وقتی میبینم دوستام عوض شدن و عوض شدنشون در راستای پیشرفت فردی و اجتماعیشون بوده، حتی اگر اون پیشرفت باعث این شده باشه که دیگه با من ارتباطشون خیلی کمرنگتر بشه، باز هم براشون خوشحالی میکنم.
نسخهی "من فکر میکنم، پس هستمِ" دکارت برای من اینجوریه که: من overthink میکنم و از مشکلات کوچیک فاجعه میسازم، پس هستم.
من کاری ندارم تو کدوم جبههاید چون خودتون عقل و درایت دارید، اما اگر میاید با هشتگ مهسا امینی واسه ترند شدن پیج یا کانالتون استفاده میکنید و زیر پستای فان هشتگشو میزنید تا ویو بخوره، تبریک میگم؛ شما یه بیناموسی.
دیشب که توی بغلش بودم و نفساش میخورد به پشت گوشم، دستش رو روی پهلوم محکمتر کرد و گفت: میشه دلم رو قرص کنی و پام رو محکم که هیچوقت نمیری؟ سرم رو بردم عقب و مستقیم توی چشمای قهوهایش نگاه کردم. واقعا چشماش رنگ قهوهست، یه قهوهی گرم که با رگههای روشن کارامل شیرین شده.
من چطور دلت رو قرص کنم پسر؟ من کل وجودم مال توئه، تو مثل خون در رگهای منی؛ نمیبینی؟
من چطور دلت رو قرص کنم پسر؟ من کل وجودم مال توئه، تو مثل خون در رگهای منی؛ نمیبینی؟
این دردایی که میکشیم تو ما ریشه میکنن؛ من میدونم. ما جوونه میزنیم.
کاش اینایی که اسمشونو میذارن نقطه و لفت میدن با اسم خودشون لفت میدادن لااقل بشناسیمشون. :))
“You can torture us and bomb us and burn our districts to the ground. But do you see that? Fire is catching. And if we burn, you burn with us.”
-The hunger games
-The hunger games
دلم برا اون زمستون و «دیوونه برگرد» خوندنام پشت پنجره فرزانگان ۳ برای مهسان تنگ شده.
کاش یه روز بشینم و خاطراتم توی فرزانگان ۳ رو کتاب کنم. میترسم گذر زمان باعث شه فراموششون کنم. میترسم گذر زمان باعث شه فراموشت کنم.
حتی اگر قرار نباشه اونجوری که من میخوام پیش بره، من جوری پیش میبرمش که خودم میخوام.
اگه کسی توی این وضعیت افتضاح سعی کنه حال خودش رو خوب نگه داره و هنوزم واسه اهدافش بجنگه منافق یا نفوذی یا چیزیه؟!
Forwarded from اینجا جوین نده، نیستم دیگه
بعد از گذشت این روزا، یا میمیرم و همه چیز تموم میشه، یا تبدیل به یه ورژن نامیرا از خودم میشم که دیگه هیچی نمیتونه از پا درش بیاره.