☕ یک روز از زندگی یک نویسنده
۸:۰۰ صبح
☕ قهوهات رو دم کن
۸:۳۰ تا ۱۰:۰۰ صبح
✍️ شروع ویرایش نوشتهها
۱۰:۰۰ تا ۱۱:۰۰ صبح
📝 زمان نوشتن
۱۲:۰۰ ظهر
🍽️ وقت ناهار
۱:۰۰ تا ۳:۰۰ بعدازظهر
✍️ دوباره بنویس، بیشتر بنویس
۴:۰۰ بعدازظهر
📋 کارهای اداری و مدیریت
۵:۰۰ بعدازظهر
💻 لپتاپ رو ببند و روز کاری رو تموم کن
*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
۸:۰۰ صبح
☕ قهوهات رو دم کن
۸:۳۰ تا ۱۰:۰۰ صبح
✍️ شروع ویرایش نوشتهها
۱۰:۰۰ تا ۱۱:۰۰ صبح
📝 زمان نوشتن
۱۲:۰۰ ظهر
🍽️ وقت ناهار
۱:۰۰ تا ۳:۰۰ بعدازظهر
✍️ دوباره بنویس، بیشتر بنویس
۴:۰۰ بعدازظهر
📋 کارهای اداری و مدیریت
۵:۰۰ بعدازظهر
💻 لپتاپ رو ببند و روز کاری رو تموم کن
*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
💘8
⏳سی اشتباه در دیالوگنویسی که نویسندهها باید ازش دوری کنن
💡 نکتهی مهم درباره دیالوگ:
هر جملهای که شخصیت میگه، باید یه چیزی رو برملا کنه؛ دربارهی شخصیت، کشمکش یا خودِ داستان. یعنی دیالوگ نباید فقط برای این باشه که دو نفر «با هم حرف بزنن.» هر جمله باید کاری انجام بده؛ اطلاعاتی بده، تنشی ایجاد کنه، شخصیتی رو نشون بده، چیزی رو پنهان کنه یا داستان رو جلو ببره.
*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
❌ حرفهای اضافه و بیاهمیت زیاد
❌ همهی شخصیتها مثل هم حرف میزنن
❌ ریختن اطلاعات توی دیالوگ
❌ حرف زدن غیرواقعی و مصنوعی
❌ نبودن کشمکش و تنش
❌ زیادی صدا زدن اسم طرف مقابل
❌ دیالوگهای خیلی مستقیم و رو راست
❌ گفتوگوهای طولانی و خستهکننده
❌ توضیح دادن اطلاعات از طریق دیالوگ
❌ فقط حرف زدن بهجای نشون دادن
❌ دیالوگهای بیروح و بدون احساس
❌ نبودن منظورِ پنهان پشت حرفها
❌ تکرار کردن اطلاعات
❌ استفاده از کلیشهها
❌ تغییرات و وصل شدنهای awkward بین دیالوگها
❌ همهاش سؤال، بدون هیچ جوابی
❌ پریدن وسط حرف همدیگه بدون دلیل
❌ زیادی توضیح دادن
❌ واکنش ندادن شخصیتها به حرفها و اتفاقات
❌ نداشتن لحن و شخصیتِ مخصوص هر کاراکتر
❌ پریدن از زاویه دید
❌ پریدن بیدلیل بین ذهن شخصیتها
❌ زیادی استفاده کردن از «گفت»، «پرسید» و تگهای دیالوگ
❌ زورکی خندهدار کردن دیالوگها
❌ نداشتن تنوع در ریتم و سرعت گفتوگو
❌ استفادهی افراطی از اصطلاحات و زبان محاورهای واقعی
❌ زیادی طعنه و کنایه زدن
❌ قابلپیشبینی بودن دیالوگها
❌ ویرایش نکردنِ بیرحمانهی دیالوگها
❌ فراموش کردن هدف دیالوگ
💡 نکتهی مهم درباره دیالوگ:
هر جملهای که شخصیت میگه، باید یه چیزی رو برملا کنه؛ دربارهی شخصیت، کشمکش یا خودِ داستان. یعنی دیالوگ نباید فقط برای این باشه که دو نفر «با هم حرف بزنن.» هر جمله باید کاری انجام بده؛ اطلاعاتی بده، تنشی ایجاد کنه، شخصیتی رو نشون بده، چیزی رو پنهان کنه یا داستان رو جلو ببره.
