Forwarded from 𝗆𝖾𝗅𝖺𝗇𝗂𝖾 𝗉𝖺𝖼𝗄 ، مـلانـي پـک
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝗆𝖾𝗅𝖺𝗇𝗂𝖾 𝗉𝖺𝖼𝗄 ، مـلانـي پـک
دو پـك بالا + این پیامو فور کنید . ازتون فور میکنم 100+ ویو بگیرید 💥 .
لیمیت سین : نداریم !!!
ساعت ۶ بعد از ظهر پروموت میشید
Forwarded from 𝖲𝗍ᗩ𝗋 𝗉𝖺𝖢𝗄
Forwarded from 𝖲𝗍ᗩ𝗋 𝗉𝖺𝖢𝗄
Forwarded from 𝖲𝗍ᗩ𝗋 𝗉𝖺𝖢𝗄
برای پروموت هر دو پین رو به همراه این پیام فور کنید.
لیمیت سین نداره.
Forwarded from لـازانیا
Forwarded from لـازانیا
این پیام رو فوروارد کنید توی چنلاتون جوین بشم ازتون پروموت کنم !!
Forwarded from ⋆ ࣪ 𝒲һᥲ𝗍 𝖱ᥱꭑᥲ𝗂ᥒִ𝗌
_مینهو کِی برمیگردی؟!
چشمهاشو بست، شاید میتونست با بستن چشمهاش جلوی چکیدن قطرهی اشکی رو بگیره که داشت درست روی عکس مینهو میافتاد. آلبوم مورد علاقهش رو بست و آروم کنارش روی تخت گذاشت؛ انگار میترسید اگر کمی محکمتر باهاش رفتار کنه، تمام خاطراتی که توی اون آلبوم جا داده بود هم از بین برن.
پاهاشو توی شکمش جمع کرد و سرشو روی زانوهاش گذاشت. چند دقیقهای گذشت؛ اما گریههای آرومش کمکم تبدیل به هقهقهای بریدهبریدهای شدن که دیگه نمیتونست جلوشون رو بگیره.
این دلتنگی هیچوقت قرار نبود برای هان عادی بشه.
تقریباً مطمئن بود هر شب همین اتفاق تکرار میشه؛ آلبوم رو باز میکنه، تکتک عکسها رو نگاه میکنه، روی عکسهای مینهو مکث میکنه و لبخند خیلی کوچیکی میزنه، انگار هنوز همون پسر کنارش ایستاده. بعد که به آخرین صفحه میرسه، آلبوم رو میبنده، چند ثانیه به جلدش خیره میمونه و دوباره جای خالی مینهو تمام اتاق رو پر میکنه.
انگار هر شب، برای چند دقیقه مینهو رو دوباره پیدا میکرد و چند دقیقه بعد، دوباره از دستش میداد.
دفتری که همیشه وقتی دلش برای مینهو هیونگش تنگ میشد برمیداشت، از کنار تختش برداشت. دفتر رو باز کرد؛ پر بود از نوشتههایی که هیچوقت قرار نبود به دست صاحبش برسن.
خودکار رو بین انگشتهاش گرفت و بعد از چند لحظه نوشت:
«مینهو هیونگ...
امشب شب ۱۷۸ـمه که رفتی و سنجاب بازیگوشتو تنها گذاشتی. سنجابت هنوز نتونسته به نبودنت عادت کنه. فکر میکردم آدم بالاخره به همهچیز عادت میکنه؛ به دوری، به سکوت، به نبودن کسی که یه روز تمام روزهاش بود. ولی انگار من از اون آدمها نیستم. هنوز وقتی صدای باز شدن در میاد، ناخودآگاه سرمو بلند میکنم. هنوز وقتی کسی اسم "مینهو" رو صدا میزنه، قلبم برای یه لحظه فکر میکنه شاید تویی. هنوز بعضی شبها، قبل از خواب، گوشیمو برمیدارم و صفحهی چتمون رو باز میکنم؛ بعد یادم میافته مدتهاست قرار نیست پیامی از تو بیاد. یه تیکه از وجودم هنوز پیش تو گروگانه، هیونگ. و عجیب اینجاست که هرچی زمان میگذره، اون تیکه کوچیکتر نمیشه؛ انگار هر روز بیشتر از قبل از من جدا میشه. تو وقتی بودی، نمیفهمیدم چقدر از خودم رو کنار تو جا گذاشتم. حالا که نیستی، تازه دارم میفهمم. وجود تو باعث میشد من کامل به نظر بیام، اما نبودنت فقط یه جای خالی نساخت... انگار یه عالمه از چیزهایی که قبلاً داشتم رو هم با خودش برد.
