Forwarded from ڪاۅیان؛ یادِ سولنـزارا
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ڪاۅیان؛ یادِ سولنـزارا
اپیزود اول، تمبر های خیس یک وطن
وطن، یک زخم بی مرز بر تنم بود، راه رهایی نداشت و تو، از همان آغاز کودکی ام برایم شعر وطن خواندی و زخم سرودی و زخم کشیدی و زخم سپردی به دو دست کوچک دنیا ندیده ام. من، فرزندِ کشوری بودم که پیش از آنکه مرا به دنیا بیاورد، کودکیام را از من گرفت و تو، از همان آغاز با من از خدایی که در پس هر گلوله، در شعر مراقب خاک و خون خدایان زمین است حرف میزدی و من، از همان ابتدا سرکشِ کوچک بیدینِ تو. اما دلبندم، حال که دین و گلولهٔ این کشور به تو نیز رحم نکرد، خدای گم شدهات در چند جمله عربی کجاست؟
تو، رفته ای وتن مرا در وطن بیتحاشی جای گذاشته ای و منِ بی من، وطن در آدرس اشتباهست.
برای تو مینویسم در میانه بیخوابی در تمامی شبهای این وطن. امروز که محتاج تو ام جای تو خالیست. فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست.
من بی خوابم در تمامی شبها، تو بیا و بگو بی تو کجا روم ای دوست، که نگاهت مرهمی بر درد آوارگی ام شود. دوری از دیار کبوتریست در آسمان که نقطه ای سپید میشود بر گیسوی مشکی من. دیار روستاییست که رود آب شیرین آن از قلب تو چکه میکرد و آسمان آبیاش در دو چشمت میدرخشید. دیار، جنگلی بود که بیهوا مرا به آن بردی و بر روی چمن، زنده تر از دیروز تا دریا دویدیم و به بوسه هایت، مستم کردی و از فرط ذوقزدگی به تنهایی از خواب بیدار شدم...
و تو میدانی که شب های غمگین این وطن، یک طنز کبود به روزگار سیاه من بود؛
هرچند مرا از شکست شبی میترساندند که بانگ پیروزی از گلویش برخاسته بود؛ روزگاری خون سرخ من از این خاک شور به تو خواهد رسید. و به زلالی شاخه گلی در کف دست های کوچکت مرا لمس خواهی کرد. من بیخوابم در تمامی شبها، و دریا بی خواب است. درخت بیخواب است، شعر بیخواب است، خاک بیخواب است، گلوله بیخواب و من، روزی در همین بیخوابی ها درخت خواهم شد.
و اما تو اگر روزی از این خیابان های سرد گذر کردی، دلبند کوچک من، از یاد مبر برای هر گل سرخ بر سنگفرش خیابانمان صدها جان پر کشید و رفت. و اگر روزی در این کشور گم شدی، احساس غریبگی نکن، چرا که در هر گوشه این خیابان، صدها نفر از هم وطن هایت و من، با دیار خداحافظی کردیم.
و تو، اگر روزی بازگشتی به مزار من، مرا درختی بر بالای سنگ سپیدم بخوان. روزگاری اشک های من، در میان جویبار همین خاک به تو خواهد رسید، به زلالی بوسه ای بر دستان کوچکت خواهم زد و معشوقهٔ وطنی کوچکم، به من قول بده که از سرمای آب بهار، بیزار نشوی. اگر از شب ستارگان و زمین بی رحم بازگشتی به من سری بزن. به بوسه ای مستم کن و دوباره مرا به دریا ببر، به شعری دعوتم کن و شاخه گلی بر مزارم بگذار. شبیه همانانی که میدانستی دوست داشته ام و هرگز بر زبان نیاورده ام. چرا که خواب گل سرخ، در کشور ما بهای چوبه دار داشت.
شبیه سرخی خون یار، شبیه پرچم به خون آغشتهٔ ما. شبیه من، شبیه تو، شبیه...