*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
💋4
🥟چرا توضیح دادن زیاد، داستان رو خراب میکنه؟
یکی از اشتباههایی که خیلی از نویسندههای تازهکار انجام میدن اینه که فکر میکنن باید همهچیز رو برای خواننده توضیح بدن. اینکه شخصیت چه حسی داره، چرا این کار رو کرد، چه اتفاقی قبلاً افتاده و حتی خواننده باید از هر صحنه دقیقاً چه برداشتی داشته باشه.
مشکل اینجاست که وقتی همهچیز رو توضیح میدی، دیگه چیزی برای کشف کردن باقی نمیمونه.
✖️«سارا خیلی عصبانی بود. از حرف علی ناراحت شده بود و احساس میکرد علی بهش بیاحترامی کرده.»
✔️«سارا چند ثانیه ساکت موند. بعد لیوان رو روی میز گذاشت و گفت:
ـ دوباره بگو ببینم چی گفتی.»
اینجا به خواننده نگفتی سارا عصبانیه؛ ولی از رفتارش میتونه بفهمه.
✖️«علی از وقتی پدرش مرده بود، از بیمارستان متنفر بود.»
اطلاعات رو مستقیم تحویل خواننده دادی.
✔️«وقتی بوی الکل بیمارستان به مشامش رسید، قدمهاش کند شد. به تابلوی بالای در نگاه کرد و بدون اینکه چیزی بگه، برگشت.»
حالا خواننده خودش کنجکاو میشه که بفهمه چرا. البته این به این معنی نیست که هر چیزی رو باید مخفی کنیم یا هیچوقت توضیح ندیم. توضیح دادن هم لازمه؛ مخصوصاً وقتی بدون اون، خواننده چیزی رو نمیفهمه. مشکل زمانی شروع میشه که چیزی رو که خواننده میتونه از صحنه بفهمه، دوباره براش توضیح بدیم.
گاهی بذار خواننده خودش بفهمه، خودش حدس بزنه و خودش کشف کنه. همین چیزهای کوچیکه که باعث میشن خواننده فقط داستانت رو نخونه؛ بلکه واقعاً داخلش زندگی کنه. ✍️
*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
یکی از اشتباههایی که خیلی از نویسندههای تازهکار انجام میدن اینه که فکر میکنن باید همهچیز رو برای خواننده توضیح بدن. اینکه شخصیت چه حسی داره، چرا این کار رو کرد، چه اتفاقی قبلاً افتاده و حتی خواننده باید از هر صحنه دقیقاً چه برداشتی داشته باشه.
مشکل اینجاست که وقتی همهچیز رو توضیح میدی، دیگه چیزی برای کشف کردن باقی نمیمونه.
✖️«سارا خیلی عصبانی بود. از حرف علی ناراحت شده بود و احساس میکرد علی بهش بیاحترامی کرده.»
✔️«سارا چند ثانیه ساکت موند. بعد لیوان رو روی میز گذاشت و گفت:
ـ دوباره بگو ببینم چی گفتی.»
اینجا به خواننده نگفتی سارا عصبانیه؛ ولی از رفتارش میتونه بفهمه.
این همون چیزیه که باعث میشه داستان طبیعیتر به نظر برسه. وقتی همهچیز رو مستقیم توضیح میدیم، در واقع داریم جای خواننده فکر میکنیم. اما وقتی بخشی از اطلاعات رو از طریق رفتار شخصیت، دیالوگ، جزئیات محیط و اتفاقات نشون میدیم، خواننده خودش بین این نشونهها ارتباط برقرار میکنه.
