ي مصاحبه اي ترتيب داده بودن با بچه هاي زيرِ ٧ سال دربارهٔ اينكه اگه بخاين عشق رو تعريف كنين چي ميگين. يكي از بچه ها ٥ سالش بود گفت: ”عشق اينِ ك وقتي صدات ميكنه حس كني ك اسمت از ي جاي امني مياد بيرون ك هروقت دلت خواست ميتوني اونجا باشي و پمپ شدنِ خون رو ببيني.“ شديدا آرزو كردم اون بچه نويسنده بشه و من اونقدي زنده بمونم ك آثارشُ بخونم.
Forwarded from Untolds. (~Tired)
"گفتی دور میشیم از هم ولی قرار نیست همو یادمون بره "
Forwarded from اینجا جوین نده، نیستم دیگه (Stiles)
خب ديگه وقتشِ مغزمُ دربيارم بزارم تو آبِ يخ.
اينكه ي كاسه خون بزاري ي گوشه اتاق باعث نميشه پشه ها نيان سمتت، پس فك نكن با همين خاطراتي ك گذاشتي ميتوني بري و من دست از سرت بردارم.
بعضي وقتا فكر ميكنم فقد اون بود ك همه چيُ ميفهميد راجع ب من.
قرار نيست وقتي الان ك بايد اينجا باشيُ نگام كني نيستي، پس فردا اگه سر تا پا چشم شدي خودمُ برات بكُشم.