بله.
معمولاً نظر اطرافیان را راجع به خودم عوض میکنم. آنها را با چالشهایی روبرو میکنم که مغزشان را وادار به تفکر کرده باشم. به آنها میفهمانم که شما پادشاه جهان نیستید و من هم مجبور نیستم به حرفهایتان گوش دهم. چون به نظرم چنان ارزشی که بخواهم وقتم را در اختیارتان بگذارم ندارید.
انسانها از من توقعاتی دارند که نمیتوانم برای برآورده کردنشان خودم را بکوبم و دوباره بسازم.
معمولاً نظر اطرافیان را راجع به خودم عوض میکنم. آنها را با چالشهایی روبرو میکنم که مغزشان را وادار به تفکر کرده باشم. به آنها میفهمانم که شما پادشاه جهان نیستید و من هم مجبور نیستم به حرفهایتان گوش دهم. چون به نظرم چنان ارزشی که بخواهم وقتم را در اختیارتان بگذارم ندارید.
انسانها از من توقعاتی دارند که نمیتوانم برای برآورده کردنشان خودم را بکوبم و دوباره بسازم.
[ صلت: پاداشی که شاعران به خاطر سرودن شعر از پادشاهان و بزرگان دریافت میکردند. ]
جانم!
والا از شما چه پنهان! دلمان تنگ است. تنگ آن روزهای رنگیای که هنوز به دوست داشتن همدیگر اعتراف نکرده بودیم. تو علاقهی زیر پوستیات را لابلای کلماتت میگنجاندی و من با ذوق آنها را پیدا میکردم و دنبال نشانهای دیگر برای اثبات یکطرفه نبودن حسم میگشتم.
گاهی فکر میکنم که ما شیرینترین احساساتمان را با هم تجربه کردیم. بودنت انگار یک حسی مثل ایستادن زمان در بهترین سکانس زندگیام بود. سکانسی که در آن خندهها از ته دل بود و بوی وانیل و شکلات سفیدهای درون کشویم را میداد.
آه که چقدر از آن روزها میگذرد و ما چقدر دیگر آن آدمهای سابق نیستیم و قلبهایمان که زمانی با هم یکی شده بودند، چقدر اکنون از هم دورند. میبینی پیر شدن با انسانها چه کار میکند؟
والا از شما چه پنهان! دلمان تنگ است. تنگ آن روزهای رنگیای که هنوز به دوست داشتن همدیگر اعتراف نکرده بودیم. تو علاقهی زیر پوستیات را لابلای کلماتت میگنجاندی و من با ذوق آنها را پیدا میکردم و دنبال نشانهای دیگر برای اثبات یکطرفه نبودن حسم میگشتم.
گاهی فکر میکنم که ما شیرینترین احساساتمان را با هم تجربه کردیم. بودنت انگار یک حسی مثل ایستادن زمان در بهترین سکانس زندگیام بود. سکانسی که در آن خندهها از ته دل بود و بوی وانیل و شکلات سفیدهای درون کشویم را میداد.
آه که چقدر از آن روزها میگذرد و ما چقدر دیگر آن آدمهای سابق نیستیم و قلبهایمان که زمانی با هم یکی شده بودند، چقدر اکنون از هم دورند. میبینی پیر شدن با انسانها چه کار میکند؟
خیلی کار چیپیه واقعا به نظرم. کاملا عدم صداقتتون رو نشون میده. یکی وقت میذاره و براتون مینویسه و بعد شما همون متن رو کپی میکنید و بدون جابجا کردن «واو» ـی اونو تو کانال/صفحه شخصیتون به اسم خودتون انتشارش میدید.
بهش میگن سرقت ادبی و نشون میده که چقدر آدم پستی هستید و از درون احساس حقارت و عدم اعتماد به نفس میکنید که فکر میکنید میتونید با استفادهی ابزاری از بداهههای ذهن یکی دیگه، شخص خودتون و کانال شخصی خودتون رو بالا ببرید.
درسته. یه وقتی شما یه متنی رو میخونی از من و بعد ازش الهام میگیری و متن خودت رو مینویسی. این اشکالی نداره و اتفاقا برای من به شخصه ارزشمند هم هست که کسی از مطالبم استفاده کنه و روشون فکر کنه یا ازشون خوشش بیاد. اما دیگه نه اینکه بردارید کل متن رو با نهایتاً جابجایی چارتا کلمه ( و بعضی وقتا دریغ از حتی جابجایی چارتا کلمه ) به اسم خودتون ثبت کنید.
چیجوری میتونین متنی که خودتون ننوشتین رو به آدمایی که به شما و نوشتههاتون اعتماد کردن بدین و بگین خودتون نوشتینش؟ و اصلاً هدف این کار چی میتونه باشه؟ جذب چارتا دونه ممبره؟ کیدینگ می دیگه؟ واقعا عدد اون بالا مهمه مگه؟ به شخصه برای من یکی که مهم نیست عدد اون بالا چنده. همین که بدونم دو تا آدم درست و حسابی که واقعا ارزش برای کارم قائلن و صداقت کاری دارن، منو میخونن برام کافیه. که البته، با این کاراتون صد البته انگیزهم واسه نوشتن و به اشتراک گذاشتن ایدهها/ حرفای تو سرم/ عکسام/ آهنگای موردعلاقهم باهاتون رو به صفر میرسونید.