و این حس کشف کردن، یکی از چیزهاییه که خواننده رو درگیر داستان میکنه.
✖️«علی از وقتی پدرش مرده بود، از بیمارستان متنفر بود.»
اطلاعات رو مستقیم تحویل خواننده دادی.
✔️«وقتی بوی الکل بیمارستان به مشامش رسید، قدمهاش کند شد. به تابلوی بالای در نگاه کرد و بدون اینکه چیزی بگه، برگشت.»
اینجا هنوز دقیقاً نمیدونیم چه اتفاقی افتاده، اما میفهمیم بیمارستان برای علی خاطرهی خوبی نیست.
حالا خواننده خودش کنجکاو میشه که بفهمه چرا. البته این به این معنی نیست که هر چیزی رو باید مخفی کنیم یا هیچوقت توضیح ندیم. توضیح دادن هم لازمه؛ مخصوصاً وقتی بدون اون، خواننده چیزی رو نمیفهمه. مشکل زمانی شروع میشه که چیزی رو که خواننده میتونه از صحنه بفهمه، دوباره براش توضیح بدیم.
پس قبل از اینکه یه جملهی توضیحی بنویسی، از خودت بپرس: «آیا میتونم اینو به جای گفتن، نشون بدم؟» اگر میتونی، امتحانش کن. چون داستان قرار نیست همهچیز رو حاضر و آماده تحویل خواننده بده.
گاهی بذار خواننده خودش بفهمه، خودش حدس بزنه و خودش کشف کنه. همین چیزهای کوچیکه که باعث میشن خواننده فقط داستانت رو نخونه؛ بلکه واقعاً داخلش زندگی کنه. ✍️
*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
𓂃🪶 ققنوسِ نویسندگی
✦زیرمتن یا Subtext
🎭 زیرمتن (Subtext)؛ چیزی که گفته نمیشه، ولی فهمیده میشه
تا حالا شده دو نفر توی یه داستان با هم حرف بزنن، ولی حس کنی چیزی پشت حرفهاشون هست که مستقیم به زبون نمیارن؟
هیچکدوم مستقیم نمیگه «من ازت ناراحتم» یا «از کاری که کردی دلخورم»، ولی از حرفهاشون کاملاً میشه فهمید که یه چیزی سر جاش نیست که این میشه زیرمتن (Subtext).
زیرمتن یعنی معنایی که پشت حرفها، رفتارها یا حتی سکوت یک شخصیت وجود داره؛ چیزی که شخصیت لزوماً مستقیم بیانش نمیکنه، اما خواننده میتونه از موقعیت و نحوهی رفتار شخصیت متوجهش بشه. فرض کن یه دختر و پسر بعد از یه دعوای جدی دوباره همدیگه رو میبینن.
در ظاهر، دارن دربارهی شام حرف میزنن. اما اگر خواننده بدونه این دو نفر چند ساعت قبل با هم دعوا کردن، احتمالاً متوجه میشه که موضوع اصلی شام نیست.
این یعنی دیالوگ یه معنای ظاهری داره و یه معنای پنهان. و دقیقاً همین معنای پنهانه که بهش میگیم زیرمتن.
پس اگر همهی شخصیتها همیشه دقیقاً چیزی رو که فکر میکنن به زبون بیارن، دیالوگها خیلی مصنوعی میشن.
باید نشونههایی داخل دیالوگ، رفتار شخصیت، موقعیت و فضای صحنه وجود داشته باشه تا خواننده بتونه معنای پشت حرفها رو حدس بزنه.
اینجا لازم نیست شخصیت بگه «من عصبانیام که تا سه صبح بیرون بودی.» همین جمله آخر به اندازه کافی نشون میده که مشکل کجاست.
*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
تا حالا شده دو نفر توی یه داستان با هم حرف بزنن، ولی حس کنی چیزی پشت حرفهاشون هست که مستقیم به زبون نمیارن؟
ـ هنوز ازم ناراحتی؟
ـ نه، چرا باید ناراحت باشم؟
ـ مطمئنی؟
ـ آره. فقط دیگه حوصله ندارم باهات حرف بزنم.