من هر روز بیشتر از دیروز دلم برات تنگ میشه. برای وقتهایی که باهم بودیم.
برای وقتهایی که میتونستیم باهم باشیم و نبودیم. برای رستورانهایی که باهم رفتیم. برای رستورانهایی که قرار بود یه روز بریم و هیچوقت نرفتیم.
برای دعواهامون. برای آشتیهامون.
برای اون لحظههایی که فقط نگات میکردم و با خودم فکر میکردم چطور ممکنه یک نفر انقدر برای آدم عزیز بشه.
حتی دلم برای چیزهایی تنگ شده که اون موقع فکر میکردم مهم نیستن.
برای صدات وقتی خوابآلود بودی.
برای غر زدنت. برای اینکه اسممو جوری صدا میزدی که انگار فقط من توی اون اتاق وجود داشتم.
امشب دوباره آلبوم رو نگاه کردم. صفحهی آخر رو که بستم، چند ثانیه منتظر موندم. نمیدونم منتظر چی بودم...
شاید منتظر بودم وقتی آلبوم رو میبندم، صدات از پشت سرم بیاد و بگی: "باز داری گریه میکنی، سنجاب؟"
ولی اتاق ساکت موند. و فکر کنم دردناکترین قسمت دلتنگی همینه؛
اینکه هنوز مغزم صداتو یادشه، هنوز قلبم منتظرته، ولی واقعیت دیگه تو رو کنار من نمیذاره.
مینهو هیونگ...
نمیدونم تو هنوز منو یادت میاد یا نه. نمیدونم وقتی شبها به سقف خیره میشی، حتی برای چند ثانیه هم به سنجابی فکر میکنی که هنوز هر شب اسم تو رو توی دفترش مینویسه یا نه. ولی من هنوز مینویسم.هر شب. چون تنها جایی که هنوز میتونم باهات حرف بزنم، همین چند صفحهست.
اینجا هنوز جوابم رو میدی.
اینجا هنوز کنارمی.
اینجا هنوز وقتی مینویسم "دلم برات تنگ شده"، مجبور نیستم وانمود کنم که نیست. کاش میدونستی چقدر حرف برای گفتن دارم. کاش میدونستی ۱۷۸ شب گذشته، اما من هنوز همون شب اولیام که دنبال راهی میگشتم تا نبودنت رو باور کنم. و شاید فردا هم همین باشه. و پسفردا هم.
اما امشب...
فقط دلم میخواد یک بار دیگه برگردی. نه برای همیشه. فقط برای اینکه بهم بگی: "سنجاب، اینهمه مدت کجا بودی؟"
و من احتمالاً هیچ جوابی نداشته باشم. فقط گریه کنم. چون تمام این ۱۷۸ شب، منتظر همین یک جمله بودم.»
Forwarded from ⋆ ࣪ 𝒲һᥲ𝗍 𝖱ᥱꭑᥲ𝗂ᥒִ𝗌
این پیام رو فور کنید چنلتون(اگه چنل ندارید آیدیتونو توی بات برام بفرستید) تا بر اساس وایبی که ازتون میگیرم بگم اگه دوستم بودید از چه اخلاق و رفتارتون خوشم میومد و چه وایبی بهم میدید
جویین باشید