وطن.
Forwarded from 𔔀 𝐘𝗈𝗈𝗇𝗂𝗊𝗎𝖾
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝖭𝖾𝗑𝖫𝖺𝗇𝖽🆕 .
៸៸ HYPEBOYS ★ tap tap 🫚
A little piece of Heaven !
A little piece of Heaven !
Forwarded from 𝖭𝖾𝗑𝖫𝖺𝗇𝖽🆕 .
𝖭𝖾𝗑𝖫𝖺𝗇𝖽🆕 .
៸៸ HYPEBOYS ★ tap tap 🫚 A little piece of Heaven !
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ㅤㅤمـوزہے خـاطࢪاـت سوختـہㅤㅤ
ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ اـو◞
ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ 🧛♀
آخـࢪیـن اثࢪ .
ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ
آخـࢪیـن اثࢪ .
به موزهٔ خاطرات سوخته خوش آمدید.
اینجا خانهٔ آخرین خاطرات زندگیهاست؛ زندگیهایی که زمانی زیبا، ارزشمند و بیهمتا بودند و آدمها نیز گمان میکردند که هیچگاه از میان نخواهند رفت.
اما گذر تاریخ هیچگاه مهربان نبود.
نقاشیها سوختند، مجسمهها شکستند، کتابها گم شدند و صداهایی که روزی در تالارهای جهان میپیچیدند، برای همیشه خاموش شدند.
و من سالها میان همین خاطرات قدم میزنم و ویترین به ویترین، قاب به قاب، برای هر چیزی که دیگر نیست، داستانی بر جای میگذارم.
اما امشب میخواهم از زیبایی بگویم؛ زیباییای که هر بار با قدم زدن میان این آثار، به یادش میافتم.
شاید عجیب باشد، اما گمان میکنم داستانهای مرگ هر یک از این آثار به من آموخت که چگونه قدر چیزهایی را که هنوز دارم بدانم.
و من...
من هنوز چیزهایی دارم که دنیا از داشتنشان محروم شده.
آن پرترهٔ گمشده را به یاد دارید؟
همان که میگفتند لئوناردو برای چشمانش ماهها سکوت کرد، برای آن عمقِ عجیب که نمیشد در رنگ جای داد... حیف که امروز چیزی جز ردّی از آن باقی نمانده؛ قابش مانده و خاطرهای از آن نگاه.
هرچند، اگر صادق باشم، من چندان برایش سوگوار نیستم.
من زیباترش را در زندگیام دارم.
چشمانی که نمیدانم چطور میشود گفت لبخند میزنند؛ مگر اینکه بگویم وقتی نگاهم میکند، من هم دیوانهوار لبخند میزنم.
آنقدر عمیق و مهرباناند که گاهی فکر میکنم تمام آنچه نقاشان برای کشیدنشان از دست دادهاند، من در یک نگاه او پیدا کردهام.
و آن لبخند...
آه، آن لبخند.
جهان قرنهاست لبخند مونالیزا را تماشا میکند و هنوز نمیداند راز آن چیست.
چه مضحک...
من راز لبخندی را میدانم که با یک گوشهٔ کوچک از لبهایش، به من یادآوری میکند هنوز باید نفس بکشم.
صدایش را زیاد نشنیدهام، اما مگر میشود صدای او گرم نباشد؟
دیوانهوار است؛ انگار رهگذری بگوید نوای ادوارد الگار چه دلنشین است و تو، حتی با نشنیدن آن نوا، دلت را بر باد ندهی.
حرف زدنش...
آه، حرف زدنش را نباید در این موزه آزاد گذاشت.
کتابهای ارسطو را روزگار از ما گرفت؛ صفحاتی که زمانی ذهن آدمها را زیر و رو میکردند و حالا تنها نامی از بسیاریشان مانده.