هیچکدوم مستقیم نمیگه «من ازت ناراحتم» یا «از کاری که کردی دلخورم»، ولی از حرفهاشون کاملاً میشه فهمید که یه چیزی سر جاش نیست که این میشه زیرمتن (Subtext).
زیرمتن یعنی معنایی که پشت حرفها، رفتارها یا حتی سکوت یک شخصیت وجود داره؛ چیزی که شخصیت لزوماً مستقیم بیانش نمیکنه، اما خواننده میتونه از موقعیت و نحوهی رفتار شخصیت متوجهش بشه. فرض کن یه دختر و پسر بعد از یه دعوای جدی دوباره همدیگه رو میبینن.
پسر میپرسه: شام خوردی؟
دختر جواب میده: نه.
پسر میگه: میخوای بریم یه چیزی بخوریم؟
دختر میگه: هر جا تو بگی.
در ظاهر، دارن دربارهی شام حرف میزنن. اما اگر خواننده بدونه این دو نفر چند ساعت قبل با هم دعوا کردن، احتمالاً متوجه میشه که موضوع اصلی شام نیست.
شاید پسر داره سعی میکنه یخ بینشون رو بشکنه، دختر هنوز ناراحته و جوابهای کوتاهش نشون میده که دلش نمیخواد دعوا رو ادامه بده، ولی هنوز هم ازش نگذشته.
این یعنی دیالوگ یه معنای ظاهری داره و یه معنای پنهان. و دقیقاً همین معنای پنهانه که بهش میگیم زیرمتن.
چرا زیرمتن مهمه؟ چون آدمها توی دنیای واقعی هم همیشه چیزی که توی ذهنشونه رو مستقیم نمیگن. وقتی از کسی ناراحتیم، همیشه نمیگیم «من ازت ناراحتم.» گاهی میگیم «نه بابا، هر کاری دوست داری بکن.» وقتی دلمون میخواد کسی بمونه، شاید نگیم «نرو.» ممکنه فقط بگیم «امشب که دیگه جایی نداری بری، نه؟»
پس اگر همهی شخصیتها همیشه دقیقاً چیزی رو که فکر میکنن به زبون بیارن، دیالوگها خیلی مصنوعی میشن.
زیرمتن کمک میکنه شخصیتها مثل آدمهای واقعیتر حرف بزنن. اما یه نکته مهم وجود داره و اینه که زیرمتن به معنی پیچیده و نامفهوم حرف زدن نیست. قرار نیست خواننده هیچچیز نفهمه و مجبور بشه برای فهمیدن هر دیالوگ معما حل کنه.
باید نشونههایی داخل دیالوگ، رفتار شخصیت، موقعیت و فضای صحنه وجود داشته باشه تا خواننده بتونه معنای پشت حرفها رو حدس بزنه.
ـ خوش گذشت؟
ـ آره، خیلی.
ـ معلومه. ساعت سه صبح برگشتی.
اینجا لازم نیست شخصیت بگه «من عصبانیام که تا سه صبح بیرون بودی.» همین جمله آخر به اندازه کافی نشون میده که مشکل کجاست.
*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
💘6
🎯چرا بعضی صحنهها کشدار به نظر میرسن؟
❌ «عصبانی بود. خیلی عصبانی بود. آنقدر عصبانی که نمیتوانست خودش را کنترل کند.»
✅ «فنجان را آنقدر محکم روی میز کوبید که ترک برداشت.»
نسخهی دوم بهجای اینکه احساس رو توضیح بده، اون رو نشون میده.
گاهی حذف کردن یک جمله، از نوشتن سه جمله بهتره. ✍🏻🔥
*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
گاهی یک صحنه اتفاق خاصی نداره، اما نویسنده مدام توضیح میده و همین باعث میشه خواننده خسته بشه. اگر یک جمله، اطلاعات جدیدی به داستان اضافه نمیکنه، احتمالاً لازم نیست وجود داشته باشه.
