اينكه ي كاسه خون بزاري ي گوشه اتاق باعث نميشه پشه ها نيان سمتت، پس فك نكن با همين خاطراتي ك گذاشتي ميتوني بري و من دست از سرت بردارم.
بعضي وقتا فكر ميكنم فقد اون بود ك همه چيُ ميفهميد راجع ب من.
قرار نيست وقتي الان ك بايد اينجا باشيُ نگام كني نيستي، پس فردا اگه سر تا پا چشم شدي خودمُ برات بكُشم.
بهش گفتم ي چيزي بهم بده ك هروقت ديدمش يادتُ بيوفتم. قلبشُ كَند گذاشت كفِ دستم.
احمقي ك كتاب ميخونه ب مراتب از احمقي ك كتاب نميخونه غيرقابل تحمل ترِ.
حس ميكنم فقد گربه ها بودن ك فهميدن تو اين زندگي هيچي نيست، ب خاطر همينِ ك هميشه با پوكرترين چهره بم نگا ميكنن.
تهمتِ نالايقي بر ما زدي رفتي، قبول
در پيِ لايق برو ما هم تماشايش كنيم:)
در پيِ لايق برو ما هم تماشايش كنيم:)
نميخام شروعت كنم، چون ميدونم دلِ تموم كردنتُ ندارم. (حرف زدنِ من با كتابِ "ستونِ دنيايم باش.")