو به لبم. شلوارک مشکی و تاپ صورتی-مشکیم رو هم تنم کردم.
خودمو تمیزِ تمیز شستم و دوش آب سرد گرفتم. دوش آب سردی که باهاش تمام خستگیای دیروز و پریروز و یه هفتهی گذشته و یه ماه گذشته و یه سال گذشته و هیجده سال گذشته رو از تنم در کردم و خودمو از تمام اتفاقات، آدما و احساسات تیره -یا شایدم روشن ولی اشتباه- گذشتهم شستم. وقتی موهام خوب بوی نرمکنندهی صورتیم رو گرفت اومدم بیرون. گوشوارههای باقیمونده از مامان بزرگم رو توی گوشام انداختم و گردنبندی که کیمیا بهم داده رو توی گردنم. گیرههای نقرهایم رو به موهام زدم و رژ مورد علاقهم رو به لبم. شلوارک مشکی و تاپ صورتی-مشکیم رو هم تنم کردم.
و اینکه برای خودم توی خونه کنسرت «He and his friends» و «ایهام» راه انداختم و یه تنه گند زدم به سکوت ساختمون! دو روزه تو خونه تنهام و احساس مستقل بودن میکنم.
و چونکه کارام همه طبق برنامه پیش رفت. درسام که به انجامشون رسیدم و خطی که دونه دونه روی موارد لیست کارهای روزانهم میکشیدم و باعث میشد ارضا شم. چون آخه میدونین؟ هیچ چیزی مثل وقتی که کارها درست و منظم و طبق برنامهم پیش بره منو به اوج نمیرسونه. هیچی مثل نظم -درونی و بیرونی- نمیتونه لبخند روی لبای من بشونه.