❌ «عصبانی بود. خیلی عصبانی بود. آنقدر عصبانی که نمیتوانست خودش را کنترل کند.»
✅ «فنجان را آنقدر محکم روی میز کوبید که ترک برداشت.»
نسخهی دوم بهجای اینکه احساس رو توضیح بده، اون رو نشون میده.
پس موقع بازنویسی هر صحنه از خودت بپرس: «این جمله چیزی به داستان اضافه میکند یا فقط چیزی را که قبلاً فهمیدهایم دوباره توضیح میدهد؟»
گاهی حذف کردن یک جمله، از نوشتن سه جمله بهتره. ✍🏻🔥
*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
💘4
پیج اینستاگرام ققنوس نویسندگی فعال شد؛ حتما فالو کنید تا فعالیت پیج رو شروع کنیم.☕️🤎
یه اعتراف کوچیک از طرف یه نویسنده✍🏻
تا حالا شده یه شخصیت بسازی و بعد وسط داستان بفهمی اصلاً نمیدونی باهاش چیکار کنی؟
اینجا مشکل این نیست که شخصیتت نباید تغییر کنه. مشکل اینه که تغییرش رو به خواننده نشون ندادی. اگر شخصیتت خجالتیه، لازم نیست هر بار بنویسی «سارا خجالت کشید.» بذار خودش رو نشون بده. «گوشی رو برداشت که جوابش رو بده؛ چند بار نوشت و پاک کرد. آخرش فقط فرستاد: "باشه."» همین یه رفتار، خیلی بیشتر از جملهی «سارا خجالتی بود» شخصیت رو بهمون میشناسونه.
حالا برو سراغ شخصیتت و ببین چند تا از ویژگیهاشو فقط داری میگی، بهجای اینکه نشونشون بدی.👀
*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
تا حالا شده یه شخصیت بسازی و بعد وسط داستان بفهمی اصلاً نمیدونی باهاش چیکار کنی؟
مثلاً اول گفتی:
«این دختر خیلی خجالتیه.»
بعد چند صفحه بعد:
دختره رفته وسط مهمونی، با همه دعوا کرده، سه نفر رو سر جاشون نشونده و آخرشم یه سخنرانی طولانی کرده.
اینجا مشکل این نیست که شخصیتت نباید تغییر کنه. مشکل اینه که تغییرش رو به خواننده نشون ندادی. اگر شخصیتت خجالتیه، لازم نیست هر بار بنویسی «سارا خجالت کشید.» بذار خودش رو نشون بده. «گوشی رو برداشت که جوابش رو بده؛ چند بار نوشت و پاک کرد. آخرش فقط فرستاد: "باشه."» همین یه رفتار، خیلی بیشتر از جملهی «سارا خجالتی بود» شخصیت رو بهمون میشناسونه.
پس دفعهی بعد که خواستی ویژگیای برای شخصیتت بنویسی، یه لحظه مکث کن و از خودت بپرس: «اگه قرار بود اینو نبگم، چطوری میتونستم نشونش بدم؟» همین سؤال کوچیک، نوشتهت رو خیلی زندهتر میکنه.✨
حالا برو سراغ شخصیتت و ببین چند تا از ویژگیهاشو فقط داری میگی، بهجای اینکه نشونشون بدی.👀
*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
💘2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✦قدرت نویسندهها در توصیف لباس: 😂✨
*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
✍5
توجه توجه🔊 مختص کنکوریهای عزیز
🔥 وقتشه نویسندگی رو جدیتر شروع کنی!
اگه عاشق داستان نوشتنی، ولی نمیدونی از کجا شروع کنی، اینجا دقیقاً برای توئه.
و یه خبر خوب؟ 👀
ثبتنام دومین دوره باشگاه ققنوس نویسندگی هم شروع شده!🔥
ظرفیت به شدت محدود و کمتر از ده نفر!
📌 لینک عضویت برای اطلاعات بیشتر: [ @phonixWriting ]
🔥 وقتشه نویسندگی رو جدیتر شروع کنی!
