یک روز تورا میکشم...
-بیست و نه شهریور چهارصد و پنج
یک روز تورا میکشم، اما نه با تفنگی که بر شقیقهات میگذارم، نه با دارویی که در وعده ات میریزم و نه حتی با دستان خود...
چنین بسیار ساده خواهد بود هیچ گاه نخواهی فهمید که زخم های کاشته بر تن من چگونه از جوانه هایی به جنگلی وسیع از بی زاری بدل شده اند! توقع این را هیچگاه نداشته ای، اری حتی نفرتی هم از تو دیگر در وجودم نیست تنها بیزاریست که در من ریشه دوانده.
تنفر نیازمند ریشه هایی قدرتمند است اما من دیگر حس تعلق به هیچ مسلک و سالکی نیز ندارم.
دیگر اعتقادی نیز ندارم، هیچ ریشه ای نخشکیده در من نیست هرانچه بود را سوزاندم تا دود ان بهانه ای باشد برای چشمان ترم که مبادا احدی خبردار شود که مردی میگرید.
روزی در خلوت یک روز باران ریز در کنج اتاق خویش شبا هنگام یاد تورا با اخرین نخ سیگارم در خویش خاموش میکنم تا همانطور که اخرین هاله
ی نقره گون دود به سمت پنجره محو میشود یاد تو نیز خرامان خرامان بی جان گردد و تنها چنین است که میتوانی بر حسرت های سالخورده اشتباهاتت در گذران عمر خویش به اشک دندان ریزت بگریی
ولیکن شیون تنها جان پناهت شود
-ع.م.مهدوی
-بیست و نه شهریور چهارصد و پنج
۲۲ سالی که نفهمیدم چجور گذشت،
کاشکی تا ۳۰ سالم نشده خدا بهمون یه حالی بده عزیز جان!
کاشکی تا ۳۰ سالم نشده خدا بهمون یه حالی بده عزیز جان!
❤2