مهمون حبیب خداست؟
شوخی نکنید بابا، اینا بیشتر بهشون میآد کفارهی گناهامون باشن.
شوخی نکنید بابا، اینا بیشتر بهشون میآد کفارهی گناهامون باشن.
من میدانستم که عوض شدهام. میدانستم که تغییراتی در من ایجاد شده که مرا تبدیل به انسانی جدید کردهاست. و میدانستم که این تغییرات پایانیام نیست. هر روز با مواجهه با هر مسئلهی کوچک و بزرگی، کارایی مغزم را میسنجیدم و خودم را در شرایط گوناگون امتحان میکردم.
من عوض شده بودم و از این بابت خوشحال بودم. کنترل زندگیام را در دست داشتم و در حال ساخت دنیایی مطابق میلم بودم. معرکه بود.
من عوض شده بودم و از این بابت خوشحال بودم. کنترل زندگیام را در دست داشتم و در حال ساخت دنیایی مطابق میلم بودم. معرکه بود.
Forwarded from اینجا جوین نده، نیستم دیگه
هفت بار افتادی، هشت بار پاشو.
Cause hope is a dangerous thing for a woman like me to have.🙇🏼♀
برای خودت وقت بذار. لباس مورد علاقهت رو بپوش و رژ خوشرنگت رو بزن. آهنگ مورد علاقهت رو پلی کن و برو جلوی آینه باهاش برقص. اهمیت نداره اگر بلد نیستی برقصی. هیچکس اولش بلد نیست. اما اونی که باید تو رو کشف کنه خودتی. اونی که باید پیچ و خمها و ظرافتهات رو پیدا کنه، در وهلهی اول خودتی.
که اگر متوجهشون شدی، اون موقعس که میتونی به بقیه یاد بدی دوسِت داشته باشن و برات ارزش و احترام قائل بشن. اون موقعس که میتونی خودت باشی و از خودت بودن نترسی. میتونی مثل یه خورشید بدرخشی و زندگی آدمایی که باهات برخورد میکنن رو عوض کنی.
که اگر متوجهشون شدی، اون موقعس که میتونی به بقیه یاد بدی دوسِت داشته باشن و برات ارزش و احترام قائل بشن. اون موقعس که میتونی خودت باشی و از خودت بودن نترسی. میتونی مثل یه خورشید بدرخشی و زندگی آدمایی که باهات برخورد میکنن رو عوض کنی.
دلت تنگ نشه برام چون من یه نقطهی روشن شدم تو آسمونت که داره میره رویاهاشو بسازه.
من از دستت نمیدم.
اما اگر تو خودت میخوای از دست بری بحثش فرق میکنه.
اما اگر تو خودت میخوای از دست بری بحثش فرق میکنه.
بله.
معمولاً نظر اطرافیان را راجع به خودم عوض میکنم. آنها را با چالشهایی روبرو میکنم که مغزشان را وادار به تفکر کرده باشم. به آنها میفهمانم که شما پادشاه جهان نیستید و من هم مجبور نیستم به حرفهایتان گوش دهم. چون به نظرم چنان ارزشی که بخواهم وقتم را در اختیارتان بگذارم ندارید.
انسانها از من توقعاتی دارند که نمیتوانم برای برآورده کردنشان خودم را بکوبم و دوباره بسازم.
معمولاً نظر اطرافیان را راجع به خودم عوض میکنم. آنها را با چالشهایی روبرو میکنم که مغزشان را وادار به تفکر کرده باشم. به آنها میفهمانم که شما پادشاه جهان نیستید و من هم مجبور نیستم به حرفهایتان گوش دهم. چون به نظرم چنان ارزشی که بخواهم وقتم را در اختیارتان بگذارم ندارید.
انسانها از من توقعاتی دارند که نمیتوانم برای برآورده کردنشان خودم را بکوبم و دوباره بسازم.
[ صلت: پاداشی که شاعران به خاطر سرودن شعر از پادشاهان و بزرگان دریافت میکردند. ]
جانم!
والا از شما چه پنهان! دلمان تنگ است. تنگ آن روزهای رنگیای که هنوز به دوست داشتن همدیگر اعتراف نکرده بودیم. تو علاقهی زیر پوستیات را لابلای کلماتت میگنجاندی و من با ذوق آنها را پیدا میکردم و دنبال نشانهای دیگر برای اثبات یکطرفه نبودن حسم میگشتم.
گاهی فکر میکنم که ما شیرینترین احساساتمان را با هم تجربه کردیم. بودنت انگار یک حسی مثل ایستادن زمان در بهترین سکانس زندگیام بود. سکانسی که در آن خندهها از ته دل بود و بوی وانیل و شکلات سفیدهای درون کشویم را میداد.
آه که چقدر از آن روزها میگذرد و ما چقدر دیگر آن آدمهای سابق نیستیم و قلبهایمان که زمانی با هم یکی شده بودند، چقدر اکنون از هم دورند. میبینی پیر شدن با انسانها چه کار میکند؟
والا از شما چه پنهان! دلمان تنگ است. تنگ آن روزهای رنگیای که هنوز به دوست داشتن همدیگر اعتراف نکرده بودیم. تو علاقهی زیر پوستیات را لابلای کلماتت میگنجاندی و من با ذوق آنها را پیدا میکردم و دنبال نشانهای دیگر برای اثبات یکطرفه نبودن حسم میگشتم.
گاهی فکر میکنم که ما شیرینترین احساساتمان را با هم تجربه کردیم. بودنت انگار یک حسی مثل ایستادن زمان در بهترین سکانس زندگیام بود. سکانسی که در آن خندهها از ته دل بود و بوی وانیل و شکلات سفیدهای درون کشویم را میداد.
آه که چقدر از آن روزها میگذرد و ما چقدر دیگر آن آدمهای سابق نیستیم و قلبهایمان که زمانی با هم یکی شده بودند، چقدر اکنون از هم دورند. میبینی پیر شدن با انسانها چه کار میکند؟