اگه عاشق داستان نوشتنی، ولی نمیدونی از کجا شروع کنی، اینجا دقیقاً برای توئه.
و یه خبر خوب؟ 👀
ثبتنام دومین دوره باشگاه ققنوس نویسندگی هم شروع شده!🔥
کنکوریهای عزیزی که به خاطر آزمون پیشرو نمیتونن فعلا فعالیتی در باشگاه داشته باشند، یه تخفیف ویژه براشون در نظر گرفتم که تا آخر مرداد میتونن با این تخفیف ثبتنام کنند و بعد کنکور کلاسهاشون استارت بخوره. البته نه فقط کنکوریها بلکه همه میتونن ثبتنام کنن اما...
ظرفیت به شدت محدود و کمتر از ده نفر!
📌 لینک عضویت برای اطلاعات بیشتر: [ @phonixWriting ]
☕️نویسندهها، یه چیزی رو جدی بگیریم!
هر دعوایی، داد و بیداد نیست؛ گاهی ما برای اینکه نشون بدیم دو تا شخصیت باهم مشکل دارن، سریع میریم سراغ این مکالمات👇
و شخصیتها هم در عرض ۳۰ ثانیه از هم جدا میشن. ولی دعوای واقعی همیشه این شکلی نیست. گاهی یه نفر فقط میگه «نه، اشکالی نداره.» و دقیقاً همین جمله یعنی خیلی اشکال داره.
📌 نکتهی طلایی:
برای نشان دادن تنش، همیشه لازم نیست شخصیتهات حرف بزنن. گاهی سکوت، نگاه، مکث و رفتارهای کوچیک خیلی بیشتر از یک دعوای بزرگ چیزی برای گفتن دارن.
*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
هر دعوایی، داد و بیداد نیست؛ گاهی ما برای اینکه نشون بدیم دو تا شخصیت باهم مشکل دارن، سریع میریم سراغ این مکالمات👇
«تو عوض شدی!»
«از اولم دوستت نداشتم!»
«خفه شو!»
«دیگه نمیخوام ببینمت!»
و شخصیتها هم در عرض ۳۰ ثانیه از هم جدا میشن. ولی دعوای واقعی همیشه این شکلی نیست. گاهی یه نفر فقط میگه «نه، اشکالی نداره.» و دقیقاً همین جمله یعنی خیلی اشکال داره.
یا مثلاً بهجای اینکه بگی «سارا از دست امیر ناراحت بود.» بنویس «امیر طبق معمول صندلی رو برایش عقب کشید. سارا نشست، اما تشکر نکرد.» همین. نه داد و فریاد، نه توضیح اضافه. خواننده خودش میفهمه یه چیزی بین این دوتا خراب شده.
📌 نکتهی طلایی:
برای نشان دادن تنش، همیشه لازم نیست شخصیتهات حرف بزنن. گاهی سکوت، نگاه، مکث و رفتارهای کوچیک خیلی بیشتر از یک دعوای بزرگ چیزی برای گفتن دارن.
*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
💋5
𓂃🪶 ققنوسِ نویسندگی
✦قدرت نویسندهها در توصیف لباس: 😂✨ *.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✦یه مرد واقعی برای پارتنرش اینجوریه✨
*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
✦تمرین روایت؛ جمله زیر رو ادامه بده...
🤎میتونی این رو تا هرجا تونستی ادامه بدی و برام داخل بات بفرستی. یا حتی داخل چنلت فور بدی تا اونجا نوشته خلاقانهات رو بخونم.
☕️نویسندهها، آدمهای .... هستند.
🤎میتونی این رو تا هرجا تونستی ادامه بدی و برام داخل بات بفرستی. یا حتی داخل چنلت فور بدی تا اونجا نوشته خلاقانهات رو بخونم.