بهش میگن سرقت ادبی و نشون میده که چقدر آدم پستی هستید و از درون احساس حقارت و عدم اعتماد به نفس میکنید که فکر میکنید میتونید با استفادهی ابزاری از بداهههای ذهن یکی دیگه، شخص خودتون و کانال شخصی خودتون رو بالا ببرید.
درسته. یه وقتی شما یه متنی رو میخونی از من و بعد ازش الهام میگیری و متن خودت رو مینویسی. این اشکالی نداره و اتفاقا برای من به شخصه ارزشمند هم هست که کسی از مطالبم استفاده کنه و روشون فکر کنه یا ازشون خوشش بیاد. اما دیگه نه اینکه بردارید کل متن رو با نهایتاً جابجایی چارتا کلمه ( و بعضی وقتا دریغ از حتی جابجایی چارتا کلمه ) به اسم خودتون ثبت کنید.
چیجوری میتونین متنی که خودتون ننوشتین رو به آدمایی که به شما و نوشتههاتون اعتماد کردن بدین و بگین خودتون نوشتینش؟ و اصلاً هدف این کار چی میتونه باشه؟ جذب چارتا دونه ممبره؟ کیدینگ می دیگه؟ واقعا عدد اون بالا مهمه مگه؟ به شخصه برای من یکی که مهم نیست عدد اون بالا چنده. همین که بدونم دو تا آدم درست و حسابی که واقعا ارزش برای کارم قائلن و صداقت کاری دارن، منو میخونن برام کافیه. که البته، با این کاراتون صد البته انگیزهم واسه نوشتن و به اشتراک گذاشتن ایدهها/ حرفای تو سرم/ عکسام/ آهنگای موردعلاقهم باهاتون رو به صفر میرسونید.
اولین باری نیستش که با وجود اون [ فرهنگ فوروارد ] داخل بیو این کاراتون رو میبینم و میدونم آخرین بار هم نخواهد بود. همیشه ریمو کردم اینجور آدما رو و کاش خودتون لفت بدین اگر همچین دیدگاهایی دارین. برید از یکی دیگه استفاده ابزاری کنید و هوای کانال رو آلوده و مسموم نکنید. من آدمایی که منو میخونن رو دوست دارم و نمیخوام اینجوری دیدگاهم رو راجع بهشون به هم بریزید.
این هم اتمام حجت من با شما.
این هم اتمام حجت من با شما.
افطاری که میخوری قشنگ انگار تیر خوردی. نمیتونی پاشی دیگه حتی.
شبایی که میرم پارک دوچرخهسواری تمام تمرکزم رو میذارم روی له نکردن آدما.
بهش بگو مادره فراموشیی، بگو پدره فراموشیی، تا اگه ی روز خواست بره، اذیت نشه و مطمئن باشه ک تو همه ی اون ثانیه ها، همه ی اون ستاره ها، همه ی...
تا مطمئن باشه ک هرچیزی ک با اون بوده رو یادت میره.
تا مطمئن باشه ک هرچیزی ک با اون بوده رو یادت میره.
یه شلوار گشاد چارخونهی دلبر دارم که شیش تا الهه توش جا میشه رسماً. و انقدر خوبه که وقتایی که ناناحن و عمیقاً غمگینم دلم میخواد برم توش و تا بالای سرم بکشمش و گرهش بزنم تا در نهایت بتونم سالهای سال تو خودم باشم. ^--^
نشسته بودم و داشتم ریاضی میخوندم. یهو احساس کردم که نیاز دارم بلند شم و خودمو دوست داشته باشم. آهنگ رو پلی کردم. آهنگ Feel از Post malone بود. رفتم جلو آینه و شروع کردم بدنمو با ضربآهنگاش تکون دادن. مثل باد حرکت میکردم و حرکت میدادم. دستام، پاهام، سرم، بدنم. پردهها رو کشیده بودم و در اتاقم بسته بود. انگار تو دنیای خودم بودم. برام مهم نبود تازه از خواب بلند شدم و چشمام پف دارن یا موهام چقدر ژولیدهن. برام مهم نبود حرکاتم بیشتر شبیه یه مرد عنکبوتی ناشیه یا چقدر مسخره دارم میچرخم. حتی مهم نبود که چشمام خط چشم ندارن و تیشرت و شلوارم گشادتر از اونیان که بشه توشون خودمو ببینم. اما من دیدم. الهه رو لابلای حرکاتش و گشادی لباسش و پف چشماش و آشفتگی موهاش دیدم. اونجاست. همیشه اونجاست. همیشه وقتی کادرها محو میشن میتونم ببینمش. هر روز منتظرمه که برم سراغش تا بتونه سوپرایزم کنه با قابلیتهاش. دلش میخواد پیداش کنم و بفهممش.
مهم نیست اگر شماها بلد نیستین یا نمیتونین دوسش داشته باشین یا بفهمینش. من میتونم. من دنبالش میگردم تو ظریفترین سیگنالهایی که میفرسته و اون همیشه هیجانزدهم میکنه.
داره ترمیم مییابه، داره زخماشو میبنده و من دارم کمکش میکنم که وقتی بلند شد این راه رو دوتایی با هم رنگی کنیم تا تهش.
مهم نیست اگر شماها بلد نیستین یا نمیتونین دوسش داشته باشین یا بفهمینش. من میتونم. من دنبالش میگردم تو ظریفترین سیگنالهایی که میفرسته و اون همیشه هیجانزدهم میکنه.
داره ترمیم مییابه، داره زخماشو میبنده و من دارم کمکش میکنم که وقتی بلند شد این راه رو دوتایی با هم رنگی کنیم تا تهش.