وقتي حرف نزدنُ انتخاب ميكني اين طبيعيه ك منم گريه كردنُ انتخاب كنم.
همون لحظه اي ك ترجيح دادم وقتم رو ب جاي سريالِ موردِ علاقم، با تو پُر كنم بايد ميفهميدي لابد ي حسي بهت دارم.
تو انقدر غرقِ خودت بودني، ك حواست نيست و درك نميكني ك چقدر بي همتايي.
از بيرون شايد آدمِ نامنظمي ب نظر بيام، اما از درون واقعا منظمم. مثلا براي هر آدمي ي فولدر دارم تو مغزم ك تمامِ اطلاعاتِ اون فرد رو ب طورِ طبقه بندي شده واردش ميكنم. ب خاطرِ همينه ك هيچوقت فراموش نميكنم، فقط تصميم ميگيرم ك بيخيال شم.
آدماي مهربون هيچوقت نميتونن از خودشون دفاع كنن، مراقب حرفا و رفتارتون باشين.
وقتي اين نارنگياي كوچيكُ از نارنگياي بزرگ جدا ميكنم ك بخورمشون حسِ اون داعشي اي رو دارم ك داره بچه رو هنگامِ شير خوردن از مادرش جدا ميكنه.
نارنگي اينطوري نيست ك فقط بخوريش تموم شه بره. يني چي؟ مگه نارنگي بازيچه دست شماست؟ بايد بازش كني، لايه لايهش كني، باهاش عشق بازي كني. بعد اونوقت ميتوني بخوريش.
خيلي دلم ميخواد بدونم دقيقا چ فعل و انفالاتي درون مغزتون رخ ميده ك تبليغِ كفشِ بهارهٔ تن تاك رو دقيقا وسطِ نافِ پاييز تبليغ ميكنين.