✦خیلی وقتها وقتی میخوایم ژانر داستانمون رو مشخص کنیم که بین فانتزی و علمیتخیلی گیر میکنیم. مثلاً با خودمون میگیم «خب اگه توی داستان ربات باشه میشه علمیتخیلی و اگه اژدها باشه میشه فانتزی؟» ولی قضیه یه کم عمیقتر از این حرفهاست.
فرق اصلی فانتزی و علمیتخیلی بیشتر به منطق دنیای داستان برمیگرده.
🧌اینجا اتفاقات عجیب داستان معمولاً به علم، فناوری یا یک فرض علمی مربوط میشن.
حالا یک مثال سادهتر: فرض کن شخصیتت میتونه پرواز کنه. اگر دلیلش این باشه که از یک خاندان جادوگره و قدرت جادویی داره، احتمالاً با فانتزی طرفیم. اما اگر لباس مخصوصی پوشیده که با یک فناوری پیشرفته باعث میشه بدنش از زمین بلند بشه، داریم وارد قلمرو علمیتخیلی میشیم.
👨🎤پس فقط خودِ اتفاق مهم نیست؛ دلیل اتفاق مهمه.
حتی اگر داستانت در آینده اتفاق بیفته، لزوماً علمیتخیلی نیست. مثلاً میتونی داستانی در سال ۲۵۰۰ داشته باشی که مردمش با اژدها زندگی میکنن و از جادو استفاده میکنن. آینده بودن داستان، بهتنهایی اون رو علمیتخیلی نمیکنه.
برعکسش هم ممکنه؛ یک داستان علمیتخیلی میتونه در زمان حال اتفاق بیفته. مثلاً دانشمندی دستگاهی اختراع کنه که بتونه خاطرات انسانها رو ذخیره و منتقل کنه. زمان داستان معاصره، ولی ایده اصلی داستان از علم و فناوری میاد.
البته این دو ژانر همیشه هم از هم جدا نیستن. گاهی نویسنده هر دو رو با هم ترکیب میکنه. مثلاً تصور کن انسانها در سیارهای دور زندگی میکنن، سفینه و تکنولوژی فوقپیشرفته دارن، اما بعضی از آدمها هم قدرتهای جادویی دارن. اینجا دیگه با یک داستان ترکیبی، چیزی شبیه علمیتخیلی-فانتزی (Science Fantasy) روبهرو هستیم.
اگر بخوام خیلی ساده بگم، فانتزی میگه: «اگه جادو واقعاً وجود داشت، دنیا چه شکلی میشد؟» و علمیتخیلی میگه «اگه علم و فناوری به اینجا برسن، دنیا چه شکلی میشد؟»
مثلاً اگر در دنیای تو جادو وجود داره، خواننده باید کمکم بفهمه این جادو چه محدودیتهایی داره. هر کسی میتونه ازش استفاده کنه یا فقط بعضیها؟ هزینهای داره؟ میشه جلویش رو گرفت؟ اگر جواب همه مشکلات داستان «جادو» باشه، خیلی زود داستان بیمزه میشه.
همین موضوع درباره فناوری هم صدق میکنه. اگر یک دستگاه فوقالعاده داری که میتونه هر کاری انجام بده، باید مشخص باشه چه محدودیتی داره و چرا شخصیتها نمیتونن هر مشکلی رو با همون دستگاه حل کنن.
*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
فرق اصلی فانتزی و علمیتخیلی بیشتر به منطق دنیای داستان برمیگرده.
در فانتزی، ما معمولاً با چیزهایی روبهرو هستیم که در دنیای واقعی وجود ندارن و با قوانین علمی فعلی هم نمیشه توضیحشون داد؛ چیزهایی مثل جادو، اژدها، طلسم، موجودات افسانهای، ارواح یا قدرتهای ماورایی. مثلاً فرض کن شخصیت داستانت میتونه با یک ورد دستش رو بلند کنه و آتش به وجود بیاره. لازم نیست نویسنده توضیح بده این آتش دقیقاً از نظر علمی چطور ایجاد شده، چون در دنیای داستان، جادو بخشی از قوانین طبیعیه.