اما من اگر قرار باشد دیوانه شوم، ترجیح میدهم دیوانهٔ حرفهای او باشم؛ آنقدر که دلم بخواهد تمام جملههایش را جایی پنهان کنم تا هیچکس جز من پیدایشان نکند.
و آن گیسوانِ سیاه...
سیاهتر از آنکه واژهٔ «سیاه» توانایی بیان آن را داشته باشد؛ کوتاه و دلربا، انگار شب را بریدهاند و گذاشتهاند درست بالای صورتش.
در این موزه چیزهای سیاه بسیاری دیدهام؛ جوهرهایی که نامهها را برای قرنها زنده نگه داشتند، رنگهایی که بر بوم نشستند و با گذر زمان از بین رفتند...
اما هیچکدام به سیاهی موهای او نمیرسند.
بگذار یک نفسی تازه کنیم.
او یک گربه است!
نه، یک گربه...
بگذار بگویم یک گربهٔ کوچک، شیرین، لوس و شیرینزبان که گاهی آنقدر شیطنت میکند که خیال میکنم اگر یک لحظه چشم از او بردارم، تمام موزه را به هم میریزد.
اما عجیب است...
همین گربه با آغوشی ساده و آشنا آرام میشود.
آنهمه شیطنت، آنهمه بپربپر، ناگهان خاموش میشود و فقط آرام میگیرد؛ انگار تمام دنیا برایش همین یک جای امن بوده.
و من دیوانهٔ حسودیهایش هستم.
آه، اگر این موزه ویترینی برای چیزهای کمیاب داشته باشد، من حسودیهای او را پشت شیشه میگذارم و رویش مینویسم:
«چیزی که دیگر در هیچ کجای جهان نمیتوان یافت.»
و اگر روزی تمام این موزه هم بسوزد...
اگر تمام نقاشیها، کتابها، قصرها، نتها و خاطراتی که اینجا جمع کردهام خاکستر شوند، باز هم شکایتی ندارم.
چون تمام عمرم را صرف نگهداری از چیزهایی کردم که دنیا دیگر ندارد؛
و خوشبختی من این است که زیباترینشان را دارم.
نه پشت شیشه.
نه در قاب.
نه در کتابی که روزی ورقهایش سوخت.
زنده.
نزدیک.
با همان چشمهای عمیق، همان لبخند، همان موهای سیاه و همان دلِ گربهوارِ کوچکش.
اسم این آخرین اثر را هم لازم نیست روی پلاک موزه بنویسم.
خودم میدانم.
مینهو.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ˚₊‧☀︎ future;city
𝑻𝒉𝒓𝒆𝒆 𝑨𝒄𝒄𝒊𝒅𝒆𝒏𝒕𝒔 / 𝒑𝒕.𝟐
୨୧ ‧₊˚ 🌙🧸🕯️🪞 ˚₊‧ ୨୧
୨୧ ‧₊˚ 🌙🧸🕯️🪞 ˚₊‧ ୨୧
«بدون مامانهامون میمیریم.»
~
اما صدایش اصلا شبیه به مادرم نبود.
~
«تو گلسایی، اما نیستی…»
~
«هنوز دو هفته وقت دارید.»
Forwarded from 𝐍𝐨 Drama,茶
˚₊‧☀︎ future;city
𝑻𝒉𝒓𝒆𝒆 𝑨𝒄𝒄𝒊𝒅𝒆𝒏𝒕𝒔 / 𝒑𝒕.𝟐 ୨୧ ‧₊˚ 🌙🧸🕯️🪞 ˚₊‧ ୨୧ «بدون مامانهامون میمیریم.» ~ اما صدایش اصلا شبیه به مادرم نبود. ~ «تو گلسایی، اما نیستی…» ~ «هنوز دو هفته وقت دارید.»
پست ریپلای شده + این پیام رو فور کنید
یه پست مشخص کنید، تا چهارشنبه میمونه تو چنل🌻
(ویو بستگی به خودتون داره که کِی فور کنید^^)