اما علمیتخیلی معمولاً از یک ایده علمی یا تکنولوژیک شروع میشه و از خودش میپرسه: «اگه این اتفاق واقعاً ممکن بشه، چی میشه؟» مثلاً اگر انسانها بتونن به سیارههای دیگه مهاجرت کنن، زندگیشون چطور تغییر میکنه؟ اگر رباتها به هوش و احساس واقعی برسن، آیا باید مثل انسانها حق و حقوق داشته باشن؟ اگر دستگاهی ساخته بشه که بتونه خاطرات آدمها رو پاک یا منتقل کنه، چه اتفاقی برای هویت و زندگی انسان میافته؟
🧌اینجا اتفاقات عجیب داستان معمولاً به علم، فناوری یا یک فرض علمی مربوط میشن.
حالا یک مثال سادهتر: فرض کن شخصیتت میتونه پرواز کنه. اگر دلیلش این باشه که از یک خاندان جادوگره و قدرت جادویی داره، احتمالاً با فانتزی طرفیم. اما اگر لباس مخصوصی پوشیده که با یک فناوری پیشرفته باعث میشه بدنش از زمین بلند بشه، داریم وارد قلمرو علمیتخیلی میشیم.
👨🎤پس فقط خودِ اتفاق مهم نیست؛ دلیل اتفاق مهمه.
حتی اگر داستانت در آینده اتفاق بیفته، لزوماً علمیتخیلی نیست. مثلاً میتونی داستانی در سال ۲۵۰۰ داشته باشی که مردمش با اژدها زندگی میکنن و از جادو استفاده میکنن. آینده بودن داستان، بهتنهایی اون رو علمیتخیلی نمیکنه.
برعکسش هم ممکنه؛ یک داستان علمیتخیلی میتونه در زمان حال اتفاق بیفته. مثلاً دانشمندی دستگاهی اختراع کنه که بتونه خاطرات انسانها رو ذخیره و منتقل کنه. زمان داستان معاصره، ولی ایده اصلی داستان از علم و فناوری میاد.
البته این دو ژانر همیشه هم از هم جدا نیستن. گاهی نویسنده هر دو رو با هم ترکیب میکنه. مثلاً تصور کن انسانها در سیارهای دور زندگی میکنن، سفینه و تکنولوژی فوقپیشرفته دارن، اما بعضی از آدمها هم قدرتهای جادویی دارن. اینجا دیگه با یک داستان ترکیبی، چیزی شبیه علمیتخیلی-فانتزی (Science Fantasy) روبهرو هستیم.
اگر بخوام خیلی ساده بگم، فانتزی میگه: «اگه جادو واقعاً وجود داشت، دنیا چه شکلی میشد؟» و علمیتخیلی میگه «اگه علم و فناوری به اینجا برسن، دنیا چه شکلی میشد؟»
و نکته مهم اینه که هیچکدوم از این دو ژانر قرار نیست فقط به خاطر عجیب بودن جذاب باشن. چیزی که یک داستان فانتزی یا علمیتخیلی خوب رو جذاب میکنه، اینه که نویسنده برای دنیایی که ساخته قانون و منطق مشخصی داشته باشه.
مثلاً اگر در دنیای تو جادو وجود داره، خواننده باید کمکم بفهمه این جادو چه محدودیتهایی داره. هر کسی میتونه ازش استفاده کنه یا فقط بعضیها؟ هزینهای داره؟ میشه جلویش رو گرفت؟ اگر جواب همه مشکلات داستان «جادو» باشه، خیلی زود داستان بیمزه میشه.
همین موضوع درباره فناوری هم صدق میکنه. اگر یک دستگاه فوقالعاده داری که میتونه هر کاری انجام بده، باید مشخص باشه چه محدودیتی داره و چرا شخصیتها نمیتونن هر مشکلی رو با همون دستگاه حل کنن.
در نهایت، چیزی که دنیای داستانت رو باورپذیر میکنه، تعداد اژدها و سفینه و جادو و ربات نیست؛ منطقیه که پشت همه اینها ساختی.
*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*